آخرین پست امسال ...

امسال هم گذشت! با همه ی خوبی ها و بدی هایش . با همه ی تلخی ها و شیرینی ها ، با همه ی لبخندهایی که بر لب نشاندم و قهقهه هایی که از ته دل بود و با تمام اشک هایی که ریختم!چه لحظات شاد و چه ساعات تلخی رو تجربه کردم، بماند .

اما شکر خدا . شکر.

وقتی برمی گردم به عقب نگاه می کنم، می بینم به بسیاری از آرزوهام رسیدم . خیلی چیزها رو برای خودم و دوستان و خانواده ام، شبانه روز از خدا خواسته بودم که الحمدالله، رسیدیم بهشون . شکر خدا .

درسته که شب های تلخی رو گذروندم . شب هایی که تا خود صبح اشک ریختم، تو راه مدرسه، حین رانندگی هق هق گریه می کردم و هی می زدم کنار تا مشکلی پیش نیاد! اما چه روزهایی که با عشق رفتم سر کار . چه روزهایی که کار شد همه چیزم . بچه هایی که شدن همه کَسَم و لحظاتی که به یادشون و یا در کنارشون گذشت .

روزهای پایانی امسال، با وجود همه ی تلخی ها، روزهایی مملو از تشویق و تقدیر بود . شکر خدا که در کارم موفق بودم . اخلاقم خوب بود . وجدانم رو زیر پا نذاشتم و خدای مهربونم مدام حمال حبیب عجمی رو به در خونه ام فرستاد .

خدا رو شکر .

امسال گذشت . سال خوبی بود . امید دارم که سالی که در پیش رو داریم هم سال خوبی برای همه ی دوستانم، خانواده های محترمشون و خودم و خانواده ام باشه .

سالی سرشار از شادی، شور، نور، عشق و امید .

این روزها عجیب روی فرکانس عشقم، اما غمی هم روی دلم سنگینی می کنه که از همه ی دوستان عزیزم، تقاضا دارم که فقط برای شخص مورد نظرم، دعا بفرمایند لطفاً . ممنون .

این آخرین پست سال 91 هستش . سالی که کمتر از همیشه آقا سهیل عزیز رو دیدیم . چه قدر دلم برای متحد شدن با ایشون علیه مریم بانو تنگ شده . چه قدر دلم برای ترکه ی آلبالوی بزرگ عزیز تنگ شده . چه قدر دلم برای ...

دلم برای همه چیز تنگه، اما حیف که نمیشه کاری کرد ...

آزمون ...

سلام

وااااای خدای من

مریم جانم

من فکرشم نمی کردم که یادت باشه که شمیسا امروز آزمون داره!!!

می خواستم به همه ی دوستانی که شماره شون رو دارم، اس بدم که براش دعا کنن، ( این روزا همش با شمیسا بودم و هیچ حتی فرصت نت اومدن نداشتم )، اما خجالت کشیدم، الان می فهمم که چرا این قدر هر دومون آروم بودیم، چون قلب هایی با ما بودن که خودمون هم خبر نداشتیم .

ممنون .

امتحان عالی بود به نظرم! هر چند که امتحان در یک شهر دیگه برگزار شد و محل برگزاری آزمون بسیار ناجور بود و پر از سر و صدا که چند باری مجبور شدم که به برگزار کنندگان امتحان، تذکر بدم که بالا سر بچه ها سر و صدا نکنن، دو بار هم زنگ زدم به خانم مدیرمون که : آیا اجازه دارم با اینا دعوا کنم ؟؟!!!!!!!!، اما ظاهراً که عالی بود .

شمیسا بعد از امتحان، تموم راه برگشت رو فقط سوالات رو ازم پرسید و اون وقت در مورد بعضی از سوالات که من اصلاً در موردشون بهش چیزی نگفته بودم، اون قدر استدلال های جالب داشت که من کلییی کیف کردم .

یه بار بهش اشاره کردم که بسه دیگه! بنده خدا جناب آقای راننده! ییهو راننده متوجه شد و گفت : نه خانم! بذارید راحت باشه و سوالاتش رو بپرسه تا خیالش جمع بشه!!!

کلتتاً من روی فرکانس عشقما! دقت کردید ؟؟؟

انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده . شکرت ای خدای مهربان . دعا کنید که شمیسا انتخاب بشه ایشالله .


چه قدر امروز بچه های چهارم ریاضیم با شمیسا، وسطی بازی کردن و من تشویقون کردم، بماند!!! امروز روز خوبی بود . شنبه هم جشن داریم . خبرات مهم جشن، بمونه برای بعد ایشالله!!!!

آی آدم ها !  ( نیما یوشیج )

آی آدم ها، که در ساحل نشسته، شاد و خندانید،
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستید
از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.
آی آدم ها که در ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره، جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواهد شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد،
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر، گه پا، آی آدم ها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و اُمید کمک دارد.

آی آدم ها که روی ساحل، آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛
پخش می گردد چنان مستی به جای اُفتاده، بس مدهوش
می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،
آی آدم ها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رها تر،
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدم ها!

دوست ...

