چی می شد اگه ..... ؟؟؟

 چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده ، چرا كه ديروز ما وقت نكرديم ازش تشكر كنيم؟!

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما رو هدايت نمي كرد، چون امروز اطاعتش نكرديم؟!

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چراكه ديروز قادر به دركش نبوديم؟!

چي مي شد ديگه هرگز شكوفا شدن گلي رو نمي ديديم،چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود، گله كرديم؟!

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش رو از ما دريغ مي كرد، چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم؟!

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش رو از ما مي گرفت، چرا كه امروز فرصت نكرديم اون رو بخونيم؟!

چي مي شد اگه خدا در خونه اش رو مي بست ، چون ما در قلبامون رو بستیم؟!

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمي داد، چون ديروز به راهنماييهاش خوب عمل نكرديم؟!

چي مي شد اگه خدا خواسته هامون رو بي پاسخ مي گذاشت، چون  كه فراموشش كرديم؟!

و چي مي شد اگه......؟!

با تو سخن می گویم : بانوی من ...

سلام بانو

سلام بر تو، بانوی من : زینب

بانوی من

امروز آمده ام تا از تو بپرسم . از تو، از تویی که حتی آسمان هم نمی تواند بار غمت را تاب بیاورد ...

بانوی من

به من بگو

به من بگو، چگونه تاب اوردی ؟ چگونه تحمل کردی ؟ چگونه دیدی عزیزانت آن گونه پرپر می شوند ؟

بانوی من

بانوی من، رازت را به من بگو ... راز بزرگ تحملت را ..

به من بگو چگونه توانستی داغ فرزندانت را تحمل کنی ؟ داغ فرزندان برادرانت را ؟ داغ برادرت عباس را ؟؟؟؟

به من بگو

بگو چگونه تحمل کردی وقتی پیکر خون آلود او را دیدی، وقتی دستان بریده اش را دیدی ؟ وقتی مشکی پر از خون را دیدی که باید پر از آب می بود!!!!!

به من بگو بانوی من

به من بگو چگونه تحمل کردی ؟ من که هنوز هم بعد از 14 سال، لحظات وداعم با پدرم را فرموش نکرده ام، با خود می اندیشم: تو چگونه تحمل کردی ؟ تو در ان لحظات به زنان داغدیده ی دیگر چه می گفتی تا آرامشان کنی ؟ به چه دلبسته شان می کردی ؟ به روزگار خوشی که قرار بود داشته باشید ؟ به چه ؟ به من بگو! این زنان، همسران و فرزندانشان را از دست داده بودند، تو چه بهشان می گفتی که تحمل می کردند ؟

به من بگو در آن لحظات رعب آور و دلهره زا، تو با برادرت "حسین " چه می گفتی ؟ تو که می دانستی دقایقی چند در کنارت نخواهد بود، به او چه می گفتی ؟ چگونه تماشایش می کردی ؟ آیا بر سرش دست کشیدی ؟ آیا در آغوشش گرفتی ؟ چگونه با او وداع کردی ؟؟؟؟ چگونه توانستی بگذاری که برود ؟ چگونه توانستی بانوی من ؟

تو چه قدر بزرگواری بانو ! چه قدر بزرگ ...

بانوی من

به من بگو چگونه توانستی داغ برادرت   "حسین " را ببینی و تحمل کنی ؟ برادری که شرط ازدواجت، همراهی با او و در کنار او بودن بود ... چگونه تحمل کردی ای بانوی صبر؟ چگونه تحمل کردی ؟

چگونه توانستی عزیزانت را در اسارت ببینی، شکنجه ها را تحمل کنی و زبان ناطق عاشورا شوی که هنوز که هنوز است، هیچ زنی همچون تو سخن نگفته و از حق دفاع نکرده ....

بانوی من

بانوی من

آیا می توانم از تو بخواهم که گوشه ی چشمی هم به زنان و اسیران داشته باشی ؟ آیا می توانم از تو بخواهم که رهروان راستین خویش را در سایه ی شفاعت خویش گرفته و از چنگال ظلم و جهل برهانی ؟؟؟


بانوی من ...


فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی رو خدمت همه ی دوستان عزیزم، تسلیت عرض می کنم .

اجرتون با سیدالشهداء انشالله

السَّلام عَلَيْكَ يَا أبَا عَبْدِ اللهِ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ابْنَ أمِيرِ المُؤْمِنينَ ، وَابْنَ سَيِّدِ الوَصِيِّينَ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ابْنَ فاطِمَةَ الزّهراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ العالَمِينَ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ المَوْتُورَ ، السَّلام عَلَيْكَ وَعَلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكُمْ مِنّي جَميعاً سَلامُ اللهِ أبَداً ما بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ.
...
اللهُمَّ الْعَنْ أبَا سُفْيانَ وَمُعَاوِيَةَ وَيَزيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ وآلَ مَرْوَانَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللعْنَةُ أبَدَ الآبِدِينَ ، وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَاد وَآلُ مَرْوانَ  بِقَتْلِهِمُ الحُسَيْنَ  صلوات الله عليه ، اللهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللعْنَ  منك وَالعَذابَ الأليم.
...
اللهُمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الحُسَيْن يَوْمَ الوُرُودِ ، وَثَبِّتْ لي قَدَمَ صِدْق عِنْدَكَ مَعَ الحُسَيْنِ وَأصْحابِ الحُسَيْن الّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْن عَلَيْهِ السَّلام.


فرازهایی از دعای جوشن کبیر

اى بزرگ بزرگان، اى اجابت كننده ی دعاى خلقان، اى بخشنده ی مرتبه‏ هاى بلند، اى دوستدار نيكويى‏ ها، اى آمرزنده ی خطاها‏ .
اى عطا كننده ی سؤال ها، اى پذيرنده ی توبه ‏ها، اى شنونده ی صداها، اى داناى سرّ نهان ها، اى برطرف كننده ی بلاها .

اى بخشنده ی گناهان، اى برطرف كننده ی بلاها، اى منتهاى اميدها .
اى عطا کننده ی بزرگ عطایا، اى بخشنده ی هديه ‏ها، اى روزى دهنده ی بندگان، اى بر آرنده ی حاجات و آرزوها .

اى شنونده ی شكوه‏ ها، اى برانگيزنده ی خلايق، اى آزاد كننده ی اسيران .
اى ذخيره ی من در روز سختى، اى اميد من هنگام مصيبت، اى مونس من هنگام ترس و وحشت .

اى رفيق من در حال غربت، اى دوستدار و ولى من در حال نعمت، اى فريادرس من وقت سختى من .
اى دليل و رهبر من وقت حيرانى من، اى دارايى من در روز نيازمندى، اى پناه من وقت اضطرار و پريشانى، اى ياور و دادرس من هنگام ترس و هراس .

