گمبل
همه چیز از امتحان آنالیز بیتا و مژگان شروع شد .
واحدی که بارها افتاده بودند و اون روز، امتحان میان ترم داشتن .
نگرانشون بودم .
بعداز کلاسم، یه سری بهشون زدم و دیدم داخل کلاس بعدی نشستن . از در پشت کلاس، دورادور و با لب خوانی، حال واحوالی کردم و ازامتحان سوال کردم . وقتی گفتن خوب بوده، خیالم جمع شد . اومدم بیام که احساس کردم، کسی با عقب دادن پشتی صندلی، گردن کشیده و انگار سنگینی یه نگاه روی منه .
اون قدر ساده بودم که ساده از این موضوع بگذرم .
بهار بود . بیتا رفته بود تهران . من و مژگان، بعد از کلاس مژگان پیاده روی می کردیم . من ترم 8 بودم و مژگان ترم 10 .
نسیم بوی عطر گل های بهاری رو در فضا پخش می کرد . دشت شقایق روبه روی دانشگاه، قرمز خونین بود . برگ های سبز نورس درختان با نسیمی، به این طرف و اون طرف می رفتن .
بهار بود . انگار هوا هم عاشق بود .
راه می رفتیم .
پشت سرمان بودن .
گِمبِل با همان کاپشن و شلوار لی، بوگارت با همان بلیز کرم و شلوار شکلاتی اتوکشیده، طلا با طلاهای آویزان و شپش با گل سرخی، یا برگ درختی در دست .
مژگان از گمبل خوشش میومد . همون پسرکی که پشت صندلی رو عقب داده بود .
سربه سر مژگان می گذاشتم ومی خندیدم .
اون روز گذشت . روزهای دیگر هم .
اما انگار
یک روز متفاوت در پیش بود .![]()
من و مژگان در سمت راست اتوبان بودیم، گمبل و شپش در سمت چپ اتوبان .
به موازات هم راه می رفتیم . غمگین بودم . ترم 8 بودم و روزهای پایانی دانشگاه .
حرف می زدیم و حرف می زدیم . از آینده، از بچه هایمان، از همسرانمان و کلی می خندیدیم . مژگان در به تصویر کشیدن آینده و خیال بافی، استادی کامل بود . طوری تصاویر خیالی رو طراحی می کرد که تو خودت رو وسط ماجرا حس می کردی .![]()
رسیدیم به اولین ایستگاه بستنی!
خسته بودیم، دیر هم شده بود . تصمیم گرفتیم بستنی بخوریم و زود برگردیم .
من رفتم که بستنی سفارش بدم و همین طور داشتم با مژگان حرف می زدم که احساس کردم کنارم نیست .
برگشتم تا ببینم کجاست که ناگهان ....![]()
گمبل کنارم بود!!!!![]()
![]()
سرخ شده بودم .
نمی دونستم باید چیکار کنم! بهم سلام داد! من هم زیر زبان سلامی دادم!
اومدم مژگان رو پیدا کنم که دیدم نشسته روی یکی از صندلی ها و شپش هم دو سه تا میز اون طرف تر نشسته و میخندن!
به روی خودم نیاوردم، بستنی رو سفارش دادم، گفت :مهمان من هستید!![]()
گفتم : ممنون . صورتم کوره ی آتش بود . قلبم شاید 1000 تا در ثانیه میزد . احساس خاصی داشتم! احساس شوق همراه با گناه .![]()
گفت :می تونم خواهش کنم با من تماس بگیرید و قبل از این که من عکس العملی نشون بدم، شماره رو گفت! شماره رند بود !!!! و حساب کرد و منتظر ماند تا من بروم و بعد رفت !!!!
وقتی رفتم سر میز، طوری نشستم که هیچ دیدی روی من نداشتند، حتی مژگان رو هم نمی تونستن ببینن .
هیچ وقت گریه ی اون روز مژگان از یادم نمی ره!![]()
من کاری نکرده بودم، اما حضور این آدم رو بارها در کلاس های درسم که وانمود می کرد که اشتباه آمده یا در پله ها وحتی راهروهای دانشگاه احساس کرده بودم، اما هیچ وقت شکی نکرده بودم! هیچ وقت متوجه ی هیچ نگاه غیر عادی نشده بودم، هیچ وقت حواسم به این چیزها نبود .
فقط دلم می خواست زودتر فارغ التحصیل شم و برم خونه .
وقتی بلند شدیم، دوباره اومد و گفت : یک بار شماره رو تکرار کنین که خیالم جمع باشه که یادتون مونده! و من تکرار کردم!!!!!!!!!!!!!!
اون روز یکی از غمگین ترین پیاده روی های ما بود .![]()
برگشتیم! مژگان رفت اتاق خودش و من هم اتاق خودم .
اون شب تا صبح نخوابیدم . رفتم اتاق مژگان . تنها بود . با هم حرف زدیم و من گفتم که زنگ نمی زنم!
صبح فردا، حاضر شدم که برم کلاس و بی خیال شماره شدم .
مژگان اومد و گفت بریم خرید ؟ می خوام برم خونه و می خوام یه چیزایی بخرم .
گفتم: کلاس دارم.
گفت : نرو!!! ( کلاس عمومی بود . )
رفتیم و مژگان رفت به سمت باجه های تلفن و خودش گوشی رو بهم داد و من تماس گرفتم .![]()
نمی گم دلم نمی خواست! اگه نمی خواستم، مقاومت می کردم . بیش تر یک حس کنجکاوی بود .![]()
![]()
یکی دو باری حرف زدیم و بعد .... تمام شد! همه چیز تمام شد .
روز آخر که در حال سوار شدن آژانس برای رفتن به ترمینال بودم، دیدمش اما اون منو ندید. صبر کردم تا بره، بعد سوار شدم و رفتم و دیگر ندیدمش!( خوابگاه ما داخل حیاط دانشگاه بود . )
بعدها یکی از دوستانم که کارمند دانشگاه بود، گفت که یک بار اومد و پرسید : "ببخشید خانم ... کجاست ؟"
و دوستم گفت : " فارغ التحصیل شد و رفت !!! "![]()