داستان عشق

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده ی پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ی ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه ی دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آن ها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آن که شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سال ها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد، اما دختر همه را رد کرد و پیش از آن که پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه ی تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره ی زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه ی خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن ها را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره ی زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله ی رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

تغییر ادرس!!!!

سلام

از دیشب کلی غصه خوردم که کامنتای دوستام رو چیکار کنم .

امروز وقتی آقا سهیل فرمودن که میشه از امکانات بلاگفا برای تغییر آدرس استفاده کرد، کلی خوشحال شدم .


خوشحالم که دوباره می بینمتون .

امیدوار می شویم!

سوم تیرماه سال گذشته بود که بزرگ عزیز برام آدرس یه ویدیو رو گذاشتن .
اون زمان، چون ای دی اس الم قطع بود و سرعت دایال آپ، افتضاح، نتونستم ببینمش .
بعد دیگه از یادم رفت!
چون از آخرین کامنتای خصوصی اون وب اولیه بود و یکی دو روز بعدش، سکنجبین به راه افتاد، دیگه یادم نبود ، تا این که امروز،کامنت بزرگ عزیز و کتایون دوست داشتنی و همین طور یه دوست عزیز که خصوصی برام نوشته بود، رو خوندم، دویاره یاد همون کامنت و ویدیو افتادم .
سرعت اینترنت به طرز اعجاب انگیزی، امروز بالا بود و خیلی راحت تونستم ببینمش .
بسیار هم لذت بردم .

آدرسش رو پایین میذارم تا شما هم ببینین، فقط این که به ف ی ل ت ر شکن نیاز دارید .
روی هر کدوم کلیک کنین، یکی از فیلم ها میاد .
1
2
3
ممنونم بزرگ عزیز .



حق با همه ی دوستانه .
من باید امیدوار باشم و برای خودم زندگی کنم .
اما میشه کمکم کنین و راهش رو هم بهم بگین ؟
من خیلی سرتق هستم، اما یه جورایی همیشه مراعات می کنم .
مراعات همه رو .
دلم نمیاد کسی رو برنجونم، حتی کسی که با حرفاش منو حسابی برنجونه، فقط ممکنه کمی ناراحت بشم و بعد، خیلی زود از یادم میره .
میشه کمکم کنین لطفاً که چه طور خودم رو پیدا کنم و بازسازی ؟



بابت پست قبلم خیلی عذر می خوام . خیلی عصبانی بودم و خسته .
نمی خواستم ناراحتتون کنم.
یه جمله ی قاصدک عزیز، شدیداً منو برد تو فکر :
"... شماگفتید که دیگه هیچی خوشحالتون نمیکنه!!.اما بارها گفتید که دوستان مجازی باعث شادی تون میشن که!!!... "
درست می فرمایید قاصدک مهربان .
من فراموشتون کرده بودم!
نمی دونم چرا!
اما مهربونی هاتون و اون حال وصف نشدنیم، وقتی شماها کنارم هستین رو فراموش کرده بودم!
شاید از روی خودخواهی .

شرمنده!

شادی!

بچه که بودم، با هر اتفاق ساده ای، شاد می شدم و می خندیدم .
حتی به اخم های پدرم، وقتی که شیطنت می کردم، می خندیدم! اون قدر ازته دل می خندیدم، که همه با من می خندیدن، حتی پدرم!!
هر خرید کوچکی، چنان شادم می کرد و من رو در خیالات غرق می کرد که تا روزها، سرخوش و مست بودم .

بعدترها هم، همیشه خرید، حالم روخوب می کرد .
این خرید می تونست هرچیزی باشه، از یه پاک کن ساده گرفته تااااااااااااااااااااااااااااا عینک! !
مهم این بود که نو بودن و جدید .

دبستانی که بودم، پاک کن تازه یاهر وسیله ی نویی رو که کوچک بود و می تونستم تو دست بگیرم، می گرفتم دستم و باهاش می خوابیدم!!
لباس های تازه ی من همیشه بالا سرم بود . خصوصاً شب اول مهر، لباس نوی مدرسه!
یادش به خیر

بزرگ تر که شدم، هیچ چیزی به اندازه ی خرید لوازم التحریر شادم نمی کرد . اون قدر دفتر و مداد و خودکارو پاک کن و تراش می خریدم *که فکر کنم تا دو نسل بعد از من بخوان تحصیل کنن، به لوازم التحریری نیاز ندارن!!!
گاهی وقتا می زنه به سرم که ببرمشون پرورشگاه، من که کسی رو ندارم، اما باز هم نمی تونم.

