بل نوشت :
1- تولد حضرت عباس و روز جانباز رو خدمت همه ی جانبازان گرامی، تبریک عرض می کنم .
2- مدت هاست که ذهنم مشغول یه سری کلماته! حجاب،عفاف،اسلام.
با وجود این که سال هاست با این واژه ها زندگی کردم و مدام اونا رو شنیدم، اما یه جورایی برام غریبن .
قبل از هر چیز باید بگم که نه قصد توهین خدمت دبیران محترم دینی و مبلغان دین اسلام دارم و نه بی دینم . فقط یه سری سوال همیشه در ذهنم بوده و هست و مدتیه که تشدید شده .
بچه که بودم، همیشه من رو از خدا ترسوندن . از اسلام ترسوندن . یادمه مادرم به گونه ای از خدا برام حرف می زد که من همیشه فکر می کردم که خدا ( نعوذ باالله ) مثل یه معلم سخت گیر و بداخلاق، اون بالا (!!! ) نشسته و منتظره تا من بنده ،خلافی انجام بدم و اون با ترکه ای که در دست داره، منو تنبیه کنه! یه موجود ( !!! ) بداخلاق و ...!
بچه که بودم، به زور داداش بزرگه و مامانم، نماز خوندن رو یاد گرفتم . قبل از این که برم مدرسه! بهم می گفتن: اگه نماز نخونم، جام وسط جهنمه! تو آتیش!
وااااااای که چه سخت و گرم و طاقت فرسا و ترسناک بود .
بچه که بودم، سواد خوندن و نوشتن که یاد گرفتم، تو همه ی مسابقات قرآن شرکت می کردم و رتبه می آوردم. صدای خیلی خوبی داشتم . همیشه تو قرائت قرآن، نفر اول بودم .
دبستان که می رفتم،یه خانم مدیر خوش اخلاق و مهربان داشتم که بهمون قرآن یاد می داد. هفته هایی که بعد از ظهری بودیم، بعد از ساعت مدرسه، باهامون می موند و آموزش می داد. چه خوب بود اون ساعتا و من چه قدر دوسش داشتم و هنوز درساش یادمه .
اون مهربون، ترس منو از جهنم، کم کرد. بهمون می گفت که می تونین کارای خوب انجام بدین تا آتیش جهنم،براتون خنک تر بشه!!!
پیش خودم می گفتم : یعنی در هر صورت، جامون تو جهنمه!!!! پس کی میره بهشت ؟؟؟؟؟
همون سال برای مسابقات کشوری برگزیده شدم، اما به دلیل اطلاع رسانی ضعیف، تاریخ اعزام رو نتونستن بهم اطلاع بدن و من جا موندم!!!!
هیچ وقت از یادم نمی ره که چه برخوردی تو خونه باهام شد! برادر بزرگم، منو از رفتن به کلاسای نقاشی و تئاتر منع کرد و من باید تابستون رو خونه می موندم!
خدای من! یه بچه ی 12-11 ساله بودم و باهام اون طور برخورد شده بود! قرآن عزیز رو بوسیدم و گذاشتم کنار! دیگه نخوندم و تو هیچ مسابقه ای شرکت نکردم!!!!!
همون تابستون، دزدکی به بهانه ی کتاب خوندن، می رفتم کتابخونه ای که کلاس نقاشی و تئاترم اون جا بود .
مربی نقاشیم استعداد منو کشف کرده بود و از مشکلم هم براش گفته بودم . در حالی که همه ی بچه ها باید تو خونه یه کارایی رو می کشیدن و می آوردن، به من اجازه داد که روزایی که میرم کتابخونه، همون جا کار نقاشیم رو هم انجام بدم. دزدکی کار می کردم و رنگ ها رو با هم قاطی می کردم .
اجرای تئاتر داشتیم، من نقش مهمی داشتم و چه قدر اون نقش رو دوست داشتم، اما اجازه نداشتم که برم کلاس! و حالا که دزدکی کلاس می رفتم، نمی تونستم باهاشون به همه ی شهرها برم و اجرا داشته باشم! نقشم رو واگذار کردم به یکی دیگه! تو تمریناتشون، به آرامی اشک ریختم و به روی خودم نیاوردم! دیگه تئاتر رو ادامه ندادم! کسی چه می دونه ؟ شاید اگه ادامه می دادم، حالا یه هنرپیشه ی معروف و پولدار بودم!!!
