دوستانم از دید من

 
ممنونم از همه ی دوستان گرامی که با وجود خونه تکونی و شلوغی های خاص این روزها، مثل همیشه لطفشون شامل حال من شد.

یه دعای ویژه و خاص هم دارم برای سودابه ی عزیز و مهربانم که دلم براش حسابی تنگ شده . امیدوارم که هر چه زودتر، سلامت و شاداب به جمع دوستانش برگرده که خیلی دلتنگشیم .


اما قراره که هم کوتاه بنویسم و هم مختصر و مفید .

پس برداشت شخصی خودم رو از تک تک دوستان عزیزم، به ترتیبی که برام کامنت گذاشتن، می نویسم تا خدا نکرده ....

بزرگ عزیز

دوستی
واقع بین و مهربان و مثبت اندیش،با افق دیدی وسیع که دعا کردن و اثر دعا رو همیشه بهم گوشزد کردن . دوستی که گاهی وقتا برای درک اون چیزی که می نویسن، لازمه چند بار کامنتشون یا پستشون رو بخونم . شوخی های بسیار بامزه ای دارن که گاهی وقتا کلی می خندم .احساساتشون نسبت به همسرشون قابل احترامه . احترامی که برای خانم ها، برای انسان ها و برای انسانیت قائلن هم قابل احترامه . وطن پرستیشون هم یه جورایی خاص و محترمه .
قابل اعتماد و صادق، بی رنگ و ریا .

فاطمه ی عزیزم

مهربان، حساس، رک و دوست داشتنی، تازه با هم آشنا شدیم . کمی شیطنت خونش بالاست و اگه پاش بیفته خوب می تونه شوخی کنه . شوخی های بامزه و دوست داشتنی .


مریم نازنینم

چی باید بگم ؟؟؟؟
یعنی به نظر شما مریم جان، قابل وصفه ؟؟؟
هر چی بگم، نمی تونم حق مطلب رو ادا کنم، اینا فقط چند تا جمله است که می نویسم و در برابر عظمت وجود ایشون بسیار ناچیزه .
مهربان، دوست داشتنی، با قلبی به وسعت دریا، مامان! آره! مامان، مامانیت خونش خیلی بالاست . وقتی باهاش حرف می زنی، وقتی براش می نویسی، نمی دونم چی تو وجودش هست، که انگار مشکلت حل میشه . انگار اون آرامشی که نیازته، اومده سراغت . مثل وقتی با مامانت حرف می زنی . مثل وقتی که دعا می کنی . مثل وقتی که ....
مریم عزیزم، یه جاهایی مسیر زندگیم رو با راهنمایی هاش تغییر داده . و یه جاهایی با نبودنش ....
مریم یک موجود خاصه . یک انسان که خدا آفریده تا الگویی برای دیگران باشه . یه جوری انگار نظرکرده است . انگار ....
مملو از شور و نشاط، باظرفیت، قابل احترام، صادق، عاری از هر رنگی . زلال زلال .

سمانه ی دوست داشتنی

شیطون و بلا، مهربان، حساس، یه کمی هم زودرنج . غلط های املاییش رو دوست دارم چون ناشی از صداقتشه. هیچ وقت تحصنش با قاصدک عزیز به خاطر سانسور کامنتاشون، اونم زمانی که در شرایط روحی بدی بودم و این کارشون کلی خنده به لبام آورد ، از یادم نمیره!!!

قاصدک عزیز

یک دوست
دوستی خوب، مهربان، صمیمی و با قلبی بزرگ اما کمی حساس . حساس به سانسور و ... .
شجاع و نترس . رک حرفاشون رو می زنن . طوری این رک بودنشون با صداقت همراه هست که هیچ وقت بهت بر نمی خوره . در بعضی از اتفاقاتی که افتاد، نشون دادن که بسیار واقع بین هم هستن . یک دوست واقعی و محکم . می تونی به خودت امید بدی که وقتی نیاز داری، با وجود تموم مشکلاتش، تنهات نمی زاره .