خرید کادو بیشتر شادم می کرد .وقتی برای کسی کادو می خریدم، اون قدر ذوق داشتم که حد نداشت .

اما

بعدترها،حتی خرید هم شادم نکرد .
نه خرید، نه شیطنت، نه ...
ممکن بود لحظه ای خوش باشم، اما دوامی نداشت .
حتی خرید خونه ام که یکی از خواسته های مادرم بود، هم شادم نکرد ! چون پروژه ی ذهنی من چیز دیگری بود! اما کسی برای افکار من ارزشی قائل نبود .
شاید چون به دیدشون من هنوز همون بچه ی آخری هستم که نیاز به محبت و دلسوزی و کمک داره!
هیچ وقت از خرید خونه ام شاد نشدم و نیستم.
که به جرات می تونم بگم، وقتی یادم میاد، بیش تر غصه می خورم! و این رو بیان هم می کنم!!!!
در حالی که برای خریدش، بسیار هم کمکم کردن! حتی یه خواهرم، حدود 4 میلیونی رو که بهم داده بود، به عنوان کادوی خرید خونه، ازم پس نگرفت!
همون که حتی شهریه ی ثابت دانشگاهم رو هم تقبل کرد! برای این که من خواهر کوچیکه هستم و باید هوامو داشته باشه .
به خاطر حس مسئولیتش! برای این که مبادا من اذیت بشم!!!!
( اینا رو درک می کنم و قدرشناسم، اما همش با خودم فکر می کنم که چه لزومی داشت که این همه زیر بار قرض باشم؟ این یه قسمت خیلی کوچیک از ناراحتی هامه! خیلی کوچیک! )

این روزها،
دیگه هیچی شادم نمی کنه!
زندگیم رو که نگاه می کنم، کاملاً از دست رفته می بینمش!
مجبورم طوری زندگی کنم که قسمت اعظم حقوقم، بابت قسط های همون خونه، که شاید تا 10 سال دیگه هم، مال خودم نباشه، میره . ( فکر نکنین که بهم بد میگذره ها! نه! شکر خدا!آب باریکه ای هست که مشکلی نداشته باشم، اما خب دیگه! من از ندگیم خیلی چیزای دیگه می خواستم! وقتی زحمات خودم را با خیلی از دوستانم مقایسه می کنم و اون وقت زندگی خودم رو با اونا! خنده ام میگیره! )
خونه ای که بعد از 12 سال مستاجر داشتن، دیگه محل زندگی نیست!!!!!!!
گاهی فکر می کنم، مگه من چه قدر زنده ام که برای شاد کردن دل دیگران، مجبور به انجام این کار شدم و تموم پس اندازم رفت . تموم سرمایه ام رفت و کلی هم زیر بار قرضم!
اصلاً چرا و برای کی و چی ؟؟؟؟

این روزها، می خندم، اما دقیقاً مثل زهرمارم!
این روزها ظاهرم رو حفظ می کنم، فقط برای این که متهم به بدخلق بودن، نباشم.
این روزها دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم .
چیزی برای به دست آوردن هم ندارم.
این روزها مثل یک مرده ی متحرک روی زمین قدم میذارم و میذارم دست باد، باد حوادث،تا هر طرفی که می خواد، من رو با خودش ببره .
این روزها، در همه حال، بغضی مثل سوزن، گلوم رو می سوزونه و زخمی می کنه، وقتی حرف می زنم،وقتی می نویسم، وقتی غذا می خورم، حتی وقتی می خندم!!!!
این روزها ...
بگذریم!
این روزها ی تلخ هم یک روزی تموم میشن، ولی اون روز آیا من زنده باشم یا نه، با خداست!!!!!!!!!


- *من خیلی لوازم التحریر دوست دارم و همیشه جامدادی من کامله! یعنی از نوار چسب و قیچی گرفته تاااااااااا مداد و پاک کن و همه رنگ خودکار و خط کش و غلط گیر، همرامه! و هیچ وقتم به بچه ها نمی گم : کی خودکار اضافه داره بهم بده ؟!!!!!

- ناراحتی من از خرید خونه نیست ، از بی سرانجامی عمریه که اسمش رو زندگی گذاشتم! عمری که داره تموم میشه !

