مهمان

1-

مهمان داشتم . مرجان بود و کامی و کیا . چند روزی از هر فکر و خیالی رها بودم و فارغ! اما از خستگی مهمون داری و گردش های اجباری نمیشه نگفت . اون قدر خسته از بیرون برمی گشتم که حتی حال نداشتم بشینم، اما مجبور بودم که از مهمونا که اتفاقاً خوشبختانه، خیلی هم باهاشون راحتم، پذیرایی کنم .

روز آخر که رفتیم تله کابین رامسر، آفتاب و بی خوابی و ساعت های طولانی خارج از خونه، کار خودش رو کرد و من چنان سر دردی گرفتم که حتی باز کردن چشمام برام آرزو شده بود . داروهام هم همرام نبود و .... تا رسیدم خونه و دارو خوردم و فقط دراز کشیدم تا آخر شب که کمی بهتر شده بودم . هر چند که هنوز هم کمی سر درد و سر گیجه دارم .

اما : خوش گذشت . خیلی زیاد . جاتون خالی .


2-

به خودم میگم : در زندگی هر کسی یه چیزایی هست، یه رازهایی، یه اتفاقاتی که دلشون نمی خواد دیگران ازش چیزی بدونن . خدا هم که ستار العیوب و غفار الذنوبه، نمیذاره کسی چیزی بفهمه . اما مگه حالیم میشه ؟؟ مدام یه موجود مردم آزار بهم میگه : اما تو نباید اشتباه می کردی!!!

هر چی به خودم میگم که من اگر اشتباه نکنم که بنده ی خدا نیستم! اما مگه حالیش میشه ؟؟

شما یه چیزی به این خاک بر سری که در درون منه و یه جورایی داره روانیم می کنه، بگید تا دهنش رو برای ابد ببنده ایشالله!!!!

خوب بودما . دوباره دو روزه که این لعنتی اومده سراغم ....


3-

شب عید فطر رفتم یه فروشگاه زنجیره ای تا یه کوچولو خرید کنم . چیر خاصی نمی خواستم . دروغ چرا ؟ برای وقت گذرونی رفته بودم! پسر بچه ای توجهم رو جلب کرد . به مادرش که اتفاقاً سنش هم زیاد به نظر می رسید، اصرار می کرد که پفک بخره و مادره هی با یه تحکم خاصی می گفت : نه! آقای دکتر گفته اصلاً نباید پفک بخوری !

وقتی رفتم پای صندوق، همون خانم گفت : ببخشید! و بعد بزرگ ترین سایز پفک رو گذاشت روی میز، جلوی خریدای من و با خنده بدون نوبت حساب کرد و با لبخند محبت آمیزی به پسرش رفت!!! پسرک هم شاد و شنگول از موفقیت به دست امده ....

عجب محبتی!!! اون بچه بزرگ بشه چی بشه، فقط خدا می دونه و بس!


4-

امسال انگار باید هی یه چیزایی رو از دست بدم ...

هی به خودم میگم : خدا گر ز حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری .

دری برام باز شده بود که الان می بینم جز اعصاب خوردی چیزی برام به ارمغان نیاورده . با مشورت با خواهرم تصمیم گرفتم که ببندمش!!!! سر دو راهی عجیبی موندم . از طرفی اعتبارم رفته زیر سوال و قلبم شکسته، از طرف دیگر می ترسم با بستن این در، طرف مقابلم پررو تر بشه و چون دیگه من نیستم، بتونه هر طور که می خواد بر علیه من حرف بزنه و دروغ ببافه و بیشتر اعتبارم بره زیر سوال .

موندم، بدجور! برام دعا کنید . کمکم کنید . به نظرتون چیکار کنم ؟

بازگشت از سفر ....

یا غیاث المستغیثین

شکر خدا به سلامت رفتیم و برگشتیم و جاتون خالی که حسابی هم خوش گذشت .

هر چند به خاطر مامان، خیلی نتونستم برم حرم، اما همون 3 باری که رفتم، دو بارش رو نه تنها خودم یه دل سیر زیارت کردم که حتی شکر خدا تونستم مامان رو هم تا 2 متری حرم ببرم .

شکر خدا .

وقتی برای اولین بار داشتیم می رفتیم هتل، درست از جلوی حرم گدشتیم و من همون جا نه تنها اشکم سرازیر شد، که یاد همه ی دوستان عزیز هم بودم .