اى داناى همه عوالم غيب و اسرار نهان، اى بخشنده ی گناهان، اى پرده پوش عيب ها، اى برطرف كننده ی رنج و مشقت ها .
اى گرداننده ی دل ها، اى طبيب دل ها، اى روشنى بخش دل ها .
اى انيس پاك دل ها، اى برطرف كننده ی اندوه‏ ها، اى زايل كننده ی غم ها .

اى بردبارى كه تعجيل در عقوبت نمى ‏كنى، اى بخشنده‏ اى‏ كه بخل نمى ‏ورزى، اى راستگويى كه خلف نمى‏ كنى، اى عطا كنى كه خسته نمى ‏شوى، اى قاهرى كه مغلوب نمى‏ شوى‏ .
اى بزرگوارى كه به وصف در نمى‏ آيى، اى عادلی كه جور نمى‏ كنى، اى بى‏ نيازى كه محتاج نمى ‏شوى، اى بزرگى كه ذلت و كوچكى ندارى، اى نگهبانى كه غفلت نخواهى كرد .

پاك و منزهى اى خدايى كه جز تو خدايى نيست .

به فريادرس،به فريادرس .

و ما را از آتش قهر و عذابت نجات ده

اى پروردگار ما


التماس دعا


جریان لیلا و حضرت علی اکبر علیه السلام ( استاد مطهری)- ( 2 )

نمونه ی دیگر از تحریف در وقایع عاشورا که یکی از معروف‌ترین قضایا است و حتی یک سند تاریخ هم به آن گواهی نمی دهد، قصه ی لیلا، مادر حضرت علی اکبر است. البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ولی یک مورخ نگفته که لیلا در کربلا بوده است. اما ببینید که چقدر ما روضه ی لیلا و علی اکبر داریم، روضه ی آمدن لیلا به بالین علی اکبر. حتی من در قم، در مجلسی که به نام آیت الله بروجردی تشکیل شده بود که البته خود ایشان در مجلس نبودند، همین روضه را در آن جا شنیدم که علی اکبر به میدان رفت. حضرت به لیلا فرمود که از جدم شنیدم که دعای مادر در حق فرزند مستجاب است، برو در فلان خیمه ی خلوت، آن جا موهایت را پریشان کن، در حق فرزندت دعا کن شاید خداوند این فرزند را سالم برگرداند!

اولاً : در کربلا لیلایی نبوده که چنین کند. ثانیاً : اصلا این منطق، منطق حسین نیست. منطق حسین در روز عاشورا، منطق جانبازی است. تمام مورخین نوشته اند هر کس که آمد اجازه خواست، حضرت به هر نحوی که می شد عذری برایش ذکر کند، ذکر می کرد. به جز برای علی اکبر «فاستاذن اباه فاذن له»؛ یعنی تا اجازه خواست گفت برو. حال چه شعرها که سروده نشده! از جمله این شعر که می گوید:

خیز ای بابا از این صحرا رویم
نک به سوی خیمه لیلا رویم

نمونه ی دیگری که در همین باره خیلی عجیب بود و در همین تهران، در منزل یکی از علمای بزرگ این شهر در چند سال پیش از یکی از اهل منبر که روضه ی لیلا را می خواند شنیدم و من در آن جا چیزی شنیدم که به عمرم نشنیده بودم. گفت : وقتی که حضرت لیلا رفت در آن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذر کرد که اگر خدا، علی اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدینه را ریحان بکارد. یعنی نذر کرد که سیصد فرسخ راه را ریحان بکارد!!! این را گفت و یک مرتبه زد زیر آواز:

نذر علیه لئن عادوا و ان رجعوا
لازرعن طریق تفت ریحانا

من نذر کردم که اگر این ها برگردند، راه تفت را ریحان بکارم. این شعر عربی بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر از کجا پیدا شد؛ بعد به دنبال آن رفتم و دیدم این تفتی که در این شعر آمده، کربلا نیست. بلکه این تفت سرزمین مربوط به داستان لیلی و مجنون معروف است که لیلی در آن سرزمین سکونت می کرده و این شعر مال مجنون عامری است برای لیلی و آن روضه‌خوان این شعر را برای لیلای مادر علی اکبر و کربلا می خواند. تصور کنید اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب آنجا باشد و این قضایا را بشنود آیا نخواهد گفت که تاریخ این ها چه مزخرفاتی دارد؟ آن ها نمی فهمند که این داستان را این شخص از خودش جعل کرده است بلکه می‌گویند زن های این ها چقدر بی شعور بوده اند که نذر می کردند از کربلا تا مدینه را ریحان بکارند. این حرف‌ها یعنی چه؟!

تحریفات عاشورا ( استاد مطهری ) - ( 1 )

تصمیم دارم در چند پست، قسمت هایی از کتاب " تحریفات عاشورا " نوشته ی استاد مطهری رو بدون هر گونه دخل و تصرف و نقدی،  تقدیمتون کنم . ( فقط قسمت هایی که استاد به عنوان مثال هایی  از تحریفات ذکر نمودن . )

امید که مقبول افتد .



معنای تحریف :

تحریف در زبان عربی از ماده ی "حرف" است یعنی منحرف كردن چیزی از مسیر و وضع اصلی خود كه داشته است یا باید داشته باشد.

