ارشد هم تمام شد !

و بالاخره تمام شد!

دوره ی ارشد هم تمام شد !



همون طور که همه ی دوستان نازنینم می دونن، آدم راز داری هستم . عادت به لو دادن خصوصی ها هم ندارم،اما دیشب، آقا سهیل عزیز، برام یه خصوصی نوشتن که با خوندنش، اون قدرانرژی گرفتم که اشکام سرازیر شد .

ساعت شروع دفاع رو بهشون اطلاع دادم، وقتی هم تموم شد، به اولین کسی که زنگ زدم، آقا سهیل عزیز بود .

خوش حالم که حضورتون رو کنارم احساس می کنم . خوشحالم که هیچ وقت تنهام نمی ذارید .

از این که دوستان خوبی مثل شما دارم، که دیگه بهتون نباید بگم دوست! باید بگم : اعضای خانواده ام، خوشحالم .

خیلی زیاد .

و خدا رو به اندازه ی تموم ستارگان تو آسمونش، به خاطر حضورتون تو زندگیم، بابت لیاقت آشنایی با شما داشتن ، شکر می کنم .

خدایا شکرت .

می خوام خصوصی آقا سهیل رو لو بدم، امیدوارم که دلگیر نشن :

""" سلام مجدد
فردا همه ما را هم در کنار خودتون و در آن سالنی که میخواهید دفاعتان را انجام بدهید حاضر بدانید . فردا بزرگ عزیز و من و مریم خانم و سکوت بانو آناهید بانو در کنار هم و یا جداجدا و دو تا دو تا در گوشه و کنار سالن نشسته اید و چه بسا بخواهیم شیطنت هم بکنیم و در میان حرفهایتان پارازیتی هم بدهیم و تکه ای هم بپرونیم . چه بسا شما در پایان دفاعیه اتان یهو یادتان بیاید که سلام نکرده اید و در اخر بگید . راستی سلام . چه بسا که مریم خانم در وسط صحبتهایتان یهو بپرد وسط حرفتان و ازتون غلط املائی و یا نگارشی بگیره . مواظب باشید اناهید بانو با هفت تیر شما را اون بالا ترور نکنه . به سکوت بانو اشاره کنید که برود کنار بنشینید تا پشت سری هایش بتونند جلو را ببینند . در کنار شما هستیم . همچون همیشه . با بهترین دعاها و آرزو ها برایتان . این را بدانید و با قلبی مطمئن گام بر آن بالا بگذارید و بدانید اولین نفری که در پایان برایتان بلند می شوند و دست می زنند گروه ما هستند مریم خانم و سکوت بانو و آناهید بانو و من و بزرگ عزیز. که با دسته گلی زیبا و تقدیم آن به شما از زحماتتان تشکر می کنیم . بزرگ هم سنگین و رنگین نشسته و به حرفهایتان با دقت گوش میدهد و سرتکان میدهد
موفق می شوید و شک نداشته باشید که موفق خواهید شد. """


این کامنت اون قدر بهم انرژی داد که امروز حضورتون رو در کنارم احساس کنم .

از همه تون ممنونم .

آقا سهیل عزیز، بزرگ گرامی، مریم جان، عسل بانو، آناهید عزیزم، آقای عباسی عزیز، کتایون نازنین، باران عزیزم

از همه تون ممنونم .



استاد مشاورم که وارد شد ، گفت : خب! دفاع کن دیگه!

گفتم : استاد! اجازه بدین حداقل داور بیاد!

گفت : تو داوری می خوای چیکار ؟؟!!!

و تمام وقت خندید!!!!!


مدیر گروهمون کلی ازم تشکر کرد .

داورم هم .


استاد راهنمام ازم خواست که حتماً ادامه ی تحصیل بدم!و کلی هم ازم تشکرکرد .


نمره ی کامل شدم!


از ساعت 11 زنگ زدم به مهتاب، دوستم!

"مهتاب! برام شیرینی بخر! بیا خونه مون!!"