وقتی نوشتم که دارم میرم تهران، یک دوست همیشه مهربان تهرانی خصوصی نوشت که : دختر جان! داری میای تهران ؟؟؟؟ ... ( بقیه اش دیگه خصوصیه دیگه! دهههه !!!!! شیطان)

و خلاصه! قرار و مدارها گذاشته شد و صبح فردا، این بانوی مهربان، کتایون عزیزم، با اون آدرس چپرآبادی که من بهش دادم، خودش رو بهم رسوند .به من زنگ بزن

ای جانم! همونی بود که فکر می کردم . مهربان . با صدایی گرم . هی هم همدیگر رو بغل کردیم و از عشق و نور حرف زدیم . تازشم کتایون جونم بهم گفتن که : از عکست که خیلی خوشگل تری که خانمی!!!!مژه

منم کلییییییییییی ذوق کردم!!!!نیشخند

کتایون عزیزم، برام سه تا کتاب هدیه آورده بودن که من خیلی شرمنده شدم و تازشم تو یکی از کتابا برام خیلی خوش خط، یادگاری نوشتن . خجالت

وقتی کتی رو در آغوش کشیدم، ییهو یاد اون فایل صوتی افتادم که با صدای خودشون تو وبشون گذاشته بودن و تمرین تنفس بود و من چه قدر با اون تمرین آروم می شدم . وجود کتی جانم، مملو از آرامش و مهر بود، همون طوری که انتظارش رو داشتم .قلب هر چند که این دیدار خیلی کوتاه بود، اما حالا حالاها من رو سر شوق و روی فرکانس عشق نگه میداره .قلب

ممنونم کتی عزیزم .قلبماچ


امروز مهری زنگ زد . دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم . که هنوز هم با هم در ارتباطیم . زنگ زد تا برای یک دوره ی دوستان دوران دبیرستان، که هفته ی بعد، سه شنبه، تو خونه ی خودشه، دعوتم کنه! مردم از ذوق .هورا چون ظهرش پری بهم اس داده بود که دارن با بچه ها خونه ی یکی دیگه از دوستاشون، جمع میشن و من کلی حسودیم شده بود و دلم یه جمع دوستانه خواسته بود که خب دیگه! جور شد!!!!
کاشکی چیز دیگه ای از خدا خواسته بودم! والله!!!
whistlingخنده

عصری حالم یه کم گرفته بود . نمی دونم چرا . این روزا خیلی تو خونه کم حرف شدم . اونم نمی دونم چرا! خب شاید چون حرفام برای مامانم جالب نیست، یا احساس می کنم اگر این حرف ها رو بزنم، حالا یه چیزی میگه که ناراحتم کنه یا تو ذوقم بزنه! در نتیجه حرف نمی زنم . خیلی کم . دیگه شرح ماوقع نمیدم! برخلاف تمام سال های زندگیم . مشاورم گفته که بهتره در مورد چیزهایی که ازشون لذت می برم، پیش مامان حرف نزنم! فاصله ی سنی مون زیاده و اون نمی تونه من رو درک کنه متاسفانه و همین عاملی برای بحث های ما میشه!
در نتیجه شدید دوست داشتم که حرف بزنم. زنگ زدم به مرجان ماچ. یار همیشه شفیق خودم .قلب باهاش که حرف زدم، در حالی که هیچ چیز خاصی نگفتیم، آروم شدم . وقتی بهش گفتم که خیلی دلم گرفته، با همون آرامش همیشگیش گفت : آخه چرا ؟ من همیشه به شوهرم میگم که وقتی به پرستو زنگ می زنم، انرژی می گیرم . این دختر سراسر انرژی مثبت و عشق به کاره! وقتی در مورد کارش حرف می زنه، در مورد بچه ها و ...، اون قدر با عشق میگه که فکر نکنم کسی مثل اون باشه . خوشا به حالش .
بهم گفت که : می دونی چند نفر به حال تو غبطه می خورن ؟ اون وقت تو غصه می خوری ؟ دیوونه شدی به خدا!!!
من همون طور که اشک می ریختم و هی بغضم رو فرو می بردم، هی با آره و نه ، جواب می دادم که نهایتاً اون قدر گفت و گفت تا من هم خندیدم و کلی به خودم امیدوار شدم . و حالم خیلی هم خوب شد شکر خدا .قلب

عاشق بعضی جملاتم! بعضی جملات که در عین سادگی، یه دنیا مهر و محبت توشون موج می زنه .
شمیسا زنگ زده بود . داشتم با مرجان حرف می زدم . بهش گفتم که : می تونم دیرتر بهت زنگ بزنم ؟ گفت : باشه! گفتم : ممنون عزیزم . قربونت برم، خداحافظ!
گفت : "خدا نکنه !" خداحافظ!!!
اون "خدا نکنه "، اون قدر شیرین بود که به مرجان گفت : ای جانم! می بینی این بچه بهم چی میگه ؟؟؟فرشته
خدایا شکرت .

خدایا شکرت بابت این همه دوست خوب که من دارم . فرقی نمی کنه، مجازی یا حقیقی که مجازیاش هم از حقیقی، حقیقی تر هستن! هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، هر ثانیه، هزاران هزار بار شکرت که روزهای زندگیم در کنار این دوستانم شیرینه . خدایا شکرت .لبخند

امروز : مدرسه ی ما !!

دیشب خانم مدیر زنگ زد و گفت که قراره صبح امروز به بچه ها، هر 12 نفر جایزه بده . چون گروه رباتیک هم خییلی زحمت کشیدن و حالا اون  " جانور " ( خانم مدیر از شدت ناراحتی به ربات میگه : جانور!!! ) درست کار نکرده دیگه!

خیلی خوشحال شدم . ازش به شدت تشکر کردم . گفتم که لطفاً با شمیسا حرف بزنید . خیلی داغونه . گفت که اتفاقاً زنگ زدم که جواب نداده . حتماً زنگ می زنم . خلاصه زنگ زد و هم با خودش و هم با مادرش و هم مهشید و مادرش حسابی صحبت کرد و ... بعدشم به من زنگ زد و همه چیز رو گفت .

دیشب دیدم دلم آروم نمی گیره . فکرم پیش شمیساست و از طرفی دلمم نمی خواد فکر کنه که خیلی حواسم بهش هست . پس به پری پیامک دادم که جواست به شمیسا باشه . پری که رییس شورا هم هست و حسابی مدرسه و بچه ها هم ازش حساب می برن، گفت که صبح میاد سر صف و با بچه ها صحبت می کنه و از گروه رباتیک هم به طور ویژه تشکر می کنه . پری همه چیز رو می دونست . این چند روزه مدام پیامک می داد و نتایج و ماوقع رو می پرسید .