به عبارت دیگر تحریف نوعی تبدیل و تغییر است ولی تحریف مشتمل به چیزی است كه كلمه تغییر و تبدیل نیست.
با كمال تاسف باید بگویم تحریف‌هایی كه به دست ما در این حادثه صورت گرفته است همه در جهت پایین آوردن قضیه و در جهت نسخ كردن قضیه بوده و هم در جهت بی خاصیت و بی اثر كردن قضیه بوده است. و در این قضیه، هم گویندگان و علمای امت و هم مردم تقصیر داشته‌اند.
(مرحوم حسین نوری) این مرد بزرگ، صریحا می‌گوید، امروز باید عزای حسین را گرفت. اما در عصر ما برای حسین یك عزای جدیدی است كه در گذشته نبوده است و آن عزای جدید، برای این همه دروغ‌هایی است كه درباره حادثه كربلا گفته می‌شود و هیچ كس جلوی این دروغ‌ها را نمی‌گیرد. به این مصیبت حسین بن‌علی باید گریست نه برای شمشیرها و نیزه‌هایی كه در آن روز بر پیكر شریفش وارد شد.
نقل می‌كنند كه یكی از علمای بزرگ در یكی از شهرستان‌ها تا اندازه‌ای درد دین داشت و همیشه به این دروغ‌هایی كه روی منبر گفته می‌شد اعتراض می كرد و تعبیرش هم این بود كه می‌گفت این زهرماری‌ها چیست كه بالای این منبرها می‌گویند؟ واعظی به او گفت اگر اینها را نگوییم اصلا باید در دکان را تخته كنیم. آن آقا جواب داد اینها دروغ است و نباید گفته شود. از قضا چندی بعد خود این آقا بانی شد و مجلسی در مسجد خودش تشكیل داد و همان واعظ را دعوت كرد. ولی قبل از شروع منبر به واعظ گفت من می‌خواهم به عنوان نمونه یك مجلسی ترتیب بدهم كه در آن، روضه دروغ نباشد و تو هم مقید باشی كه جز از كتاب‌های معتبر، هیچ روضه‌ای نخوانی و یا به تعبیر خودش گفت كه از آن زهرماری‌ها نباید چیزی بگویی. واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست، اطاعت می شود. شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود، منبر هم كنار محراب بود، آقای واعظ صحبت‌هایش را گفت و موقع خواندن روضه شد. شروع كرد به خواندن  روضه و خود را مقید كرده بود كه جز روضه راست چیزی نگوید اما هرچه گفت مجلس تكان نخورد و مجلس همین طور یخ كرده بود. آقا دید عجب، این مجلس مال خودش هست بعد مردم چه می‌گویند، تصور می‌کنند که لابد آقا نیتش پاك نیست كه مجلسش نمی‌گیرد. اگر آقا خودش نیتش درست باشد، اخلاص نیت داشته باشد، حالا كربلا شده بود. دید كه آبرویش می رود به فکر رفت که چه بكند؟ یواشكی و زیر چشمی به واعظ گفت یك كمی از آن زهرماری‌ها قاطی كن.
این انتظاری كه مردم برای كربلا شدن دارند، خود دروغ‌ساز است و لهذا غالب جعلیاتی كه وارد شده است مقدمه گریز زدن بوده است، یعنی برای این که بشود گریزی زد و اشک مردم را جاری كرد یك جعل صورت گرفته و غیر از این چیزی نبوده است. این قضیه را من مكرر شنیده‌ام و لابد شما هم شنیده‌اید و حاجی نوری در مقدمات قضایا آن را نقل كرده است. می‌‌گویند روزی امیرالمومنین علی علیه السلام در بالای منبر بود و خطبه می‌خواند. امام حسین علیه السلام فرمود من تشنه‌ام و آب می‌خواهم، حضرت فرمود كسی برای فرزندم آب بیاورد، اول كسی كه از جا بلند شد كودكی بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام بود كه رفتند و از مادرشان یك كاسه آب گرفتند و آمدند كه این جریان با یك طول و تفسیری نقل می‌شود. بعد امیر المومنین علی علیه السلام چشمشان كه به این منظره افتاد اشكشان جاری شد. به آقا عرض كردند شما چرا گریه می‌كنید فرمود قضایای کربلا یادم افتاد. كه دیگر معلوم است گریز به كجا منتهی می‌شود. حاجی نوری در این جا یك بحث عالی دارد. می‌گوید شما كه می‌گویید علی در بالای منبر خطبه می‌خواند باید بدانید كه علی فقط در زمان خلافتش منبر می رفت و خطبه می‌خواند. پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسین مردی بود که تقریبا سی و سه سال داشت. بعد می گویند اصلا این حرف معقول است که یک مرد سی و سه ساله در حالی که پدرش در حال موعظه مردم است و خطابه می خواند ناگهان وسط خطابه بگوید آقا من تشنه ام آب می خواهم؟ اگر یک آدم معمولی این کار را بکند می گویند چه آدم بی ادب و بی تربیتی است؛ و از طرفی حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده و یک جوان اقلا پانزده ساله بوده است. می بینید که چگونه جریانی را جعل کرده‌اند. آیا این قضیه در شان امام حسین است؟! و غیر از دروغ بودنش اصلا چه ارزشی دارد؟ آیا این جریان، شان امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد؟! مسلم است که پایین می آورد چون یک دروغ به امام نسبت داده ایم و آبروی امام را برده ایم. طوری حرف زده ایم که امام را در سطح بی ادب‌ترین افراد مردم پایین آورده ایم؛ در حالی که پدری مثل علی مشغول سخن گفتن است، تشنه اش می شود طاقت نمی آورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد، همانجا حرف آقا را قطع می‌کند و می گوید من تشنه ام برای من آب بیاورید.

نمونه دیگری که تحریف و جعل شده است، اینست که قاصدی برای ابا عبدالله (ع) نامه ای آورده بود و جواب می‌خواست. آقا فرمود که سه روز دیگر بیا از من جواب بگیر، سه روز دیگر که سراغ گرفت، گفتند: آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند این هم گفت پس حالا که آقا می روند بروم ببینم که جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است. رفت و دید آقا خودش روی یک کرسی نشسته است و بنی هاشم روی کرسی‌های چنین و چنان، بعد محمل هایی آوردند. چه حریرها و چه دیباج‌هایی، در آنجا بود. بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامی سوار این محمل‌ها کردند. اینها را می گویند و می گویند تا ناگهان به روز یازدهم گریز می زنند و می گویند اینها که در آن روز چنین محترم آمدند، روز یازدهم چه حالی داشتند.

حاجی نوری می گوید: این حرف ها یعنی چه، بنا بر استناد تاریخی امام حسین در حالی که بیرون آمد این آیه را می‌خواند: «فخرج منها خائفا یترقب» یعنی در این بیرون آمدن خودش را به موسی بن عمران که از فرعون فرار می کرد تشبیه کرده است:«قال عسی ربی ان یهدینی سواعا لسبیل.» یک قافله بسیار بسیار ساده ای داشتند. مگر عظمت ابا عبدالله به این است که یک کرسی مثلا زرین برایش گذاشته باشند؟! یا عظمت خاندان او به این است که سوار محمل هایی شده باشند که آنها را از دیباج و حریر پوشانده باشند؟!

روضه ی دکتر شریعتی در روز عاشورا

دکتر عی شریعتی 40سال قبل مرثیه ای برای سیدالشهدا نوشته است که هم چنان خواندنی است.
این نوشته را به نقل از کتاب " حسین وارث آدم" می خوانید:

شب عاشورا بود، عاشورای سال ۴۹؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای، که صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود و خانه یکپارچه سکوت و درد، چه می‌توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه می‌توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم می‌کرد و رنج به نالیدنم وا می‌داشت، به پناه او می‌رفتم - برگرفتم، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی‌شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.

"... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می‌نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می‌جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پا داشته است و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه ی غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه ی دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را به پا داشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می‌برم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه ی شکست انسان، فرو می‌افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی‌حاصل می‌کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر می‌کشانم: از روزنه های زره خون بیرون می‌زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می‌مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر می‌کشانم: گردنی که، همچون قله ی حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه ی تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته‌های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می‌کشانم:  ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده ی انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و ... دیگر هیچ!
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می‌فشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می‌رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می‌آید و چشمانم را می‌سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می‌دهد، که: «هستم»، که «زندگی می‌کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی‌دهد؛ نمی‌توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی ‌از خون و خاکستر می‌لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می‌نگرم :
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می‌یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره ی خاموش، چهره ی پرومته، رب‌النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می‌کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می‌لرزد، کنارتر می‌رود . روشن تر می‌شود و خطوط چهره خواناتر.
چه قدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی ‌رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می‌کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه ی غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه ی دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی‌که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی‌کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می‌گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می‌رود،
که : چگونه؟
نه می‌جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می‌گوید،
که : با که؟
و نه می‌نشیند،
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی ‌جهادش این که ... نیفتد.