آقا امیر عزیز

در حالی که سنشون خیلی کم تر از منه، اما خیلی واقع بینانه تر از من به مسایل نگاه می کنن . مهربان و قابل احترام . حرفاشون رو همیشه طوری می زنن که بهم برنخوره . اگه یه بار یه کامنتی بزارن که من یه کمی گله کنم ازشون تا از دلم در نیارن، ول نمی کنن . بسیار بسیار مهربان . خیلی زیاد . هیچ گاه وقت هایی رو که برام گذاشتن، محبتاشون، مهربونیشون، هیچ وقت اسم " آبجی " که تو کامنت خصوصیاشون منو با این اسم خطاب می کردن، از یادم نمی ره. هیچ وقت یادم نمیره که چه قدر آرومم کردن، وقتی سرگشته و حیران بودم .

آقا سهیل گرامی

واقع بین، با محبت، با وجود تمومی سرشلوغی ها هر طوری که هست همیشه بهم سر می زنن . بزرگوار . کامنتاشون بسیار پرباره . شوخی هاشون خیلی جالبه . خیلی هم قشنگ می نویسن . بسیار زیبا . گاهی وقتا با خودم می گم : " یعنی چه طور ممکنه که ایشون نویسنده نباشن ؟؟!! " قابل احترام با مهربانی ای که نمی توان توصیفش کرد .

و اما خودم

نکته ای که یادتون رفت :
از اوناییم که اشکم دم مشکمه! یعنی با اجازه تون یه شیر کنار چشمم دارم که یه کمی واشرش شله و فرت سر هر چی می زنم زیر گریه .

به همین دلیل، الان هم با یادآوری مهر و محبت دوستانم، اشکام جاری شده .
جداً اینایی که نوشتم، در مقابل عظمت وجودی شما، بسیار ناچیزه .
امیدوارم که من رو ببخشید .

از همه ی دوستانم به خاطر کامنتای خصوصی تشکر می کنم . به خاطر وقتی که برای من گذاشتین . برای محبتی که شامل حالم شد .

ممنونم .

منِ من از دید شما

اوایل دوران تدریسم که بیش تر وقت و حوصله داشتم، وسطای سال از دانش آموزام می خواستم که برام بنویسن .
از هر چی که دوست دارن .
از  هر کی که الگوشونه .
از هر آرزویی که دارن .
از هر چی که ناراحتشون می کنه .
و در پایان
می خواستم که از من بنویسن . می خواستم برام بنویسن که دیدشون نسبت به من چطوره . تعریف و تمجید، نه .
انتقاد و پیشنهاد .
ازشون می خواستم که واقعیت ها رو بنویسن .
در این بین، پاسخ ها و فیدبک های جالبی به دستم می رسید .
یکی از این گله داشت که، تند درس می دم .
یکی می گفت که احساس می کنه که من بغل دستیشو بیش تر دوست دارم، چون اون رو ، اسمشو صدا می زنم و این رو اسم فامیل!!!
یکی دیگه می گفت که از من خوشش نمیاد!!!
یکی دیگه هم می گفت که خیلی دوسم داره .
هر سال ، برگه های تعریف و تمجید رو می زاشتم کنار، به نقدها نگاه می کردم . بعضی از نقدها مغرضانه بود، طبیعتاً دانش آموزی که درسم رو پاس نکرده بود، می تونست به من علاقه ای نداشته باشه .
طبیعتاً دانش آموزی که نمی تونست نسبت به هیچ چیزی سپاس گزار باشه، نمی تونست نقاد خوبی باشه . ( این موضوع رو از بقیه ی مطالبی که نوشته بود، متوجه می شدم، هدفم از نوشتن اون مطالب هم همین بود . )
در این بین، چند برگه ای می موند دستم که بارها و بارها می خوندمشون و از انتقادات سازنده شون در کامل کردن خودم، استفاده می کردم. ( البته به بقیه هم جواب های کلی در کلاس می دادم . )

سال ها قبل، دانش آموزی ، روز معلم برام نوشت. بدون این که ازش بخوام، نوشت .
 از احساسی که نسبت به من در کلاس داشت، نوشت .
دانش آموزی که غریب بود . زیبا می نوشت . شاعر و نویسنده بود . جمله ای از او در ذهنم موند و هیچ گاه از یادم نرفت، این بود :
 " غمی در چشمان سیاهت ، حتی وقتی می خندی ، وجود دارد . راز چشمان سیاهت را نمی دانم . "
فارغ التحصیل شد و رفت .

