آدم های خاص!!!!!!

دقت کردین که بعضی از آدما چه قدر با بقیه فرق دارن ؟؟؟
بعضیا یه جوری خاصن!!! خاص خوب یا ناخوب!!!!!
بعضیا رو وقتی می بینی، برقی تو چشماشونه که لبخند رو به لبت میاره، وقتی باهاشون دست میدی یا روبوسی می کنی، یه جوری در آغوشت می گیرن یا دستت رو به گرمی فشار میدن که احساس می کنی مملو از انرژی خاص دوستی شدی . یه حس خوب .
وقتی باهاشون حرف می زنی، وقتی نگاشون می کنی، حتی وقت خداحافظی، چنان برخوردی دارن که هنوز دو قدم ازت دور نشده، احساس می کنی که چه قدر دلت براشون تنگ شده .
نه شوخی هاشون و شیطنت هاشون دلت رو به درد میاره و نه لبخندهاشون تو رو تحقیر می کنه . در یک کلام می تونی مهربانی رو از تک تک اجزای صورتشون بگیری و تو قلبت نگهداری و به دیگران تقدیم کنی این همه انرژی رو .
مادرم دخترخاله ای داره که ما خاله صداش می کنیم و بدون اغراق خانواده ی این خاله ام رو از تمام خاندان پدری و مادری بیشتر دوست دارم و داریم!!

قدرت خدا رو بنازم که نه تنها خاله و مهربان همسرشون که پدرم ایشون رو مثل برادرشون می دونستن، این طور خاصن، بچه ها، عروس ها و دامادها و نوه هاشونم همین طورن . خاص و دوست داشتنی . و همیشه از بودن در کنار هم به شدت لذت می بریم و خییییلی به همه مون خوش میگذره .
خدا حفظشون کنه ایشالله .


حالا دیدین که بعضی از آدما درست برعکس بالایی ها هستن ؟ وقتی می بینیشون، افاده شون دو متر که چه عرض کنم، چند متر ازشون جلوتره!!!! وقتی از دور می بیننت می تونی تردید رو تو چشماشون ببینی که آیا خودشون رو به ندیدن بزنن یا این که بالاجبار سلام علیکی داشته باشن ؟؟؟؟
این آدما به چیزایی می نازن که برات خنده داره!!! به دخترکی که به خاطر چشم و همچشمی با یکی دیگه از افراد فامیل ( شما بخونید همون خاله ی عزیز من! ) به یه پیرمرد 20 سال بزرگ تر از خودش شوهر دادن تا بره و هر طور شده آمریکا زندگی کنه و این خانم هر سال یه سفر به اون ور آب داشته باشه!!!!
یا به بچه هایی که از بچگی، آقای دکتر خوانده شدن و در بزرگسالی، دیپلم رو به زور گرفتن!!!!!!!!!!یا به خونه ای که تو شهر دارن و به قولی : شهری هستن و دیگران که تو همون شهر و حتی تو محله های بهتر زندگی می کنن، دهاتی!!!!!!
یا این که عادت دارن همیشه از بالا به دیگران نگاه کنن! هر چند که خودشونم خوب می دونن که خییلی پایین تر از دیگران هستن! حداقل از نظر محبوبیت اجتماعی، درک و فهم و شعور و اخلاق!!!!!!

خب! راهکار چیه ؟

هیچی! من به محض این که این ادمای خاص رو می بینم، قبل از هر عکس العملی از طرف اونا، یا سرم رو میندازم پایین!! یا روم رو می کنم اون ور که یعنی : ندیدمت!!!! برو و خوش باش!!!!!!!!!!
البته خواهر وسطیه عقیده داره که بهتره تو چشماش نگاه کنی و بعد به روی خودت نیاری!!!!!!!!

این شخص کی بوده ؟
خب! دختردایی مادرجانم که با پسر عمه شون ( پسرخاله ی مادرم ) ازدواج کردن و همین قدر بگم که اگر به شوهرجانشون زنگ بزنن که ازش بخوان که بیاد خونه، بهش میگن : همین الان ل ....ت رو بیار خونه!!!!!!!!

حالا فکر می کنین که بچه هاش چی در میان ؟ و خودش با این وضع چه قدر حق داره که فخر فروشی کنه!!؟؟؟
راستی :
اگر به نوع لباس پوشیدن مثلاً خارجکیش نگاه کنی، تمام روزهای هفته رو می بینی!!!!!!

