پرتگاه زمین

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درخت ها حرکت می کنند."
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ی 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند."
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکد."
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"



در کودکی همیشه گمان می کردم
پایان خاک
آن جاست
نزدیک آسمان
و اگر چند روزی خاک را طی کنم
به انتهای زمین می رسم.

امروز
احساس می کنم
بر پرتگاه زمین ایستاده ام.
این راه دور را به چه هنگامی آمدم

انگشت مــكن رنجــه به در كوفتــن كس

- حتماً بارها و بارها براتون پیش اومده که از کوچه ای و یا خیابونی در حال رد شدن هستید، اون وقت در خونه ای بازه .
آیا به داخل خونه نگاه می کنید ؟؟؟؟

- دو روز قبل، دختر یکی از همسایه های قدیمی، که حتی نصفه شب ها هم از دست زنگ در زدناشون ، خلاصی نداشتیم و همیشه آه و گریه و ناله و زاری شون تو خونه ی ما بود و الحمدالله الان به خاطر آماده نبودن آسانسور و تغییر ورودی خونه ( در پست بعدی توضیح میدم انشالله )، نمی تونن بیان خونه مون، زنگ در رو زدن و دست ها رو طوری روی توری شیشه ی در گذاشتن و داخل رو دید می زدن که: فرقون شما رو می خوایم!!!
من که از آیفون نگاش می کردم، یاد حرف ملانصرالدین افتادم که همسایه اش طناب ازش می خواست و گفت : روش آرد پهن کردم!!!!
منم گفتم : صاحابش نیست و کلی وسیله روشه. که ذره ای هم دروغ نبود .

- چندی قبل کتابی خریدم که تا به حال فرصت خوندنش رو نداشتم .
کتاب : " من گوساله ام " اثر :" بزرگمهر حسین پور "
کاریکاتوریست معروفی که من با آثارش در " ایران جوان " آشنا شدم که بعدها تعطیلش کردن!
کتاب دیگری هم ازش سراغ دارم که متاسفانه بعد از چاپ اول توقیف شد و دیگر چاپ نشد!!!!
اگر دیدینش، حتماً بخونینش . من پریشب که بی خوابی زده بود سرم، خوندمش و ...!!


- این شعر "کسایی مروزی" بدجوری مدام تو سرم وول می خوره!

چـون تيغ بـدست آري، مردم نتـوان كشت                     
نـزديك خداوند، بدي نيست فـــرامُشت

ايـــن تيـغ نه از بهر ستمكـاري كردنــــد                        
انگور نه از بهر نبيد است به چــــرخُشت

عيسـي به رهـي ديــد يكي كشته فتــــاده                      
حيران شد و بگرفت به دندان، سر انگشت

گفتـا كه كـرا كشتي؟ تا كشته شــدي زار؟                          
تــا باز كه او را بكشد، آنكه تـــرا كشت

انگشت مــكن رنجــه به در كوفتــن كس                      
تـا كس نكند رنجه به در كــوفتنت مّشت

مهمان

تا اونجایی که یادمه، از بچه گی هام تا همین الان، همیشه از یه اتفاقی خوشم نمی یومد!
مهمان ناخوانده