- آهنگ وبلاگ،من رو همیشه یاد یه دوست مشترک می ندازه . نمی دونم چرا .
دست ساحل عزیز درد نکنه .

- تلخم! منو ببخشید! دست خودم نیست .

سایه!

در هر زمینی که سایه ی آدم های کوچک، بزرگ باشد، آفتاب در حال غروب کردن است!

انسانیت

نمی دونم این خبر تا چه حد صحت داره، اما بسیاری از داستان های خیالی نوشته می شن تا انسانیت رو به یاد انسان فراموش کار بیارن.


چند سال پيش در جريان بازی های پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دوی 100متر، پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه ی اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آن ها را عقب مانده ی ذهنيی و جسمی مي خوانيم. آن ها با شنيدن صدای تپانچه حركت كردند. بديهی است كه آن ها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند، بلكه هر يك به نوبه ی خود با تلاش فراوان می كوشيد تا مسير مسابقه را طی كرده و برنده ی مدال پارالمپيك شود.

ناگهان در بين راه مچ پای يكی از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روی زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صدای گريه ی او را شنيدند ، آن ها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

يكی از آن ها كه مبتلا به سندروم دان (عقب ماندگی شديد جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.

در واقع همه ی آن ها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه برای آن ها كف زدند.



پی نوشت :

1- میلاد مولود کعبه و روز پدر رو خدمت همه ی اقایون خصوصاً، قاصدک عزیز،بزرگ عزیز، آقا سهیل گرامی و امیر عزیز، تبریک و تهنیت عرض می کنم .

2- از طریق لینک پایین می تونین، شهر پاریس رو از بالای برج ایفل تماشا کنین! خیلی جالبه، از دستش ندین .

اینجا رو کلیک کنین.

حقایقی از زندگی

قبل نوشت :

مریم عزیزم، امیدوارم که همیشه سلامت باشی .

حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند.

حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند.

تنها دلیلی که باعث می شود یک نفر از تو متنفر باشد، این است که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد.

یک لبخند از طرف تو می تواند موجب شادی کسی شود؛ حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند.

هر شب، یک نفر قبل از این که به خواب برود به تو فکر می‌کند.

تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی.

یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی.

وقتی بزرگ ترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود.

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن، شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای.

همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آن ها بیان کن، وقتی آن ها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند، احساس بهتری خواهی داشت.

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آن ها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند.


دوستان عزیزی که تمایل دارن در ختم قران دسته جمعی برای سلامتی مریم جان، شرکت کنن، لطفاً به این جا مراجعه کنن .

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

یکی از بهترین دوستان ما دراین وبلاگستان که آقا سهیل عزیز به حق اسم : "مادر مجازی وبلاگ نویسان " رو براشون انتخاب کرده، متاسفانه در بستر بیماریه و التماس دعا داره .
وظیفه ی خودم دیدم تا از  همه ی دوستان تقاضا کنم تا برای شفای مریم نازنینم دعا کنن . هرچند که همه ی دوستان، از دوستان قدیمی مریم جان هستن و نیازی به خواهش من نیست .

فقط ازتون تقاضا میکنم که یک ساعت مشخصی رو برای دعای دسته جمعی برای شفای مریم جان و پوشیدن لباس عافیت بر تنشون مشخص کنین تا با یک دعای همزمان و دسته جمعی، انشالله در این ماهی که درهای رحمت الهی هم بازه،  حاجت روا بشیم . ( مثلاً 12 ظهر روز جمعه )

دعای نازل شده توسط جبرییل بر پیامبر اکرم ( ص ) برای شفای بیمار :

اللهم لا اله الا انت العلي العظيم ذو السلطان القديم و المن العظيم و الوجه الکريم
لا اله الا انت العلي العظيم ولي الکلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح.


لطفاً اگر دعای خاصی باید بخونیم هم به اطلاع دوستان برسونین .
ممنونم .

بنا به پیشنهاد عسل بانو :
ختم صلوات، هر کس هرچند تا که می تونه .
ممنون.