حرف زدنش هم که ...! جای خود دارد!!!! امروز به خواهرانم اذعان داشتن که من رو نمیشناسن!!!! جل الخالق! هزاران بار من رو مغازه ی خاله جانم که خواهرشوهر گرامیشون هستن دیدن! چندین بار خونه زنگ زدن و باهام حرف زدن!! بیشتر از هزار بار من رو با مامان تو خیابون و .. دیدن! ( دقیقاً تو یه خیابون هستیم!!!! )

البته بماند که باز هم من سلامی از ایشون در جواب سلامی که به دلیل معرفی من به ایشون توسط خواهرانم، بالاجبار دادم، نشنیدم!!!!!!

شکر خدا! یکی ما رو نشناخت!
والله!
معروفیت هم داشت کار دستمون میداد!!!!
خسته شدیم از این همه شهرت!

بعد نوشت :
قسمت اول پستم رو که دوباره خوندم، دیدم چه قدر خانواده ی خاله جانم، من رو یاد یکی از دوستان مجازی میندازن!
شما رو چی ؟ به یاد دوستی نمیندازه ؟

سایه ی سر

پسر عمویی داشتم که با دخترخاله ی مادرم که ما خاله صداش می کنیم، ازدواج کرده بود .

اون قدر خاله برامون عزیز بود که من و مهشید و مهرناز و محمد و مهرداد، همه جا همدیگر رو دختر خاله پسر خاله معرفی کنیم و وقتی اسم فامیلمون رو بگیم، همه با تعجب نگامون کنن که : دختر خاله یا دختر عمو ؟؟؟؟؟؟؟

پسر عمو از وقتی که من خیلی بچه بودم، از همون وقتی که مغازه اش رو عوض کرد و یه مغازه ی بزرگ تر در خیابون خودمون که یکی از خیابونای اصلی و قدیمیه شهرمونه، خرید، انگار ورق زندگیش برگشت!

اولش لرزش های انگشتان دست بود و بعد دست راست و بعد کل بدن!!!!

پارکینسون گرفته بود! 23 سال قبل .

مغازه ی خیاطیش بالطبع جمع شد و به پارچه فروشی تبدیل شد و خاله از خونه به مغازه تغییر مکان داد و فصل جدیدی از زندگی سختشون شروع شد .

در پی اشتباهات بی اندازه ای که پسرعمو انجام داد، متاسفانه خونه و ماشین رو از دست دادن و خاله هر طوری که بود با نصف کردن مغازه ی بزرگشون و فروشش، تونست زندگیش رو جمع و جور کنه و تلاش کرد تا چهار تا بچه اش درس بخونن و سر و سامون بگیرن .

پسرعمو هر روز از روز قبل بدتر میشد و خاله هر روز از روز قبل پیرتر و شکسته تر، اما با این وجود، لبخند از روی لبانش محو نمیشد .

وقتی از دور می دیدمش که تو مغازه نشسته و داره کتاب می خونه،( خاله به شدت رمان دوست داره!!! ) یا تو فکره و حواسش نیست، می تونستم غم رو تو چشماش، حتی رد نم اشک رو هم روی صورتش ببینم، اما وقتی بهش نزدیک می شدم، می خندید و هزار تا حرف از قدیم و جدید می گفت و جک می گفت و می خندید!! روحیه اش همیشه برای من ستودنیه .

دو سال قبل، پسر عمو بدتر شد و دیگه مغازه هم نمی تونست بیاد، مغازه رو اجاره دادن و خاله هم رفت تو خونه کنار پسرعمو . اما پسرعمو دیگه آلزایمر شدید گرفته بود و ....!!!

باز هم اگر به خاله زنگ می زدی، همه ی ماوقع رو با خنده و شوخی برات تعریف می کرد .

تا این که دیروز پسر عمو جان به جان آفرین تسلیم کرد . رفت . رفت و راحت شد از عذابی که 23 سال بود که باهاش دست و پنجه نرم می کرد .

دیروز وقتی با محمد دست دادم، زد زیر گریه، با گریه گفتم : دردناکه اما فکر کن که راحت شد و دیگه درد نمیکشه، همون طور که دستم رو فشار می داد گفت : می دونم، اما هر چی بود، پدرم بود حتی با وجود این که دیگه این روزا من رو نمی شناخت .

اون یکی خاله ام یه مثل رشتی می گفت که ترجمه اش اینه : اگر شوهره، گَمَج* کهنه هم بود، باز هم سایه ی سر خاله ات بود !!!

امروز خاله ام تمام تلاشش رو می کرد که گریه نکنه تا دوباره مثل دیروز فشارش نره رو 22 و کارش به بیمارستان نکشه، اما می تونستم تموم رنج نگاهش رو درک کنم  و چه قدر این نگاه ها برام آشنا بود . درست شبیه نگاه های مادرم به خودم، وقتی پدرم تازه رفته بود . نگاه هایی سنگین . سنگین و رنجور و پر از حس سر در گمی . انگار ناگهان رشته ی زندگیشون مثل دونه های تسبیح از هم پاره شده!!!