اگر لایق باشم، برای همه ی دوستانم، چه عزیزانی که بهم سفارش داده بودن، چه عزیزانی که سفارش نداده بودن، دعا کردم و برای برآورده شدن حاجاتشون دست به دامان حضرت شدم .


این سفر یه دیدار خاطره انگیز دیگه هم داشت . دیدار با باران بانوی عزیز و مهربان و دوست داشتنی که از قبل از رفتنم، مدام شرمنده ی محبتاش بودم و اون جا هم حسابی شرمنده تر شدم .

هیچ هم نگران نباشید، چون نخودچی خورون اساسی راه انداختیم و تقریباً کسی از قلم نیفتاد! هیچ هم بُعد فاصله و این ور آب و اون ور آب، مطرح نبود! گفته باشم!!!!!!

شکر خدا ....


پی نوشت :

1- امشب شب قدره . چه قدر خوبه برای هم دعا کنیم تا ان شاءالله مستجاب بشه . وقتی به سال گذشته ام نگاه می کنم، فقط می تونم بگم : خدایا شکرت! درسته که خیلی چیزا رو بهم ندادی، اما در عوضش درهای رحمتی به روی من باز کردی که من در حکمتش موندم . خدایا شکرت .

2- نمی دونم فلسفه ی چادر گذاشتن در حرم چیه ؟ هیچ رقمه هم توجیه نمیشم! وقتی مادر بیچاره ی من نمی تونه چادر بذاره، وقتی من یه دستم کیف و سجاده و ... است و دست دیگرم، سفت توسط مادرم گرفته شده، دیگه دست از کجا بیارم که چادر هم رو سرم نگه دارم ؟ من در مکه، حتی یک ساعت هم چادر سر نکردم!!! اما این جا نمی دونم .... چه قدر کج فهمی آخه ؟ یعنی این آقایون، داخل حرم نامحرمن و بیرونش، محرم ؟؟؟؟؟؟؟ جل الخالق! به خاطر همین چادر، نزدیک بود اتفاق بدی بیفته .... شکر خدا .....

3- مدتیه که کودک درونم به شدت شیطنت می کنه! منم رهاش کردم تا هر آتیشی که می خواد بسوزونه . الان راحتم . یه حس خوب دارم! وقتی کودک درونم احساس امنیت و آرامش داره، منم آرومم . فقط نمی دونم تا کی می تونم این رهایی و شیطنت هاش رو تحمل کنم . هر چند همیشه لبخندی بر لب دارم و کمکش می کنم تا می تونه انرژی و احساساتش رو بروز بده! اونم این کار رو با جیغ و داد و فریاد و بالا و پایین پریدن و .... انجام میده . منم هی قربون دست و پای بلورینش میرم!!!!! جیکار کنم ؟ تنها بچه ایه که مال خود خود خودمه و هیچ کسی نمی تونه از من بگیرتش .....


مشهد

سلام

خلاصه انتظار 6 ساله ی من انگار به امید خدا داره به پایان میرسه و من به زیارت امامی میرم که احساس می کردم من رو نمی طلبه، اما با صحبت های آقای عباسی عزیز به خودم اومدم و دیدم شرط اول طلبیده شدن اینه که خودم بخوام! خودم طلبش کنم .

شکر خدا .

در حالی که در این یک ماه اخیر قرار بود همسفران زیادی داشته باشم، اما هر کدوم بنا به دلایلی نتونستن بیان و من تا همین دیروز ساعت 2، تصمیم داشتم که تنها سفر کنم . بلیط هم گرفتم و هتل هم رزرو شد که ناگهان خواهر جانم تماس گرفت که موفق به پختن مامان خانوم شدم تا باهات بیاد! مامان من خجالت می کشید بیاد، چون فکر می کرد که مزاحم منه!

ای خدای بزرگ من!!!

اون وقت دختر دختر خاله ی مادرم، به اصرار از من می خواست که مادر به شدت بیمارش رو به همراه مادرم ببرم و به تنهایی مراقب دو نفر باشم!!! اا خود علیا مخدره شون، یا دیگر خواهر برادراش، هیچ به روی خودشون نیارن! چرا که دکتر گفته که سفر برای سلامتی مادرشون خوبه !!!!!!! اما این وسط من چه کاره بیدم رو والله خودمم هنوز نمی دونم! تا حرفش شد که من و مامان می خوایم بریم، خواهر و دخترش که تو اون جمع بودن، هم هی به اون بنده خدا اصرار که تو هم بیا و با اینا برو!!!!! مامانمم گفت من نمیام! نمی تونم! می ترسم!!!!

