ماجرای علی کریمی و دخترک گل فروش

و اين است جادوگر و اسطوره ما
هيچ وقت يادم نمي‌رود بلوار ميرداماد را به سمت خيابان شريعتي رانندگي مي‌كردم. وقتي به چراغ قرمز 180 ثانيه‌اي‌اش برخورد كردم عصبي شدم. تازه از محل كارم تعطيل شده بودم و خيلي خسته بودم.
داشتم ديالوگ‌هاي معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافيك‌هاي تهران را زمزمه مي‌كردم كه كودكي رو به من كرد و گفت: «آقا فال مي‌گيري ؟» چند قدم آن طرف‌تر دخترك گلفروش با شاخه‌هاي لاله صدا زد: «آقا گل بخر ديگه... خواهش مي‌كنم». جمله‌اش تمام نشده بود كه با غرور تمام، شيشه ی پنجره را بالا دادم تا صدايشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتي چنين برخوردي را از من ديدند بي‌خيال شدند و رفتند سراغ راننده ی اتومبيل كناري‌ام.
BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشين سبب شده بود تا از ساير ماشين‌ها متمايز گردد.
پس از چند ثانيه ديدم پسرك فالگير با صداي بلند گفت: «بچه‌ها ... بچه‌ها بيايين علي كريميه... بازيكن پرسپوليس...» در يك چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از كودكان كار، دور ماشينش را گرفتند. من هم بي‌اختيار سرم را چرخاندم تا عكس‌العمل علي كريمي را ببينم. او با لبخندي دنباله‌دار از همه كودكان فال و گل و شكلات گرفت تا آن ها را خوشحال كند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بي‌خيال كريمي نشده بودند. علي كريمي كه با بوووووق ماشين‌هاي پشت سرش مواجه شده بود، اتومبيلش را حركت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشينش را نگه داشت. من هم از روي كنجكاوي پشت سر جادوگر ايستادم.
كاپيتان پرسپوليسي‌ها از ماشين پياده شد و دخترك گلفروش را محكم بوسيد و پسري كه آدامس مي‌فروخت را بغل كرد. امضا داد و تمام گل‌هاي لاله گلفروش را خريد و چند فال حافظ هم گرفت. برايم عجيب بود. مگر مي‌توان باور كرد جادوگر كه گاهي حوصله خودش را هم ندارد اين طور برخورد كند؟
دخترك گلفروش از فرط خوشحالي نمي‌دانست چكار كند و بالا و پايين مي‌پريد. كريمي كه ديگر نمي‌دانست چكار كند، با صدايي خش‌دار گفت: «بچه‌ها بايد بروم سر تمرين. ديرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» كودكان كار نيز با تشويق چند ثانيه‌اي علي كريمي... كريمي دوستت داريم، او را بدرقه كردند...

روایتی از مهدی مرتضویان

هیچ کس نمی داند
بی آن که به شب درود بگویم دیگر بار
کوله بار خاطرات دردناکم را
به دوش می کشم و
در هر بارقه ی امید تازه ای
چهره ی غمگین گذشته ها
به پیشوازم می آیند
و هیچ کس نمی داند
این اشک ها
این همه اشک مثل باران
از کجا می آیند...
...
هیچ کس نمی داند
این غم کجاست
چون چشمه ای
می جوشد از دل زلال زلال ترین چشم ها
داستانی که گفته شد و تمام شد
داستان ها که می سرایند پس از ما دیگران

چه می دانی این نگاه چیست
چه می دانم چه می کنم با لحظه های بازمانده از قصه ام
چه می دانم این ترانه را چه کسی سرود نخستین بار..

قلبم در هم فشرده می شود که
اشک هایم بر چهره ام می دوند دیگر بار
قصه ای که می خواستم بنویسم
همان ترانه ی کهنه ی غمبار قدیمی شد
و من تکرار رنج های آدمی
از لحظه ی خلقت

آوید میر شکرائی

از همه ی دوستان عزیزم، ممنونم .
خیلی خودخواهم اگر که بخوام شادیتون رو بر هم بزنم . نوشتن اون پست از اول هم اشتباه بود . از همه تون عذر می خوام که این روزا شدم آینه ی دق!!
شرمندتونم به مولا .

و این منم

هوا سرده

هوا به شدت سرده .

از اون هواهای سرد دو نفره .

از اون هواهایی که دوست داری بری بیرون و از سرما بلرزی و اون وقت گرمای دستان کسی، قلبت رو گرم کنه و تو بتونی تا ابد با همین گرما، راه بری و نلرزی و یخ نزنی!!!!

...

تکیه میدم به شوفاژ و کتاب می خونم!!!!

******

دوباره طپش قلب اومده سراغم .

دوباره شب ها با ترس از خواب می پرم .

دوباره ناآرامم و بی قرار .

دوباره آرام بخش رو شروع می کنم .

می دونم که یه دونه قرص، چند ساعتی خوابم می کنه . نگاهی به بسته ی پر قرص میندازم و با خودم فکر می کنم : چند تا از این قرصا، تا ابد خوابم می کنه ؟؟؟؟؟؟

لبخند تلخی می زنم و به شوق ابدیت می خوابم ... !!!!

*****

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستان سیمانی

...من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم

...در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست

... من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

...من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

... سکوت چیست؟ چیست؟ چیست؟ ...
سکوت چیست به جز حرف های ناگفته ؟
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشک
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست.
زبان گنجشکان یعنی:بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی:نسیم، عطر، نسیم ...

... ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد...

... ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد...

*****

تا وقتی که حالم بهتر از این نشه، نیستم . اون قدر دوستتون دارم که در آستانه ی بهار، غمگینتون نکنم .