خدا رحمتشون کنه . خدا رفتگان همه ی عزیزان و دوستان رو رحمت کنه انشالله .


ببخشید، نمی خواستم تلخ باشم، اما متاسفانه این روزها تلخ تلخم .


( * :گَمَج یه ظرف گِلیه با رنگ و لعاب به شکل دیگ که این جا توش غذا درست می کنن . معمولاً رسمه که هر سال چهارشنبه سوری گمج کهنه رو می ندازن و می شکونن و یه گمج تازه میخرن . به عقیده ی قدیمیای این جا، این کار مبارکی و میمنت در سال جدید به همراه داره . )

1-2-3

1-

به خواهرم میگم : فهمیدم این بار برا برام چی کادو بخری!!!!نیشخند

نگام می کنه و میگه : چی ؟star

میگم : شاهنامه ی فردوسی! اما برو سبزه میدون، اون مغازه که کتابای قدیمی داره، نسخه ی قدیمیش رو سفارش بده تا سانسور نداشته باشه . بهشم تاکید کن که تمیز باشه ها! من کتاب کهنه نمی خوام!!!!whistlingdancinghee hee

این جوری نگام میکنه !!!!!متفکر

دوستش از کنارمون رد میشه و میگه: نه! پرستوجان! شاهنامه دیگه خوب نیست!ابرو

با تعجب میگم : چرا ؟ I don't know - New!

میگه : آخه قدیما بود که آخرش خوش بود! الانا آخرش فقط و فقط جلده! اصلاً هم خوش نیست!!!!!!!!منتظر


2-

شبنم میگفت که استادشون عقیده داشته که : رانندگی هر شخصی نشون دهنده ی شخصیت واقعیشه!

کسی که چراغ قرمز رو رد می کنه،حتماً تو زندگی واقعیش هم از بعضی از خط قرمزا می گذره . کسی که ورود ممنوع میره، حتماً تو زندگیش هم وارد ماجراهایی شده که نباید می شده . کسی که زیاد گاز میده، حتماً عجوله!!! کسی که تمام وقت پشت رل با گوشیش سرگرمه، تو زندگیش هم مسائل اصلی رو ول می کنه و به فرعیات می چسبه و خطرآفرینی می کنه، کسی که بدون راهنما می پیچه، حتماً ریسک های ناموفق زیادی تو زندگیش داره و ....!!!! متفکر

استاده عقیده داشت که اگر خواستگاری براتون اومد و سر جواب مثبت یا منفی شک داشتید، کافیه یه بار باهاش تو ماشینش بشینید و اون رانندگی کنه!!!!!hee hee

شبنم می گفت : حالا اگر طرف ماشین نداشت چی ؟؟؟؟ من رو ببین چه طور تو دنیای بی ماشینی همسرم در زمان ازدواجم، چه گولی خوردم!!!!!!!!چشم و البته! راستش رو بخواید، در مورد شوهرش حق داره!!!!!!!!!!whistling

من این مسئله رو روی ادمای دور و برم بارها و بارها امتحان کردم! هر بارهم بیشتر به صحت این گفته ایمان پیدا کردم!!!!خیال باطل


3-

نمی دونم این روزا چرا حال و احوالم به شدت متغیره!!!! یه ساعت خوب و شاد و شنگولم! یه ساعت بداخلاق! دو ساعت دلم گرفته! سه ساعت کتاب می خونم! 5 ساعت میرم تو فکر!!!!!!! کلافهخنده

خدا خودش به خیر بگذرونه ایشالله!!!! والله! hee hee


- بعضیا ...

- بعضیا براشون مرغ همسایه غازه!

- بعضیا مرغ لاغر و نحیف خودشون رو غاز می بینن!!!!!

- بعضیا حرف که می زنن، ته مایه ی حرفشون تحقیر طرف مقابلشونه .

- بعضیا حرف که می زنن، حتی وقتی خیلی جدی هستن، می تونی رد مهربانی رو در نگاه و کلام محکمشون ببینی .

- بعضیا فقط به خودشون فکرمی کنن .

- بعضیا اصلاً به خودشون فکر نمی کنن!!!!!!!

- بعضیا هر چی که پیش بیاد، مهربانی شون رو از دیگران دریغ نمی کنن .

- بعضیا در لحظه زندگی می کنن . افق دیدشون اون قدر بسته است که حتی یک قدم جلوتر رو نمی بینن . گذشته ها رو هم فراموش کردن .

- بعضیا در گذشته و افسوس گذشته زندگی می کنن .