امروز صبح طبق معمول، اول وقت مدرسه بودم . یکشنبه ها ساعت اول، 4 ریاضی هستم ( همون کلاس پری اینا ) و هیچ وقت بچه ها صف نمی مونن و یکسره میرن کلاس، اما امروز بهشون گفتم که صف بمونید .

خانم مدیر خیلی با بچه ها حرف زد . آوردشون روی سن، هر 12 نفر رو و کلیییییییی از گروه رباتیک گفت و بعدش  پری حرف زد و بعد هم خانم مدیر از من و نگین خواست که صحبت کنیم که من قبول نکردم، نگین یه کوچولو حرف زد و دوباره خانم مدیر اومد و تو گوشم  گفت  : کپلی من یه کمی صحبت بکنه! خواهش می کنم!!!! .. گفتم : چشم! برق ذوق چشماش رو دیدم .حرف زدم و ....

بعد به بچه ها جایزه دادیم و قرار شد که بچه ها بیان ماچمون کنن و ... جاتون خالی . خیلی خوب بود .

برام خیلی جالب بود که دو تا از همکارانی که اصلاً انتظارش رو هم نداشتم، برگشتن گفتن که وقتی شنیدن شمیسا رتبه نیاورده، خیلی خیلی ناراحت شدن و حتی کلی هم اشک ریختن!!!! چون می دونستن که این بچه چه قدر زحمت کشیده . یکیشون همون همکارم بود که می گفت تابه حال عاشق نشده!!!!!

خلاصه! من رفتم کلاس چهارم ریاضیا و اینا هم کلی به خاطر شمیسا ناراحت بودن و گفتن که می خوان یه کاری کنن تا شمیسا یه کم آروم شه . گفتن : چیکار کنیم ؟ گفتم : هر کاری که دوست دارید . گفتن : پس میاریمشون تو کلاسمون و می زنیم و می رقصیم و تشویقشون می کنیم! گفتم : عالیه!!

تا رفتن دنبال بچه ها، دیدن دفتر خانم مدیرن . گفتن که : خانم مدیر ما می خوایم برای این 3 تا به خاطر زحمتی که کشیدن جشن بگیریم . خانم مدیر هم گفت که : همه بیاید تو اتاق من . خانم فیزیکتونم بگید که حتماً تشریف بیاره . منم با بچه ها رفتم و اینا کلی بچه ها رو بغل کردن و براشون دست زدن و بهشون تبریک گفتن و بعدشم من گفتم : خب! خانم مدیر اجازه بدید، اینا بقیه ی جشنشون رو که خصوصیه تو کلاس خودشون بگیرن! گفت : باشه، می خوان چیکار کنن ؟ حرکات موزون ؟؟!!! گفتم : هیییییییییییییی!!!!!!!

اینا هم اون سه تا رو دور کردن و دست زنان بردن طبقه ی دوم، کلاس خودشون و منم بردن و نشوندنشون وسط کلاس و بعد ضرب گرفتن رو میز و تا تونستن زدن و رقصیدن و اونا رو خندوندن و حتی شمیسا هم کلی باهاشون رقصید و ...

خدایا شکرت . خدایا شکرت که دانش اموزان این چنینی دارم . فهمیده و دوست داشتنی . خدایا شکرت .


من ازتون یه خواهش دارم . شمیسا دوشنبه ی بعد، آزمون تئوری مسابقات آزمایشگاهی فیزیک داره . در حالی که سال دومه، اما من بهش فیزیک 3 هم درس دادم و چند جلسه ای هم سر کلاس چهارم ریاضیا نشسته .

من فکر می کنم که اگر در این آزمون پذیرفته بشه، برای روحیه اش خیلی خوبه . میشه براش دعا کیند . ازتون خواهش می کنم . خیلی زیاد دعا کنید . من دلم می خواد که این بچه آرامش داشته باشه و فکر می کنم الان، در حال حاضر، پیروزی در این مسابقه می تونه خیلی کمکش کنه ایشالله . براش دعا می کنید لطفاً ؟؟؟؟

ممنونم .

سفرنامه!!!

خب ما برگشتیم!

همه چیز اولش خوب بود . من اون قدر از رفتن به این سفر خوشحال بودم که حد نداشت . چنان انرژیی بهم داده بود که ...

درسته که علی رغم تذکرات شدید من به خانم مدیر که یه ماشین درست و حسابی بگیر، یه مینی بوس وحشتناک قراضه گرفته بود و تا خود تهران یخ کردیم، اما بهمون بد نگذشت . کلی هم خندیدیم .

وارد سالن مسابقات شدیم، باز هم همه چیز خوب بود . درسته که نگین، همکارم ، یه دلخوری کوچیک از دست اون آقایی که به عنوان مسئول گروه گیلان، همسفر ما بود به همراه خانمش، داشت که کارتا رو بهشون با کلی دنگ و فنگ داد، ولی باز هم همه چیز خوب بود .

خانم مدیر قم بود . قرار بود که مینی بوس بره قم دنبالش و بیارتش! یک بار صبح، انگار که به دلم افتاده باشه، به خانم مدیر زنگیدم و گفتم : بهتره که آژانس بگیرید و بیاید . من می ترسم وقت رفتنمون از این جا، شما هنوز نرسیده باشید و وسایل بچه ها هم توی ماشینه!

گفت : نه عزیز جان! من به امید خدا تا 3 میرسم!!!

به راننده هم گفتم که این کار رو نکنید، گفت : نهایتاً تا 4 اینجاییم!!!

نشون به اون نشون که ساعت 8 و نیم شب رسیدن!!! اونم با توپ پر!!!! البته چون یه بغضی در صداش بود، من ناراحتیم رو نشون دادم، اما کاری هم نکردم که دلخور بشه .