همون سال، مربی نقاشیمون، نقاشی هامون رو فرستاد برای تهران، و نقاشی های من رفت برای مسابقات جهانی و اعلام نتایج که شد : من سوم جهان شده بودم! باورتون میشه ؟ مدال و دیپلم افتخار و ... از کشور ژاپن برام ارسال شد و طی یه برنامه ی خاص، بهم تقدیم شد!
می دونین موضوع نقاشی هام چی بود ؟
یکیش در مورد شالیکاری بود که پدرم در کشیدن اون و نظم و ترتیبش خیلی کمکم کرده بود. ( همیشه فکر می کنم که اگه پدرم امکانات براش مهیا بود و برادرش، پول و زمیناشو هاپولی نمی کردو می تونست تحصیلات عالیه داشته باشه، حتماً یه آدم روشنفکر بزرگ میشد! خدا رحمتش کنه. )
و اما دومیش که در واقع همه رو مسحور خودش کرده بود، تراوشات ذهنی من در مورد نماز بود!!!!
بله! خانمی رو کشیده بودم که در یک اتاق باپنجره های نقش اصفهان و مخده های زیبا ( که روزها برای نقش و نگارشون، زحمت کشیده بودم) در حال خوندن نماز بوده، نماز صبح! چرا که رختخوابش پهن بوده و از پنجره نوری نمیومده و بچه ی کوچکش هم در کنار سجاده ی زیبایی که من قلم زده بودم، خوابیده بود!!!!!
فکر می کنین چی شد ؟؟؟
هیچی! من هنوز همونی بودم که لایق برنده شدن در مسابقات قرآن نبودم!!!!!! ( هنوز از یادآوریش، قلبم یه جورایی تیر میکشه!!)
مادرم آروم شد و بهم اجازه داد که به کلاسام ادامه بدم!!!
همون سالا، که من دوره ی راهنمایی رو میگذروندم، خواهر یه شهیدمحترم، خواب دیدن که برادرشون در خواب بهشون گفتن: چرا دخترای شهر.... چادر نمیزارن!!!!!!!!!!!! و به این ترتیب گذاشتن چادر در شهر کوچک متعصب ما، در دوره های راهنمایی و دبیرستان، اجباری شد. فقط یه نکته ی مهم این بود که سال بعد که همون خواهر خواب نما شده ی عزیز، دانشگاه و رشته ی پزشکی قبول شدن، چادر از سرشون افتاد که هیچ!! چنان روپوش های تنگ و کمرداری می پوشیدن که ...!!!! لابد خواب برا خودشون نبوده دیگه!!! ( قصدم اهانت به چادری های عزیز نیست، منظورم چیز دیگری است . )
مادر همین خانم،از دوستان صمیمی مادرم بوده و تو خونشون، جلسات قرآن خوانی برگزار می شد . اون سال ها مصادف شده بود با قبولی هر 4 خواهر و برادرم در دانشگاه های تهران و همه رفتن و من مانده بودم با پدر و مادرم . از تنهایی می ترسیدم و در نتیجه در ماه مبارک رمضان، هفته های بعد از ظهری، تا از مدرسه میومدم، درسام رو می خوندم و فردا صبح با مادرم میرفتم تو این جلسات . مادرم هم خوشحال که من دارم سر به راه میشم و دوباره قرآن خوندن رو از سر گرفتم. اون جا هیچ کس مثل من بدون غلط و یک نفس نمی خوند . ( همش رو مدیون اون خانم مدیر نازنینم هستم .)
در یکی از همون جلسات بود که این خانم و خواهرش که دبیر دینی بودن، شروع کردن به تفسیر قرآن و به اون جا رسیدن که : خانومای عزیز، شما وقتی برای همسرانتون، سفره ی غذا رو آماده می کنین، یه ترکه هم کنارش بزارین که اگه خواستن، شما رو بزنن!!!!!!!!!!!!!!!!