- بعضیا در آینده و نگرانی حاصل از : " چی پیش میاد!!! " زندگی می کنن!!

- بعضیا اون قدر افق دید وسیعی دارن که تو شک می کنی که از جنس خودت باشن!!!!!

- بعضیا کنارت هستن، اما همراهت نیستن .

- بعضیا ازت دورن اما کنارت هستن و همراهت هم .

- بعضیا بهت به چشم یک طعمه نگاه می کنن .

- بعضیا بهت میگن : " من می دونم که می تونی " . و تو خواهی توانست!

- بعضیا فقط منتظرن تا اشتباه کنی و بهت بگن : من بهت گفته بودم!!!!!!!!!!

- بعضیا تو رو احمق فرض می کنن!

- بعضیا معنای نگاه ها، حرف ها، سکوت هات رو متوجه نمیشن!!!

- بعضیا کافیه فقط نگاشون کنی، یه مکث کوچیک ! تا خودشون تا ته خط رو برن و دردت رو متوجه بشن!!!!

- بعضیا عادت کردن که به فکر دل دیگران باشن . مبادا حرفی بزنن که دلی بشکنه . مبادا کاری بکنن که دلی بلرزه .

- بعضیا کارشون شکستن قلب دیگرانه!!!!!

- بعضیا کارشون دوختن پاپوشه!

- بعضیا تلاش می کنن بندهای پاهای دیگران رو باز کنن!!!!

- بعضیا به داشته هاشون می نازن!

- بعضیا نداشته های دیگران غم بزرگشونه!

- بعضیا قلبت رو می شکونن! بهت خیانت می کنن !!!!

- بعضی ها اسمشون هست : مرد، اما نامَردَن!

- بعضیا رو بهشون میگن : زن! اما خیلی مَردَن!!!!!

- بعضیا مرد مرد هستن! چه زن باشن و چه مرد!!!!!

- بعضیا ...


هزاران تا از این بعضیا وجود داره!!!!!!!

قربون خدا برم که این قدر تنوع طلب بوده!

خدایا، خداییش من رو تو کدوم یکی از این دسته ها جا دادی که این طور داری بال بال زدن و تحقیر شدنم رو تماشا می کنی و به روی خوذت نمیاری قربونت برم ؟

عروس بانو، پیوندتان مبارک .

از اون جایی که داش آکل خان جانم و مریم بانوی عزیز، برای جشن عروسی سکوت بانو پست گذاشتن، منم خواستم یه جورایی در این جشن سهمی داشته باشم .

پس بیاید به مناسبت این روز فرخنده و با ارزوی شادی و خوشبختی همه ی زوج ها، خصوصاً سکوت بانو و مهربان همسرشون، با هم بخندیم :


 مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده، تازه می پرسن دردت اومد؟
پـــ نــه پـــ از این که می بینم رابطه ی شما دوتا انقدر خوبه و با هم همکاری می کنید، دارم اشک شوق می ریزم!!!


 لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمی کنه، یارو میگه ضربه ی فیزیکی؟!!
پـــ نه پـــ ، یه کم بی محلی کردم، ضربه ی روحـــی خورده !!!


 دارم کمرمو با نبش دیوار می خارونم خواهرم میگه : کمرت می خاره ؟
 پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری می کنم واسه خرس ها راهو گم نکنن!!


به همکارم می گم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، می گه از تو اینترنت؟
 پـــ نه پـــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره!!!


رفتم ساعت سازی به یارو می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟
 پـــ نه پـــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار!!!


به دوستم میگم : فهمیدی مریم جدا شد؟؟؟ میگه از شوهرش؟؟؟؟؟
پـــ ن پــــ چسبیده بود کف ماهیتابه کفگیر زدم جدا شد!


دوستم گفت: اگه با گوشی برم تو اینترنت از شارژم کم میشه ؟
 پـَـ نـَـ پـَـ از ذخیره ی ارزی کشورهای عضو اپک کم میشه !!!!


پشه نشسته رو پام داره خونمو می خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش یهو داداشم میگه : ئه ئه ئه ئه!!! می خوای بکشیش؟!
 پَـــ نَ پـَـَـ خونش رو خورده، می خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش !!


 رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه : سیاحتیه؟
 پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه !!! می خوام برم امامزاده سید ریچارد !!!

سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم : میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه : اذییتتون می کنه ؟!
پـــــــ نه پــــــــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!!!!


حواسم نبود با صورت رفتم تو در، میگه : ندیدیش؟
 پـــ نه پــــــ من دارکوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو !!!
 

جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چه جوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!