دو سال گذشت . در یک روز بارانی در یک کلاس دیگر، بازی رو از سر گرفتم .
برام نوشتن و جالب ترین نامه به دستم رسید . یکی برام نوشته بود : " در چشمان سیاه شما، همیشه غمی پنهان هست که هیچ گاه رازش را نفهمیدیم . "
به خودم شک کردم! مگه درون چشمان من چی هست که این گونه ذهن ها را به خودش مشغول کرده ؟؟؟؟

حالا از شما دوستان عزیز که نظراتتون همیشه برام محترم بوده،  تقاضا می کنم، حال که کسی چشمانم را ندیده و در این دنیای مجازی، فقط نوشته هامون که همون افکارمون هستن،
ما رو به داوری درباره ی همدیگه، وامی دارن، من رو به قضاوت بنشینید .
اکنون که حدود یک سالی هست که همدیگر رو می شناسیم، لطفاً برام بنویسید . از هر چه که در وجودم، شما رو دلگیر کرده و یا هر چه که خوشحالتون می کنه .
برام بنویسید از خودم . به عبارتی : " لطفاً نقدم کنید . "

همه ی دوستانم رو نام می برم، تا بدونید که برام عزیزو گرامی هستید و نظرتون بسی بسیار برام مهمه. با وجود این که این روزها سرتون شلوغه، تقاضا می کنم که حتی شده، چند خطی برام به یادگار بنویسید .
دوستان خوبم :
مریم مهربان، بزرگ عزیز، قاصدک گرامی، آقا سهیل عزیز، سودابه ی عزیز، سمانه ی دوست داشتنی، فاطمه ی عزیز، سمیرای عزیز، ساحل گرامی،آقا امیر عزیز.

کامنت های این پست رو در صورتی که دوستان گرامی مایل باشند، تایید می کنم .
البته بعد از دریافت کلیه ی نظرات.
 در پست بعدی، احساس خودم رو در مورد تک تک دوستان، حتی شده به صورت جملاتی کوتاه، می نویسم .

یک روز کاری من!!!!

قبل نوشت بعد نوشت:
آقا سهیل عزیز و گرامی
قدم نورسیده مبارک .