بعد نوشت :

هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم و نمی کنم !

دلتنگ و خسته هستم اما ضعیف و احمق، نه!

فیلم+ یک خاطره

فیلم نگاه می کنم . این روزها به طرز وحشتناکی پای ثابت تی وی هستم! فرقی هم نداره ، تی وی میلی یا اون ور آبی. فقط وقتم رو پر می کنم . فقط نگاه می کنم، بدون این که حتی ذره ای نگران شخصیت اصلی داستان باشم یا بد و بیراهی نثار بدمن ماجرا کنم .

فقط فیلم نگاه می کنم .

موضوع جالب توجهی که تو این فیلما هست و شدیداً مشخصه، اینه که : تمامی شخصیت های عاقل و دانا و ممتاز و تک، باربی هستن و اندامی مانکنی دارن و اون جایی که می خوان یک آدم ( دور از جون دوستان عزیزم ) احمق رو نشون بدن، طرف چاقه و طبیعتاً زشت!!!!! که حتماً این ادم چاق، سبک مغز هم هست و همیشه مشکل سازه . دهن لقه و قابل اعتماد نیست . اکثراً هم کلفت خونه است!!!!!!! یا ترشیده است و می خواد خودش رو به یکی قالب کنه!!!!!!!

چرا این قدر فرق میذاریم بین ادما و شخصیتشون رو زیر سوال می بریم فقط برای این که طنزی بسازیم که درسته که لحظه ای لبخند روی لب بینندگان می نشونه، اما در ابعاد وسیع تر نگاه جامعه رو نسبت به این تیپ افراد عوض می کنه ؟؟؟؟

این ماجرا رو در فیلم های ایرانی نسبت به زنان محجبه و مثبت چادری و زنان بی عفت و منفی مانتویی با شدت بیشتری می بینیم!! یا آقایونی با محاسن بلند : مومن و منطقی و ... و آقایونی با صورت های تمیز و برق افتاده : شارلاتان و مهندس قلابی و کلاهبردار و .... !!!!( قصد اسائه ی ادب خدمت دوستان عزیزم رو ندارم . فقط یک نگاه انتقادی به تیپ ها و کاراکترهاست .)

خوب و بد، در هر لباسی، در هر تیپ شخصیتی، در هر آدمی با هر سایزی هست!!!!

کاشکی نگاهمون رو عوض کنیم .



سال گذشته در چنین روزهایی، آقا سهیل عزیز، کامنتی برای مریم جانم گذاشته بودن که اون قدر زیبا بود که من سیوش کردم و امسال در مرتب کردن فایلام، از دوباره خوندنش لذت بردم . با اجازه ی آقا سهیل و مریم عزیز :

ایستاده
« ابر و باد و ماه و خورشید و فلک» از کار
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
می گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویشتن را گم.
زیر صد فرسنگ برف،
اما
در عبور است از زمستان دانه گندم

شفیعی کدکنی

« فکر کنم حدود چهارسال هست هر زمستان و هرگاه که برف می بارد و در شب های سرد بعد از بارش برف که هوا صاف هست و ستاره ها در وسط آسمان سرد و یخزده در حال بازیگوشی و چشمک زدن هستند ؛ من با این شعر و با اون دانه ی گندم زیر صد فرسنگ برف در حال هم ذات پنداری هستم .
مخصوصاً برای من که کشاورزی خوانده ام و می دانم که اون دانه ی گندم الان در دل خاک هست و این سرما چه تغییرات و چه تاثیراتی بر این دانه ی گندم دارد.
معمولا گندم را در پاییز می کارند. آب می دهند و این گندم کمی رشد می کند و ریشه می زند کمی هم از خاک سر بر می آورد. بعد زمستان می شود با اون سرما و با اون یخ آب هایی که به وجود می آید. همین سرما و یخ آب اول از همه باعث از بین رفتن بسیاری از آفات و بیماری های گیاهان میشه . خیلی از حشرات و بیماری ها تخم ها و لاروها در زمستان به داخل زمین می روند تا از سرما مصون و زمستان گذرانی کنند ولی همین یخ آب هایی که ایجاد می شود باعث از بین رفتن این آفات می شود . بعدش هم همین سرما باعث ایجاد تغیرات شیمیایی و فیزیولوژی در گیاه می شود که نتیجه ی این تغیرات این می شود که گیاه بتواند گل و دانه بدهد. به عبارتی اگر یک دانه نتواند دوره ی سرمای خوب و مناسبی را پشت سر بگذارد احتمال دارد که بعد از رشد و بزرگ شدن دانه و میوه ندهد. و فقط رشد رویشی داشته باشد. و همین سرماهای زمستانی باعث ایجاد میوه ها و دانه های تابستانه می شود.
و در این شب های سرد و در زیر اون برف من خوب می دانم که بر سر اون دانه ی گندم چه دارد می آید و چه می کند اون گندم در زیر اون خاک سردی که در میانش خفته




جرج آلن : اگر کسي را دوست داري ، به او بگو. زيرا قلب ها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند ، مي‌شکنند .

گاهی وقتها بدهکاریم !!!
به همه ی آن هایی که " صادقانه"  گفتند :
"دوستت دارم"
 و ما چه قدرساده از کنار آن ها گذشتیم !!!




تا توانی دلی به دست آور !!!!!!

قاصدک عزیز

ما رو در غم از دست دادن پدر بزرگوارتون، شریک بدونید .

روحشون قرین شادی باد .