گوشیمو سایلنت کردم، رو میز می لرزه ...
میگه : داره زنگ می خوره ؟!؟!
پَ نه پَ خربزه خورده فکر اینجاشو نکرده !!!


زنگ زدم 115، میگه : آمبولانس میخواین قربان؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه پلیس 110 میخوام, بقیه اش هم آدامس بدین!


رفتیم غار علیصدر. به رفیقم خفاش نشون دادم. میگه : وای خفاشه!
پــ نه پـــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اینجا سکونت دارن فعلا!!!


قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهههوراهوراهوراهوراهوراقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

سرنوشت

یه سفر دو روزه داشتم به یکی از استان های مجاور . عین دو روز رو هم به خاطر گرمی هوا و کلاً تفاوت نوع آب و هوا و گرم و خشک بودنش و حساسیت فوق العاده زیاد من به این تیپ آب و هوایی تو خونه ی دوستمون نشستیم و حرف زدیم و تجدید خاطرات کردیم .

این سفر سبب آشنا شدنم با خانمی شد که یه جورایی انگار که آینده ی خودم رو در صورتش و چشماش می دیدم .
این که این خانم بسیار باشخصیت و تحصیل کرده بوده و شغل مهمی هم داره، اهمیت نداشت، بلکه نقطه ی عطف ماجرا این بود که " تنها " بود .

بعد از فوت پدرگرامی، همراه مادر زندگی می کرد و بعد از پرواز روح مادر عزیز، تنها زندگی می کرد و حالا پس از گذشت سال ها، دوستمون یک جایی دیده بودتش و خوشش اومده بود و به برادرش که خارج از کشور زندگی می کرد، پیشنهاد داده بود و ابتدا تلفنی و اینترنتی با هم صحبت کرده بودند و بعد مهرداد اومده بود و .. حالا این ها ازدواج کردن و انوشا در فکر رفتن و مهرداد در تلاش برای بردن همسرش .

اون قدر روابط عمومیش خوب بود که هنوز یک ساعت از آشناییمون نگذشته، بشینیم و وقتی همه خواب بودن، با هم ساعت ها حرف بزنیم و از دغدغه هامون بگیم و انوشا از تجربیات تلخ و شیرین زندگیش بگه و از راهکارهایی که اندیشیده و از راه های که رفته و نتیجه گرفته و نگرفته، بگه .

شاید در طول سالیان دراز زندگیم، انوشا جز معدود کسانی بود که دقیقاً می تونست من رو بفهمه و من هم همین حس رو نسبت بهش داشتم . یکی از جملاتش که در عین واقعی بودن، بسیارهم تلخ بود، این بود که : " ... همیشه فکر می کردم من که بچه ای ندارم تا جمع و جورم کنم، خانواده هم که هر کسی درگیر زندگی خودشه و اصلاً دلم نمی خواد که سربار کسی بشم، پس بهتره که خودم به فکر خودم باشم ... "

این جملات مثل پتک هر لحظه به دیواره های سرم کوبیده میشه و هر لحظه شکافی که در قلبم ایجاد میشه عمیق تر میشه و سوزشش دردناک تر.
 نه به دلیل نوع سرنوشتم که نمی دونم اون بالایی چی برام نوشته که امیدوارم خوب نوشته باشه، بلکه به خاطر حقیقتی که همیشه ازش فرار میکردم و حالا این طور داره خودش رو بهم نشون میده .
این رو هم می دونم که چه بسیار بچه هایی که خانواده رو رها کردن و هیچ انگشتی هم به درخونه ی عزیزانشون نمی کوبن، اما هیچ کدومتون نمی تونید کتمان کنید که به هر حال یک پشتوانه هستن .
یک پشتوانه ای که هر چه قدر هم سست باشن، اما هستن و همین فقط و فقط، بودنشون به آدم قوت قلب میده .

حالا که به این جای زندگیم رسیدم، هیچ حرفی و پیامی و حتی نصیحتی برای هیچ کسی ندارم، و دیگه خودم رو سپردم دست سرنوشت .
من تمام تلاشم رو کردم و این تلاش که اشتباه هم بود، حتی یک جایی اون قدر بیراه بود که هنوز آثار تحقیر و اعصاب خوردیش در وجودم هست و نرفته و فکر حماقتام دست از سرم برنمیداره .

نمی خوام ناراحتتون کنم، هیچ همچین تصمیمی ندارم، اما می خوام ازتون تقاضا کنم که از اونی که سرنوشتم رو می نویسه، بخواید که هم من رو ببخشه، هم ازدست این افکار مزاحم نجات بده و هم این که بعد از این رو خوب خوب بنویسه .