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی ‌خداوندان سه گانه ی زمین (خسرو و دهگان و موبد - زور و زر و تزویر - سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می‌دوزم، در نگاه این بنده ی خویش می‌نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می‌ماند.

نمی‌توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی‌«بودن»م را در خود می‌شکند و خرد می‌کند. می‌گریزم. اما می‌ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می‌گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می‌گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می‌زنند، و مردانی با رداهای بلند و.......
عمامه ی پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می‌دوم، گوشه آستین این را می‌گیرم، دامن ردای او را می‌چســــبم، می‌پرسم، با تمام نیــــــــاز می‌پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی‌گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است . "


التماس دعای فراوان در این شب و روزهای عزیز

میلاد امام رضا ( ع ) مبارک .

شما یک آسمان باران نابی

برای خشکی چشم خرابی

میان کاسه های خالی ما

نزول قطره های مستجابی

بتابان گنبد و گلدسته ها را

تو تنها قبله گاه آفتابی

تمام معجزات عیسوی را

نشان دادی میان کاسه ابی

برای زائر غرق گناهت

همیشه مظهر حسن الثوابی

کنار پنجره فولاد، هرکس

برای مشکلش دارد جوابی


دستم به دامان تو ای مولای فروردین !
از این زمستان واره های برفی و سنگین
می بارد از این آسمان شرجی و نمناک
باران بغضی آتشین ، طرحی جنون آگین
افسارآتش برگلویم مانده است آقا !
مسموم کرده واژه ها را تاولی چرکین
مولای ما ! رعشه است در هر خیزش این شهر
آواز گیسو را ببین آقا ! کمی بنشین !
. . . این شانه های یخ زده ،این روح تفتیده . .
تلقین خواب و پنجره ،این غربت غمگین. . .
دور از تو ،بیرون حرم تحریم خورشید است
ای مهربان تر از سخاوتهای علّیین !
آنجا وقاحت های سرخ است و نشاط یاس
اینجا ولی آتشفشان جاریِ تسکین
آنجا تمدن میچرد در کوچه های عصر
اینجا ولی سُر می خورد دیوار های چین!!
دارد مسافر می رسد ، نقاره خوان عشق !
طبلی بزن با مطلع آرامش و التین
طبلی بزن تا پر شود حلقوم آتشزاد
تا پر کشد از دست های مُنجَمِد ، آمین
نقاره خوان ! وا کن دل بیمار ایمان را
طلبلی بزن تا وا کند پیشانی اش را چین
آری مسافراشعر هم درمان دردی است
وقتی که افسون تو باشد سورة یاسین
یوسف ترین! شوق تمام عشق را دریاب
آن گونه که پلک تو را چشمانِ بنیامین
عریانی شب میوزد روی صدای ماه
اینجا تَرَک برداشته در سجده هامان دین!
یپیشانی ام چین خوردة فردا و فرداهاست
دیگر نمی دانم چه . . . ای مولای فروردین!

نکاتی زیبا از دعای کمیل نيايش شاه مردان حضرت علی به درگاه ايزد يکتا  

 
خــــداونـــدا ...
هـمانـا از تـو درخواسـت مي کـنم به مهربانــيـت که همه چـيز را فـرا گرفـته
و به نـيرويــت که بـدان هـمه موجــودات را مقـهـور سـاخـته ای
و هرموجــودی در بـرابـر آن خـوار و خاکـسـار گــشــته
و به جـبرّوتــت که بـدان بـر هـمه چــيز چــيره شــده ای
و به ارجمــنديــت که هـيـچ موجــودی در بـرابـر آن نايــسـتد
و به بـزرگـيـت که همـه ی موجـودات را پـُر کـرده اسـت
و به فرمانـرواييـت کـه بـر فـراز هـمه چـيز قـرار دارد
و به ذاتـت که پـس از نيـستی هـمه ی مـوجـودات پـايـنـده است
و به نـام هـايـت کـه هـمه ی کـرانه ی هـستی را پـر کـرده است
و به دانـايـيـت کـه همـه  ی موجـودات را فـرا گـرفـتـه
وبه روشـنايی ذاتـت که همه ی موجودات از او روشـنايی يافـته اند.
ای روشـنايی

ای بسـيار پـاک
ای ابـتـدای هـر آغاز
و ای سـرانجـام هـر پـايـان
خــــداونــدا ... بيـامـرز آن گـناهـانـم که پـرده پاکـدامنی ها درَد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که عـذاب وکـيـفر فـرود آرد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که نـعمـت ها را دگـرگـون سـازد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که اجـابـت دعـا بـاز دارد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که بـلا فـرو بـارد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که اميد را قطع مي کند
خــــداونــدا بيـامرزهر گـناهی که کـرده ام و هـر خـطـايی که از من سـر زده اسـت.

خــــداونــدا ... هـمانـا مـن بـا يـاد تـو به تـو نـزديـکی جـويـم و به وسيـله ی تـو از درگـاهـت شـفاعـت خـواهـم؛

و به حـق بـخـشـندگـيـت از تـو درخواسـت می کـنم کـه مـرا به خـودت نـزديـک کـنی
و سـپاسـت را بر من ارزانـی داری و يـاد خـود را در دلـم افـکـنی.
خــــداونــدا ... هـمانـا از تـو درخـواسـت می کـنم، هـمانـنـد درخواسـتِ فـروتــنـی
خـوار و خـاکـسـار، که کـار را بر مـن آسـان گـيـری و به مـن رحـم آوری
و مـرا بـدان چـه بر مـن قـسـمت کرده ای خـشنـود و قـانـع گـردانـی
و در هـمه حـال فـروتـنـم نـمايـی.

خــــداونــدا ... از تـو درخـواسـت مـی کـنم هـمانـند درخـواسـت
کـسی که سـخـت تـهـيدسـت شـده و خـواسـته اش را بـه گاهِ هجوم دشـواری ها نـزد تـو آورده اسـت
و مـيل و رغـبـتـش بـدان چـه نـزد تـوسـت فـزونـی يـافـته اسـت

خــــداونــدا ... حـکـومـت تـو بـزرگ و جـايـگاهـت والاسـت
و تـدبـيـر تو نـهان و فـرمانـت عـيان اسـت
و قـدرت تو چـيـره
و تـوانايـيـت نـافـذ و کارآسـت
و گـريـز از فـرمانـروايـی تو ناشـدنـی اسـت.