بنده خدا شیرینی خرید و اومد و نشست و من براش کنفرانس دادم!!!

تمام وقت کنارم بود . دستام رو می گرفت و جملات مثبت می گفت . من رو می خندوند و هی استرسم رو کم می کرد .


چه قدر خوبه که آدم دوستای خوب داشته باشه .

چه قدر خوبه .


خدااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شکرت .

دفاعیه!

الان اگه بهم نگاه کنین، دلتون شدیداً برام می سوزه!!!!!

همچین نشستم پای کامپیوتر که درتمام عمرم ننشسته بودم!


هنوز پاورپوینتم آماده نشده، اما همینشم که آماده است تا به حال حدود 60 اسلاید شده!!!

اگه نتایج و آزمون فرضیات رو هم بذارم، از مرز 80 تا می گذره!!!

چه قدر وقت دارم برا صحبت؟ فقط 20 دقیقه!!!!


فردا

فقط فردا ساعت 3 بیاد و بره !

اون وقت راحت میشم!

لطفاً برام خیلی دعا کنید .

فردا ساعت 3 دفاع دارم .

امیرعلی

سال ها قبل ازدواج کرده بودن .

حدود 15 سال قبل .

زندگی سراسر عشق و مهربانی رو شروع کردن و ادامه دادن . در حالی که خیلی ها به حالشون، به نوع زندگی کردنشون غبطه می خوردن، اما همیشه یه غم بزرگی تو دلشون بود:

بچه!

بچه دار نمی شدن .

همه ی راه ها رو امتحان کرده بودن . همه ی دکترا رو رفته بودن و ...

یکی دو سالی بود که قطع  امید کرده بودن .

اما

از اون جایی که هیچ کسی خبر از حکمت خداوندی نداره، معجزه ای رخ داد و حالا بعد از گذشت 15 سال، صاحب پسرکی شدن، خواستنی .

شکر خدا .

اینم عکسای امیرعلی نازنین ما :

 


اشک

همیشه طوری زندگی می کنم که مدیون کسی نباشم . شرمنده نشم . از کسی درخواستی نکنم که نشه انجام بشه .

همیشه رو پاهای خودم ایستادم و سعی کردم که مزاحم زندگی دیگران نباشم .

همیشه دلم خواسته که مشکل دو نفر رو حل کنم، نه این که باری بر مشکلاتشون باشم!

و

در این بین

بزرگ ترین مشکل من اینه که خیلی زود اشکام در میاد! دست خودم نیست! در اثر کوچک ترین بی عدالتی، وقتی برای احقاق حقم قیام می کنم، قطرات اشکم زودتر از کلماتم خودشون رو نشون میدن!

در تمام طول زندگیم، در تمام طولش!، دو روز هست که هیچ وقت از یادم نخواهند رفت!

درسته که تلخی نبود پدر رو حس کردم!

درسته که با بیماری مادر دست و پنجه نرم کردم!

درسته که سختی زیاد کشیدم!

درسته که خیلی وقتا برخوردایی باهام شده که حقم نبوده!

درسته که خیلی شکست ها تو زندگیم داشتم!

درسته که همیشه راه موفقیت رو طی نکردم و خیلی وقتا سرم به سنگ خورده!

اما

دو روز رو تو زندگیم، هیچ وقت از یاد نمی برم!

دو روزی که خاطره اشون به تلخ ترین نوع ممکنه، قلبم رو جریحه دار می کنه .

یکیش، تیر ماه سال 75 اتفاق افتاد و دیگریش امروز!!!!

امروز!

من و عسل بانو

قبل نوشت!!!
- شدیداً وسط پایان نامه نویسی هستم!!!
یعنی یک عدد پرستوتصور کنید که پاچه های شلوارشو و آستیناش رو کمی زده بالا و داره یه ملاطی درست میکنه که نگو و نپرس!!!!!!!!!!! تموم سر و کله اش هم گِلیه!!!