مزد آن گرفت جان برادر که  کار کرد

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت

این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند
انگور نه از بهر نبیدست به چرخشت

عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که «که را کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد آن که تو را کشت؟»

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

ادامه نوشته

خاله جان

خاله جان برخلاف عمه جان که فقط دو تا دختر داشت، تعداد فرزندانش زیاد بود . 4 پسر و 6 دختر .درنتیجه همیشه خونه ی شلوغی داشتن . همیشه سر و صدا بود و بگو و بخند . هر وقت هم که می رفتیم، هم من هم بازی داشتم و هم خواهران و برادرانم .
خانه ی خاله جان، در سرزمین مادری است . همون جایی که من جونم براش در میره . هنوز که هنوزه، هر چه قدر هم غصه تو دلم باشه، به محض این که از هوای اون سرزمین استنشاق می کنم، انگار تموم غصه ها، چمدوناشون رو می بندن و از دلم پر می کشن .
خونه ی خاله جان، ویلاییه . قدیم ترها شامل دو تا اتاق بود که همیشه ی خدا تو یکی از اتاقا، برگ های توتون ( پاپیروس ) که خودشون کشت می کردن، برای خشک شدن آویزون بود و در اتاق دیگر و ایوان خانه که ستون های چوبی بزرگ داشت، زندگی می کردن.
اواخر پاییز که هوا هم رو به سردی می رفت و توتون ها فروخته می شد، از اون اتاق هم می تونستن استفاده کنن .
وقتی می رفتیم اون جا،نه به فکر خواب بودیم و نه خوراک .
عصرها با پسرخاله ها و دخترخاله سوار اسب و یا تیلر می شدیم و می رفتیم به باغ هندوانه یا خیار .
واااااای
جاتون واقعاًخالی بود . چه قدر هندونه همون جا می زدیم زمین و می شکوندیم ومی خوردیم و تخم هندونه ها رو می آوردیم خشک می کردیم برا این که خاله جان روی ذغال برامون تفتش بده و بخوریمش .
یادش به خیر .
وقتی شب یلدا می شد و مامان تخم هندونه و خربزه بو میداد، چه حالی داشت .
وقتی می خواستن توتون به نخ بکشن، که کار سختی هم بود، اون قدر تو دست و پاشون وول می خوردیم و فضولی می کردیم، که آخرش بهمون پیشنهاد می شد که بریم به باغی، رودخونه ای و ...
عجب رودخونه ای
چه آب گوارایی
چه قدر سرد و زلال
چه قدر مار از زیر پاهامون رد می شد و چه جیغ های بنفشی که نمی کشیدیم !
تو راه برگشت از باغ پسرخاله ی مامان که عموی دخترخاله هام بود و منم دایی صداش می کردم، هر میوه ای که رسیده بود و نرسیده، می کندیم و ملچ مولوچ کنان می خوردیم و ...

شب وقت شام، اون قدر خسته بودیم که قاشق به دهان نذاشته، خوابمون می برد و می خوابیدیم تا صبحی دیگر و روز از نو و روزی از نو!

ظرفهای ظهر رو دخترخاله های بزرگ تر، میذاشتن روی سرشون و با دست های آویزون به همراه ما که مثل جوجه، دور و برشون جیک جیک می کردیم، می رفتیم رودخونه و می شستن و ما هم شنا می کردیم و شیطنت!!!!

بر خلاف سرزمین پدری که خانه ی عمه جان تا سر جاده 10 دقیقه بیش تر فاصله نداشت، خانه ی خاله جان وسط روستا بود و ماشینی هم نبود .
زمان هایی که پدرم همراهمون نبود و می خواستیم برگردیم، پیاده باید اون راه رو طی می کردیم . شاید حدود 1 ساعت یا بیش تر پیاده روی می کردیم .
در تمام طول راه، خواهرانم به دنبال سنجاقک ها و پروانه ها بودند و من به فکر بالا رفتن از تپه های کوچک گلی و پوشیده از سبزه و یا درحال دویدن، همیشه هم با دست و پای زخم و زیلی برمی گشتم خونه!
یادش به خیر .
خانه ی خاله جان در تمام طول زندگی من، برایم بهترین خاطرات رو به همراه داشت و داره .
هنوز باغ میوه ی پشت خونه، غازها و اردک ها، گاوها و مرغ ها، صداهاشون، برام شادی آوره .
تمام آرزوم اینه که روزی بتونم یه تیکه زمین و یه کلبه ی کوچک در اون جا داشته باشم تا هم سبزی کاری کنم و هم آخر هفته ها رو اون جا بگذرونم و از هوای پاکش لذت ببرم .
سرزمین مادری الان،آب، برق، تلفن، گاز، اینترنت و جاده ی آسفالته داره . خونه ی خاله بزرگ شده . بچه ها به جز 4 تا ازدواج کردن و بچه هاشون بزرگ هستن .
خونه ی خاله، لوکس نیست، خیلی بزرگ نیست، مدرن نیست،خاله و همسر بسیار بسیار مهربون و دوست داشتنیش، سنی ازشون گذشته، اما
روح زندگی در این خونه جریان داره .
روشنه، سبزه، شاده ، روح نوازه .
صبح ها با صدای گوش نواز مرغ و اردک و گنجشک و چلچله از خواب بیدار میشی نه بوق کر کننده ی ماشین ها!