خــــداونــدا، بـرای گـناهانـم آمـرزنـده ای
و بـرای زشـتی هايـم پـوشـانـنده ای
و بـرای کـردار زشـتـم کـسی نـيابـم که آن را به کـردار نـيک گـردانـد مگـر
تــو کـه معـبودی جـز تــو نـيـسـت.
 پـاک و مـنـزهـی تــو و بـه سـتـايـشـت مـشـغولـم.
مـن بـر خويـشـتن سـتم کـردم و از سـر نـادانـی گـستـاخـی نـمودم
و دلـم آرام گـرفـت به ايـن که از قـديـم مـرا يـاد کـرده ای و نعـمـت خـود را بـر مـن ارزانـی داشـتـه ای.

خــــداونــدا، ســرورا، بـسـا زشـتـی هـا که آن را پـوشـانـدی
و بـسـا بـلاهـای گـران که از مـن بـگـردانـــيـدی
و بـسـا لـغـزش هـا که مـرا از آن نـگـاه داشــتـی
و بـسـا نـاگــواري هـا که از مـن رانــدی
و بـسـا سـتـايـش هـای زيـبـا که سـزاوار آن نـبـودم و تــو
آن را  بر سـر زبـان ها پـراکــنده سـاخـتـی.

خــــداونــدا ... گــرفـتــاريـم بـس بـزرگ اســت
و پـريـشـانـيم مـرا از حــد صـواب و اعـتـدال، گـــذرانـيـده
و کــردارم، دسـت مـرا از رسيـدن و رستـگاری، کـوتـاه کـرده
و زنـجـيـرهـای وابـسـتـگی مـرا به بـنـد کـشــيـده و زمـيـن گيـرم کـرده اسـت
و آرزوهـای بـلـند مـرا از رسـيـدن به سـودِ  حـقـيقی، باز داشته
و دنـيا با فـريــب کاری هـای خـود مـرا فـريـفـته اسـت
و نـفـسـم با گـناهـان و سـهل انـگاريــش مـرا به ورطـه ی فـريـب فرو افکــنده اسـت

ســــرورا... از تــو درخواسـت مـي کنــم به حق ارجمـنديـت که

مـبادا بـدی کـردارم، دعــايـم را از اجـابـت تــو بـاز دارد.

من و دینم

بل نوشت :

1- تولد حضرت عباس و روز جانباز رو خدمت همه ی جانبازان گرامی،  تبریک عرض می کنم .
2- مدت هاست که ذهنم مشغول یه سری کلماته! حجاب،عفاف،اسلام.
با وجود این که سال هاست با این واژه ها زندگی کردم و مدام اونا رو شنیدم، اما یه جورایی برام غریبن .
قبل از هر چیز باید بگم که نه قصد توهین خدمت دبیران محترم دینی و مبلغان دین اسلام دارم و نه بی دینم . فقط یه سری سوال همیشه در ذهنم بوده و هست و مدتیه که تشدید شده .