وقتی فهمیدم عسل بانو داره میاد شمال که نور تشریف داشتن!!!

وقتی اس زد و گفت که نور هستن، نمی دونم چرا ییهو دلم گرفت .
گفت: میان لاهیجان نه رشت .
دلم بیش تر گرفت ! بارون می بارید و من دلم دیدار یه دوست نازنین رو می خواست .

اولش خواستم بهش بگم که خودش بیاد رشت، ولی از اون جایی که بسیار بسیار آدم ترسویی هستم و حس مسئولیت پذیریم به طرز وحشتناکی بالاست، خودم می دونستم که بهم خوش نمیگذره!!!!
چرا نداره که!
اون وقت باید در تمام مدتی که عسل بانو می اومد و می رفت، من استرس سلامتیش رو می داشتم .

پس بهتر دیدم که خودم برای دیدنش برم .

بارون شدیدی می بارید .
با دوستم مهتاب هماهنگ کردیم و دوتایی با کلی بگو و بخند راه افتادیم به سمت لاهیجان .
حالا چه طور قرار مدار گذاشتیم که ...!!!
ظهر که با عسل بانو صحبت کردم، گفت که تازه از خواب بیدار شدن! ( ساعت 11 !!!!!!!! ) و بعد می خوان برن تله کابین.
ولی نمی دونست که قبل از نهار یا بعدش!!!

ما از رشت حدود ساعت 3 راه افتادیم، اس زد که ما رفتیم بام سبز و برگشتیم!!!!!!!
اس زدم: یعنی چی ؟؟؟
گفت : هیچی! بعد از نهار میریم تله کابین! (تله کابین همون رو بام سبزه! )

خلاصه!
ما دیدم زود رسیدیم لاهیجان ، رفتیم و به یه دوست مشترک سر زدیم!

حالا بماند که همون زمان که خونه ی دوستمون بودیم، یه دوست مشترک عزیز، اس دادن که نخودچی خورون خوش میگذره ؟؟؟!!!!

ساعت حدود 5 بود که قرار شد دیگه بریم تله کابین .
رفتیم!
انگار دقیقاً شیر فلکه ی آسمون کلاً شل شل شده بود!!!
عسل بانو قبل از ما رسیده بود . وقتی برام دست تکون داد، راستش، خب دروغ چرا؟ خجالت کشیدم!
خب من کلاً خجالتی هستم! این روداری های من رو نبینین! اعتراف می کنم که خجالتم رو پنهان می کنم!

القصه، رفتیم بالای تله کابین و دیدار یک عدد گل بانوی مهربان مامانی و مراسم ماچ و بوسه و ... و آشنایی با خانواده ی نازنین عسل بانو.
بعد من و مهتاب و عسل بانو نشستیم تو یه تله کابین و درست از وسط ابرا گذشتیم!
البته بماند که این دو نفر زحمت بسیار زیادی کشیدن و شیشه رو به طوری پایین کشیدن که بالا نمی رفت!!! و طبیعتاً از اون جایی که پرستو نگو، بگو سحاب کَرَم!!!! این دو نفر جای خشک نشستن و من در معرض بارش باران قرار گرفتم!
اونم چه بارانی!

جاتون خالی!!!!!!!
عسل بانو زحمت کشیده بود و یه جعبه قطاب یزد برام آورده بود .
به اون یکی کوه که رسیدیم و از تله کابین پیاده شدیم، رفتیم تو یه قهوه خونه ( قابل توجه متحد گرامی و دیگر دوستان! قهوه خانه!!!! ) نشستیم و دیگه واقعاً جاتون خالی بود!
هیچ کسی رو از قلم ننداختیم .
هیچ کدوم از دوستان فکر نکنن که خدای نکرده از یادمون رفتن! نه!!!
هی هم چک می کردیم که کسی رو از قلم نندازیم!!!
انگار سال هاست هم دیگر رو می شناسیم .
انگار دوستامون جزئی از وجودمون هستن . جزئی مهم و غیر قابل فراموش شدن .
تا 7 با عسل بانو بودیم و بعد من و مهتاب برگشتیم.