از وقتی که به یاد دارم، شیطون و بازیگوش بودم . سر کلاس درس، وقتی معلم داشت جمع بهمون یاد میداد، من به جای شمردن مدادا، گنجشکای روی سیم برق رو می شمردم و در هم ضرب می کردم!!!

همیشه می تونستم در اوج شادی، فریاد بزنم و هیاهو کنم .

می تونستم وقتی ناراحتم، به راحتی اشک بریزم و گریه کنم .

درتمام طول زندگیم این طور بودم .

اما این روزا

مثل یک تکه سنگ شدم!!!

نمیتونم خوشحالیم رو نشون بدم!

نمیتونم ناراحتیم رو بیان کنم!

همش یه ترسی تو وجودم هست از بیان احساساتم که مبادا طور دیگه ای برداشت بشه .

از این که خودم نباشم، بیزارم . اما این روزها خودم نیستم!!

شاید تا فردا خوب شم! شایدم دوباره این طور شم!

نمی دونم، اما تو فکر تغییرات بزرگ در خودم هستم!

من باید تغییر کنم و حق خیلی ها رو بذارم کف دستشون .

چرا من نمی تونم همون طور که با حرفا و نگاه هاشون دلم رو میشکونن، دلشون رو بشکونم ؟ چرا نمی تونم همون قدر که دلگیر و ناراحتم می کنن، ناراحتشون کنم ؟؟؟

اینا همش از ضعف منه، باید این ضعف رو برطرف کنم و بشم یه چیزی مثل خودشون!! بلکه هم بدتر ! تا بفهمن دنیا دست کیه!!!

باید برم و 4 تا حرف درشت یاد بگریم! راستی! کجا می تونم همه ی اینایی رو که گفتم، یاد بگیرم ؟؟؟

جدی میگم!

نیاز دارم که بدجنس باشم و تلخ حرف زن و دل شکون!!!!

خییییییلی عصبانیم، دقیقاً مثل یک کوه آتشفشانم که هر لحظه می تونه فوران کنه و سرزمینی رو نابود کنه!



دو سه هفته قبل، لوله ی اصلی گاز رشت ترکید! حالا چه قدر کشته و زخمی داد، الله اعلم!!!

گاز کوچه و خونه ی ما قطع نشد، اما خیلی ها گاز نداشتن . بعد که گاز وصل شد هم اون قدر کثیف بود که چند باری مجبور به تمیز کردن خروجی های گاز اجاق گاز و پکیج شدیم .

حالا از دیروز دوباره گاز استان!!! قطعه! برای پاره ای تعمیرات و عوض کردن لوله های پوسیده تو این سرد سیاه زمستون!!!!

البته باز هم ما گاز داریم و مشکل قطعی نداشتیم شکر خدا، وگرنه تو این مهمون و مهمون داری و .... ، اینم دیگه قوز بالا قوز بود! اما همین کوچه بالایی ما، بنده خداها گاز ندارن!!!! خیلی از شهرها هم گاز قطعه . تو همین رشت هم بیشتر از نصف شهر، گازشون قطعه .

حالا چه طور باید خونه ها رو گرم کرد، خدا میدونه .

فعلاً که امروز، مدارس کل استان، دانشگاه ها، ادارات به غیر از بانک ها و بیمارستان ها، آموزشگاه ها و .... تعطیلن تا گاز نانوایی ها تامین بشه .

حالا فردا چی پیش میاد، خدا می دونه و بس!!!!

تلفنا هم نمیگیرن! نمیشه حتی به 118 زنگ زد!!!!!!!! بعد اون وقت ربط قطعی گاز و تلفن به هم چیه که دقیقاً از وقتی گاز این طوری شده، تلفنا هم قاطی کردن، رو هم فقط خدا می دونه و بس!!!!!

آن گاه که ...

نشستی با یکی و داری یه فیلم خانوادگی نگاه می کنی، دو نفری .
میگی : چه قدرمن از لباس اون خانمه خوشم اومد!
نگاهی عاقل اندر سفیه بهت میندازه!!! به روی خودت نمیاری !!!

میگی : ببین چه قدر خوشرنگه . اصلاً خیلی این خانمه مهربونه!
چپ چپ نگات می کنه! با خودت میگی : یعنی منظورش چیه ؟

میگی : خوش به حالش! ماشالله ماشالله چه قدی داره!
با حرص میگه : این که مثل ... می مونه!
چشات 4 تا میشه!!!!!

میگی: زشته! این چه حرفیه!؟
با عصبانیت بلند میشه و میگه : همینه دیگه! تو هم ظاهرسازی که از ملاقات با این آدم ظاهر ساز خوشت اومده!!!!!!

و تو در حالی که با یه دست کشیدن ساده به سرت، جای شاخ در اومده رو حس می کنی!!!!، به این فکر می کنی که تمام کلمات رد و بدل شده بین تو و اون خانم، شاید متجاوزاز 10 کلمه نباشه!!!!! اونم دو بار سلام و دو بار هم خداحافظ!!!
و حالا این چه نشانه ای برای ظاهر ساز بودنته، فکر نکنم که حتی نعوذبالله خدا هم عالم باشه!!!!!!!!!!
و تو مدت ها در خودت به دنبال نشانه ای برای جدیدترین صفت نسبت داده شده به خودت هستی!!!!