همیشه ی همیشه، از این که ارامشم با حضور کسانی که از قبل آمادگی ذهنی برای حضورشون در خونه ندارم، به هم بریزه، متنفر بودم .
اما چه فایده!
تنفر و به هم ریختن آسایشم برای کسی مهم نبود !!!!!!
اصولاً در فامیل ما، هیچ کسی عادت به هماهنگی برای مهمانی نداشت!
خوبی خانواده ی مادری این بود که همه مثل هم بودیم . یعنی صاحب خانه و مهمان نداشت .
یعنی ییهو یکی ساعت 4 عصر تصمیم می گرفت بیاد خونه ی ما! بعد زحمت می کشید و به کل فامیل زنگ می زد و هماهنگ میکرد، الا ما!!!!
و نهایتاً ساعت 6 غروب می دیدم، حدود 40-30 نفری مهمان داریم .
خوب یادمه که وقتی میومدن خونه مون، چون حیاط بزرگی داشتیم، گازهای بزرگ با کپسول های همیشه ی پر از انباری به حیاط منتقل میشد و هر کسی، یه سر کار رومی گرفت و نهایتاً با خنده و شوخی و وول خوردنای ما بچه ها تو دست و پای بزرگ ترها، یه شام خوشمزه اماده می شد .
همه جور بازی هم میکردیم .
از تاب بازی با تابی که پدرم برام بسته بود به آهن زیر سقف خونه که حتی تحمل بزرگ ترها رو هم داشت، تاااااااااا لی لی و هفت سنگ و خاله بازی و یه قل دو قل!!!
در تمام بازی های دختروونه، من حضوری نداشتم! اما در تمام شیطنت های پسرونه، باید دنبال ردی از من می بودید .
اون قدر شیطنت بود و خنده و شوخی که از طعم غذا هیچی نمی فهمیدیم و همش به دنبال تموم شدن غذا و ادامه ی بازی ها بودیم .
بعد از شام، اول مراسم آواز خوانی و دست و رقص و هلهله و شادی بود و پدرم آوازهای گیلکی میخوند، شوهر خاله ی نازنینم، یه دونه انار، دو دونه انار، همسر اون یکی خاله، یه اواز گیلکی معروف و خاله ام، مهستی و هایده!!و ... بعد هم، همه چیز به حالت اول بر می گشت و مهمان ها ساعت 3-2 شب خداحافظی می کردند و می زفتند .

البته در مناسبت های خاص، مثل عید یا تولد ها، دعوت رسمی صورت میگرفت .
بعد از فوت یکی از خاله (دختردایی مادرم در سن 48 سالگی) ناگهان این جمع هم متلاشی شد .
اون بود که گرم کننده ی مجالس بود .
خدا رحمتش کنه .

دردنیای بچه گی هام، از این حالت لذت می بردم، اما دریغ و درد از روزی که خانواده ی پدری سرازیر می شدن خونه مون!!!!!
اونا کسانی بودن که همیشه وقتی در خونه ی ما رو می زدن که مشکلی داشتن! غصه ای داشتن و دردی!! گریه بودو اه و ناله!
و من متنفر از این وضعیت !!!
هیچ وقت یادم نمیره و همیشه مثل بغضی در گلومه، ماه رمضون سال 67 یا 68 .هر 4 تا خواهر و برادرام، تهران بودن و دانشجو. من و پدر و مادرم تنها بودیم
من مریض بودم . اون زمان رشت هم نبودیم و شهر نزدیک به رشت زندگی می کردیم . خیلی نزدیک .حدود 20 کیلومتر اون طرف تر .
مادرم روزه بود . نزدیک عید هم بود و خوب یادمه که خونه تکونی داشتیم و اتفاقاً مادرم در حال تمیز کردن آشپزخانه هم بود  . تمام وسایل آشپزخانه، حتی داخل کابینت ها، درون هال بود .
مادرم من رو برد رشت دکتر و وقتی برگشتیم، داشتن ربنا رو می خوندن که از جلوی مغازه ی پدرم که رد شدیم، خبری مثل پتک بر سرمون فرود اومد!!!!!
پسرعموهام و زن عموم ( خدا رحمتش کنه )خونه ی ما بودن برای افطار و شام!!!!
هیچ وقت یادم نمیره که وقتی رسیدیم خونه، مثلاً چایی دم کرده بودن، اما تمام سینی سماور مادرم رو آب چای برداشته بود!!!!
مثلاً سفره پهن کرده بودن، اما سفره ی 30 نفره رو برای 15 نفر پهن کرده بودن!!
از مغازه ی پدرم، نون آورده بودن و تموم گرد نون ریخته شده بود رو فرشا!!! نونا همین طور درسته وسط سفره بودن!!!! و ...!!!
اون شب مادرم، افطار رو خیلی دیر خورد . تا همه چیز رو درست کنه و به فکر شام هم باشه، طبیعتاً خیلی دیر شده بود .
صورت رنجور مادرم در اون ساعات، هیچ وقت از یادم نمیره .
و من همیشه این سوال رو از خودم می پرسیدم که آیا امکان داره وقتی صاحب خونه ی خونه ای نیست، من افطار و شام برم خونه اش ؟؟؟؟؟  اینا اول رفته بودن مغازه و از پدرم پرسیده بودن و می دونستن که ما خونه نیستیم ولای در کمال پررویی کلید گرفته بودن و اومده بودن خونه!!!!! حتی پدرم بهشون گفته بود که خونه، ریخت و پاشه!