دلم می خواست کاری انجام بدم، ولی واقعاً نمی تونم . من خودم دست درد و گردن درد شدید دارم و نمی دونم از پس مادر خودم بر میام یا نه! اون وقت یه بیمار قلبی که تمام استخوناش ترک های شدیدی داره که دکتر گفته باید پاها و کمرت رو همیشه با آتل های مخصوص، بسته نگه داری تا تغییر حالت ندن، رو هم آیا می تونم سر و سامون بدم ؟ ادمی که نمی تونه راه بره بنده ی خدا و حتماً باید دراز کشیده باشه، حتی نمی تونه بشینه! اون وقت آیا دخترش باید چنین انتظاری از من داشته باشه ؟

این یکی دو روزه سر این مسئله خیلی اذیت شدم، اما خاله هام و خواهرام بهم گفتن که به هیچ وجه مسئولیت قبول نکن . اگر دخترشم میاد که هیچ، وگرنه تو فقط مسئول و تکیه گاه مادر خودت هستی .گفتن برو خوش بگذرون و به فکر هیچی نباش .

مادر من هم هر دو تا پاش پلاتین داره . راه میاد شکر خدا، اما از هتل تا حرم رو باید با ویلچر بیاد . یعنی من می تونم دو تا ویلچر رو به تنهایی راه ببرم به نظر شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای من! بعضیا خیلی پرتوقع هستن . 

امروز وقتی داشتم با خاله بزرگه تلفنی صحبت می کردم، ییهو زدم زیر گریه! با یه مهربونی که خاص خودشه، گفت : تو دختر خیلی خوبی هستی که این طور هوای مادرت رو داری . آفرین بر تو . نگران هیچی نباش .

من مجبور شدم دروغ بگم و از این وضعیت واقعاً ناراحتم و نمی دونم خدا من رو می بخشه یا نه ؟ نمی دونم اصلاً زیارتم قبول میشه یا نه ؟

وقتی مامان گفت که نمیاد، من همین طوری زنگ زدم به مرجان و همین طور که داشتم باهاش صحبت می کردم، گفت که اونا از همدان میان مشهد، منم از این جا برم و بریم خانه ی معلم . اما اونم جور نشد . ولی من همین رو به دختر خاله ام امروز گفتم! گفتم مامان نمیاد و من با دوستام هماهنگ کردم! خب چی می گفتم آخه ؟؟؟؟؟؟

خیلی خیلی خیلی بابت این دروغ ناراحتم، اما کار دیگه ای نمی تونستم انجام بدم . خاله هام بهم همش میگن، مگه اینا دنیا کار رو انجام بدن، تو هیچ وقت خبردار میشی ؟؟؟؟ تا مکه و سوریه میرن و به هیچ کس نمیگن! اون وقت تو نگران 3 روزی ؟ اگر از ما چیزی پرسیدن، ما میگیم که مامانت حتماً خونه ی خواهرته که جواب تلفن رو نمیده!!!!!

به هر حال، من به امید خدا فردا ساعت 12 ظهر، اگر تاخیری نباشه، پرواز دارم و جمعه صبح هم ان شاء الله بر می گردم .

پناه بر خدا . حلالم کنید . هر حرفی زدم، کاری کردم، دلگیرتون کردم، شرمنده ی روی ماهتون هستم .

برام دعا کنید که خدا من رو ببخشه و زیارتم قبول باشه ان شاءالله. من بعد از سال ها با هزار حرف نگفته و امید و آرزو و گناهانی که می خوام بخشوده بشه، دارم میرم که امام رئوف رو شفاعت کننده ی خودم در درگاه باری تعالی قرار بدم .

پناه بر لطف و رحمت بخشایش خدای بزرگ.

یا علی مدد .


بعدنوشت  :

مریم جانم ؟

همه ی دوستانم رو سپردم دست شما، شما رو هم سپردم دست خدا .

مراقب همه باش لطفاً تا من برگردم .....