از 11 و نیم ظهر ماشین رفت قم و بچه ها هر کدوم یه چیزی از ماشین می خواستن، دارو و .. که نبود و بدتر از اون شناسنامه هاشونم تو ماشین بود و خانم مسئول، همکاری نمی کرد که حداقل اینا با سرویسای دانشگاه برن هتل و ....

ساعت 6 دیگه اعصاب همه به هم ریخته بود که ناگهان نگین به شدت به اون خانم مسئول پرید و البته منم یه کم عصبی بودم، ولی خودم رو کنترل کردم! نگین گفت که : همین الان برای بچه ها آزانس می گیرم و میریم ترمینال و میریم رشت! من که می دونستم اینا همش فیلمه، دنباله ی حرفش رو گرفتم . اون وسط، سال دوما از جمله شمیسا و مهشید و فاطمه و فرناز که سال گذشته هم به این مسابقات اومده بودن، کلی گریه و زاری که چرا با این خانمه این طوری حرف می زنید! همه چیز تقصیر خانم مدیره .

منم گفتم : ما که می دونیم، ولی همین خانم و آقا که مثلاً مربیان رباتیک شما هستن، از صبح تا همین الان، آیا فقط نیم ساعت برای شما وقت گذاشتن ؟؟؟ بعد می تونستن با شناسنامه های نگین و دخترش و یکی دو تا از بجه ها، حداقل یکی دو تا اتاق هتل رو جور کنن، می تونستن وقتی می بینن این بچه ها از درد به خودشون می پیچن و ... پیشنهاد بدن که برید هتل یا وقتی میگیم می خوایم بریم، همکاری کنن، ولی هیچ به روی مبارک خودشون نمیارن!

القصه! نهایت حرف بچه ها که بعد از زیر زبون شمیسا هم کشیدم، این بود که سال گذشته که کسی همراهمون نیومده بود، تازه شرایط خیلی سخت تر هم بود، خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت! خودتون خواستید که با ما بیاید، پس باید شرایط رو تحمل کنید! و هیچ نمی فهمیدن که اینا دارن کلاه سرشون میذارن و حالیشون نیست!!!! همشم بهشون گفتم که شما ها به اندازه ی یک ادم 16 ساله متوجه ی جریانات هستید و ما طبیعتاً خیلی بیشتر!!!!

چرا کارت هتل رو نمی دادن ؟ چون باید مینی بوس می یومد تا اینا هم وسایلشون رو از تو ماشین بردارن! چون قرار نبود که بیان هتل!!! اما این رو بچه ها متوجه نمی شدن ...

یک جایی روز بعد من به فرناز گفتم از این که به این سفر اومدم، به شدت پشیمونم! و شمیسا شنید و ناراحت شد و قهر کرد!!!! که چرا این حرف رو می زنید ؟ مگه ما مقصریم ؟ مگه ...

از طرفی، تعداد شرکت کننده ها در نجوم، فقط 13 تا تیم بود، اونم همه راهنمایی! خب فرناز اینا سوم شدن، ولی جایزه نگرفتن، چون تعداد تیم ها کمتر از 15 تا بود .

گروه زیست شناسی با کلییییییییییییی چونه زنی با داور و ... از بین 28 تا تیم، سوم شدن و جایزه هم گرفتن .

اما ربات لعنتیِ شمیسا اینا که تمام دو روز رو مثل کبک راه می رفت، درست یک ساعت قبل از مسابقه بازی در آورد و سر مسابقه ...  105 تا تیم فقط در همین مسابقه شرکت کرده بودن!!!!!

وااااااااااااااااااااااااااای خدای من! چه قدر بچه ها گریه کردن، منم بدتر از اونا . یعنی وقتی دیدم که اینا حتی تو هتل هم نخوابیدن و داشتن پیست درست می کردن و رباتشون به خوبی کار می کرد و اینا تنها گروهی بودن که خودشون برنامه نویسی می کردن و برای بقیه ی گروه ها، مربیاشون داشتن همه ی کارها رو می کردن، حتی همین خانم و آقای مسئول، فقط همون نیم ساعت آخر که ربات، بازی در آورده بود، اومدن و ... بیشتر ناراحت می شدم .

این که بازی برد و باخت داره رو کاملاً قبول دارم . به بچه هامم گفتم که : قرار نیست در هر کاری برنده باشیم . یه وقتایی هم باید شکست بخوریم . سرمون به سنگ بخوره و ... بهشون گفتم که خب رباته دیگه! آدم نیست که مغز داشته باشه! آدمش دیروز کلی ما رو سر کار گذاشت و اعصابمون رو به هم ریخت که! والله! 

اما خب دیگه! قلباً نارحت بودم .

دلواپسی بچه ها رو می فهمیدم! می گفتن که از فردا خانم مدیر تمام وقت باید سر صف و هر کی میاد و ... هی این مقام سومی رو بکوبونه تو سرمون!

می دونستم که این کار رو انجام میده، اما فکر نمی کردم که بدون توجه به این سه تا بچه، از توی ماشین، هی زنگ زدن به رییس و معاون و ... رو شروع کنه و هی بگه و هی بگه و هی این بچه ها اشک بریزن .

راستش رو بخواید به خانم مدیر هم تذکر دادم . گفتم : قبول که سوم شدید، ولی فکر این بچه ها هم باش، گفت که : باید شکست رو قبول کنن، تو زیادی داری سخت می گیری . گفتم : باید قبول کنن، ولی الان وقتش نیست!!!

خب خدا رو شکر که وقتی دید که من دیگه خیلی جدی دارم حرف می زنم، یکی دو بار دیگه گفت، بچه ها هم به خاطر این سه تا بچه، هیچ به روی خودشون نیاوردن و انگار بیشتر از خانم مدیر می فهمیدن، دیگه تکرار نکرد و ....