الغرض :

اومدم خبر بدم که یکی دو روزی نیستم .
میرم خونه ی خاله . جاتون واقعاً خالیه .
فصل رسیدن آلوچه ( گوجه سبز ) است و باغ پشت خونه ی خاله، مملو از درختان آلوچه .
امشب میرم تا شاید بتونم کوله بار خستگی چند ماهه ام رو اون جا به زمین بذارم و با روحیه ای شاد برگردم .

جای همه تون خالی .



پی نوشت :

1- خاله، خواهر ناتنی مامانه، من خاله ی تنی ندارم، اما از هر خاله ای مهربون تر و خوش قلب تره . هم خودش و هم همسر نازنینش . ایشالله همیشه سلامت باشن .

2-
کشت اصلی گیلان، توتون بوده . اما به دلیل قیمت پایینش، مردم به کشت برنج روی آوردن.زمین گیلان خیلی مناسب کشت برنج نیست .
الانا با پایین رفتن دوباره ی قیمت برنج و بالا رفتن قیمت توتون، بسیاری از مناطق دوباره به کشت توتون، البته به طریقه ی صنعتی ، روی آوردن .

3- از خونه ی ما تا خونه ی خاله، همش شاید 25 دقیقه فاصله باشه، اما همونش رو نمیذارن تنها برم! زنگ میزنن و دعوتم می کنن و میان دنبالم! چه پسرخاله و چه دخترخاله هام، غیرتین سَرَم اساسی!!! ( 3 تا دخترخاله و یه پسرخاله ی هم سن و سال دارم که الان خونه ی باباشونن! ) امشب وقت بازی حکم و جوکر و منچ و مار و پله، یادتون می کنم!

4- مریم جان، خودت می دونی که تموم دلخوشی من همین وبمه، دلم به همین 4 تا تیر و تخته خوشه، نکنه یه وقتی خدای نکرده، شیطونی و ... اینا، خلاصه ، بیچاره مون کنی!!!

5- فکر کنم تا شنبه نیستم . از الان می دونم که دلم براتون خیلی تنگ میشه . مراقب خودتون و قلب های مهربونتون باشین تا من برگردم .

گمبل

همه چیز از امتحان آنالیز بیتا و مژگان شروع شد .
واحدی که بارها افتاده بودند و اون روز، امتحان میان ترم داشتن .
نگرانشون بودم .
بعداز کلاسم، یه سری بهشون زدم و دیدم داخل کلاس بعدی نشستن . از در پشت کلاس، دورادور و با لب خوانی، حال واحوالی کردم و ازامتحان سوال کردم . وقتی گفتن خوب بوده، خیالم جمع شد . اومدم بیام که احساس کردم، کسی با عقب دادن پشتی صندلی، گردن کشیده و انگار سنگینی یه نگاه روی منه .
اون قدر ساده بودم که ساده از این موضوع بگذرم .

بهار بود . بیتا رفته بود تهران . من و مژگان، بعد از کلاس مژگان پیاده روی می کردیم . من ترم 8 بودم و مژگان ترم 10 .
نسیم بوی عطر گل های بهاری رو در فضا پخش می کرد . دشت شقایق روبه روی دانشگاه، قرمز خونین بود . برگ های سبز نورس درختان با نسیمی، به این طرف و اون طرف می رفتن .
بهار بود . انگار هوا هم عاشق بود .

راه می رفتیم .
پشت سرمان بودن .
گِمبِل با همان کاپشن و شلوار لی، بوگارت با همان بلیز کرم و شلوار شکلاتی اتوکشیده، طلا با طلاهای آویزان و شپش با گل سرخی، یا برگ درختی در دست .
مژگان از گمبل خوشش میومد . همون پسرکی که پشت صندلی رو عقب داده بود .
سربه سر مژگان می گذاشتم ومی خندیدم .