تو راه برگشت،تو تله کابین، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، که تا تونستیم کله های مبارکمون رو از شیشه بیرون بردیم و تو دل ابرا، وسط کوه ها، بین زمین و آسمون، هر چه فریاد داشتیم،زدیم و سبک و خالی برگشتیم!!

جاتون خیییییییییییییلی سبز .
خیییییییلی خوب بود .

به امید دیدار همه ی دوستان عزیز

 

هر روز به خود بگویید ...

از دکتر الهی قمشه ای شنیده بودم که:

"هر روز وقتی از خواب بیدار می شید ، قبل از هر کاری شکر خداوند رو به جای بیارید .

بعد یه موسیقی ملایم که دوست دارید، گوش کنید و کمی نرمش و بعد جملات تاکیدی رو با خودتون تکرار کنید .

اثرش فوق العاده است ."

و من این کار رو برای سال ها انجام دادم و الان که به گذشته نگاه می کنم، می بینم چه روزگار خوشی داشتم!

پس دوباره از تجاربم استفاده می کنم!

سال ها این عبارات که از مجله ی موفقیت برداشته بودم، روی دیوار اتاقم به چشم می خورد :

1. من قائم به ذات هستم و بيش از هر چيز يك انسانم . هميشه بهترين ها را انجام مي دهم و هميشه در عشق و آزادي زندگي مي كنم.

2. نيازي نيست خود را به كسي ثابت كنم حتي خودم، زيرا مي دانم من در نوع خود بهترينم !

3. با قاطعيت تصميم مي گيرم و مسئوليت هرگونه اشتباهي را مي پذيرم . نهايت تلاش خود را مي كنم و اين سعي و كوشش ، احساس گناه و پشيماني ندارد.

4. من مانند هنرپيشه اي هستم كه نقش هاي مثبت و منفي زيادي را بازي مي كنم ،ولي اين نقش ها به هيچ وجه در خوب و بد بودن من اثر ندارد .

5. هر زمان كه براي ملامت كردن خود وسوسه مي شوم ، مهرباني و آرام بودن را به ياد مي آورم و اعتقاد دارم كه براي بهترين بودن بايد توان بخشش داشت .

6. احتياج داشتن و محتاج بودن، امري بديهي است و به منظور برطرف كردن آن ها ، هميشه با احتياجات خود همراه هستم .

7. ديگران هرگز نمي توانند احتياجات مرا و آن چه در ذهن من اتفاق مي افتد را حدس بزنند . عادلانه ترين راه براي خودم و ديگران اين است كه احتياجات خود را بازگو كنم .

8. من شايسته ي تشكر هستم و هر زمان كه ديگران سپاسگزارم هستند ، با آغوش باز تشكر آن ها را مي پذيرم و هرگز با رد آن ارزش خود را پايين نمي آورم .

9. در هر روز كارهايم را به ترتيب اولويت انجام مي دهم .

10. من خود را دوست دارم ، زيرا كه شايسته ي دوست داشتنم !

11. اشتباهات و ناكامي ها باعث رنجش من نمي شوند . اين شكست ها نشان دهنده ي عدم كمال من هستند و باور اين جمله كه انسان جايزالخطا است .

12. در انجام هر كاري نهايت عزت نفس را دارم ، چرا كه ارزش خود را مي دانم و خود را باور دارم .

 

شما هم امتحان کنید! ضرر نداره!

سمانه

شکرت ای خدای مهربان

سال ها قبل یه کلاس دوم ریاضی داشتم با 30 دانش اموز .
از ابتدای ورودم به کلاس،متوجه شدم با دانش آموزانی سر و کار دارم که خیلی چیزا رو درک می کنن .

یک کلاس خاص .

دخترکانی ساده با حس کار تیمی بالا .
بهشون مسئولیت دادم و کار کردیم.