این عادت درست سر افطار خونه ی ما اومدن، براشون عادت شده بود . یعنی مثلاً ما حاضر بودیم برا افطار بریم مهمونی، ییهو خراب می شدن سرمون . حتی در حالی که می دیدن ما اماده ایم برای رفتن، می گفتن : ما گفتیم سر افطار بیایم که شما تدارک نبینین!!!
البته! خیلی وقت ها هم به در بسته می خوردن!!!!!!!

تا این که من از دانشگاه اومدم . مادرم دیگه توان اون سال ها رو نداشت، اما اینا نمی فهمیدن.
تا این که یه روز درست وقتی که داشتیم افطار می رفتیم مهمونی، زنگ در رو زدن و اومدن داخل!
منم نه بردم و نه اوردم و گفتم : ما داشتیم می رفتیم خونه ی خاله! کاشکی شما تماس می گرفتین که شرمنده نشیم!
رنگ و روشون پرید و گفتن: نه! ما مزاحم نمی شیم!
اما مادرم پرید وسط حرفشون و گفت: نه! دیگه اومدین، افطار بمونین . اما بعد از این لطفاً تماس بگیرین .
به خداوندی خدا قسم، که دقیقاً داشتن ربنا می خوندن دیگه .
به هر حال سریع سفره ی افطار رو آماده کردیم و به خاله زنگ زدیم که نمی تونیم بیایم و شام درست کردیم و...!
اما
بعد از اون
دیگه برای افطار یا شام نیومدن خونه مون .
و یاد گرفتن که قبل از اومدن، تماس بگیرن !!!!!

هر سال ماه رمضون، من یاد این ماجراها می افتم وکلی فشارم می زنه بالا از دست این جماعتی که حتی سال به سال یه تماسی نمیگیرن تا حالی بپرسن!!!!!!

خیانت ؟؟!!! چرا ؟؟؟!!!

این سوالیه که بارها و بارها از خودم پرسیدم .
از خودم پرسیدم که: چه اتفاقی میتونه بین دونفر بیافته، که یکی به دیگری خیانت کنه ؟؟؟؟؟

- خانمی رو می شناسم که همسرش یک فرد نظامی بود و دارای 5 فرزند بودند .
خانم پس از 20 سال زندگی مشترک، متوجه ی خیانت همسرش شد و جدا شدند!
به همین راحتی .
خانم دست 5 تا فرزندش رو گرفت و بدون هیچ حق و حقوقی مرد رو با دنیای مملو از هوسش تنها گذاشت .

- دو خانم که با هم شدیداً دوست بودند، رو می شناسم که هر کدوم دارای همسر و فرزند بودند .
پس از رفت و آمدهای خانوادگی، همسر یک دوست از دوست دیگر خوشش آمد!
بعد از گرفتن مچ این دو نفر توسط همسر اون مرد، از هم جدا شدند .
زن از فرزندش گذشت . دوستش و همسر دوستش شاهدان طلاقشون بودند!
مرد ، دست پسرش رو گرفت و با منشی شرکتش به صورت غیرقانونی، بدون اطلاع هر دو زن، از ایران فرار کرد!!!!!!!

- یکی از بهترین دوستانم مدام ازم پیامک های عاشقانه می خواست .
بهش گفتم : خوش به حال همایون! هنوز بعد از گذشت 16 سال از زندگی مشترک، خوب پیام های عاشقانه رد و بدل می کنید .
خندید .
بعد از گذشت یک ماه، از من خواست که خصوصی باهام صحبت کنه .
عاشق معلم پیانوی دخترش شده بود!!!!!!
همسرش دکترا داره و ادم بسیار موجهیه!!!!!!!

- ....

و هزاران تای دیگه از این مثال ها.