اون روز گذشت . روزهای دیگر هم .
اما انگار
یک روز متفاوت در پیش بود .

من و مژگان  در سمت راست اتوبان بودیم، گمبل و شپش در سمت چپ اتوبان .
به موازات هم راه می رفتیم . غمگین بودم . ترم 8 بودم و روزهای پایانی دانشگاه .
حرف می زدیم و حرف می زدیم . از آینده، از بچه هایمان، از همسرانمان و کلی می خندیدیم . مژگان در به تصویر کشیدن آینده و خیال بافی، استادی کامل بود . طوری تصاویر خیالی رو طراحی می کرد که تو خودت رو وسط ماجرا حس می کردی .
رسیدیم به اولین ایستگاه بستنی!
خسته بودیم، دیر هم شده بود . تصمیم گرفتیم بستنی بخوریم و زود برگردیم .
من رفتم که بستنی سفارش بدم و همین طور داشتم با مژگان حرف می زدم که احساس کردم کنارم نیست .
برگشتم تا ببینم کجاست که ناگهان ....
گمبل کنارم بود!!!!
سرخ شده بودم . نمی دونستم باید چیکار کنم! بهم سلام داد! من هم زیر زبان سلامی دادم!
اومدم مژگان رو پیدا کنم که دیدم نشسته روی یکی از صندلی ها و شپش هم دو سه تا میز اون طرف تر نشسته و میخندن!
به روی خودم نیاوردم، بستنی رو سفارش دادم، گفت :مهمان من هستید!
گفتم : ممنون . صورتم کوره ی آتش بود . قلبم شاید 1000 تا در ثانیه میزد . احساس خاصی داشتم! احساس شوق همراه با گناه .
گفت :می تونم خواهش کنم با من تماس بگیرید و قبل از این که من عکس العملی نشون بدم، شماره رو گفت! شماره رند بود !!!! و حساب کرد و منتظر ماند تا من بروم و بعد رفت !!!!
وقتی رفتم سر میز، طوری نشستم که هیچ دیدی روی من نداشتند، حتی مژگان رو هم نمی تونستن ببینن .
هیچ وقت گریه ی اون روز مژگان از یادم نمی ره!
من کاری نکرده بودم، اما حضور این آدم رو بارها در کلاس های درسم که وانمود می کرد که اشتباه آمده یا در پله ها وحتی راهروهای دانشگاه احساس کرده بودم، اما هیچ وقت شکی نکرده بودم! هیچ وقت متوجه ی هیچ نگاه غیر عادی نشده بودم، هیچ وقت حواسم به این چیزها نبود .
فقط دلم می خواست زودتر فارغ التحصیل شم و برم خونه .

وقتی بلند شدیم، دوباره اومد و گفت : یک بار شماره رو تکرار کنین که خیالم جمع باشه که یادتون مونده! و من تکرار کردم!!!!!!!!!!!!!!

اون روز یکی از غمگین ترین پیاده روی های ما بود .

برگشتیم! مژگان رفت اتاق خودش و من هم اتاق خودم .
اون شب تا صبح نخوابیدم . رفتم اتاق مژگان . تنها بود . با هم حرف زدیم و من گفتم که زنگ نمی زنم!
صبح فردا، حاضر شدم که برم کلاس و بی خیال شماره شدم .
مژگان اومد و گفت بریم خرید ؟ می خوام برم خونه و می خوام یه چیزایی بخرم .
گفتم: کلاس دارم.
گفت : نرو!!! ( کلاس عمومی بود . )
رفتیم و مژگان رفت به سمت باجه های تلفن و خودش گوشی رو بهم داد و من تماس گرفتم .
نمی گم دلم نمی خواست! اگه نمی خواستم، مقاومت می کردم . بیش تر یک حس کنجکاوی بود .

یکی دو باری حرف زدیم و بعد .... تمام شد! همه چیز تمام شد .


روز آخر که در حال سوار شدن آژانس برای رفتن به ترمینال بودم، دیدمش اما اون منو ندید. صبر کردم تا بره، بعد سوار شدم و رفتم و دیگر ندیدمش!( خوابگاه ما داخل حیاط دانشگاه بود . )

بعدها یکی از دوستانم که کارمند دانشگاه بود، گفت که یک بار اومد و پرسید : "ببخشید خانم ... کجاست ؟"
و دوستم گفت : " فارغ التحصیل شد و رفت !!! "

بهار

سال ها قبل بود . خیلی قبل، که من دانشگاه قبول شدم . سال 73 . چه قدر زود گذشت . انگار همین دیروز بود .