چپ چپ نگام نکنید، این روزا نیاز به حرفایی دارم که آرومم کنه و این بغضی رو که تو گلومه و مثل تیغ برنده است، یه جورایی نرم کنه و از بین ببره .

به یاد آقا سهیل عزیز

دیدم آقا سهیل عزیز خیلی نسبت به حافظکده و دوستانشون کم لطف شدن، به یاد ایشون شعر زیبایی از حافظ رو براتون می نویسم :


رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر يار خاكسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشير مى زند همه را
كسى مقيم حريم حرم نخواهد ماند

چه جاى شكر و شكايت ز نقش نيك و بدست 
چو بر صحيفه ی هستى رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود
كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند

توانگرا دل درويش خود به دست آور
كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

برين رواق زبرجد نوشته اند به زر
كه جز نكوئى اهل كرم نخواهد ماند

غنيمتى شمر اى شمع وصل پروانه
كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند

ز مهربانى جانان طمع مبر حافظ
كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند




و حالا یه شوخی کوچولو با شعر حافظ :

"دانی كـــه چيست دولت ، ديدار يــار ديدن"
يك چــــای داغ لب سوز، با قند سركشيدن

عالی است با مكافات فوق ليسانس گشتن
وانگه سماق هــــــا را با دوستـــــان مكيدن
 
پز می دهی كه بازار، از جنس هست لبريز
كـــو پول و كــــو درآمد، كــــــو قدرت خريدن

مــــا روز و شب به ناچار، شب كار و روز كاريم
امـــــا هميشه لنگيم بـــــــا اين همه دويدن

اي بخــت لامروّت، تــــــــو معـــرفـــت نداری
حدّ و حســــــــــــاب دارد خوابيدن و كپيدن!

روزي سه چــــار ساعت، ما و صف اتوبوس
اما شمــــــا و هـــــــر روز ، در بنزها لميدن

تو كاهی اي درآمد! خرج است همچنان كوه
داری عجــــــب تخصص در كـــــــــار ورپريدن

وقتی كه نيست پارتی، قارداش نتيجه يوخدور-
در جستجـــــوي كاری هی گيوه ور كشيدن

پيش رئيس رفتن ســــــــودی جـــز اين ندارد
حـــــرف حســــــاب گفتن، پرت و پلا شنيدن

( محمد حاجی حسینی )

دقت کردین که قشنگ ترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه … خورشید یکیه … زمین یکیه … خدا یکیه … مادر یکیه … پدر یکیه …
منم یکی هستم !
قهقههhee heeخیال باطلhee heeقهقهه


الگوی شما در زندگی کیه ؟؟؟؟

14 سالی هست که تو این کوچه و خونه نشستیم .
14 سالی هم هست که آزانس سر کوچه، تنها جاییه که برای سفرهای درون شهری و گاهی هم برون شهری باهاش تماس می گیریم .
راننده های فوق العاده مودب و باشخصیت و مطمئنی داره . از پیر تاااا جوون . اون قدر که در هر ساعتی از شبانه روز، هر جایی که بخوام باهاشون برم، خیالم جمع هستش .
رانندهای باکلاسی که هنگام سوار شدن، و بعضیاشون حتی وقت پیاده شدن هم در رو برات باز می کنن .
بارها شده که زیر آفتاب یا بارون بودم، یا خسته بودم و نای راه رفتن نداشتم، یا خرید کرده بودم و دستم پر بود و یکی از این راننده ها من رو دیدن و با اصرار زیاد، من رو تا دم درب خونه رسوندن و هر چه قدر هم اصرار کردم، حاضر به دریافت هیچ هزینه ای نشدن .
امروز که به دلیل بارندگی شدید و ترافیک شدید خیابونا و آبگرفتگی خیابونایی کلان شهر رشت که گاهی وقتا با خودم میگم : فقط تانکه که می تونه از این خیابونای مناطق جنگی بگذره!!!، مجبور شدم زنگ بزنم آژانس، راننده ی محترم در تمام طول مسیر رفت و برگشت، فقط و فقط برام دعای خیر داشت .
hee hee
از موفقیت در زندگی و کسب مقام های بالا و مدارج عالی گرفته تاااااا سلامتی وخوشبختی و چرخیدن چرخ روزگار به خوبی و نیکی برام و ..... .
خجالت هورامژههورا خجالت

اون قدر که وقتی برگشتم خونه، احساس کردم که مملو از انرژی مثبت شدم  .
و ایشون این قدر از طرف خودش و دیگر رانندگان آزانس، صفات نیک و عالی بهم نسبت دادن که کلییییییی باد کردم از شنیدنشون و شاد شدم وقتی از دید ادمای دور و بریم در مورد خودم باخیر شدم.
خجالت

خدا رو شاهد می گیرم که در تمام این 4 سالی که ایشون راننده ی این آزانس هستن، جز سلام و علیک و گفتن مسیر و بالطبع حق الزحمه و خداحافظی، صحبت دیگه ای باهاش نداشتم .