گاهی وقت ها، هر چه که باشی، هر چه قدر عادی و ساده، به چشم دیگران به گونه ای دیگر میای! همون طور که دوست دارن در موردت قضاوت می کنن!
پس بهتره که تلاشی نکنی . تلاش بیشتر برای اثبات خودت، برای پاک بودنت، برای نشون دادن خود خودت، به معنای چاپلوسی، ظاهرسازی، پز دادن و ریاکاریه!!!!!!
اگر در زمینه ای اطلاعاتی داری و بیانش می کنی، یعنی داری اظهار فضل می کنی!!!!!
وقتی از سلامتی کسی سوالی می پرسی، یعنی فضولی!!!!
و وقتی برخلاف میلشون رفتاری کنی، یعنی خودخواهی و هر چه باشه ....!!!!!
وقتی نظرت رو در مورد رفتار طرف مقابلشون، بیان می کنی، یعنی نمی فهمی !!!!!!!!
وقتی کاملاً تصادفی، از یکی از موفقیت هات میگی، یعنی اغراق می کنی و قصدت بزرگنمایی خودته!!!
وقتی یکی ازت تعریف کنه، بلافاصله یه چیزی میگن تا به خیال خودشون ضایعت کنن!!!!!
تا می تونن قلبت رو میشکونن، تا می تونن می رنجوننت، تا می تونن اذیتت می کنن!!!!
اما وقتی به مشکلی برمیخورن ودر خونه ی دلت رو میزنن، باز هم این تویی که با مناعت طبع و بزرگواری و فراموشی گذشته ها، کمکشون می کنی، به درد دلشون گوش می کنی، مشکلشون رو اگر نمیتونی حل کنی، حداقل همراهشون میشی برای حلش و ... و در پایان طبق نظر اونا، این خودشون بودن که مشکلشون رو حل کردن! و اصلاً به تو ربطی نداشته و اصلاً تو چرا دخالت کردی ؟ می خواستی خودت رو نشون بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟
و تو، باز می بخشی!!!!!!!!!!

گاهی وقت ها خودت رو به نفهمی و ندونستن بزنی، بهتره . خیلی بهتر . حداقل درد حرف شنیدنش، کمتره!!!!!!!!!



آن گاه که غرور کسی را له می کنی، آن گاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آن گاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آن گاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آن گاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟



برای خورشید شعری خواندم
رفت پشت ابر گریست ...


به سراغ من اگر می آیید ...

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام از عشق هم خسته

آن چه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود

دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد

اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی
 دانه ی اندوه می کارد



دست خودت نیست!
 زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت سرش به جای آب، اشک هایت را مهمان می کنی...
و قناعت می کنی به رویای حضورش، به این امید که او خوشبخت باشد حتی بی تو.....

تو همزاد بارانی......
تو معنای درخت و ریشه را هزاران هزار بار معنا کرده ای
دست خودت نیست...عاشق می شوی...دل می دهی....
تو روح عشق را به سینه ی مرد می سپاری....
عشق از تو معنا گرفته است.......
زن بودنت مرهم هر دردی ست....

تنت از جنس بهار است...در هجوم وحشی درد...
در عمق نگاهت یک قبیله بی کسی  موج می زند...
در هر گوشه ی قلبت زخم بی هم نفسی هست...

...دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی .




آری تو راست می گویی
 آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ،
 مال من است
اما سهراب
تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ،
دانه های دلشان پیدا نیست.

صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

به سراغ من اگر می آیید ،
تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست،
که ترک بردارد
مثل مرمر شده است
چینی نازک تنهایی من...



تقصیر فاصله ها نیست...................
هیچ پروازی مرا به تو نمی رساند          
وقتی که تو در کار گم کردن خود باشی!!!



لطفاً پری بعدی!!!!!!!!!!!

من هم حق دارم
يک اسمِ ساده نصيبم شود
کسی برايم سيب و سيگار بياورد
دمی بخندد
نگاهم کند
بگويد بَروبچه‌ها ... احوالپرسِ ترانه‌های تواند،
بگويد هر شب، ماه ...
خواب می‌بيند که آسمان صاف خواهد شد.

باز هم وقت ملاقاتِ گريه و گفت‌وگو تمام شد وُ

کسی به ديدار دريا و ستاره نيامد.

سِجل‌های سوخته‌ی ما

پُر از مُهر و علامت به رفتن است.

عجيب است

من به دنيا نيامده‌ام
که پيچک و پروانه از من بترسند
من مايلم يک لحظه سکوت کنيد
ببينيد بَد می‌گويم اينجا
که هنوز هم می‌توان ترانه سرود،
تنها به کوه رفت
کبوتر و غروب و انحنای دامنه را ديد.

آدمی را نامی بوده، نامی هست

که گاه از شنيدن نابهنگامش
برگشته، برمی‌گردد،
اما سِجل‌های سوخته‌ی ما ...!

بوی خوشِ سيب وُ
سيگار نيمه‌سوز می‌آيد.

( سید علی صالحی )

من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی
مسکن دارد .
و
دلش را
در نی لبک چوبین می نوازد
آرام آرام

پری کوچک غمگینی که
شب از یک بوسه
می میرد
و سحرگاه
از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

( فروغ )


باران باشد، تو باشی، یک خیابان بی انتها باشد،
 به دنیا می گویم: خداحافظ

عجیب است دریا
همین که غرقش می شوی
پس می زند تو را ........

گریه ی سیب

تو كجایی سهراب؟
آب را گل كردند
چشم ها را بستند
و چه با دل كردند!

وای سهراب كجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق كردند،
خون به چشمان شقایق كردند..

تو كجایی سهراب؟
كه همین نزدیكی؛
عشق را دار زدند،
همه جا سایه ی دیوار زدند..

وای سهراب كجایی كه ببینی حالا،
دل خوش مثقالیست!!
دل خوش سیری چند؟!

صبر كن سهراب!!
قایقت جا دارد؟؟؟


*******************************

کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ،
کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اين که مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ،
کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم!