داشتم شاخ در می آوردم! اسلام! دین عطوفت! زن! جنس لطیف! کتک ؟ اگر مرد دلش خواست ؟ مگه زن اسیره و برده است ؟ مگه ...!!!!! خدای من! دینمون چه قدر خشن و بی احساسه!
همون جا به مادرم گفتم : خودش این کار رو انجام میده ؟ مادرم بهم چش غره ای رفت که یعنی : ساکت!!!!!
وقتی رسیدیم خونه، دوباره ازش پرسیدم، گفت: حرفه دیگه! همینچوری یه چیزی گفته!
گفتم:اگه همین جوری یه چیزی میگه، پس کلام خدا رو نمیگه! پس تو چرا میری ؟ میری که حرفای همین جوری بشنوی ؟؟؟ میری که ...!
که جاتون خالی نباشه!!! چون مجبور به سکوت شدم!!! ( همیشه زبونم دراز بود! )
دیگه نرفتم!! بیش تر از دین گریزان شدم .
در همون دوره ی راهنمایی، دبیر دینی داشتیم که برخلاف اسمش، به طرز وحشتناکی بداخلاق و ترسناک بود!!!! و من از دین، ترس از دبیرش رو یاد گرفتم!!!
در دوره ی دبیرستان، سال اول که دبیر دینی مردی داشتیم که ...! فقط سر کلاس با صوت قرآن می خوند، کاشکی صداش خوب بود!! خدایا منو ببخش!!
از سال دوم تا چهارم، خواهر همون خانوم، دبیرمون بود! خوب بود، یه کم منطقی تر حرف میزد . اما وقتی دیدم که سر یه کمی پول آموزشگاه، سر خواهرزاده اش رو کلاه گذاشت، از اونم زده شدم .
سال چهارم که بودم، پدرم برام یه جوراب خریده بود که زمینه ی مشکی با قلبای رنگی داشت . من اونو برای مدرسه با کتونی پوشیده بودم . خانم معاونمون گفت : .... این چیه پوشیدی ؟ به پدرت بگم ؟ ( پدرم بازاری بود و تقریباً تو اون شهر کوچیک، همه می شناختنش! ) منم گفتم : بابام خودش اینو خریده، می تونین باهاشون صحبت کنین!
خانمه هم از رو نرفت و رفت به بابام گفت! بابام هم گفت : چیه ؟ کلاغ سیاشون که کردین! یه جوراب رنگی هم نپوشن؟ از فردا می گم که سفید بپوشه!!!! و خانمه حسابی کنف شده بود!!!!!!!!
در تمام این سال ها، پدرم، تنها کسی بود که عقیده داشت : بهشت و جهنم همین دنیاست! هر کاری که انجام بدی،نتیجه اش رو همین جا می بینی و می ری! ( اینه که با اعدام و سنگسار مخالفم! چون می زنی طرف رو می کشی و قتل نفس که انجام میشه، فضولی تو کار خدا که هست، نمیزاری هم طرف عذابش رو بکشه و فرت، راحتش می کنی!!!!!!!! که چی بشه ؟ درس عبرت ؟ اگه عبرت آموز بود که این همه تکرار نمی شد!!!!!)
هر چند که از روی ترس، خدا رو می پرستیدم و نماز می خوندم، اما اعتقاد درست و حسابی و شناخت کافی نداشتم .
دانشگاه قبول شدم. یه شهر غریب و دور! خودم خواسته بودم! دوست داشتم از خونواده دور باشم! نمی دونم چرا، ولی می دونم که کار درستی انجام دادم . چون رشته ام دبیری بود، چادر اجباری دوران مدرسه، روی سرم موند! حالا نماز جماعت اجباری هم تو خوابگاه بهش اضافه شده بود!
من نمی رفتم!نمازم رو خودم می خوندم! اما دعای کمیل و توسلم، قطع نمیشد! دوست داشتم و لذت می بردم .