بچه که بودم، همیشه من رو از خدا ترسوندن . از اسلام ترسوندن . یادمه مادرم به گونه ای از خدا برام حرف می زد که من همیشه فکر می کردم که خدا ( نعوذ باالله ) مثل یه معلم سخت گیر و بداخلاق، اون بالا (!!! ) نشسته و منتظره تا من بنده ،خلافی انجام بدم و اون با ترکه ای که در دست داره، منو تنبیه کنه! یه موجود ( !!! ) بداخلاق و ...!
بچه که بودم، به زور داداش بزرگه و مامانم، نماز خوندن رو یاد گرفتم . قبل از این که برم مدرسه! بهم می گفتن: اگه نماز نخونم، جام وسط جهنمه! تو آتیش!
وااااااای که چه سخت و گرم و طاقت فرسا و ترسناک بود .
بچه که بودم، سواد خوندن و نوشتن که یاد گرفتم، تو همه ی مسابقات قرآن شرکت می کردم و رتبه می آوردم. صدای خیلی خوبی داشتم . همیشه تو قرائت قرآن، نفر اول بودم .
دبستان که می رفتم،یه خانم مدیر خوش اخلاق و مهربان داشتم که بهمون قرآن یاد می داد. هفته هایی که بعد از ظهری بودیم، بعد از ساعت مدرسه، باهامون می موند و آموزش می داد. چه خوب بود اون ساعتا و من چه قدر دوسش داشتم و هنوز درساش یادمه .
اون مهربون، ترس منو از جهنم، کم کرد. بهمون می گفت که می تونین کارای خوب انجام بدین تا آتیش جهنم،براتون خنک تر بشه!!!
پیش خودم می گفتم : یعنی در هر صورت، جامون تو جهنمه!!!! پس کی میره بهشت ؟؟؟؟؟
همون سال برای مسابقات کشوری برگزیده شدم، اما به دلیل اطلاع رسانی ضعیف، تاریخ اعزام رو نتونستن بهم اطلاع بدن و من جا موندم!!!!
هیچ وقت از یادم نمی ره که چه برخوردی تو خونه باهام شد! برادر بزرگم، منو از رفتن به کلاسای نقاشی و تئاتر منع کرد و من باید تابستون رو خونه می موندم!
خدای من! یه بچه ی 12-11 ساله بودم و باهام اون طور برخورد شده بود! قرآن عزیز رو بوسیدم و گذاشتم کنار! دیگه نخوندم و تو هیچ مسابقه ای شرکت نکردم!!!!!
همون تابستون، دزدکی به بهانه ی کتاب خوندن، می رفتم کتابخونه ای که کلاس نقاشی و تئاترم اون جا بود .
مربی نقاشیم استعداد منو کشف کرده بود و از مشکلم هم براش گفته بودم . در حالی که همه ی بچه ها باید تو خونه یه کارایی رو می کشیدن و می آوردن، به من اجازه داد که روزایی که میرم کتابخونه، همون جا کار نقاشیم رو هم انجام بدم. دزدکی کار می کردم و رنگ ها رو با هم قاطی می کردم .
اجرای تئاتر داشتیم، من نقش مهمی داشتم و چه قدر اون نقش رو دوست داشتم، اما اجازه نداشتم که برم کلاس! و حالا که دزدکی کلاس می رفتم، نمی تونستم باهاشون به همه ی شهرها برم و اجرا داشته باشم! نقشم رو واگذار کردم به یکی دیگه! تو تمریناتشون، به آرامی اشک ریختم و به روی خودم نیاوردم! دیگه تئاتر رو ادامه ندادم! کسی چه می دونه ؟ شاید اگه ادامه می دادم، حالا یه هنرپیشه ی معروف و پولدار بودم!!!
همون سال، مربی نقاشیمون، نقاشی هامون رو فرستاد برای تهران، و نقاشی های من رفت برای مسابقات جهانی و اعلام نتایج که شد : من سوم جهان شده بودم! باورتون میشه ؟ مدال و دیپلم افتخار و ... از کشور ژاپن برام ارسال شد و طی یه برنامه ی خاص، بهم تقدیم شد!
می دونین موضوع نقاشی هام چی بود ؟
یکیش در مورد شالیکاری بود که پدرم در کشیدن اون و نظم و ترتیبش خیلی کمکم کرده بود. ( همیشه فکر می کنم که اگه پدرم امکانات براش مهیا بود و برادرش، پول و زمیناشو هاپولی نمی کردو می تونست تحصیلات عالیه داشته باشه، حتماً یه آدم روشنفکر بزرگ میشد! خدا رحمتش کنه. )
و اما دومیش که در واقع همه رو مسحور خودش کرده بود، تراوشات ذهنی من در مورد نماز بود!!!!
بله! خانمی رو کشیده بودم که در یک اتاق باپنجره های نقش اصفهان و مخده های زیبا ( که روزها برای نقش و نگارشون، زحمت کشیده بودم) در حال خوندن نماز بوده، نماز صبح! چرا که رختخوابش پهن بوده و از پنجره نوری نمیومده و بچه ی کوچکش هم در کنار سجاده  ی زیبایی که من قلم زده بودم، خوابیده بود!!!!!
فکر می کنین چی شد ؟؟؟
هیچی! من هنوز همونی بودم که لایق برنده شدن در مسابقات قرآن نبودم!!!!!! ( هنوز از یادآوریش، قلبم یه جورایی تیر میکشه!!)
مادرم آروم شد و بهم اجازه داد که به کلاسام ادامه بدم!!!
همون سالا، که من دوره ی راهنمایی رو میگذروندم، خواهر یه شهیدمحترم، خواب دیدن که برادرشون در خواب بهشون گفتن: چرا دخترای شهر.... چادر نمیزارن!!!!!!!!!!!! و به این ترتیب گذاشتن چادر در شهر کوچک متعصب ما، در دوره های راهنمایی و دبیرستان، اجباری شد. فقط یه نکته ی مهم این بود که سال بعد که همون خواهر خواب نما شده ی عزیز، دانشگاه و رشته ی پزشکی قبول شدن، چادر از سرشون افتاد که هیچ!! چنان روپوش های تنگ و کمرداری می پوشیدن که ...!!!! لابد خواب برا خودشون نبوده دیگه!!! ( قصدم اهانت به چادری های عزیز نیست، منظورم چیز دیگری است . )
مادر همین خانم،از دوستان صمیمی مادرم بوده و تو خونشون، جلسات قرآن خوانی برگزار می شد . اون سال ها مصادف شده بود با قبولی هر 4 خواهر و برادرم در دانشگاه های تهران و همه رفتن و من مانده بودم با پدر و مادرم . از تنهایی می ترسیدم و در نتیجه در ماه مبارک رمضان، هفته های بعد از ظهری، تا از مدرسه میومدم، درسام رو می خوندم و فردا صبح با مادرم میرفتم تو این جلسات . مادرم هم خوشحال که من دارم سر به راه میشم و دوباره قرآن خوندن رو از سر گرفتم. اون جا هیچ کس مثل من بدون غلط و یک نفس نمی خوند . ( همش رو مدیون اون خانم مدیر نازنینم هستم .)
در یکی از همون جلسات بود که این خانم و خواهرش که دبیر دینی بودن، شروع کردن به تفسیر قرآن و به اون جا رسیدن که : خانومای عزیز، شما وقتی برای همسرانتون، سفره ی غذا رو آماده می کنین، یه ترکه هم کنارش بزارین که اگه خواستن، شما رو بزنن!!!!!!!!!!!!!!!!
داشتم شاخ در می آوردم! اسلام! دین عطوفت! زن! جنس لطیف! کتک ؟ اگر مرد دلش خواست ؟ مگه زن اسیره و برده است ؟ مگه ...!!!!! خدای من! دینمون چه قدر خشن و بی احساسه!
همون جا به مادرم گفتم : خودش این کار رو انجام میده ؟ مادرم بهم چش غره ای رفت که یعنی : ساکت!!!!!
وقتی رسیدیم خونه، دوباره ازش پرسیدم، گفت: حرفه دیگه! همینچوری یه چیزی گفته!
گفتم:اگه همین جوری یه چیزی میگه، پس کلام خدا رو نمیگه! پس تو چرا میری ؟ میری که حرفای همین جوری بشنوی ؟؟؟ میری که ...!
که جاتون خالی نباشه!!! چون مجبور به سکوت شدم!!! ( همیشه زبونم دراز بود! )
دیگه نرفتم!! بیش تر از دین گریزان شدم .

در همون دوره ی راهنمایی، دبیر دینی داشتیم که برخلاف اسمش، به طرز وحشتناکی بداخلاق و ترسناک بود!!!! و من از دین، ترس از دبیرش رو یاد گرفتم!!!

در دوره ی دبیرستان، سال اول که دبیر دینی مردی داشتیم که ...! فقط سر کلاس با صوت قرآن می خوند، کاشکی صداش خوب بود!! خدایا منو ببخش!!

از سال دوم تا چهارم، خواهر همون خانوم، دبیرمون بود! خوب بود، یه کم منطقی تر حرف میزد . اما وقتی دیدم که سر یه کمی پول آموزشگاه، سر خواهرزاده اش رو کلاه گذاشت، از اونم زده شدم .

سال چهارم که بودم، پدرم برام یه جوراب خریده بود که زمینه ی مشکی با قلبای رنگی داشت . من اونو برای مدرسه با کتونی پوشیده بودم . خانم معاونمون گفت : .... این چیه پوشیدی ؟ به پدرت بگم ؟ ( پدرم بازاری بود و تقریباً تو اون شهر کوچیک، همه می شناختنش! ) منم گفتم : بابام خودش اینو خریده، می تونین باهاشون صحبت کنین!

خانمه هم از رو نرفت و رفت به بابام گفت! بابام هم گفت : چیه ؟ کلاغ سیاشون که کردین! یه جوراب رنگی هم نپوشن؟ از فردا می گم که سفید بپوشه!!!! و خانمه حسابی کنف شده بود!!!!!!!!

در تمام این سال ها، پدرم، تنها کسی بود که عقیده داشت : بهشت و جهنم همین دنیاست! هر کاری که انجام بدی،نتیجه اش رو همین جا می بینی و می ری! ( اینه که با اعدام و سنگسار مخالفم! چون می زنی طرف رو می کشی و قتل نفس که انجام میشه،  فضولی تو کار خدا که هست، نمیزاری هم طرف عذابش رو بکشه و فرت، راحتش می کنی!!!!!!!! که چی بشه ؟ درس عبرت ؟ اگه عبرت آموز بود که این همه تکرار نمی شد!!!!!)