شمیسا که کنارم اشک می ریخت، روشم اون ور می کرد که من نبینم، مهشیدم که از صندلی پشتی باهاش حرف می زد و ریز ریز اشک می ریخت، اشک های منم سرازیر می شدن!! اصلاً تحمل نداشتم، به مریم اس ام اس دادم و همه چیز رو بهش گفتم، خب طبیعتاً یه کم آروم شدم!!

شمیسا از مدتی قبل، ازم گله می کنه که چرا ضعیف شدین؟ که چرا این قدر زود اشکاتون در میاد ؟ من خانوم پارسالم رو می خوام . قوی و جدی و .... وقتی این طوری میشید من ناراحت میشم و بعد دیگه هم دلم نمی خواد بیام طرفتون!!! دیروز که همه رفته بودن برای اختتامیه و من اصلاً نمی تونستم یه محیط بسته رو تحمل کنم و تو حیاط دانشگاه بودم و شمیسا هم از شدت حسادت، خودش اینو گفت، نمی تونست بره تو سالن و کنارم بود، البته با حالت قهر که اولش خیلی هم با هم خشک بودیم، باهاش خیلی حرف زدم، اما انگار فایده ای نداشت . انگار قراره که من هر وقت میام روی آرامش رو ببینم، یه چیزی پیش میاد که اون آرامش رو ازم بگیره . 

دیشب تو ماشینم کلی باهاش حرف زدم . خلاصه یه کم آرومش کردم . دیدم خیلی نگران درساشه که سر این مسابقه ازشون عقب افتاده . می گفت : دیگه مدرسه نمیام! از اون مدرسه بدم میاد . که البته منم می خندیدم و می گفتم : خیلی خوبه! ترک تحصیل کن . بعدش چیکار می کنی ؟ بعدش ... بعدش .... و نهایتاً از زیر زبونش کشیدم که چرا این قدر ناراحته . کلیییی باهاش حرف زدم که دختر جان ! تو در مسابقاتی که هوشت رو درگیر می کنی، از همه سرتری . الانم برنامه ای رو که تو برای رباتتون نوشتی، هیچ کسی ننوشته بود و همه تعجب می کردن که تو تونستی همچین چیزی بنویسی، حالا رباتتون احمق بازی در آورده، تقصیر تو نیست که . هفته ی بعد مسابقات آزمایشگاهیه فیزیکه، بعد از عید ایشالله المپیاد نانو و ... و تو می تونی به راحتی خودت رو نشون بدی .

حتی بهش پیشنهاد دادم که بره پیش مشاور، چون اعتماد به نفسش رو از دست داده . چون خودش و هوش و استعدادش رو باور نداره . فعلاً که قبول نکرده، اما می دونم که قبول می کنه . یعنی مدلش این طوریه که همیشه من می فهمم ته دلش چیه و میگم، اما اون میگه این طوری نیست! بعد از یکی دو روز که ازش بپرسم، میگه : آره!!!

الانم باهام احتمالاً سرسنگینه!!! البته سر خیلی از مسائل! سر این که من نباید ناامید باشم، نباید اشک بریزم، نباید احساس تنهایی کنم، نباید .... پوفففففففففففففففففف! یه بچه داره برا من تعیین تکلیف می کنه! پررو خانوم!!!!!

واااااااااااااااای انگار از همه جای این آسمون برای من می باره ....


اما نه!  این سفر یه نقطه ی عطف داشت! یک دیدار سرشار از انرژی که بعد در موردش می نویسم!

تهران ...

امشب داریم میریم تهران ان شاءالله .

دانشگاه صنعتی شریف، یک سری مسابقات رباتیک و نجوم و نانوتکنولوژی و زیست و ... گذاشته که 12 نفر از بچه های ما هم شرکت کردن و و من و دوستم، نگین، که دبیر زیست شناسیه، داریم باهاشون میریم .

دروغ چرا ؟ خیلی خوشحالم!

در حالی که از یک ماه قبل می دونستم که قراره بریم، اما از اول هفته با یادآوری این مسافرت، هی یه چیزی تو دلم قنج میرفته!!!!!!! در حالی که فقط دو روزه ها! به امید خدا شب شنبه هم تو راهیم و صبح شنبه می رسیم ان شاءالله .

بچه هامون یه ربات خیلی باحال ساختن، عکسش رو براتون میذارم ان شاءالله .

گروه زیست شناسیمون هم یه موش رو تشریح می کنن، و هم این که یه موش دیگر رو بیهوش کرده، بدون خونریزی کلیه اش رو در میارن! و دوباره بخیه می زنن و به هوشش میارن!!!!

خیلی جالبه .

خدا کنه که بچه هامون اول بشن . خییییلی زحمت کشیدن تو این یک ماهه اخیر .

میشه براشون دعا کنید لطفاً ؟؟؟

بعد میشه دعا کنید که همه چیز اون طوری پیش بره که تو ذهن منه ؟ میشه دعا کنید که بهم خیلی خوش بگذره ایشالله ؟؟؟؟

امشب به امید خدا، ساعت 10 قراره که یه جا جمع شیم و فکر کنم تا راه بیفتیم، بشه 11 . به امید خدا صبح میرسیم تهران . چون ماشینمون از این ماشینهای مسافربریه که باید پلیس راه ساعت بزنه، پس 6 ساعتی تو راه هستیم! ( راه 3 ساعت و نیمه رو!!! ) اما فکر می کنم که بهمون خوش بگذره .

بچه ها بهم میگن : خانوم سرپرست بداخلاق!!!! از بس که براشون قانون گذاشتم! البته همه رو به شوخی . هی سر به سرشون میذارم و میگم باید گوشی هاتون رو بدید به من! لپ تاپاتون رو بدید به من!!!! ...

خودشونم می دونن که شوخی می کنم ....

پناه بر خدا ...