*******************************

آن کسي که مي خندد،
مي خواهد حواست را از چشم هاي گريانش پرت کند!
فريبش را مخور!


*******************************

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
که کسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چکید از گل سیب

< هوشنگ ابتهاج >

*******************************

تصميم گرفتم آن قدر کمياب شوم شايد دلي برايم تنگ شود ؛
 ولي افسوس فراموش شدم !

عکس های بسیار زیبا از زمستان ماسوله


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups
به
 جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین
 گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

برف می بارد ...

برف می بارد و طفلان ، همه شاد
برف می بارد و یاران همه مست
سینه ریز الماس ، از گلوی فلک پیر گسست



قند می ساید ،  به سر تازه عروسان دیار من و تو
بر سر شهر  من و کوی من و برزن من
شده پر برف همه دامن من



برف می بارد و هر دانه ی برف
پیک خوشبختی هاست
ای فلک قند بسای
بر سر تازه عروسان دیار من و او
بر سر این همه عاشق ، که در این شهر قشنگ
ره دل می پویند 



کاج بر سر زده تاجی همه الماس سپید
دانه ها روشن و نورانی و پاک
می نشیند برِ خاک ،
می زداید ز دلِ پر اندوه شیروانی ،
همه زنگ غم ایام دراز
و من از دیدن برف
یاد آن یار ز کف رفته ز دل می بینم
که مرا دست به دست
به همه کوچه و پس کوچه ی شهر
می کشید از پی دل خرم و مست




برف می بارد و من باز در این کوچه  ی پاک
که زمانی من و او دوش به دوش
می گذشتیم ؛ پر از قصه ی دل




باز تنها ، به هوای دل پر آتش خویش
می زنم گام ولی بی فرجام
سال ها رفته و برف
در کنار من ِ افسرده در این کوچه ی پاک
جای پایی نپذیرفته به رخسار سپید



کاش یک شب که از این کوچه گذار است مرا
ردّ پایی چون بخت
به من سوخته نزدیک شود
سپس این دیده پیوسته به راه
یک دمش بیند و ... تاریک شود



پی نوشت :

پروردگارا!

آرامش را همچون دانه های برف، آرام و بی صدا، بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند و دوستشان دارم، ببار ...




تبریک به پرسپولیسی های عزیز . خلاصه ما هم بردیم!!!!!!!

قدیما و الانا!!!

قدیما که خبری از کلاس خصوصی و کتاب کمک اموزشی نبود! خودمون بودیم و خودمون .

دبیر که مسئله می داد برا حل کردن، از وقتی که می رسیدیم خونه تا جلسه ی بعدی کلاس، استرس تمام وجودمون رو می گرفت که اگر حل نشه، جواب دبیر رو چی بدیم ؟؟؟

اون وقت، شب تا صبح، صبح تا شب، تنهایی یا با کمک دوستان، یکی می زدیم تو کله ی خودمون و چند تا تو کله ی دفتر!! تا مسئله به یه جاهایی می رسید و البته حل نمی شد!

اون وقت دبیرمون جای تشکراز تلاشمون دو تا حرف گنده هم بارمون می کرد که : بی عرضه ایم ! و به جایی نمی رسیم ! و اونا با نور تیر چراغ برق درس خوندن و ما در رفاهیم و دود چراغ نخوردیم و حالیمون نیست و ... و اخرشم مسئله رو حل نمی کرد و زنگ می خورد و مسئله ... به فراموشی سپرده می شد!!!!

این روزا تموم دغدغه ی ما به عنوان دبیر اینه که آیا می رسیم همه ی مسئله هایی رو که به بچه ها میدیم، حل کنیم ؟

آیا این تعداد مسئله کافیه ؟

کدوم کتاب کمک اموزشی بهتره ؟

و دانش آموزای ما! بی خیال مسئله و درس و کتاب! هیچ براشون مهم نیست که حل شده باشه یا نه! فقط به فکر خرید کتاب و رفتن به کلاسای خصوصی و عمومی برا وقت گذرونی! و الی ماشالله هم که اموزشگاه و دبیر مرتبط و غیر مرتبط و کتاب سبز شده تو این مرز و بوم!!!!!!!

و باز هم این ماییم که نباید طوری برخورد کنیم که مبادا غرورشون جریحه دار بشه و مبادا خدای نکرده به خاطر برخورد نادرست ما معتاد بشن و گریزان از درس و مدرسه! مبادا دست به خودکشی بزنن!

و از اون طرف زیر بار نگاه های شماتت بار مدیر مدرسه و رییس اداره و .. که چرا درصد قبولی پایینی داریم و چرا ... و چرا ... و چرا!

چی داریم تحویل اجتماع میدیم واقعاً ؟؟؟

************************

رادیو 7 رو تماشا می کردم . برنامه ای که هر وقت یادم باشه، تماشا کردنش رو از دست نمیدم . شدیداً تاثیرگذاره و من رو می بره به سال ها قبل .

اون شب هایی که با برنامه ی "راه شب " رادیو، درس می خوندم! یه رادیو ضبط قرمز سونی داشتم که هنوز هم دارمش و شبا روشنش می کردم تا بتونم بیدار بمونم و با صدای کم مجری برنامه، جبر حل می کردم! مشتق هر تابعی رو می گرفتم و با مسائل موج و مکانیک کلنجار می رفتم .

یادش به خیر .

دلم برای اون جور، عمیق و خوب درس خوندن، دلم برای جیر جیر جیرجیرک ها در سکوت شبانه،دلم برای صدای مجری برنامه :

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است، بدین قصه اش دراز کنید

لک زده!