مریم بانو
به جان خودم مدیونی اگه با سوزن بزنی بادم رو خالی کنی!!!!!!!
مشغول تلفن
گفته باشم!!!!!!
قهر خنده



امروز صبح، مجری برنامه ی خبری " صبح به خیر خبر " شبکه ی باران ( گیلان ) با قیافه و لحن حق به جانب، به کارشناس هواشناسی می گفت :
" خانوم .... هوای این روزای شهر ما دیگه از بهاری هم گذشته و اون قدر سرد شده که پاییزیه!!! همه جا رو هم آب گرفته . دیگه کی هوا خوب میشه ؟؟؟!!!!! "
عینک

دقیقاً انگار که این خانم کارشناس هواشناسی مسئول این آب و هواست!!!!!
منتظر
جل الخالق!!!!! متفکر



بیاید ببینیم الگوتون تو زندگی کیه!!!
تحقیقات اخیر برخی دانشمندان حاکی از اونه که مغز انسان از روابط ریاضی برای ذخیره ی علایق و احساسات استفاده می کنه!
بدون نگاه کردن به جواب ها این تست رو انجام بدید :

۱- یه عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
۲- اون رو در عدد ۳ ضرب کنید.
۳- حاصل رو بعلاوه ی ۳ کنید.
۴- دوباره حاصل رو در ۳ ضرب کنید.
۵- یه عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست می آورید.
۶- ارقام عدد خودتون رو با هم جمع کنید (مثلاً اگر عددتون ۵۲ هستش، ۵ رو با ۲جمع کنید .)

حالا با توجه به عدد به دست اومده و لیست ادامه ی مطلب ، ببینید الگوتون تو زندگی کیه ؟!
متفکرابرو


ادامه نوشته

باران

هوا به شدت لطیفه . چند روزیه که بارون می باره و دمای کشنده ی تابستونی رو به شدت پایین آورده .
حالا دیگه نیازی به کولر و پنکه نیست . بادی که از پنجره میاد داخل و گاهی هم قطرات بازیگوش باران رو می پاشونه روی صورتت، اون قدر خنکه که پشتت از سرما می لرزه .
همه جا تمیز و پاک شده . آسمون، زمین، برگ درختان، گل هاو ...
انگاری یه جورایی قلبهامونم پاک شده . تمیز شده . زنگاراش از بین رفتن .
میرم زیر بارون و دستام رو زیر قطرات بارون می گیرم . به قطرات باران تو دستام نگاه می کنم . چه قدر زلال  و پاکن .
با خودم میگم : کاشکی یه قطره ی بارون بودم تا بارشم، دلی رو شاد کنه !!!





نه
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند


زباله!

خدا رحمت کنه رفتگان دوستان رو . پدر مرحومم همیشه درمورد یکی که خیلی کارای عجیب و غریب داشت می گفت : این نفهم نیست که! نمی فهمه!!!!!!
دقیقاً الان ما با یه آدم این طوری طرفیم! شما فکر کنید که این آدم چه قدر باید نفهم باشه یا به عبارتی نفهمه! که شب، آشغالش رو بیاره دم در شما بذاره!!!!!!!!!!!!
 به نظرتون برای این آدم چه راهی رو باید در پیش گرفت ؟ وقتی همه ی راه های انسانی، امتحان شده و جواب نداده ؟؟؟؟؟؟؟
چرا باید جای جای کوچه هامون، روی تیرای برق، روی دیوارا، جملاتی رو ببینیم که با رنگ، یا روی کاغذ سفید نوشته شدن که مضمون همه شون، یک چیزه :
" ........ آشغال نذار این جا " !!!!؟؟؟؟؟

این اون فرهنگ 2500 ساله و 7000 ساله ی ماست که هی می کوبیمش تو سر این و اون ؟؟؟؟
چی به بچه هامون داریم یاد میدیم؟
چی داریم برای نسل آینده مون به یادگار میذاریم ؟

تو ماشین غذا می خوره ؟! نوش جونش!!!!
اما بد ماجرا این جاست که  آشغالا به راحتی با یه پایین کشیدن شیشه ی ماشین، پرت میشن وسط خیابون!!!!!!!!
یا اگه خیلی لطف کنن، هر جایی که توقف می کنن: فرت آشعالا رو میریزن تو رودخونه ای! جوی آبی! پای درختی!!!!!!!! وسط سبزه زاری !!!