بهار سنندج واقعاً زیبا بود .

دشت شقایقی روبه روی دانشگاه ما بود که وقتی از کنارش رد می شدی، احساس می کردی که هزاران هزار عاشق، قلب شکافته شده ی خودشون رو در اون دشت رها کردن .

یادش به خیر .

غروب ها، پیاده روی تا پارک نزدیک دانشگاه به نام " دیدگاه " که هر چه از زیبایی هاش چه در زمستان و چه در تابستان بگم، باز هم کم گفتم .

دو طرف خیابون، دوتا کوه بودن که با یه پل هوایی به هم متصل میشدن .

یک طرف ، جنگلی پر درخت که جاده ی بسیار زیبایی از وسطش میگذشت و در نوک کوه، کافه های مختلف و رستوران و در بین راه هم همین طور . کافی شاپ ها و ساندویچی ها و ...

در طرف دیگر ، شهر بازی در حصار درختانی بلند و سر به فلک کشیده .

یادش به خیر

دو طرف خیابون رو که نگاه می کردی، دسته های دختران و پسران رو در گروه های دو، سه و گاهی چندین نفره می دیدی که به سمت دیدگاه در حرکتند .

تمام تفریح جوانی ما این بود که بعد از تعطیلی کلاس ساعت 6، پیاده بریم تا دیدگاه و روی صندلی های زیر درختان بنشینیم و بستنی بخوریم و برگردیم .

هیچ وقت هیچ جای دیگری، طعم اون بستنی ها رو احساس نکردم .

با قلبی پر از درد دوری از خانواده، با ذهنی آشفته از دشواری درس ها، با روحی رنجیده از سخت گیری های بی اساس انجمن های بی نام و نشان دانشگاه، با چادری بر سر و کفشی اسپرت، می رفتیم و با روحیه ای شاد برمی گشتیم .

انگار افسون شده بودیم .

وقتی برمی گشتیم، روی چمن های جلوی خوابگاه، می نشستیم و گاهی وقت ها، چادرها را در اتاق می گذاشتیم و بساط چای را به پا کرده و چای را روی چمن ها می خوردیم . گاهی وقت ها هم، شام را،با صدای شجریان و یا شهرام ناظری که تنها موسیقی های مجاز خوابگاهمان بودند !!!

آخ که چه قدر هوس همان املت های خوشمزه را می کنم .

چه قدر این راه برایمان خاطره انگیز بود .

چه اتفاقاتی که نمی افتاد و تا مدت ها ذهن ساده ی ما را مشغول نگاهی و لبخندی و حرفی نمی کرد.

یادش به خیر .

هنوز از یادآوری آن روزها، پیاده روی ها و آن نگاه ها و لبخندهای دزدکی و روی برگرداندن ها، در دلم شوقی زایدالوصف به وجود می آید .

یادش به خیر !!!

حیف که جوانی نکردیم . حیف!!!!!

گاو!!!!

این مطلب یه ایمیل جالب بود، خودم وقتی خوندمش و با خیلی از اتفاقات دور و برم مقایسه کردم، با خودم گفتم:
هَی وای من!!!!!!


در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»
از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- «خواهش مي كنم، ولي...»
- «شما بنده را به خوبي مي شناسيد.»
- «من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...»
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- "بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم. ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم."
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آن ها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سکوت می کنم

سکوت می کنم .

باز هم سکوت می کنم .

سکوت می کنم در برابر تمامی نامردی ها .

سکوت می کنم در برابر ناملایمات .

سکوت می کنم در برابر دروغ ها.

تهمت ها .

سکوت می کنم .

مثل همیشه .

مثل تموم اون وقت هایی که صداها بلند تر از اونی بودن که من قادر به شنیدنش باشم .

مثل همون وقت هایی که سرم رو بین دستام میگرفتم و درد می کشیدم از وز وز هایی که درگوشم می شنیدم .

سکوت می کنم .

سکوت می کنم در برابر تمامی فریادها .

در برابر تمامی سکوت ها.


سکوت می کنم در برابر سردی دست ها .

سکوت می کنم در برابر سنگینی نگاهها .

سکوت می کنم در برابر یخ زدن قلب ها .

سکوت می کنم در برابر تحقیر شدن ها .

دل رنجاندن ها .

سکوت می کنم در برابر سردی دیدارها .