برای صدای داد و بیدادهای هر شبه ی شکرالله همسایه ی روبه رویی! که زن و زندگیش رو یکسر به فحش می کشید و همیشه من رو دچار استرس می کرد!، برای صدای کوبیدن چکش روی میخ همسایه بغلی، خدا رحمتش کنه، که نجار بود و عادت داشت تابستونا تخت توی حیاطشون رو به راه بندازه و همیشه هم در حال میخ کاری اون تخت زهوار دررفته بود!، تنگ شده .

یادش به خیر!

حتی دلم برای صدای اردک ها و مرغای همسایه روبه رویی مونم تنگ شده! برای قوقولی قوقوی خروس! برای صدای تفنگ بازی بچه ها تو کوچه. جنگ با دشمن فرضی . لی لی ، خاله بازی، هفت سنگ طلایی،وسطی و 9 خونه و چشمک بازی و وکیل بازی وقتی که بارونی بود هوا!

یادش به خیر .

الان تنها صدایی که می شنویم، صدای بوق ماشین ها، لیچار راننده ها به هم، خنده های موذیانه برای بستن راه همدیگه و صدای کهنه فروش دوره گرده که اجناس کهنه ی قدیمی رو با قیمت خوب خریداری می کنه!!!!

الان به اون جایی رسیدیم که وقتی تو هوای برفی، از شدت سرما به خودم می لرزم و دردی تو کمرم می پیچه و دستم ناخودآگاه میره کمرم و راننده ی ماشینی بوق میزنه و جوانمردانه می خواد که تا خونه برسوندتم، متعجب میشم و تا مدت ها و مدت ها تو یادم می مونه!

در حالی که زمانی این رادمردی صفت هر ایرانی بود .

کاشکی ایرانی بمونیم .



پی نوشت :
1- درصد قبولی دغدغه ی این روزهای همکاران من شده! خوشبختانه کلاس های من کلاس های خوبی بودن و تا به امروز مشکلی نداشتم، اما استرس همکارانم رو با تمام وجود حس می کنم! اون جایی که به دانش اموزی که تو برگه شده :6، نمره ی مستمر 18 میده تا پاس کنه!!!! و اون وقت من از طرف دانش اموز دیگر زیر سوالم که چرا 7 شده و من مستمر به حقش رو 10 دادم!!! و افتاده!!!!

2- وقتی صفحه ی پست جدید رو باز کردم، می خواستم در مورد موضوع دیگری بنویسم! نمی دونم چرا به این جا کشیده شد! اختیار نوشتن این پست با انگشتانم بود! نه من!!! هر کاری که خواستند، انجام دادند! شما به بزرگواری خودتون بخشاییدشون .


رنگارنگ

1- مداد رنگی ها
همه ی مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد سفید!
هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " ....
یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آن قدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد ....
صبح در جعبه ی مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد .......

2- دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشد، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه ی فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

3-
شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به‌ یاد نیاوری. اما من‌ تو را خوب‌ می‌شناسم. ما همسایه‌ ی شما بودیم‌ و شما همسایه‌ ی ما و همه‌مان‌ همسایه‌ ی خدا.
یادم‌ می‌آید گاهی‌ وقت‌ها می‌رفتی‌ و زیر بال‌ فرشته‌ها قایم‌ می‌شدی. و من‌ همه‌ ی آسمان‌ را دنبالت‌ می‌گشتم؛ تو می‌خندیدی‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پیدایت‌ می‌كردم.
خوب‌ یادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودی. توی‌ دستت‌ همیشه‌ قاچی‌ از خورشید بود. نور از لای‌ انگشت‌های‌ نازكت‌ می‌چكید. راه‌ كه‌ می‌رفتی‌ رد‌ی‌ از روشنی‌ روی‌ كهكشان‌ می‌ماند.یادت‌ می‌آید؟ گاهی‌ شیطنت‌ می‌كردیم‌ و می‌رفتیم‌ سراغ‌ شیطان. تو گلی‌ بهشتی‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ می‌كردی‌ و او كفرش‌ درمی‌آمد. اما زورش‌ به‌ ما نمی‌رسید. فقط‌ می‌گفت: همین‌ كه‌ پایتان‌ به‌ زمین‌ برسد، می‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم.
تو شلوغ‌ بودی، آرام‌ و قرار نداشتی. آسمان‌ را روی‌ سرت‌ می‌گذاشتی‌ و شب‌ تا صبح‌ از این‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ می‌پریدی‌ و صبح‌ كه‌ می‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ می‌رفتی.
اما همیشه‌ خواب‌ زمین‌ را می‌دیدی. آرزویی‌ رویاهای‌ تو را قلقك‌ می‌داد. دلت‌ می‌خواست‌ به‌ دنیا بیایی. و همیشه‌ این‌ را به‌ خدا می‌گفتی. و آن‌ قدر گفتی‌ و گفتی‌ تا خدا به‌ دنیایت‌ آورد. من‌ هم‌ همین‌ كار را كردم، بچه‌های‌ دیگر هم، ما به‌ دنیا آمدیم‌ و همه‌ چیز تمام‌ شد.
تو اسم‌ مرا از یاد بردی‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما دیگر نه‌ همسایه‌ ی هم‌ بودیم‌ و نه‌ همسایه‌ ی خدا. ما گم‌ شدیم‌ و خدا را گم‌ كردیم...
دوست‌ من، همبازی‌ بهشتی‌ام! نمی‌دانی‌ چقدر دلم‌ برایت‌ تنگ‌ شده. هنوز آخرین‌ جمله‌ ی خدا توی‌ گوشم‌ زنگ‌ می‌زند: « از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ یك‌ راه‌ مستقیم‌ است، اگر گم‌ شدی‌ از این‌ راه‌ بیا».
بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شاید دوباره‌ همدیگر را پیدا كنیم...