طرف اثاث کشی می کنه و به یه سری از وسایلش نیاز نداره! یا می برتشون و میذاره جلو در همسایه ها و ... و یا این که خیلی زحمت می کشه و می بره توی رودخونه خالی می کنه!!!

شهرداری که متولی خروج زباله ها از شهر و به سرانجام رسوندنشونه، مگه چیکار می کنه ؟ هیچی! می بره و در حاشیه ی شهر خالی شون می کنه! بوی گندش یه طرف، آلودگیش هم یه طرف دیگه، چه بلایی به سر اون مناظر زیبا میاد ؟؟؟؟؟؟
می دونید چه مشکلاتی برای پرندگان مهاجر، ماهی ها، آبزیان، حشرات و حیوانات به وجود میاد ؟؟؟؟؟؟
می دونید که امسال به دلیل آلودگی شدید دریای کاسپین و تالاب انزلی، پرندگان مهاجر به این جا کوچ نکردن ؟ حتی سازمان محیط زیست موظف به ساختن آشیانه برای پرندگان شد، اما باز هم اون ها روی خوش به ما نشون ندادن و جای دیگری رو برای مهاجرت انتخاب کردن ؟؟؟؟؟

تو رو خدا یه نگاهی به این عکسا که دقیقاً از رودخانه های وسط شهر رشت گرفته شدن، نگاه کنید، قضاوت با خودتون!!! فقط به من بفرمایید که مقصر کیه و راهکار چیه!!!!!؟؟؟؟


جنگل زیبای سراوان :

قبل :  

حال حاضر :

رودخانه های زرجوب و گوهر رود ( پل عراق - پل بوسار - پارک شهر ) ( مرکز شهر )

 


ببخشید اگر با دیدن این عکس های سراسر آلودگی، خاطرتون آزرد! اما اینا مشته نمونه ی خروار!
تمام سواحل ما، قلعه رودخان زیبا، جنگل ها و کوه ها و دشت های ما همین طور آلوده است!!!!!!!!
بچه که بودیم، می رفتیم تو رودخونه ی سرزمین مادری و شنا می کردیم!!! الان از دو کیلومتریش هم نمیشه رد شد! از بس که بوی گند میده و آلوده است و مملو از زباله!!!!
دیگه نه ماهی در اون صید میشه و نه پرنده ای شکار!!!
مرگ طبیعت عجیب دردناکه . عجیب !


حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم /  که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

1- امسال سال سختی داشتم . شروع خوبی نیود . بی حوصله بودم، تنها و غریب . مسائل مختلفی پیش اومدن که من رو رنجوندن، اما دانش اموزان بسیار خوبی داشتم و این برام از هر چیزی مهم تر بود .
بچه هایی که با همون سادگی و سن کمشون، درکم می کردن، کنارم بودن و حتی وسط درس دادنم، با یک نگاه مهربان من رو به زندگی امیدوارتر می کردن .
این روزا خبرهای خوبی هم ازشون شنیدم .
انتخاب یکی برا المپیاد ... و قبولی 100 درصد دخترای سوم ریاضیم در امتحان فیزیک کشوری ای که در حالی که یه سوالش اشتباه طرح شده بود اما حذف نشد!
قبولی حدود 80 درصدی دختران پیش دانشگاهیم در امتحان فیزیک کشوری که امسال با طرح هچل هفت تبدیل پیش دانشگاهی به سال چهارم، انتظار ریزش همچون برگ درخت ازشون داشتم، که شکرخدا سربلندم کردن .
 قربون خدا برم که درست اون وقتی که حالم گرفته است، خوب می دونه چه جوری دوباره بهم انرژی بده !!!!بغلdancinghee hee



2- تلفن زنگ می خوره . گوشی رو برمی دارم . کسی که اون ور خطه، حامل پیام جالبیه ! در حالی که از شنیدن خبر خوشحال میشم، اما ته ته دلم یه غم بزرگ میشینه!!!!!
همشم یاد این جمله ی معروفم هستم :
" درسته که من یه جوجه اردک زشتم! اما بالاخره منم یه روزی یه قوی زیبا میشم!!!!! "prayingخیال باطل



3- میشه لطفاً " اعتماد به نفس " رو برام معنا کنید ؟؟؟؟سوال
آخه اعتماد به نفس بعضیا منو کشته!!!!!!منتظر
به قول میوه فروش سر کوچه مون :
" اعتماد به نفس زیادی، سر آدم رو بر باد میده!!!!! "


4- خدایا
یا خیلی برگردون عقب
یا بزن بره جلو
اینجای زندگی
خیلی دلم گرفته است
whistling