آدم های خاص!!!!!!
بعضیا یه جوری خاصن!!! خاص خوب یا ناخوب!!!!!
بعضیا رو وقتی می بینی، برقی تو چشماشونه که لبخند رو به لبت میاره، وقتی باهاشون دست میدی یا روبوسی می کنی، یه جوری در آغوشت می گیرن یا دستت رو به گرمی فشار میدن که احساس می کنی مملو از انرژی خاص دوستی شدی . یه حس خوب .
وقتی باهاشون حرف می زنی، وقتی نگاشون می کنی، حتی وقت خداحافظی، چنان برخوردی دارن که هنوز دو قدم ازت دور نشده، احساس می کنی که چه قدر دلت براشون تنگ شده .
نه شوخی هاشون و شیطنت هاشون دلت رو به درد میاره و نه لبخندهاشون تو رو تحقیر می کنه . در یک کلام می تونی مهربانی رو از تک تک اجزای صورتشون بگیری و تو قلبت نگهداری و به دیگران تقدیم کنی این همه انرژی رو .
مادرم دخترخاله ای داره که ما خاله صداش می کنیم و بدون اغراق خانواده ی این خاله ام رو از تمام خاندان پدری و مادری بیشتر دوست دارم و داریم!!
قدرت خدا رو بنازم که نه تنها خاله و مهربان همسرشون که پدرم ایشون رو مثل برادرشون می دونستن، این طور خاصن، بچه ها، عروس ها و دامادها و نوه هاشونم همین طورن . خاص و دوست داشتنی . و همیشه از بودن در کنار هم به شدت لذت می بریم و خییییلی به همه مون خوش میگذره .
خدا حفظشون کنه ایشالله .
حالا دیدین که بعضی از آدما درست برعکس بالایی ها هستن ؟ وقتی می بینیشون، افاده شون دو متر که چه عرض کنم، چند متر ازشون جلوتره!!!! وقتی از دور می بیننت می تونی تردید رو تو چشماشون ببینی که آیا خودشون رو به ندیدن بزنن یا این که بالاجبار سلام علیکی داشته باشن ؟؟؟؟
این آدما به چیزایی می نازن که برات خنده داره!!! به دخترکی که به خاطر چشم و همچشمی با یکی دیگه از افراد فامیل ( شما بخونید همون خاله ی عزیز من! ) به یه پیرمرد 20 سال بزرگ تر از خودش شوهر دادن تا بره و هر طور شده آمریکا زندگی کنه و این خانم هر سال یه سفر به اون ور آب داشته باشه!!!!
یا به بچه هایی که از بچگی، آقای دکتر خوانده شدن و در بزرگسالی، دیپلم رو به زور گرفتن!!!!!!!!!!یا به خونه ای که تو شهر دارن و به قولی : شهری هستن و دیگران که تو همون شهر و حتی تو محله های بهتر زندگی می کنن، دهاتی!!!!!!یا این که عادت دارن همیشه از بالا به دیگران نگاه کنن! هر چند که خودشونم خوب می دونن که خییلی پایین تر از دیگران هستن! حداقل از نظر محبوبیت اجتماعی، درک و فهم و شعور و اخلاق!!!!!!
خب! راهکار چیه ؟
هیچی! من به محض این که این ادمای خاص رو می بینم، قبل از هر عکس العملی از طرف اونا، یا سرم رو میندازم پایین!! یا روم رو می کنم اون ور که یعنی : ندیدمت!!!! برو و خوش باش!!!!!!!!!!
البته خواهر وسطیه عقیده داره که بهتره تو چشماش نگاه کنی و بعد به روی خودت نیاری!!!!!!!!
این شخص کی بوده ؟
خب! دختردایی مادرجانم که با پسر عمه شون ( پسرخاله ی مادرم ) ازدواج کردن و همین قدر بگم که اگر به شوهرجانشون زنگ بزنن که ازش بخوان که بیاد خونه، بهش میگن : همین الان ل ....ت رو بیار خونه!!!!!!!!
حالا فکر می کنین که بچه هاش چی در میان ؟ و خودش با این وضع چه قدر حق داره که فخر فروشی کنه!!؟؟؟
راستی :
اگر به نوع لباس پوشیدن مثلاً خارجکیش نگاه کنی، تمام روزهای هفته رو می بینی!!!!!!
حرف زدنش هم که ...! جای خود دارد!!!! امروز به خواهرانم اذعان داشتن که من رو نمیشناسن!!!! جل الخالق! هزاران بار من رو مغازه ی خاله جانم که خواهرشوهر گرامیشون هستن دیدن! چندین بار خونه زنگ زدن و باهام حرف زدن!! بیشتر از هزار بار من رو با مامان تو خیابون و .. دیدن! ( دقیقاً تو یه خیابون هستیم!!!! )
البته بماند که باز هم من سلامی از ایشون در جواب سلامی که به دلیل معرفی من به ایشون توسط خواهرانم، بالاجبار دادم، نشنیدم!!!!!!
والله!
معروفیت هم داشت کار دستمون میداد!!!!
خسته شدیم از این همه شهرت!
بعد نوشت :
قسمت اول پستم رو که دوباره خوندم، دیدم چه قدر خانواده ی خاله جانم، من رو یاد یکی از دوستان مجازی میندازن!
شما رو چی ؟ به یاد دوستی نمیندازه ؟




و البته! راستش رو بخواید، در مورد شوهرش حق داره!!!!!!!!!!