همیشه برای من این سوال بوده که مگه چه اتفاقی میافته که یک مرد یا یک زن، به خیال خودش، می تونه همزمان دو نفر رو دوست داشته باشه! ( امری محال! )
چه اتفاقی میافته که یک نفر در کمال وقاحت، به دو نفر پیام های عاشقانه هدیه می کنه؟؟ یا به عبارت دیگر، عشق هدیه می کنه؟؟!!!!!!!!
چه اتفاقی میافته که خیانت رخ میده ؟؟؟
مگه این زن یا این مرد، همون کسی نبود که از اول دیده بودتش ؟ بدی هاش رو ، خوبی هاش رو، نقطه ضعف هاش رو، نقاط قوتش رو ؟
مگه زشتی و زیبایی و چاقی و لاغریش رو، قد کوتاه و بلندش رو قبلاً ندیده بود ؟؟؟

و مهم تر از همه این که
چه کسی این وسط مقصره ؟؟؟
زن یا مرد ؟؟؟

این سوالات، روزها و روزهاست که در ذهن من وول می خورن و چون جوابی براشون پیدا نمی کنم، بیش تر و بیش تر احساس یاس و دلمردگی می کنم .
کمکم کنید . واقعاً به کمک هاتون نیاز دارم .

من رو از این برزخی که توش هستم، نجات بدید!

اندر احوالات منزل نو!!!

سلام خدمت دوستان نازنینم
خلاصه این خط ADSL  ما هم وصل شد و ما از آن خط دایال آپ که با هندل نفتی کار می کرد، رها شدیم!!!
خب!
قراره از خونه ی نو بنویسم .
خونه ی نو که چه عرض کنم!
والله حدود یک ماهی هست که در این خونه سکنی گزیدیم! اما دریغ از رنگ آرامش!!!
خب بذارید بهتر توضیح بدم!
جاتون خالی نباشه، ما در شرایطی اسباب کشی کردیم که هنوز نجار محترم، آقا مهدی، ، برق کار عزیز، سنگ کار نازنین!!! و هم چنین لوله کش و آسانسوری و نقاش نامحترم!!! و هم چنین یک مرد شریف دیگر جهت نصب بعضی لوازم مسبب از هم پاشیدگی خانواده ها!!!!!! در خونه ی ما، با ما زندگی مسالمت آمیز داشتند!
یعنی اونا خاک به پا می کردن و ما تمیز می کردیم!
بذارین دسته گلاشون رو کمی براتون بازگو کنم!

1- وقتی خواستم کامپیوترم رو به هم وصل کنم، متوجه شدم که واحیرتا!
چه قدر دنیا پیشرفت کرده!
آخه همه چیز باید نامرئی به هم وصل بشه!
یعنی جناب نجار محترم، یادشون رفته بود که منافذی رو برای عبور سیم ها به کیس تعبیه کنن!!!!!!!!!!!
بماند که همون اره کاری، چه گندی به زندگی من زد!!!

2- هر قسمت خونه مون یه رنگه! سقف که کلاً موج داره! خواستن که دریا رو به یادمون بیارن!
وقتی اعتراض کردم، گفتن طبقه ی سوم، از سقف، بارون خورده به کناف! بعد از طریق خرطومی های برق، رسیدن به کناف طبقه ی اول!!!!!
یعنی دقیقاً فکر کردن که بنده ببو تشریف دارم!!!!!
ولی علت قلمبه قلمبه شدن رنگ روی دیوارها رو نگفتن! همین طور علت همین اتفاق رو در خونه ی تازه ی خواهر وسطیم که تقریباً همزمان اسباب کشی داشتیم،در دو کیلومتر اون ور تر!!!

3- وقتی وارد اتاق می شدی، فرت! برق روشن می شد و تا میومدی به خودت بجنبی، فرت! برق خاموش می شد!!! و برای روشن شدن دوباره اش، مجبور به انجام حرکات موزون در جلوی چشمی بودی!!!
جناب برق کار زحمت کشیده بودند و برق های اتاق ها رو چشمی گذاشته بودن! یعنی فکر کنید که اگه من می خواستم دراز شم و کتاب بخونم....!!!!!
خب البته این طوری حرکات موزونم هم تقویت شد!
وقتی نصاب پرده اومد تا پرده نصب کنه، من بالاجبار جلوی چشمی واستادم و هی تکون خوردم تا خاموش نشه و درل نره توچشم یارو!!!!!!! والله!
اون چشمی ها هم ناک اوت شدن!