4-
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران نباید گوش داد، چون آن ها زیباترین رؤیاها و آرزوها را از شما می گیرند، چیزهایی که از ته دل هایتان آرزو دارید!
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر می گذارد.

همیشه مثبت فکر کنید! و بالاتر از آن هر وقت کسی خواست به شما بگوید که به آرزوهایتان نخواهید رسید، «ناشنوا» باشید !

5-
اشتباه من این بود :
هر جا رنجیدم، لبخند زدم!
فکر کردند درد ندارد،
محکم تر زدند!!!!

خاطرات روزهای برفی

این روزها فکرم خیلی مشغوله .

به خیلی چیزا فکر می کنم که قبلنا برام مهم نبود .

این روزا یه جورایی احساس می کنم که هنوز بزرگ نشدم!!!!

شاید زیادی کودک درونم فعاله .

امروز صبح که رفتم مدرسه، درحالی که دیشب هیچ خوب نخوابیده بودم، از همون پایین راه پله ها، هر بچه ای که بهم سلام داد، چنان با روی خوش و خنده باهاش روبه رو شدم که فکر کنم کلی انرژی گرفتن!

به  صفیه گفتم تو هنوز سال سومی، چرا میای طبقه ی سوم و با بزرگترا می پلکی ؟ کلی خندید و گفت : خانم! شما همیشه میگید که ما بزرگ شدیم!

منم باهاش خندیدم . رو کردم به صبا که بعد از ماجرای سرگیجه ام، همیشه تو راه پله ها همراهمه و گفتم : چرا من نمی تونم ژست دبیر فیزیکی داشته باشم ؟ عصا قورت داده و جدی ! با اخم راه برم! با چنان کبری تو این راهروها راه برم که انگار زمین و زمان به فرمان منه ؟ چرا ؟

گفت : ولی خانوم، ما این جوری که هستید، دوستتون دارم .

به روش خندیدم . به روم خندید .

محدثه بابت نمره اش ازم تشکر کرد!

مهسا التماس دعا داشت!!!!

خانم مدیرم مدام به روم لبخند می زد . همکارام مدام سر به سرم میذاشتن که امروز یه جور دیگه ای! مشکوکی و هی می خندیدن و می خندیدم! راه می رفتم و می گفتم : بی صاحاب! عاشقی و هزار درد بی درمون! یکیش همین فراموشکاریه!!! و قهقهه رو سر می دادم!

تو راه برگشت برف می بارید . دانه های درشت برف . نمی تونستی یک قدمی خودت رو ببینی . دو دقیقه از ماشین پیاده شدم برای کاری، دقیقاً شدم ادم برفی!

مدت ها بود که این طور حالت رو تجربه نکرده بودم! نشستن تو ماشین و برخورد دونه های درشت برف به شیشه ی ماشین و یه جور که انگار دارن میرن تو چشمت و کشیدن ناخودآگاه سر به عقب!!!!!

مدت ها بود . از وقتی که از سنندج اومده بودم، دیگه تو برف و هوای برفی، مسافرت نداشتم .

یادش به خیر .

یه بار توی راه موندیم! تو زمستون . نرسیده به همدان! بین کوه ها! برف هم می بارید . کوران بود .

موتور ماشین دود می کرد! تموم فضای داخل اتوبوس دودی بود .

تمام مسافرای اتوبوس مرد بودن و من یه دونه خانم!

راننده، اول برای من ماشین گرفت . من رو سپرد دست یه پیرمرد و پیرزن . ساعت حدود 9 شب بود . زمستون . زمستون سرد و تاریک . پیرمرد نشست روی صندلی شاگرد تا من کنار خانمش بشینم . جلوی جلوی ! و دانه های درشت برف بود که می رقصیدند .

اتوبوس تا قزوین می رفت! من باید میومدم رشت!

هر چه قدر پیرزن مهربان بود، پیرمرد اخمالو بود . اما دوست داشتنی . هنوز قیافه اش یادمه . یه کلاه مشکی لبه دار سرش بود . ته ریش داشت و کت و شلوار آبی نفتی پوشیده بود و یه پلیور مشکی - طوسی زیرش .

معلوم بود از اون پیرمرد باکلاساست . شایدم ارتشی بود! آخه یه دیسیپلین خاصی داشت .

رودر رو با من صحبت نمی کرد . به خانمش می گفت ، اونم با یه کم فارسی، یه کم گیلکی حالیم می کرد! بهش گفتم :من فارسی حرف می زنم، اما بچه ی رشتم . هر جور دوست داری باهام حرف بزن مادر جون .

گیلکی حرف میزد . با لهجه ی شیرین شرق گیلانی . نصف حرفاش رو با کلی تجزیه و تحلیل متوجه می شدم!

ساعت حدود 12 و نیم یا یک ، قزوین پیاده شدیم و دوباره منتظر اتوبوس برای رشت شدیم!

اون بنده خداها باید تا لنگرود می رفتن .

خلاصه رسیدیم رشت، از هم جدا شدیم . اما بعد از این همه سال هنوز حتی رنگ بژ قاب عینک اون پیرزن مهربون، صورت خشن اما دوست داشتنی اون پیرمرد باجذبه، یادمه . انشالله که اگر زنده هستند، سلامت هم باشند و در غیر این صورت، خدا رحمتشون کنه .