خیلی ازتون ممنونم . بابت همه ی دعاهاتون . واقعاً حرف باران عزیزم در کامنت پست قبلش کاملاً درسته . من مطمئنم که یه جاهایی و با یک حس های خاصی برام دعا شده تا به حال و روز خوبم برگردم . خدایا شکرت بابت این همه دوست خوب و مهربان . بابت حضور تک تک این انسان های انسان، هزاران بار شکرت می کنم . خدایا شکرت .


پیاده روی روی فرکانس مهر

... پروانه که از مشهد برگشته بود، با یه پلاستیک نخود و کشمش در دست اومد و گفت : خانوم این رو برای شما آوردم .

گفتم : ممنون . برام دعا کردی ؟

گفت : آره خانوم! روشنک اس داده بود که براتون ویژه دعا کنم ...

شوکه شدم! چه قدر حواس روشنک بهم بوده! خدای بزرگ من! چه کسانی به فکرم هستن و من حتی خبر ندارم ! اون وقت آیا حقه که این قلب های مهربون رو ناراحت کنم ؟

من خوبم . شکر خدا . نمیگم : عالیم! نه! اما روی فرکانس عشقم . یه پرتو نوری، وقتی من بین زمین و هوا معلق بودم، خودش رو دور کمرم گره زد و دوباره من رو کشید بالا . روی خود مسیر عشق . درسته که هنوز در شوکم و نمی تونم روی این بسامد بدوم، اما آهسته آهسته که می تونم راه برم ...

شکر خدا .


ممنونم از همه ی دوستان نازنینم که مثل همیشه در کنارم بودید و تنهام نذاشتید . مدیون الطاف همه تون هستم . دوستتون دارم .

امروز من ...

صبح که از خواب پا شدم،تصمیم گرفتم که خوب باشم! که هر چی فکر منفیه از خودم دور کنم ... خیلی تلاش کردم .

انگاری رفتن به مدرسه یه کم برام سخت بود، اما یه عشق درونی هم بود که من رو می کشید به سمتش .

رفتم کلاس دوم ریاضی. بچه ها تا تونستن از دبیر ریاضی شون برام حرف زدن . همون خانم بی احساسی که می گفت تابه حال قلبش از عشق نتپیده!

گفتن بهمون توهین می کنه و سرکوفت می زنه و ...

خیلی باهاشون حرف زدم . گفتم هر کسی محبتش رو یک جور نشون میده . شما این طوری فکر می کنید و ....بهم گفتن که ما با شما راحتیم و می تونیم به راحتی باهاتون حرف بزنیم، اما با ایشون نمیشه و ...

زنگ دوم، روشنک من رو تا کلاس دوما رسوند . دم در یه چیزی گفت که منم یه چیزی گفتم و ییهو اشک تو چشمام حلقه بست! شروع کرد به جک گفتن و خندوندن من ... و رفتم کلاس ...

زنگ که خورد، دیدم از بیرون صدای دست میاد! کسی اجازه ی ورود گرفت و ناگهان روشنک و کل کلاسشون ریختن داخل کلاس . همه شون بودن و هی بغلم می کردن و هی دست می زدن و برا دل خودشون می رقصیدن! شایدم برای دل من ... پری بغلم کرد و ماچم کرد! تعجب کردم . اون قدر این دختر محکم و جدیه که اصلاً بهش نمیاد! گفتم : از تو بعیده! گفت : می دونم! ولی دوستت دارم .

تا دم در دفتر اومدن و بهم پیشنهاد دادن که وقتی می خوان قایم باشک بازی کنن، برم نگاشون کنم! که البته من نرفتم یقیناً!!!!

زنگ سوم، دیگه بداخلاق شده بودم . می دیدم که شمیسا یه جورایی ترسیده . اما به روی خودم نیاوردم . بعد از امتحان که فاطمه و شمیسا اول از همه برگه هاشون رو دادن و من تصحیح کردم، شمیسا کنارم موند و در تصحیح بقیه ی برگه ها کمکم می کرد و هی سربه سرم میذاشت ...

زنگ چهارم، بهتر بودم . کمی بهتر ... تموم زنگ تفریحا شهناز برام حرف زد . تمامش رو ...

دلم نمی خواست بیام خونه! اصلاً! تو راه خونه، حواسم هیچ به رانندگیم نبود . فقط گاز می دادم و می یومدم! تازه به نتایجی رسیدم! به این که چرا این همه دلگیرم و دلتنگ ؟ چرا این همه ناراحتم ؟ تازه جوابش رو پیدا کردم!!!!!

من اعتماد به نفسم رو از دست دادم! اونم به خاطر دخالت های بیجای اطرافیانم که از روی دلسوزیه! دیگه خسته شدم از این که خواهرم زنگ بزنه و بگه : به من مربوط نیستا! قصد دخالت ندارما! اما این کار رو انجام بده!

خسته ام از این که یکی سرم غر بزنه و هی اخم و تخم کنه . سر هیچ و پوچ.

خسته ام از این که حتی اجازه ی لذت بردن از زندگی خودم رو، که حقمه، که مال خودمه رو ندارم ...

خسته شدم از این که هی نصیحت بشنوم و هیچی نگم ...

خسته شدم از این که هی برام تصمیم بگیرن ...

خسته شدم که حتی نتونم ....

من اعتماد به نفسم رو به خاطر محبت های خانواده ام از دست دادم! واقعاً نمی دونم باید چیکار کنم! واقعاً نمی دونم . من دوستشون دارم . شدید . و بدبختی این جاست که دلم نمیخواد که ناراحتشون کنم در نتیجه خودم دارم از بین میرم ...

تو رو خدا یه راهکار بهم بدین! یه راه حل .. یه فرمول که به جواب برسه ...

چرا باورم نمیشه ؟؟؟؟؟

دلم می خواد حرف بزنم .

اگر زیاد می نویسم، اگر حوصله تون نمی گیره، نمی خوام اذیت بشید و بخونید . نه ! به خدا قصد آزار و اذیتتون رو ندارم . می نویسم فقط به خاطر خودم . چون نیاز دارم . شایدم پراکنده گویی باشه، شایدم یه جاهاییش رو متوجه نشید، بگذرید . ببخشید ...