اما علت نماز جماعت نرفتنم: والله یه پیش نمازی میومد که خیلی هم جوون بود و خب،دخترا لباس خوابگاه پوشیده بودن و یه چادر نماز سرشون می کردن و می رفتن برا نماز، ییهو این آقا بدون هیچ یاالله و حرفی، برمیگشت و شروع می کرد با دخترای ردیف اول حرف زدن!!! یه بار، دوبار،.... همیشه!!! دیگه معروف شده بود!! منم پشت سر اون آقا نماز نمی خوندم! من پشت سر کسی نماز می خونم که به ایمانش شک نداشته باشم!
من رو گزینش خواستن( یه مسئله ی معمول بود، چون ما از اول استخدام آموزش و پرورش بودیم و متعهد دبیری) . یکی از سوالاتشون در مورد شرکت در نماز جماعت بود و من چون همیشه از خونواده ام یاد گرفته بودم که دروغ نگم! و برادرم بهم تاکید فراوان داشت، دروغ نگفتم !
و نتیجه اش، سیرمطالعاتی کتاب مسئله ی حجاب استاد مطهری بود! که با نمره ی کامل، گذروندمش!
بعدها فهمیدم که در اسلام اینا، باید دروغ هم گفت!!!!!
اینا فهم من از اسلام بود!ترس، دروغ، ریا، چپاول، حق دیگران رو پایمال کردن، نون به نرخ روز خوردن!!!!
وقتی اومدم سر کار، با اولین باد ..... که چادر از سرم افتاد، برش داشتم برای همیشه!
البته هنوز ، اگه تاسوعا و عاشورا برم بیرون، که نمیرم، چادر سر می کنم .
خدایا! من چه چیزهایی یاد گرفته بودم!
سال ها گذشت و من با همین احساسات ضد و نقیضم زندگی می کردم، مدت ها بود که از شر زندگی تو اون شهر مزخرف هم راحت شده بودیم و برگشته بودیم به وطن اصلی مون!
تا این که پای ماهواره به خونمون باز شد. پدرم فوت کرده بود و من تنها یاور این مسائلم رو از دست داده بودم . ( خیلی روشنفکر بود، خیلی )
مادرم اوایل پشت به اون تلویزیونی که متصل به ماهواره بود، می نشست و با تلویزیون خودش سرگرم بود!!! در حالی که من به نوعی پاکسازی کانال ها رو انجام داده بودم که خود وزارت ارشاد هم نمی تونست!!!!
تا این که یه تعطیلی مزخرف نمی دونم چی چی پیش اومد و تلویزیون میلی ما هیچی نداشت و من از مادرم خواستم که بعضی از کانالای ماهواره رو نگاه کنه و ....! خب! یه آشتی صورت گرفت!!!!
در همون زمان ها یه برنامه ای از کانال محبت، پخش میشد به نام : زندگی شاد روزانه . خانمی به نام : جویس مایر، در اون صحبت می کردن! مسیحی بودن و تبلیغ دینشون بود، اما باعث شد که من با خدا و دینم، پیوندی صمیمی ایجاد کنم .
تازه فهمیدم که خدا چه مهربونه و هیچ وقت فقط از تنبیه و آتش حرف نزده! که اسلام و یا هر دین دیگری، دین محبت هستن و متاسفانه انحرافاتی که درشون به وجود اومده، ما رو این طور دین گریز کرده!
تازه ادراک درستی از خدا و چگونگی شکرگذاری نعمتاش پیدا کردم .
کتاب خوندم، نیایش کردم، اما این بار با قلبی آرام و مطمئن، بدون ترس و واهمه . بدون ترس از آتش جهنم یا ریا برای بهشت.
خدا رو خوندم و صدا کردم، چون حالا می فهمیدم که حرفش با من چیه! چون می فهمیدم که دوستم داره . چون حضورش رو تو قلبم احساس می کردم .
حالاست که می فهمم، نزدیک تر از رگ گردنم یعنی چی! حالاست که می فهمم، نماز خوندن بدون حضور قلب یعنی چی!!!
حالاست که می فهمم، حل شدن در خدا یعنی چی!!!