4- آسانسورمون هنوز وصل نشده!

5- لوله کش که روزا و شبای اول تقریباً هم خونه ی ما بود!
یک مرد دو زن دار! با عطری که وقتی می رفت هم تو خونه می موند! با شلوار جین بسیار تنگی که می پوشید و ...!
راستش حالم ازش به هم می خورد! ولی خب! انصافاً کار بلد بود!!!!!!!

6- جناب نجار و اون آقا نصابه، هم شنبه خداحافظی نمودند!

القصه!
هنوز انباری ها سقف کاذب نخورده و ما مثل کولی ها کلی وسیله گوشه ی پذیرایی گذاشتیم برای رفتن به داخل انباری .
سنگ یه قسمتایی از پارکینگ هم هنوز نصب نشده!
آنتن ایران نداریم!!!
در و پنجره هامون هنوز توری ندارن!

هنوز هود، مبل، تلویزیون و خیلی چیزای دیگه نگرفتیم!
یه عالمه وسیله برا دستشویی و حموم گرفتیم که هنوز فرصت نصبشون رو نداشتیم!!!

کلاً با زندگی می سازیم دیگه!

اما مهم اینه که خونه ی خودمونه .
دل بازه .
صدای بارون رو می شنوم، نه صدای فروشنده ها و بوق کر کننده ی اتومبیل ها رو .
این جا صبح وقتی چشام رو باز می کنم، آسمون آبی رو می بینم، نه ساختمون ها رو .
این جا خونه ی پدریه من .
و همیشه و همیشه، به هر فرمی که باشه، یادگار پدرمه و عزیز .

ادامه ی مطلب، یه سری عکس از خونه مونه! هر چند همچین تحفه ای هم نیست! و دیگه این که مثل یکی از کاربران نکنه فکر کنین که پز در کاره!
نه عزیزان من!
چیزی نیست که قابل پز باشه .


سکوت عزیز، من همه چیز رو برای جناب بزرگ توضیح دادم .
نگران ترکه ی آلبالو نباش بلا می سر .

بزرگ عزیز، شما هم لطفاً کامنت پست قبل سکوت بانو رو بخونین .

ادامه نوشته

برگشتیم دیگه!!!!!!!!!!!!!

سلام به همه ی دوستان عزیزتر از جانم

همین نیم ساعت قبل تلفن وصل شد و منم تا به الان داشتم کامنتاتون رو می خوندم .

ازتون خییییییلی ممنونم .

دیگه داشتم از دلتنگی می مردم .هر لحظه به یاد تک تکتون بودم .

هر لحظه داشتم بهتون فکر می کردم .

بی وفا نیستم، جداً فرصت نمی شد .

نمیتونستم برم کافی نت، چون علاوه بر خودمون، خواهرم هم اسباب کشی کرده و حسابی سرمون شلوغه .

حییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستون دارم و به همتون سر می زنم .


- سمانه جون، تو رو خدا منو نزن!!!!!! خییلی زخم و زیلی هستم! دیگه دست و پای سالم برام که نمونده، هیچ! دیروز رفتم رو چهارپایه تا وسایل رو بذارم بالای کمد، حواسم نبود که در کمد بالایی بازه و با سر رفتم تو در!!!!! الان کله ی سالم هم ندارم دیگه ببم جان!!!!!

- دوستان عزیزی که این مدت، لحظه ای من رو از احوالات نت و دوستان بی خبر نذاشتین، ازتون ممنونم .

- به همه تون امشب انشالله سر می زنم . هنوز هیچ جا نرفتم .

- ADSL ندارم و با کارت اومدم نت . اما به همین هم راضیم!!!!!

- بزرگ عزیز، تسلیت عرض می کنم خدمتتون . انشالله خدمت تون می رسم . این خبر رو عسل بانو و مریم جان بهم رسوندن . انشالله که خدا رحمتشون کنه و بعد از این همیشه و همیشه براتون شادی پیش بیاد .


انشالله امشب، کمی دیرتر، اندر احوالات منزل نو، خواهم نوشت !