گوگوش که شروع به خوندن می کنه:
" تو از شهر غریبه/ بی نشونی اومدی/ تو با اسب سپید / مهربونی اومدی/ تو از دشتای دور و جاده های پر غبار/ برای هم صدایی، هم زبونی اومدی ... "
منم از خواب بیدار میشم .
ساعت 6 صبحه!
کامپیوتر رو روشن می کنم، دست و روم رو می شورم و یه چای لیوانی داغ برا خودم می ریزم .
می شینم پای کامپیوتر .
یه سر به دوستان، ادامه ی غزل و بعد خاموش .
حاضر میشم. ساعت هفته!        
باید یادم بیاد چندشنبه است . هرچند که این روزها، چندمین شنبه بودنش، اصلاً برام مهم نیست . مهم اینه که یه روز دیگه هم داره میگذره و تموم میشه! بدون هیچ هیجانی . هیچ ...
با صدیقه می رم سر کار . خانم معاون مدرسه مون که یه 5 سالی ازم بزرگ تره .
صدیقه دلخوره . ناراحته، قلبش شکسته است . صدیقه آرومه، اما درونش غوغاییه .
این رو من که 4 ساله دارم باهاش می رم و میام، می فهمم .
کافیه بگم : " چه خبر؟ " و اون با جوابی که بهم میده، بفهمم اوضاع ابری، بارونی، رعد و برقی و یا این که آفتابیه!!!!
صدیقه می ناله، چندماهه که این طور شده، قبلاً نبود . قبلاً همیشه آروم بود .
اما این روزها گله می کنه . از خانم مدیر . از مدیری که 5 ماه به پاش موند تا مدرسه اش باز بشه، می تونست انتقالی بگیره و بیاد ، اما این کار رو انجام نداد . و حالا خانم مدیر بعد از 4 سال معاونت ایشون متوجه ی بی دقت بودنشون شده!!! بعد از این که خر مبارکشون از پل همایونی شون گذشته، مدام طعنه و کنایه است که نصیب صدیقه میشه!!!!!
در حالی که شب قبل، تلفنی بهش گفته بودم که باید گرد و خاک کنه! که باید از حقش دفاع کنه، که نباید اجازه بده بهش بی احترامی بشه، و در حالی که می دونم هیچ کدوم این کارا رو انجام نمی ده، باز دعوتش می کنم به آرامش . باز هم ازش می خوام که تحمل کنه .
باز هم ...
در حالی که خودم هم می دونم این حرفام کمال بی انصافیه .
هر روز ازم می خواد که به فکر یه معاون برای مدرسه باشم و من هر روز بهش یه جواب تکراری می دم : " این چند ماه رو صبر کن! "
خودم هم می دونم که گاهی وقتا صبر بی فایده است .
خودم هم می دونم که درمقابل این خانم مدیر باید ایستاد . باید صدا رو بالا برد، باید جنگید .
همون کاری که من 8 سال قبل انجام دادم و پیروز شدم و الان رفتارش با من کلاً کنترل شده است!
اما صدیقه اهل این کارا نیست ! صدای ضبط ماشین رو بلند می کنم، خواجه امیری می خونه :
" دارم میام پیشت/ جاده چه همواره ... "
به طلوع خورشید از پشت درختای بی برگ نگاه می کنم . به جاده، به صدیقه ، به ...
بعد از 20 تا 30 دقیقه می رسیم .
اگر شنبه یا دوشنبه باشه، باید برم مدرسه ی هوشمند! از صدیقه خداحافظی می کنم و میرم 5 متر پایین تر!!!!
خدای من!
چرا من این قدر از این جا متنفر شدم ؟؟؟؟
بچه ها سر صف هستن و یکی داره براشون حرف میزنه! از کی و چی نمی دونم، اما می دونم که بی ربط ترین حرف ها به هم ربط داده میشه .
در دفتر رو که باز می کنم، کسی توش نیست، مثل همیشه .
دفتر حضور و غیاب رو امضا می کنم و ساعت می زنم و میرم کلاس . چون کلاسی که صبح اول وقت با من کار داشته باشه، از صف موندن معافه، چون وقتم کمه و صف معمولاً یه 45 دقیقه ای طول می کشه! به جای یک ربع البته!!!!
کلاس! واااااااااااای کلاس!
سه طبقه رو میرم بالا .
به نیم طبقه ی آخر که میرسم، خسته میشم . پنجره رو باز می کنم تا هوای تازه بیاد .
هر جوری هست، اون چند تا پله رو هم می رم بالا و وارد کلاس میشم.
چه کلاسی ؟ هنوز نتونستن یاد بگیرن که سر وقت بیان مدرسه . یک سوم بچه ها غایبن . بقیه هم لاک زده با ناخنای بلند با آرایش عروسی، به بگو و بخند مشغولن!!!!!! ( یک بار که به سر و وضع بچه ها به معاونمون اعتراض کردم، گفتن که خانم مدیر فرمودن با سوما و پیش دانشگاهیا کار نداشته باشین!!!!!! ) و منم متاسفانه با همین دو گروه سر و کار دارم!!!!
این خانم مدیر، همونیه که قبلاً براتون گفته بودم! از اونایی که قبلنا شغل شریف آدم فروشی هم داشتن! حالا نمی دونم چرا برگشتن!!!!! شاید چون پول مدرسه از امریکا تامین میشه! نمی دونم !!!!!!!!!
یک سره حرف می زنم . درس می دم، تمرین حل می کنم، گاهی براشون یه آهنگ ملایم می زارم که خسته نشن .
اما به چهره هاشون که نگاه می کنم، جز یه چند نفری، بقیه کلاً از درس هیچی نمی فهمن ! گاهی وقتا به دوستام میگم که اگه برا دیوار حرف زده بودم یه جوابی بهم می داد! اما دریغ از اینا!
راستی چرا اینا اومدن رشته ی تجربی ؟؟؟؟
زنگ تفریح که می خوره، قبل از این که من به در کلاس برسم، نصف بچه ها بیرونن! اینم از تربیت صحیحه!!! البته چون یکی دو باری اساسی حال گیری کردم، البته تو دفتر، حال خانم مدیرمون رو هم گرفتم، الان با تذکرات، یه کم بهترن!!!!! اجازه می گیرن و میرن!!!
تا می رسم دفتر و چای به دست و یه لقمه نون و پنیر به دندون، می رم که بشینم و یه کم با دوستان اختلاط کنیم، خانم مدیرمون میاد!!!

" ... هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسسسسسسسسس
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــسسسسسسسسس خانما
بچه ها گوش کنین!!!
بچه ها !!!!؟؟؟! "
و صدای کوبیدن دست به میز وسط دفتر!!!
" خانوم جونی بشین!!! خانوم جونی گوش کن !!! "

( چه قدر از این لفظ " خانوم جونی " متنفرم!!!! مگه ما بچه ایم ؟؟؟؟ مگه ما نباید زنگ تفریح داشته باشیم؟ مگه وقت استراحتمون نیست ؟؟؟ باز هم ساکت باشیم تا خانم بره بالا منبر ؟؟؟؟؟ باز هم حرف های تکراری ؟ روخوانی بخشنامه ؟ صحبت درباره ی افت تحصیلی ؟ مسایل تربیتی ؟؟؟؟ شیر می دن به بچه ها ؟؟؟ می خواد نون و پنیر بده به بچه ها ؟ نه ! سیب؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! لعنت برمن که اومدم پایین! )
نگاه های غضب آلودی بین من و دوستام رد و بدل میشه . اما چه می شه کرد ؟
قبلنا که کتی بود، sms بازی می کردیم، اما امسال که کتی منتقل شده، با موبایلم ور می رم و زنگش رو به صدا در میارم و به بهانه ی تلفن جواب دادن، میرم بیرون!!!
گاهی زنگ که می خوره و هنوز همکارا تو دفترن، میرم کلاس و بعد یه مدت، بچه ها رو می فرستم پی کیف و پوشه!!!!!!!!!! ( معمولاً نصف زنگ کلاس هم بابت جلسه رفته!!! )
زنگ تفریح بعد، خودم رو با سوالات بچه ها سرگرم می کنم و پایین نمی رم و زنگ آخر هم که ...!!!
میرم دنبال صدیقه .
می گیم و می خندیم و میایم خونه .
یه سر به کامپیوتر می زنم، نهار می خورم و می خوابم .
دوباره کامپیوتر و من و پایان نامه ام و دوستان مجازیم .
خوب که دقت می کنم، اکثر وقتم رو با دوستان مجازیم که حقیقتاً حقیقی تر از حقیقی ها هستن، می گذرونم .

یک شنبه ها، اول میرم مدرسه ی صدیقه، 4 ساعت . دخترکانی مودب که خیلی دوستشان دارم و چه قدر خوب منو درک می کنن . 17 نفرن، مهربون و دوست داشتنی و درس خون با تمایل به کار گروهی بالا!!!!
ساعت آخر دوباره مدرسه ی هوشمند و کلاس سومی که یک دانش آموز ازدواج کرده، یک عقد کرده و 20 دانش آموز در فکر عقد و عروسی و 6 تا درسخون داره!!!!!
یک بار یکی از درس خوناشون از من درباره ی ناحیه و قطب و درصد و قبولی در کنکور پرسید .
من همین طورکه داشتم براشون توضیح می دادم، و دم دست ترین مثال، برادرزاده ام بود که همین امسال امتحان کنکور داده بود، گفتم :
" ... مثلاً برادر زاده ی خودم، این قدر درس می خوند و درصداش این جوری بود و رتبه اش اونجوری بود و در حالی که اراک منطقه ی یکه و هم قطب با تهران، تونست دامپزشکیه اهواز قبول بشه که دانشگاه خیلی خوبیه"
یکی از بچه ها پرسید که : خانم چند درصد زیست زده بود ؟"
تا من بیام جوابش رو بدم ، یکی دیگه پرسید: خانوم، پسره یا دختر ؟؟؟"
متعجب نگاش کردم و ...!!!!
جالبه که این دختر خانم، دختر پدر و مادریه که مادره فقط روبنده نمی زنه و پدره هم تموم صورتش با ریش پوشیده شده!!!!
گفتم :" نصیبه جان، بهتره این حس فرهاد کنجکاوی خودت رو برا درس بزاری!!!!"
یه کمی تند رفتم، ولی دختره از رو نرفت!!! هنوز که هنوزه گاهی می پرسه: " خانم شما نمی خواین برین اراک؟ خانوم خواستین برین، به من هم خبر بدینا!!!!!"
و من خیلی جالب و به آرامی میگم : " شما بهتره به جای فضولی در امور زندگی دیگران، به فکر پاس کردن همین فیزیکتون باشی! "
بچه ها می خندن، دعواش می کنن، وگاهی صدای : " خفه شو نصیبه، چه بی ادبی " میاد . اما نصیبه انگار یکی از سیمای مغزش خوب کار نمیکنه . اینو همه ی همکارا هم می گن!
بچه های ما پررو هستن ! غیر قابل تحمل . بی ادب و گستاخ!
یادمه ناخن یکیشون اون قدر بلند بود که حین نوشتن روی تابلو، هی کشیده می شد و صدای بدی می داد. برای من مهم نبود، اما دوستاش هی آخ و اوخ می کردن! بهش گفتم : " خب دختر جان ناخنت رو بگیر دیگه، مجبوری این قدر بلندش کنی ؟ "
گفت : " خانوم! ما که گفتیم نیایم پای تخته!!!! "
گفتم : " یعنی چی ؟؟؟ مگه این جا مدرسه نیست ؟؟؟ "
گفت : " خب، بعضی از معلما هم ناخنشون بلنده!!! "
چی باید می گفتم ؟؟؟
گفتم : " تو هنوز به مقام و منزلت معلمت نیستی، تو باید مقررات مدرسه رو رعایت کنی و خودت رو با هم سطح خودت مقایسه کنی نه با یکی بالاتر ازخودت ! "
دختره همین جور داشت جواب می داد که یک نگاه خشمگین با "برو بشین " منو شنید و نشست و ...
اما مطمئنم که اون هنوز طرز فکرش همینه!
ایراد کار هم از اولیای مدرسه است. چون قراره با سوما وپیش دانشگاهیا کاری نداشته باشن!!!که سوما سال بعد برا پیش دانشگاهی نرن به اون یکی مدرسه! یعنی باج دهی مسلم و آشکار!!!!
متنفرم از این مدرسه! مدت هاست که هوشمند هم کار نمی کنم . سنتی سنتی!!!