سوم ریاضی که شدن، بیش تر با هم دوست بودیم تا معلم و شاگرد .
در هفته، 8 ساعت با هم بودیم . 5 ساعت فیزیک و 3 ساعت کامپیوتر .
بقیه ی ساعات هفته رو هم از هم جدا نبودیم .

تموم کاراشون با مشورت با من بود .

کلاسی با حس رقابت شدید که گاهی حسادت هم چاشنی کار بود!

در این بین دو نفر بودن که نظر خاصی بهشون داشتم .
نه این که تو رفتارم تفاوتی بین اونا با بقیه باشه، نه!
شکر خدا تا به امروز تونستم عادل باشم .

تفاوت اون ها با بقیه در نوع رقابتشون بود. نوع درس خوندنشون . نوع درکشون از مسائل ، چه درسی و چه غیر درسی .نوع کمک کردنشون به بقیه .

این دو نفر، حتی وقتی من نبودم و دفتر مدرسه هم می دونست که من نیستم، طوری کلاس رو اداره می کردن که انگارمن هستم. تموم تمریناتی رو که گفته بودم، پای تخته برا بچه ها حل می کردن. بدون سر و صدای اضافه .

مدیر و معاون مدرسه از پنجره ی حیاط به کلاس نگاه کرده بودن، و کارشون رو دیده بود، بهم تو جلسه زنگ زدن و گفتن : آفرین! عجب دانش اموزانی تربیت کردی!!!


پیش دانشگاهی که شدن، ارتباطمون بیش تر شده بود .
در حالی که خیلی ها خودشون رو درگیر کلاس های مختلف کرده بودن، این کلاس، خصوصاً این دو نفر به حرفام گوش دادن و کلاس خاصی نرفتن و کتابای خودشون رو خوب خوندن .

هیچ وقت استنتاجاشون تو سوالات امتحانیم یادم نمیره .
در حالی که خیلی وقتا اشتباه بود، اما طوری بود که همیشه براشون یه احسنت کنار جواب اون سوال می نوشتم .

این که یکی بتونه مفاهیم مختلف رو به هم مربوط کنه، برام مهم بود . درحالی که جواب سوال اشتباه بود و نمره ای نمی گرفتن، اما همیشه در نمرات کلاسی، اون قسمتیش که مربوط به کار کلاسی بود رو بهشون نمره ی کامل می دادم .

یک بار بهشون خصوصی گفتم. گفتم که در بین تمام دانش آموزانی که تا به امروز داشتم، شما دو نفر ، تنها کسانی هستید که دوست دارم، فیزیک بخونید!! این آرزوی قلبیه منه .چون خوب فیزیک می فهمید .

کیش بودم که دو تایی زنگ زدن .
خوشحال و خندان!

هر دو فیزیک قبول شده بودن! دانشگاه گیلان!
سارا: فیزیک حالت جامد
و سمانه : فیزیک هسته ای

در حین تحصیل در دانشگاه، هر دو جزء نفرات برتر بودن و ...

و امروز یک حسی من رو ساعت 6 صبح، دوباره از خواب بیدار کرد . به گوشی سایلنتم نگاهی انداختم و دیدم یه دونه اس ام اس دارم!!
سمانه بود!
کارشناسی ارشد، مهندسی هسته ای دانشگاه شهید بهشتی قبول شده .
برام نوشته بود که خانوم فیزیک ( همیشه همین طور صدام می کردن) گفتم شاید خوشحال بشید، اولین نفری هستید که بهش اطلاع میدم .
براش نوشتم: این بهترین عیدی امروز من بود .خوش حالم و ازت ممنون.
و برام نوشت که : من هر چی دارم از شما دارم و هیچ وقت زحمات و محبتاتون رو از یاد نمی برم  .
و پاسخ من این بود که : تو هر چی داری از زحمات خودت داری ، فقط قدرشناسیت زیاده .


دنبال یک نشانه برای ادامه ی راه می گشتم و حالا برام از جانب خدا فرستاده شده .