هر چند که از روی ترس، خدا رو می پرستیدم و نماز می خوندم، اما اعتقاد درست و حسابی و شناخت کافی نداشتم .
دانشگاه قبول شدم. یه شهر غریب و دور! خودم خواسته بودم! دوست داشتم از خونواده دور باشم! نمی دونم چرا، ولی می دونم که کار درستی انجام دادم . چون رشته ام دبیری بود، چادر اجباری دوران مدرسه، روی سرم موند! حالا نماز جماعت اجباری هم تو خوابگاه بهش اضافه شده بود!
من نمی رفتم!نمازم رو خودم می خوندم! اما دعای کمیل و توسلم، قطع نمیشد! دوست داشتم و لذت می بردم .
اما علت نماز جماعت نرفتنم: والله یه پیش نمازی میومد که خیلی هم جوون بود و خب،دخترا لباس خوابگاه پوشیده بودن و یه چادر نماز سرشون می کردن و می رفتن برا نماز، ییهو این آقا بدون هیچ یاالله و حرفی، برمیگشت و شروع می کرد با دخترای ردیف اول حرف زدن!!! یه بار، دوبار،.... همیشه!!! دیگه معروف شده بود!! منم پشت سر اون آقا نماز نمی خوندم! من پشت سر کسی نماز می خونم که به ایمانش شک نداشته باشم!
من رو گزینش خواستن( یه مسئله ی معمول بود، چون ما از اول استخدام آموزش و پرورش بودیم و متعهد دبیری) . یکی از سوالاتشون در مورد شرکت در نماز جماعت بود و من چون همیشه از خونواده ام یاد گرفته بودم که دروغ نگم! و برادرم بهم تاکید فراوان داشت، دروغ نگفتم !
و نتیجه اش، سیرمطالعاتی کتاب مسئله ی حجاب استاد مطهری بود! که با نمره ی کامل، گذروندمش!
بعدها فهمیدم که در اسلام اینا، باید دروغ هم گفت!!!!!
اینا فهم من از اسلام بود!ترس، دروغ، ریا، چپاول، حق دیگران رو پایمال کردن، نون به نرخ روز خوردن!!!!

وقتی اومدم سر کار، با اولین باد ..... که چادر از سرم افتاد، برش داشتم برای همیشه!

البته هنوز ، اگه تاسوعا و عاشورا برم بیرون، که نمیرم، چادر سر می کنم .

خدایا! من چه چیزهایی یاد گرفته بودم!

سال ها گذشت و من با همین احساسات ضد و نقیضم زندگی می کردم، مدت ها بود که از شر زندگی تو اون شهر مزخرف هم راحت شده بودیم و برگشته بودیم به وطن اصلی مون!

تا این که پای ماهواره به خونمون باز شد. پدرم فوت کرده بود و من تنها یاور این مسائلم رو از دست داده بودم . ( خیلی روشنفکر بود، خیلی )

مادرم اوایل پشت به اون تلویزیونی که متصل به ماهواره بود، می نشست و با تلویزیون خودش سرگرم بود!!! در حالی که من به نوعی پاکسازی کانال ها رو انجام داده بودم که خود وزارت ارشاد هم نمی تونست!!!!
تا این که یه تعطیلی مزخرف نمی دونم چی چی پیش اومد و تلویزیون میلی ما هیچی نداشت و من از مادرم خواستم که بعضی از کانالای ماهواره رو نگاه کنه و ....! خب! یه آشتی صورت گرفت!!!!
در همون زمان ها یه برنامه ای از کانال محبت، پخش میشد به نام : زندگی شاد روزانه . خانمی به نام : جویس مایر، در اون صحبت می کردن! مسیحی بودن و تبلیغ دینشون بود، اما باعث شد که من با خدا و دینم، پیوندی صمیمی ایجاد کنم .
تازه فهمیدم که خدا چه مهربونه و هیچ وقت فقط از تنبیه و آتش حرف نزده! که اسلام و یا هر دین دیگری، دین محبت هستن و متاسفانه انحرافاتی که درشون به وجود اومده، ما رو این طور دین گریز کرده!
تازه ادراک درستی از خدا و چگونگی شکرگذاری نعمتاش پیدا کردم .
کتاب خوندم، نیایش کردم، اما این بار با قلبی آرام و مطمئن، بدون ترس و واهمه . بدون ترس از آتش جهنم یا ریا برای بهشت.
خدا رو خوندم و صدا کردم، چون حالا می فهمیدم که حرفش با من چیه! چون می فهمیدم که دوستم داره . چون حضورش رو تو قلبم احساس می کردم .
حالاست که می فهمم، نزدیک تر از رگ گردنم یعنی چی! حالاست که می فهمم، نماز خوندن بدون حضور قلب یعنی چی!!!
حالاست که می فهمم، حل شدن در خدا یعنی چی!!!
جویس مایر می گفت: فرض کنید که اشتباهی ازتون سرزده و پدرتون دلخوره، چیکار می کنین ؟ گریه و گریه!!! تا شما رو ببخشه.
خدا هم مثل پدرتونه، برای بخشش گناهانتون، برین به درگاهش و باهاش از ته دل حرف بزنین و  براش گریه کنین. حتما شما رو می بخشه .
من این کارا رو انجام دادم و میدم .
من خدام رو اون طوری می پرستم که خودم می خوام، نه اون طوری که اینا میگن! اینا من رو از خدای خودم، دور نگه داشته بودن .
اما من خدامو پیدا کردم . تازه چند ساله که حضرت محمد و حضرت علی و امام حسین رو شناختم، با مطالعه! و دارم رو بقیه هم مطالعه می کنم . من باید با مطالعه به یه جایی برسم، اما کتاب بدون تحریف کجاست ؟؟؟
همه می گن که قرآن، تنها کتابیه که تحریف نشده، من هم قبول می کنم،اما احساس می کنم که در ترجمه اش،تحریفاتی صورت گرفته!
من چندین قرآن دارم، با مترجم های مختلف، در بعضی جاها، انگار حرفاشون کاملاً متضاده!! و من فقط به ترجمه ی مرحوم، الهی قمشه ای توجه می کنم .
باید ترجمه ی فارسی قران رو چند بار بخونم، ببینم از توش چی در میارم .
چیزایی که این روزا می بینم، من رو از اسلام دورتر می کنه! وقتی حرف از حکومت عدل علی ( ع ) میشه و من می بینم چه دزدی هایی رخ میده، به همه چی شک می کنم!!!!!
من در دوران خاصی به سر می برم! دیگه با خدای خوبم، دوستم! نشانه هاش رو می گیرم و می بینم و می شنوم! حتی ورود یک دوست جدید به وبلاگم رو به عنوان یه نشانه در نظر می گیرم .
خدای من باهام حرف می زنه! هر روز ازش می خوام که دستم رو بگیره و تنهام نزاره . حضورش رو در قلبم احساس می کنم، چون طپش قلبم نشون میده که باهامه .
من خدای خودم رو اون جوری که خودم خواستم، شناختم و ایمان دارم که مهربانه، مهم نیست که مسلمان باشی، مسیحی باشی و یا یهود! مهم اینه که خداپرست باشی و بس!!!!