وقتی وارد دفتر شدم و خونسردترین همکارم ازم پرسید که : خانم ... حالتون خوبه ؟

لبخند تلخی زدم  و خیلی آروم گفتم : خوبم! ممنونم و از دفتر رفتم بیرون!!!

دو دقیقه بعد که برگشتم دوباره همون خانم که به بی احساسی بین بچه ها معروفه، دوباره ازم حالم رو پرسید . شیرین و فتانه هم هی پرسیدن که چی شده ؟ چرا چند روزه پکری ؟ مرجان گفت : چند روزه که این طوریه ، نمی دونم چی شده!

اون یکی گفت : حتماً داری تصمیم می گیری!!!!! خیره ایشالله!

و این یکی گفت : عاشقی بد دردیه!!!

و دوباره سوالات تکراری که چی شده که ناگهان بی اختیار، اشکام سرازیر شدن و وقتی شهناز از دورترین فاصله ی ممکنه ای که در اون دفتر وجود داشت بهم رسید و بغلم کرد، نم نم اشکام تبدیل به سیلاب و بعد هق هق شد ....

شهناز نپرسید چی شده! هیچی نگفت . صدیقه هم که کنارم نشسته بود و از این طرف بغلم کرده بود، هیچی نپرسید، فقط بهم گفتن که آروم باشم! که هر چه قدر می خوام اشک بریزم که حتماً نیاز دارم . فتانه که روبه روم ایستاده بود، فقط پرسید : مامان حالش خوبه ؟؟؟ و وقتی گفتم : آره، شکر خدا . گفت : خدا رو شکر . این روزها دلگیرن، نگران نباش . همه مون یه وقتایی این جوری میشیم ....

همه دورم بودن ... یکی برام آب می اورد و یکی دیگه دستمال کاغذی و اون یکی به اصرار برام چای و شیرینی میذاشت ...( که البته هیچ وقت خورده نشدن !!! )

شهناز بغلم کرده بود و فقط قربون صدقه ام می رفت که درکت می کنم ... که گاهی آدم نیاز داره که اشک بریزه . راحت باش قربونت برم . 

و شیرین و خانم بی احساس که حسابی بنده خدا خودش رو باخته بود، هی ازم عذرخواهی می کردن که سوال پرسیدن و حتماً من ناراحت شدم .

لبخندی زدم و بهشون اطمینان دادم که ناراحت نشدم، اتفاقاً خوشحالم شدم که این قدر حواسشون بهم هست .

همه متعجب بودن و می گفتن که تو پرانرژی ترین دبیر این مدرسه هستی . همکارا و بچه ها وقتی تو رو می بینن انرژی می گیرن و شاد میشن . همیشه می خندی . وقتی وارد دفتر میشی، هیجان و شور و شادی همراه خودت میاری ... اما وقتی غمگینی، خودت ببین که بچه ها هم چه طور غمگین میشن!!!!

شهناز برام ریز ریز و زیر زیرکی حرف میزد . که حق داری .. که ما در ایران زندگی می کنیم و تنهایی و خلاءمون فقط با ازدواج کردنه که مثلاً پر میشه! حالا با وجود بچه و ... هر چه قدر هم با طرفت مشکل داشته باشی و هی تحمل کنی، هیچ مهم نیست!!!! ( این حرف رو آقای روانشناس هم دیروز بهم گفتن .... )

و من فقط اشک می ریختم .

می گفت : تو بسیار قدرتمندی! چون قلب پاکی داری، و روابط عمومیت خیلی بالاست، با هر طیفی می سازی و می بینی که! همه دوستت دارن . دروغکی هم نیست . همین الان رو ببین . دوستت دارن که این طوری کنارت هستن . خیلی ها هم به  این همه مقبولیت اجتماعی تو غبطه می خورن، حالا تو غصه می خوری ؟؟؟؟؟؟

وقتی همکارا خواستن برن کلاس، یکی یکی در آغوشم گرفتن و برام آرزوی برطرف شدن هر چه درده، داشتن . 

وقتی شیرین بغلم کرد، بهم گفت : یادته پارسال من یه مشکلی داشتم و ییهو تو دفتر زدم زیر گریه ؟ اون وقت تو بدون این که بپرسی چی شده، اومدی و بغلم کردی و بهم آرامش دادی . بعد من همه چیز رو برات تعریف کردم و تو اون قدر راهکار جلوی پام گذاشتی که فکر کردم مشکلم کاملاً برطرف شده . کاشکی الانم من می تونستم برات کاری انجام بدم .

لبخندی زدم و گفتم : به خدا یادم نیست، اما ممنونم . بزرگ ترین و بهترین حس دنیا رو بهم دادی، وقتی نگرانیت رو بهم نشون دادی . وقتی ازم سوال کردی ... من ازت ممنونم .

برام جالب بود که اون همکار تازه واردی که از همون روز اول هم به شدت نشون داد که دوستم داره،وقتی دفتر تقریباً خالی شده بود، گفت : خانوم ... من قبول ندارم! همه دورتون بودن و بغلتون کردن! پس من چی که تازه از راه رسیدم و ...

لبخندی زدم . نزدیک شد و سخت در آغوشم گرفت ...

در این که روی فرکانس عشقم، شکی ندارم . در این که شاید خیلی ها آرزوی این رو دارن که جای من باشن! در این که می تونم احساساتم رو کنترل کنم، در این که می تونم به روال سابق برگردم ... شکی ندارم ...

می دونم که می تونم ...

این روزها بچه هام هر کاری می کردن که شادم کنن ... هر کاری ...