از اون عیدی هایی که مدت ها در شوق گرفتنش، بغض در گلوم می مونه و شیرینیش رو زیر لب مزه مزه می کنم .

بارها و بارها اون پیامکا رو خوندم و هر بار بغض کردم!


شکرت ای خدا
که دوباره
حضورت رو در خودم احساس می کنم .
حس غریبی که مدت ها بود از یادم رفته بود .
حالا بیش تر از هر وقتی احساست می کنم .

در قلبم، در روحم.

شکرت ای خدا بابت این عیدی بزرگ .

شکر ای خدای مهربان



عیدتون مبارک .

التماس دعا



نمک

میگن : فلانی دستش نمک نداره! "

شنیدین حتماً .

باورش کردین ؟؟

نه ؟؟؟

خب می خواین باور کنین؟؟؟

من رو ببینین!

به همین سادگی!

به یقین می رسید! شک نکنید!

نوستالژی

با خواهرهایم نشسته ایم و از قدیم حرف می زنیم .
از ماه رمضان های سال های گذشته و طعم سحرها و افطارهایش .
یادش به خیر، از مسجد رفتن هایمان که بعد ازافطار بود تا پاسی از شب .
همسایه ی نازنین داشتیم به اسم " مریم خانم"، مهربان زن کپل زیبا رویی که هیچ گاه محبت هایش را از یاد نمی برم .
همدم مادرم بود . همیشه بالای نردبان بود و هم صحبت مادرم که در آن شهر غریب بود .
فرزندانش هم بازی های ما .همراز بودیم . هم داستان .
بعد ازافطار، راه می افتادیم به سمت مسجد بزرگ شهر . آن ها روضه گوش می دادند و ما بازی می کردیم . حرف می زدیم . ...
قطعه طنابی از خانه ی ما به خانه ی آن ها وصل شده بود که جای جای آن درِ قابلمه و کاسه ی مسی سوراخ شده و ... به چشم می خورد .
سحر هر که زودتر بیدار می شد، طناب را می کشید و دیگری را هم بیدار می کرد .
خدا رحمت کند مریم خانم و همسرش را .

همین طور حرف می زدیم که بچه ها آمدند . شیطنت کردند و خندیدند . اما فکر آن خاطره ها از ذهنم بیرون نرفت .
به روزهای گذشته فکرمی کنم . آرزوهایی که داشتم . رویاهایی که هیچ کدام به حقیقت نپیوست .

بچه ها گیر داده اند به قدشان .
قدهایمان را اندازه می گیریم .
دختر خواهرم، نیم سانتی از من بلند تر شده و به این می نازد .
خواهرم می گوید : "خب باید درنظر داشته باشی که با بالا رفتن سن، دیگه از قد ما کم میشه!"

آری!
سنم بالا رفته! خودم هم بی خبرم .
دیگر مدت هاست که یادم رفته از زندگی چه می خواستم!
تا یادم هست، همیشه همین بودم . ساده ی ساده .
هیچ وقت زرق و برق این دنیای خاکی من را به سوی خودش نکشید .
بچه تر که بودم، حتی تا دوران دانشگاه، برایم خرید کفش، کیف، لباس مهم بود . این که خانه امان چگونه است و کجا!!
اما آشنایی با استادی درویش مسلک در ترم 5 باعث شد که حتی دیگر همان ها هم برایم مهم نباشد . سادگی ومهربانی و به زبان اوردن احساسات واقعیم را بیش تر می پسندیدم تا غرق شدن در تار چشم نواز درخشنده هایی که فقط تا مدتی می درخشیدند .
استاد ترمودینامیک مان بود . تازه از انگلیس امده بود . میانسال مرد شیک پوشی که همیشه حضورش را با جیر جیر کفش چرمی اش اعلام می کرد .