تلخی نگاه ها.

دست دادن های سرانگشتی .

جواب های سربالا .

سردی بوسه ها .

سکوت می کنم!


سکوت می کنم .

برای آرامش خودم .

برای آرامش قلب ساده ام .


سکوت می کنم در برابر سکوت، مثل همه ی سکوت های تلخ دیگرم!

ایستگاه آخر

قبل نوشت:

درگذشت اسطوره ی فوتبال کشورمون:" ناصر خان حجازی" رو خدمت همه ی ایرانیان، تسلیت عرض می کنم .

روحشون شاد و یادشون گرامی باد .



وقتی از آپارتمان خونمون پریدم پایین

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه

طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستشه

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای خانومش رو بپوشه

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره

آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن

فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست.



پی نوشت :

1- روز مادر رو خدمت همه ی بانوان و مادران و زنان محترم تبریک عرض می کنم . خصوصاً مریم مهربان و سودابه ی نازنین و کتایون عزیز و فاطمه ی نازنین و سمانه ی گل و عسل بانوی عزیز و همه ی دوستان خانمی که به این خونه ی کوچیک سر می زنن .

2- هنوز برای ساختمونمون اسم انتخاب نکردیم .

میشه لطفاً یه اسم اصیل ایرانی که راحت قابل بیان باشه و تو آدرسا هم راحت بیاد، بهم پیشنهاد کنین ؟؟؟؟

ممنون.

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست

"... او داوطلبانه رفته بود روی مین . وقتی در آن عملیات می رسند به بخشی از میدان که اعضای تیم تخریب فرصت پیدا نکرده بودند معبری در آن باز کنند و دشمن نیز آنان را زیر آتش سنگین گرفته بود و بی رحمانه می کشت، او تکبیرگویان می پرد روی مین و در حالی که پایش مجروح و آغشته به خون شده بود، به برادران دیگر اشاره می کند و از آنان می خواهد که از روی تن او عبور کنند . ..."

دوران ابتدایی و کمی هم از راهنمایی، مقارن با دوران جنگ بود .
اون زمان ها رسم بود که هر سال یه مسابقه ی کناب خوانی در مدارس برگزار می شد .
یکی از این سال ها، کتابی بود با عنوان " تخریبچی "
یادمه این کتاب یکی از تاثیرگذارترین کتاب هایی بود که خونده بودم .
کتاب همون طور که از اسمش پیداست،در مورد عملیات تخریب بود .
گروهی از جوانان این مرزو وبوم، همون هایی که مادرانشون دلشون می خواست تو لباس دامادی ببیننشون،همسرانشون دلشون می خواست، تکیه گاهشون باشن، فرزندانشون دلشون می خواست، دست نوازششون رو روی سرشون احساس کنن، دخترکانی منتظر بازگشتشون و یکی شدن سقفشون بودن،  عملیات تخریب مین ها رو انجام می دادن و چه جوون هایی که پرپر شدن .
جوون هایی که فقط و فقط برای آزادی وطنشون از دست عده ای نامرد، جاده ای باز می کردن که کف جاده، از خونشون گلگون شده بود .
دیشب وقتی خوابم نبرد، برحسب تصادف، زدم شبکه ی یک و دیدم یکی ازفیلم های اون زمان رو داره نشون میده .
عملیات خنثی سازی یک بمب بود و در پایان : شهادت .....

ایمان دارم که روزی خون های پاک جوانان این خاک، مثل شربتی زهرآلود، دشمنان عزت و شرافت و آزادگیش و رو مسموم می کنه و به نابودی غرورآفرینی می کشونه .

این پست رو در آستانه ی سوم خرداد،تقدیم می کنم به " قاصدک عزیز " . قاصدکی سبکبال از دیار مهربانی .
هر چند ناچیز، اما با تمام وجودم . امیدوارم که مورد قبول واقع بشه .

می گویند درد و رنج همراه ازلی تمام آدم هاست، درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ.
اما انگار بیشتر آدم ها در برابر این همراه، اختیار و اراده شان را از دست می دهند و ادامه ی زندگی برایشان ناممکن می شود.
وقتی درد ها یکی دوتا نباشد و همه بی درمان،
وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد،
روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و به درد هایت لبخند بزنی...


 کلی گشتم تا کتاب رو پیداش کنم، اما ظاهراً تو کارتن های کتابیه که تو این خونه بازنشده .