اما بازم مثل دیوونه ها، همین الان به مادرم گفتم که می خوام گوشی هام و خطم رو بفروشم! گفتم : گوشی و خطی که نه کسی بهش زنگ بزنه و نه کسی پیامک بده، به چه دردی می خوره ...

با تعجب نگام کرد و از همون لبخندای تمسخرآمیزش زد و گفت : چیه ؟ بی پولی گیر کردی ؟ نفروش! من پولش رو بهت میدم!!!!

من روی فرکانس عشقم که خانم مدیرم این پیامک رو برام فرستاده :

" گل عزیزم سلام
از این که دوستت باشم و تو یادت باشم، احساس خرسندی می کنم . به خاطر قلب مهربونت برات آرزوی بهترین های دنیا رو دارم .
خدایا زیباترین نعمتهات رو به مهربون ترین دوستانت عطا کن . آمین یا رب العالمین "

من روی فرکانس عشقم که از دور و نزدیک، دانش آموزای خیلی قدیمی و جدید، مدام بهم اس میدن و من رو یاد می کنن ...

من روی فرکانس عشقم، اما چرا این رو باور نمی کنم ؟؟؟؟ می دونم، اما باور نمی کنم ...

خیلی دردناکه ... خیلی ...

مشاوره ...

دیروز رفتم سراغ آقای روانشناس !

سلام علیک که کردم، گفت : چی شده ؟ میزون نیستید انگاری ؟

گفتم : نه!

وقتی همه رفتن و فقط من موندم و خواهرم و آقای روانشناس، با هم حرف زدیم! حدود یک ساعت . حرف هایی که خودم می دونستم اما انگار باید از یکی دیگه می شنیدم تا باورم بشه .

آقای روانشناس هیچ کدوم از حس هام رو، هیچ کدوم از نگرانی هام رو الکی ندونست . بهم نگفت که دارم اشتباه می کنم . تاییدم کرد . به شدت !!! و ازم خواست که به هر کاری که بهم انرژی میده و لذت، ادامه بدم .

بهم گفت که : باید در لحظه زندگی کنم . گفت که لازمه که بچگی کنم گاهی وقتا . برام سفر تجویز کرد و ...

وقتی بهش گفتم که چه آرام بخشایی مصرف می کنم و هنوزم اضطراب دارم، تعجب کرد .

خواهرم بهش گفت که : من فکر می کنم که خواهرم حسش اینه که چون ازدواج نکرده، تنهاست . فکر می کنه که خیلی وقت ها یه مرد می تونه براش پشتوانه ی مالی باشه حداقل . می تونه تنهاییش رو پر کنه و ...

وقتی گفتم که نه این طور نیست و من اصلاً از زندگی که دارم ناراضی نیستم و این رو قبول کردم، آقای روانشناس هم تایید کرد .

اون بغض کال لعنتی مدام تبدیل به باران می شد و در حالی که آبروم رو می برد، اما آرومم می کرد . انگاری گاهی وقتا به جای حرف زدن فقط باید اشک بریزی .

آقای روانشناس از خودش برام گفت، از مشکلاتی که براش پیش اومده و اون مجبور شده از زیر صفر دوباره زندگیش رو بسازه و به شدت هم امید داره که آینده حتماً از آن اونه . بهم گفت که باید این طور فکر کنم . بهم گفت که درس بخونم، اون ارتباطاتی رو که دلم می خواد برقرار کنم، این که بعد چی پیش میاد مهم نیست . مهم اینه که الان از این حسی که دارم لذت ببرم . بهم گفت که قرار نیست همه درکم کنن . قرار نیست همه قبولم کنن . من باید بیخیال باشم . باید با یه لبخند از کنار حرف ها بگذرم . بهم گفت که باید قبول کنم که قرار نیست مهر تایید همه رو تو زندگیم داشته باشم . باید کاری رو انجام بدم که خودم می خوام .

بهم گفت که می تونم هر وقتی که خواستم باهاش صحبت کنم . یه حس آرامش یعد از طوفان بهم داد . یه حس خوب که وقتی اومدم خونه، انگار از این رو به اون رو شده بودم . می خندیدم، لبخند می زدم ... حس این که یکی هست که درک کنه که دقیقاً من چی میگم . یکی که بدون این که من حرف بزنم، خودش متوجه میشه و فکرم رو میگه و من با اشک و بغض و تکون دادن سر، تاییدش می کنم ...

نمیگم اون حس خوب نیست . نمیگم همش همون چند دقیقه بوده، یا یک روز ... اما دوباره از صبح زود که از خواب پاشدم، یه اضطراب کشنده، اسیرم کرده .

خیلی حساس شدم . نه! بهتره بگم که حساس تر شدم . کوچک ترین حرفی دلم رو به درد میاره و اشکم رو لبریز می کنه . کوچک ترین نگاه تلخی . کوچک ترین ...

الکی می خندم! بعد بلافاصله میرم تو اتاق و اشک می ریزم! الان دیدم که دارم خفه میشم، به این جا پناه آوردم .

من دلم نمی خواد کسی رو غمگین کنم اونم تو این روزایی که می دونم همه چه قدر مشکل تو زندگیشون دارن، به همین دلیل کمتر سر می زنم . چیزی نمی نویسم، چون حتی از نگاهمم دلتنگی و اضطراب می باره، چه برسه از نوشته هام .

می ترسم! شاید اگر بگم از چی، خنده تون بگیره! اما می ترسم ناگهان در این روزهایی که این قدر فشار بهم وارد میشه، ناگهان دل ببندم به کسی که نباید ... مثل اون بار ... واااااااااای نه! من تحمل تجربه های اون چنینی رو دیگر ندارم .... برام دعا کنید لطفاً . دعا کنید که دوباره به آرامش برسم .

خوابم به شدت کم شده . روزها که نمی خوابم . شب ها به شدت دیر می خوابم و صبح های زود هم بیدار میشم . گاهی وقتا از شدت خستگی چشام میان روی هم، اما نمی تونم بخوابم ...