برایم حرف می زد .
ساعت ها در اتاقش می نشستیم و حرف می زدیم . در آن روزهایی که جایگاه استادی، آن قدر بلند بود که هیچ دانشجویی به خود حتی جرات سوال کردن از استاد را نمی داد، من در اتاقش می نشستم .
خودش برایم چای می ریخت . می خوردیم و حرف می زد .
و من تمام حرف هایش را در ذهنم حک می کردم و در خوابگاه در سررسیدی می نوشتم .
برایم از سادگی می گفت . از دل کندن از هر آن چیزی که مرا اسیر خود می سازد که در آن صورت برده ی آن خواهم بود و نه بنده ی خدا .
که من اشرف مخلوقاتم و بهترین ها حقم .
که من ...
وچه حرف هایش شیرین بود و چه رویاهای بلند پروازانه ای برای خود می ساختم .


حالا که به گذشته نگاه می کنم، می بینم هیچ کدام از ان رویاها تحقق پیدا نکرده .
نه این که نخواستم، نه!خواستم . اما شاید راه را به بیراهه رفتم و شاید هم حقم نبود .

حالا دیگر سنم به جایی رسیده که باید مراقب خودم باشم .
شاید لذت بچه دار شدن را برای همیشه با خود در گور ببرم .
این که فرزندی را که از خون خودم هست، در آغوش بگیرم . که در لحظات دردآلود و تنهای زندگی ، کسی باشد که درکم کند که حرف هایم را بشنود، حتی اگر نتواند کاری برایم انجام دهد .
همیشه دلم دخترکی می خواست تا او را با افکار خودم بزرگ کنم . ساده و صمیمی و ...
دخترکی که وقتی در خانه را می گشایم، به سمتم بدود و در آغوشم بکشمش . نرمی صورتش را بر صورتم احساس کنم . غرق در بوسه اش کنم و ...
گرمای تنش را حس کنم تا خستگی هایم از بین بروند .
دخترکی که همیشه همراهم باشد . کنارم . و در مواقع تنهایی، همرازم .
نیست .
نشد .
و شاید هم نشود .

من آن قدر ساده هستم که برای همه چیز داستان می سازم .
برای عروسک هایم . برای مجسمه هایم .
بالرین هایی که می رقصند و پری دریایی که گل هدیه شان می کند .
دوستانی که با هم به پارک رفته اند و خوش می گذرانند .
خانه ای قدیمی که بوی برنج روی هیزم پخته اش و خورش قیمه اش، در کوچه پیچیده .
خانه ای با هشتی هایی که با گل های قرمز کوچک پوشیده شده اند .

حتی تابلوهای من روح دارند .
آبی که از آبشار به شدت فرود می آید و قطره آب بازیگوشی که بر صورت آن پسرک پشت آن درخت می نشیند و داستانی خلق می کند!!!!!
آن موج دریا که بر ساحل کوبیده می شود و قطراتی که بر صندلی می نشینند و زنی که روی صندلی، تنها نشسته و همچنان که به غروب خورشید می نگرد ، قهوه ای تلخ را سر می کشد .شاید او هم  به تنهایی هایش می اندیشد .
شاید هم به غروب زندگی اش .

نمی دانم .

این روزها دوست دارم برخلاف گذشته، دیوار اتاقم خالی باشد .

عادت داشتم تا دیوارهایم را با نوشته ها پر کنم .
جملات تاکیدی، من می توانم، من ...
امروز روز زیبایی است و ...
جای جای دیوارها را به گونه ای پرمی کردم که وقتی صبح از خواببیدارمی شوم، به هر سمتی که چشم باز کنم، جمله ای مثبت، روزی خوش را برایم رقم بزند .

حالا دیگر هیچ نوشته ای روی دیوارهایم نیست . هیچ کجا نیستند .

این روزها زندگیم خالی است .
خالی خالی
و من به پایان می اندیشم .
پایانی که همین نزدیکی هاست .



شاید برای مدتی ننویسم .
بدون شماها نمی تونم زندگی کنم، پس حتماً بهتون سر می زنم .

دوستتون دارم .
التماس دعا