1- صدیقه رو چه طور آروم کنم ؟؟؟

2- با این دانش آموزای گستاخ و پررو چه کنم ؟؟؟؟؟ ( این ها مشتی بودند نمونه ی خروار ، البته بچه های پیش دانشگاهی من تو همین مدرسه،
خیلی بچه های مودبی هستن. اونم به خاطر این که اکثراً 3 سال و بقیه، 2 ساله که دانش آموز من هستن و خوب می دونن که چه قدر بی ادبی ، حالم رو بد می کنه . به جز یکی شون که ماه قبل بهش گفتم : " برخلاف خواهرت که دانش آموزم بود و بسیار مودب بود، تو بسیار بی ادب هستی " و الان یه کم بهتر شده، .)

3- چرا ما وقتی مدرسه می رفتیم، این طوری نبودیم ؟ بدون اجازه حرف نمی زدیم ؟ به محض ورود معلممون از جا بلند می شدیم، وقت رفتنشون هم همین طور . و تا ایشون از کلاس نمی رفتن بیرون، ما هم نمی رفتیم ؟؟؟ چرا این قدر تفاوت ؟؟؟ بچه ها الان به زور از جاشون بلند میشن!!!
یکی از همکارا بهشون گفته بود : " شما مهمون میاد خونه تون، از جاتون بلند نمی شید ؟ " گفته بودن : " نه خانم!!!! چه کاریه؟!! "

لیلی،رفتن است.لیلی ، پروانه ی خدا. لیلی،خودش را به آتش کشید. لیلی،تشنه تر شد.

 خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند.
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.


شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه ی شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.


خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.



لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه ی عشق است، بهانه ی سوختن؛ تو بی بهانه ،عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛ دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.


پی نوشت:

آخرین سری داستان های لیلی رو هم با این که یکی شون تکراری هم هست گذاشتم .
 شرمنده ی دوستانی که از این داستانا خوششون نیومد .

لیلی، نام دیگر آزادی  ------  اسب سرکش در سینه ی لیلی

 
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.


لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده ی نخلستان است.خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم.
لیلی گفت: دست هایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آن که می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.