جویس مایر می گفت: فرض کنید که اشتباهی ازتون سرزده و پدرتون دلخوره، چیکار می کنین ؟ گریه و گریه!!! تا شما رو ببخشه.
خدا هم مثل پدرتونه، برای بخشش گناهانتون، برین به درگاهش و باهاش از ته دل حرف بزنین و براش گریه کنین. حتما شما رو می بخشه .
من این کارا رو انجام دادم و میدم .
من خدام رو اون طوری می پرستم که خودم می خوام، نه اون طوری که اینا میگن! اینا من رو از خدای خودم، دور نگه داشته بودن .
اما من خدامو پیدا کردم . تازه چند ساله که حضرت محمد و حضرت علی و امام حسین رو شناختم، با مطالعه! و دارم رو بقیه هم مطالعه می کنم . من باید با مطالعه به یه جایی برسم، اما کتاب بدون تحریف کجاست ؟؟؟
همه می گن که قرآن، تنها کتابیه که تحریف نشده، من هم قبول می کنم،اما احساس می کنم که در ترجمه اش،تحریفاتی صورت گرفته!
من چندین قرآن دارم، با مترجم های مختلف، در بعضی جاها، انگار حرفاشون کاملاً متضاده!! و من فقط به ترجمه ی مرحوم، الهی قمشه ای توجه می کنم .
باید ترجمه ی فارسی قران رو چند بار بخونم، ببینم از توش چی در میارم .
چیزایی که این روزا می بینم، من رو از اسلام دورتر می کنه! وقتی حرف از حکومت عدل علی ( ع ) میشه و من می بینم چه دزدی هایی رخ میده، به همه چی شک می کنم!!!!!
من در دوران خاصی به سر می برم! دیگه با خدای خوبم، دوستم! نشانه هاش رو می گیرم و می بینم و می شنوم! حتی ورود یک دوست جدید به وبلاگم رو به عنوان یه نشانه در نظر می گیرم .
خدای من باهام حرف می زنه! هر روز ازش می خوام که دستم رو بگیره و تنهام نزاره . حضورش رو در قلبم احساس می کنم، چون طپش قلبم نشون میده که باهامه .
من خدای خودم رو اون جوری که خودم خواستم، شناختم و ایمان دارم که مهربانه، مهم نیست که مسلمان باشی، مسیحی باشی و یا یهود! مهم اینه که خداپرست باشی و بس!!!!
مهم نیست که اسلامی که بهت معرفی می کنن چیه ؟ مهم اینه که بری دنبالش و حقیقت رو پیدا کنی .
من دوستانی دارم که با انگشت لاک زده و یا حتی بدون وضو، نماز می خونن! نه! تحقیرشون نکنید! اونا خدا رو می پرستند، اون طوری که دلشون بهشون فتوا میده! نمی دونم کارشون درسته یانه! در جای خدا نیستم، اما ایمان دارم که خدا این صفای قلب رو قبول می کنه که طرف وسط عروسی پاشه و بره نمازش رو بخونه و به فکر معبودش باشه! مطمئناً از نماز ریاکارانی که تو صف اول نماز جماعت هستن، ولی از روی ریا،برای حفظ موقعیت و ...، بیش تر قبوله!!!
من عاشق خدای خودم هستم . همون خدایی که همیشه دستم رو می گیره و کمکم می کنه . همون مهربانی که همیشه حقایق رو برام آشکار می کنه و همون معبودی که صداش رو به خوبی می شنوم .
همون یکتایی که تمام موفقیت های زندگیم رو مدیونش هستم، همون خدایی که هیچ وقت تنهام نزاشته و برای قلب تنهای من، به فکر یه مهربان بوده، همون خداوند بزرگی که هیچ طوری نمی تونم شاکرش باشم.
من عاشق خدای خودم هستم، همونی که همیشه تو قلب منه!
براتون آرزو می کنم که خداتون رو بشناسین .
پی نوشت :
خانم معلم عزیز، کاشکی بودی تا از نظر ارزشمندت، بهره می بردیم . جات واقعاً خالیه .