مهم نیست که اسلامی که بهت معرفی می کنن چیه ؟ مهم اینه که بری دنبالش و حقیقت رو پیدا کنی .

من دوستانی دارم که با انگشت لاک زده و یا حتی بدون وضو، نماز می خونن! نه! تحقیرشون نکنید! اونا خدا رو می پرستند، اون طوری که دلشون بهشون فتوا میده! نمی دونم کارشون درسته یانه! در جای خدا نیستم، اما ایمان دارم که خدا این صفای قلب رو قبول می کنه که طرف وسط عروسی پاشه و بره نمازش رو بخونه و به فکر معبودش باشه! مطمئناً از نماز ریاکارانی که تو صف اول نماز جماعت هستن، ولی از روی ریا،برای حفظ موقعیت و ...، بیش تر قبوله!!!

من عاشق خدای خودم هستم . همون خدایی که همیشه دستم رو می گیره و کمکم می کنه . همون مهربانی که همیشه حقایق رو برام آشکار می کنه و همون معبودی که صداش رو به خوبی می شنوم .

همون یکتایی که تمام موفقیت های زندگیم رو مدیونش هستم، همون خدایی که هیچ وقت تنهام نزاشته و برای قلب تنهای من، به فکر یه مهربان بوده، همون خداوند بزرگی که هیچ طوری نمی تونم شاکرش باشم.

من عاشق خدای خودم هستم، همونی که همیشه تو قلب منه!

براتون آرزو می کنم که خداتون رو بشناسین .


پی نوشت :

خانم معلم عزیز، کاشکی بودی تا از نظر ارزشمندت، بهره می بردیم . جات واقعاً خالیه .


در لحظه ي ...

در لحظه ي شادي ، پروردگارت را ستايش كن . حمد و سپاس مخصوص اوست و هيچ كس و هيچ چيز در مرتبه ي او شايسته ي ثنا نيست .

در لحظه ي سختي ، فقط از خداوند كمك بخواه . او بهترين فريادرس است و هميشه با تو و در كنار توست. همان گونه كه وقتي موسي (ع) را براي رهايي مردم بني اسراييل از بردگي فرستاد ، ويا هنگامي كه اسحاق ، سرزمين موعود را به خاطر گرسنگي و قحطي ترك كرد ، به ايشان فرمود :   «من با شما هستم

در لحظه ي حيراني و گمراهي ، فقط خدا را جست و جو كن . اوهدايت گر به سوي نعمت هاست . راه درست را از او بخواه ، چرا كه تنها او از پيدا و پنهان باخبر است .

در لحظه ي آرامش ، معبودرامناجات كن . اوتنهااجابت كننده ي دعاهاست . براي همه دعا كن ، به خصوص براي كساني كه در حقشان بدي كرده اي و همين طور براي كساني كه با تو مشكل دارند و در آخر براي خودت دعا كن ، او همه را گوش مي كند.

در لحظه ي نا اميدي  ،اميدت به خدا باشد . او اميد نااميدان است و هميشه به ياد داشته باش كه : «اين نيز بگذرد .»

در لحظه ي تنهايي ، پروردگار را صدا بزن . او هيچ وقت بنده اش را تنها نمي گذارد . همين الآن مي تواني حضورش را در كنارت احساس كني .فقط كافي است صدايش بزني . او تنها يار تنهايي هاست.

در لحظه ي نياز ، حاجت خود را از درگاه خالق هستي طلب كن ، زيرا : « نتيجه ي طلب از خلق اگر روا شود ، منت است  و اگر نه ذلت ، در حالي كه طلب از او اگر برآورده شود ، نعمت است و اگر نه حكمت .» و به خاطر داشته باش كه او بي نياز مطلق است .

در لحظه هاي دردناك ، به خداوند اعتماد كن. او بهترين معتمد است و هرگز پشت تو را خالي نمي كند . براي هر دردي درماني انديشيده است .

در لحظه ي موفقيت ، از خدا فزوني ايمان بخواه و بدان كه اين مرحله ،پايان راه نيست ، بلكه آغازي است براي برداشتن گام هاي بعدي . در هر قدم اورا به ياد داشته باش و در هر مرحله بر ايمان خود بيفزا.

در لحظه ي دلشكستگي ، دلت رابه خدا بده . او بهترين مونس است ، هميشه براي تو وقت دارد و هيچگاه دل تورا نمي شكند .

در لحظه ي عاشقي ، خالق عشق را در نظر داشته باش . بايد از عشق زميني به عشق آسماني رسيد.

در لحظه ي نگراني و دلواپسي ، از ذكرش غافل نشو ، چون : «ياد خدا آرامش بخش دل هاست .» همه چيز در حيطه ي قدرت و كنترل اوست . پس توكلت فقط به خدا باشد . كارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد .

 در لحظه ي پيروزي ، از معبود ، تواضع و فروتني طلب كن . از غرور بپرهيز كه بزرگترين اشتباه است .

در لحظه ي شكست ،مطمئن باش كه خداونددست تو را گرفته است و نمي گذارد زمين بخوري مگر آن كه خودت دست او را رها كني . هر شكستي بايد مقدمه اي براي پيروزي باشد.

در لحظه ي ضعف و ناتواني ، از قادر مطلق توانايي بخواه .هيچ چيز براي او غير ممكن نيست .

در لحظه ي كار ، به خدا تكيه كن . او محكم ترين تكيه گاه و پشتيبان است . هر كاري را با نام او شروع كن . بكوش ،پشتكارداشته باش، سپس همه چيز را به او واگذاركن . كسي كه خودحركت مي كند ، خداوند به او بركت  مي دهد .

در لحظه ي تاريكي ، با نور كلامش دلت را روشن كن و آن را مايه بركت و روشنايي زندگي خود قرار بده .

در لحظه ي پريشاني ، به خداوند پناه ببر كه او امن ترين پناهگاه است .

در لحظه ي دلتنگي ، با معبود خود راز و نياز كن . او داناي اسرار نهان و محرم رازهاست.

هميشه و در هر حال پروردگار را با صداي آرام و با احترام بخوان. او قدرت وظرفيت انجام هر كاري رادارد.توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وي معطوف كن . خداوند تو را عاشقانه ، بدون هيچ قيد و شرطي دوست مي دارد و هيچ چيز نمي تواند از شدت اين عشق بكاهد . او در لحظه هاي خواب و بيداري ، اضطراب و آرامش ، كار و تفريح و خلاصه در هر موقعيت و شرايطي مراقب تو و لطفش شامل حالت است . به معبود بينديش ، ايمانت را محكم كن واز اوآمرزش بخواه . همه چيز درست مي شود .

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.

- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"