گاهی ... زندگی

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود را در آغوش بگیرید


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us
وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آن قدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم


Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile
به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند


Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do
هر چه می خواهی آرزو کن
هر جایی که می خواهی برو
هر آن چه که می خواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آن چه می خواهی


May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy
خوب است که آن قدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آن قدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آن قدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آن قدر امید داشته باشی که شادمان باشی


The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way
شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار می گیرد


The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches
همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمی توانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غم ها و اشتباهات گذشته را رها کنی

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying
وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آن گونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند



و آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال توست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو آرامش خیال می دهد . . .

گاهی ... زندگی

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود را در آغوش بگیرید


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us
وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آن قدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم


Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile
به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند


Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do
هر چه می خواهی آرزو کن
هر جایی که می خواهی برو
هر آن چه که می خواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آن چه می خواهی


May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy
خوب است که آن قدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آن قدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آن قدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آن قدر امید داشته باشی که شادمان باشی


The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way
شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار می گیرد


The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches
همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمی توانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غم ها و اشتباهات گذشته را رها کنی

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying
وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آن گونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند



و آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی که تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند
در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال توست
و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست که به تو آرامش خیال می دهد . . .

حکمت خلقت زن وتنهايي هاي بشريت ( هبوط در کویر " دکتر شریعتی " )

 

قبل نوشت :

در كتاب "هبوط" در "كوير" دكتر شريعتی ، قسمتی در مورد حكمت خلقت حوا (زن) بعد از خلقت آدم (مرد) صحبت مي كنه.در مورد اين كه حكمت نياز به همسر چيه ؟و خيلي خيلي فلسفه يی زيبايی داره...



الان آدم(مرد) خلق شده و در بهشت رها شده و اين نوشته ها نجوای دروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايی به سر بردن در بهشت است:

(( چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهار، هر نسيمی كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائی را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشی است. بيش تر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس مي كنيم كه در اين "مثنوی" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم. بودنمان انتظار يك "بيت" شدن!

در آن حال كه لذتی را با ديگری مي بريم، زيبایی ای را با ديگری مي بينيم...

اين است كه تنها خوشبخت بودن، خوشبختي ای رنج زا است، نيمه ای  ناتمام است كه تنها بودن، بودنی به نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستی ام رنج " تنهائي" را احساس كردم. "بي كسي"، بهشت را در چشمم كوير می نمود. تنها ديدن، تنها آشاميدن و تنها...، برزخی زيستن است.

با دردها، زشتی ها و نا كامی ها، آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق ورزيدن است. تقيه ی درد، زيباترين ايمان است. رنج، تلخ است اما هنگامی كه تنها می كشيم تا دوست را به ياری نخوانيم، براي او كاری مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند.

اما در بهشت چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ی سرد و دل انگيز طوبی، بانگ آب، زمزمه ی مهربان جويبار ها و...چگونه مي توان دوست را خبر نكرد؟

چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتي كه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است.

 پروردگار مهربان من، از دوزخي، اين بهشت رهائي ام بخش! در اين جا هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی، سكوت گنگ و بي حاصلی رنج زای گسترده ای .

در هراس دم مي زنم، در بي قراری زندگي مي كنم. و بهشت تو برای من بيهودگی رنگينی، است." بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت، هم چون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

" تو قلب بيگانه را مي شناسی كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده ای ! كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"

دردم درد" بي كسي" بود.))



پی نوشت :

یک چیزی در این روزهایِ من، درون خودِ من مانده و هست، که می ترسم ازش، می ترسم برگردم به خودم در آینه، درون چشم هایِ آینه زل بزنم و اعتراف کنم به آن! بارها نشسته ام  درون جمعی و با همه ی خنده هایِ پر رنگِ رویِ لبهایم، حس کرده ام "منِ من یک جوری بی اغراق و قدرتمند، در حالِ تحلیل رفتن است، چیزی از من درونِ من رو به زوال است، که دارم در سختی و  تلخی ذره ذره فرو می ریزمش، که ترجیح می دهم  در این شرایط ِ سخت با خنده هایِ زیاد و دروغ هایِ سختِ و مصلحتی،  آن بار ِ عظیمی که تحمیل شده بر شانه هایِم را، تحمل کنم ."

اما یکی جرات کرد که بگوید، جرات کرد زل بزند تویِ چشم هام که "مثلاً حواس ام به ات هست دختر!" بعد هم یک جور ِ آروم و سر به زیرانه ای، صدایش را بیاورد کنار ِ گوشم  که : "حواسم هست، دارم می بینمش آن چیزی را که از درون تو افتاده به جان ات و ذره ذره از درون پوچ ات می کند، خالی ات می کند، از بین می روی این طور!"

و من می مانم و دیگر لبخند کم رنگِ رویِ لب هام از جنس ِ تظاهر نیست، از جنس ِ زوالنده ی درد است،  از جنس ِ دستپاچه گی ِ تازه گی ها چه مرگ ات شده دختر که عرضه نداری حتی به یک ادایِ ساده ی آدم هایِ خوشبخت...؟

          

بال هایم را در کمد لباسهایم آویزان کرده ام ! تا اطلاع ثانوی ساکن زمین خواهم ماند !

لیلی، زیر درخت انار

 

خدایا

تقدیر مرا خیر بنویس. آن گونه که آن چه را تو دیر می خواهی، من زود نخواهم و آن چه را تو زود می خواهی، من دیر نخواهم.                                                                                     

                                                                                                               (دکتر شریعتی)



لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گل ها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.



عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده‌ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می‌دارد، قلب مرا به جوش می‌آورد، استعدادهای نهفته ی مرا ظاهر می‌کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می‌راند. دنیای دیگری را حس می‌کنم. در عالم وجود محو می‌شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده‌ای زیبا بین پیدا می‌کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می‌ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می‌برند... این‌ها همه و همه از تجلیات عشق است... به خاطر عشق است که فداکاری می‌کنم.                      

                       ( دکتر چمران )

شیطان از انتشار لیلی می ترسد .

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم...



خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن.

شیطان غرور داشت، سجده نکرد.

گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.

شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه ی لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود. و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دست هایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است. می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.




غم عشق تو از غم ها نجاتست
مرا خاک درت آب حیاتست

نمی‌جویم نجات از بند عشقت        
چه بندست آن که خوش تر از نجاتست

لیلی، نام تمام دختران زمین است .

خدا مشتی خاک برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،از خود در او دمید. و لیلی پیش از آن که با خبر شود، عاشق شد.
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر.عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.



زندگی جیره ی مختصریست
مثل یک فنجان چای و کنارش
عشق است
مثل یک حبه ی قند
زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
زندگی یک گل سرخ است
پر از خار
پر از برگ
پر از عطر لطیف
یادمان باشد
اگر گل چیدیم
عطر و خار و گل و برگ
همه همسایه ی دیوار به دیوار هستند.

کرگدن و دم جنبانک

قبل نوشت :

دستت را به من بده تا از آتش بگذریم ، آنان که سوختند همه تنها بودند.

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه ی کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهم تر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آن ها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به این جا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.                                                   

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلب های نازک داری.
کرگدن گفت: این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم!
حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد.



پی نوشت :

من همون کرگدن داستانم!


 مثل کبریت کشیدن در باد
        زندگی دشوار است

من خلاف جهت آب شنا کردن را،
مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه ی کبریتم را
                   می کشم در این باد
                                            هرچه باداباد !!!



دلم، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد .

دلم غاری می خواهد و خوابی سیصدساله و یارانی جوانمرد .

می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد .

و کاش چشم که باز می کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود .

من آدمی هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام . به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام .

اما، هر جا که رفته ام، دقیانوس نیز با من آمده است .

من خوابیده ام و او بیدار مانده است .

دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصدساله به کار من نمی آید.

من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من، نفس می کشد و با چشم های من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می آیند، نه در راه ها که در رگ های من می دوند .

چه بگویم که گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم .

نه، ای خدای خواب های معرفت و غارهای تنهایی.

من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب .

که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید .

فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم . بی زره و بی شمشیر و بی کلاه ، تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی، نبرد آدمی است و دقیانوسش .



باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم, تنها منتظرم.

بازی ( ایتالو کولینو )

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یك باره، بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
 
سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه ی كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند.
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست.”
 
مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام كردند: “می‌فهمید! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید.”
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم.”
 
جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آن ها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نكردند و هم چنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.
 
جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم.”
آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همة ی امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند.

من در زندان بزرگم، با فكر تو اي زنداني، آزادي اسيرم

و تو

در بند كوچكت، با فكر ملتت، اسيري آزادي...