امروز اینا که یادم اومد، با خودم فکر کردم که آیا تا امروز کاری کردم که تصویرم این قدر روشن تو ذهن یک نفر باقی مونده باشه ؟؟ که روزگاری ازم یاد کنه ؟ که بگه فلانی فلان کار رو در حقم انجام داد، خدا رحمتش کنه ؟

کاشکی بمونه .


راستی :

هیچ اتفاق خاصی نیافتاده! فقط هوای بارانی و برفی همیشه حالم رو دگرگون و خوب می کنه .

1-2-3

1- این گونه نگاه کنیم ...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
درس را به استادش نه به سختیش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتاب هایش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
دل را به پاکیش نه به صاحبش
دوست را به محبتش نه به کلامش



2- داستان دو دوست

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می‌کردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آن ها از سر خشم، بر چهره ی دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت : " امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد."
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و کنار برکه ی آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در آب افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت، یر روی صخره‌ی سنگی این جمله را حک کرد : " امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد ."
دوستش با تعجب پرسید: "بعد از آن که من با سیلی ترا آزردم، تو آن جمله را روی شن‌های بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب می کنی؟"
دیگری لبخند زد و گفت: "وقتی کسی ما را آزار می‌دهد، باید روی شن‌های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند، ولی، وقتی کسی محبتی در حق ما می‌کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد."


3- دوستان عزیزم

محبت هاتون رو در روی سنگ حک کردم تا همیشه به یادم بمونه .

ازتون ممنونم .

منظور خاصی ندارم، باور کنيد!( سید علی صالحی )

 دويدنِ بی‌پايانِ يکی نقطه بر قوسِ دايره.
تا کی؟


باز بايد بيدار شوم، بشنوم، ببينم، باور کنم.
باز بايد برای ادامه‌ی بی‌دليلِ دانايی
تمرينِ استعاره کنم.


همه برای رسيدن به همين دايره
از پیِ دايره می‌دوند.


هی نقطه‌ی مجهول!
مرارتِ مسخره!
مضمونِ بی‌دليل!
تا کی؟


ميز کارم غبار گرفته است
رَخت‌های روی هم ريخته را نَشُسته‌ام
روياهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جايی نمی‌رسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!


من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم،
آيا کسی ليوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

نداشته‌ها را نمی‌توان از دست داد!

شیوانا همراه کاروانی راهی شهری دور شد. چند هفته که از سفر گذشت، تعدادی دوره‌گرد بین راه به کاروان پیوستند. کاروان‌سالار با تردید آن ها را پذیرفت به شرطی که با فاصله از کاروان حرکت کنند و در استراحتگاه‌ها به مسافران کاروان نزدیک نشوند. در ضمن به اهل کاروان هم سپرد که مواظب باشند خود یا همراهانشان با آن ها دمخور نشوند چون ممکن است آسیب ببینند.
یکی از مسافران کاروان زن و شوهر جوانی بودند که فرزند کوچکی داشتند و مسافر یکی از شهرهای طول مسیر بودند. شیوانا متوجه شد که شوهر جوان گاه و بیگاه از همسر و فرزندش جدا می‌شود و سراغ دوره‌گردها می‌رود و چند ساعت بعد می‌آید و هیچ نمی‌گوید.
یک‌بار شیوانا به او نزدیک شد و گفت: "کاروان‌سالار مرد باتجربه‌ای است. وقتی می‌گوید مواظب دوره‌گردها باشید حتما چیزی می‌داند!"
مرد جوان گفت: "خودم عقل و تدبیر دارم و جانب احتیاط را رعایت می‌کنم. من آدم باهوشی هستم."
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "پس به آن عقل و تدبیرت بگو، هوش و عقل جمع می‌گوید از آن ها فاصله بگیریم! حتماً حکمتی در آن است!"
یک روز صبح خبر رسید که دوره‌گردها نیمه‌شب از کاروان جدا شده‌اند و خبری از آن ها نیست. ساعتی بعد زن جوان گریه‌کنان نزد کاروان‌سالار و شیوانا آمد و گفت که از نیمه‌شب شوهرش غیب شده و از او خبری ندارد.
مردان کاروان اطراف منزلگاه را گشتند و مرد جوان را مدهوش در چاله‌ای یافتند در حالی که تمام دارایی همراهش را برده بودند. مرد جوان را به استراحتگاه آوردند و وقتی حالش بهتر شد شیوانا به او گفت: "چرا نصیحت بزرگ‌ترها را گوش نکردی و جان و مال خودت را به خطر انداختی؟!"
مرد جوان مغرور و متکبر گفت: "من آدم باهوشی هستم و بیشتر از همه شما احتیاط و تدبیر داشتم. آن ها برای مدت کوتاهی غافلگیرم کردند و تدبیرم را چند دقیقه‌ای از دست دادم و به این روز افتادم!"

شیوانا لبخندی زد و گفت: " نداشته را نمی‌توان از دست داد! اگر تدبیر داشتی اصلا سراغ آن ها نمی‌رفتی و نزدیکشان نمی‌شدی که فرصت غافلگیری را به آن ها بدهی. بی‌جهت داشتن چیزی که مانع از افتادن تو به این وضعیت می‌شد را ادعا نکن."


شیوانا-مجله موفقیت شماره ی 226



یکی دو روزیه که به شدت از یک برخورد، از پرتاب یک حرف ناحساب، از یک نگاه دردناک، قلبم مجروحه!

البته این اولین بار نبوده! سال هاست که این طوره! بارهاست که این طوره! اما این بار از همیشه دردناک تره و ضربه اش عمیق تر!!!!

بدجوری عمیق!!!!!

شعر

سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم




جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی



جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم




جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشک ها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را



جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست



عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟

سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی

معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟

عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟

او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی