حال من چه طوره ؟؟؟!!!!!

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
...
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

خب قرار شد خطی و خبری از خودم بنویسم!! اولش گفتم ننویسم و فقط عکس بذارم از حال و روزم، دیدم خیلی تلخ میشه! استرسپس همین طوری میگم: خوبم! خدا رو شکر!!!مژه

رانندگی می کنم اما همون طوری که همیشه دروازه ی تیم فوتبالمون رو خدا حفظ می کنه تا گل نخوریمخنده، وگرنه دروازه بانامون که هیچ متفکر، ماشین من رو هم خدا حفظ می کنه! whistlingچون  من که نمی تونم سرم رو به اطراف بچرخونم!! hee hee در نتیجه خود ماشین بغلی ها باید متوجه باشن که من دارم میام!!!!!شیطانقهقههدر نتیجه خودشون بکشن کنار!!!!! خنده وگرنه به من چه!!!!!قهقهه

تازشم! دیروز که خواهرم رو می رسوندم، وقت دور زدن، می گفتم تو دور و بر رو داشته باش، من دور می زنم!!!! وقت پارک کردنم گفتم که پیاده شو آژیر بزن! هر وقت به دیوار زیاد نزدیک شدم، صدای آژیرتم بلندتر شه لطفاً!!!!! قهقهه

دو روز قبل رفتم جلسه! جلسه که چه عرض کنم! مسخره بازی !!! chatterbox این همه آدم رو بردن اتاق رییس که چی ؟ بگید ما به استان چی بگیم؟؟!!!! قهقهه در مورد چی ؟؟؟؟!! چشمخب ساماندهی این همه نیروی مازادی که در منطقه داریم دیگه!!!!! تعجب وقتی گفتن : 197 ساعت فقط در رشته ی ریاضی، خانم ها، مازاد داریم، من کپ کردم والله!!! منتظر جالبه که هر سال هم 2 یا 3 نفر نیروی ریاضی خانم با پارتی بازی و ... میان و میشینن تو دفتر مدارس!!!!!!! عصبانی درسته که بعضی ها از نشست خوششون نمیاد، ناراحتن، ولی خیلی ها هم لذت می برن .I don't know - New!

فقط که گروه ریاضی نبود، شیمی : 80 ساعت مازاد، خانم ها! ادبیات : 163 ساعت مازاد، خانم ها ! عربی و زیست و جغزافی و زبان انگلیسی و .. همه همین قدر مازاد دارن! اونم در یک شهر کوچک!چشم دیگه ببینید که شهرای بزرگ تر چه خبره!!!!؟؟!!! bring it on

اون وقت فیزیک، کمبود داریم! چه در قسمت آقایان و چه در قسمت خانم ها!!!! کلافهمنتظر

4 ساله که از رفتن یکی از همکارای خانم میگذره، و من هر سال به عنوان سرگروه فیزیک، تقاضای یک نیروی خانم دادم، اما هیچ وقت عملی نشده! امسال که با این وضع گردن آتل بسته، رفتم جلسه، گفتم که به هیچ وجه روی من حسابی باز نکنید که امسال کلاس هاتون رو پوشش بدم، چون وضعم اینه و ممکنه وسط سال حتی جاتون بذارم!! پس از الان به فکر چاره باشید!!! اوه

رییس و معاون و مسئول آموزش و .. گفتن تو رو خدا خانم .. این جوری نفرمایید . ای داد بیداد! اخه چرا این طوری شدید ؟استرس

منم فرتی گفتم : از بس که امسال به من فشار اومد . shame on youخب آخه من مگه چه قدر توان دارم که بخوام این همه کلاس رو اداره کنم و امسالم که در جریانید که وقت یک ماه کم تر از هر سال بود و من در حال برگزاری کلاس های فوق!!! خب مگه من توانم چه قدره ؟ این کلاس ها، امتحان دارن، برگه تصحیح کردن دارن، طرح سوال دارن، حرص و جوش دارن، برخورد نامناسب اولیا دارن و ....!!! زبان

بعد گفتم : من به کنار! هیچی! خلاصه با وضعیتم کنار میام، اما می دونید که چه قدر همکارای من به جونم غر می زنن ؟ مدام میگن که چرا ما باید این قدر کار کنیم، بعد گروه های دیگه ساعاتشون رو تقسیم می کنن و هر کدوم 16-15 ساعت تدریس بر می دارن و 3 روز میان و مدام تو دفتر دارن خوش میگذرونن و دستور آشپزی میدن و ...! بعد، حقوقامونم یکیه!!! ما میایم تو دفتر، حال یه چایی خوردن هم نداریم!!! قهر

البته گفتم : من نمیگم که این طرز فکر همکارای من درسته، اما آقای مسئول آموزش، آیا خانمای فلانی و فلانی از گروه فیزیک، نیومدن هر طور شده، 3 ساعت، 3 ساعت، از تدریسشون کم نکردن و واگذارشون نکردن به دبیرای ریاضی که نشست دارن ؟؟؟؟ چرا این کار رو کردن ؟ چون شما اومدین و در جلسه فرمودین که دبیران ریاضی می تونن فیزیک تدریس کنن!!! منتظر آقا مگر من می تونم برم ادبیات و دینی و عربی و ریاضی و شیمی و ... تدریس کنم ؟؟؟؟؟shame on you مگر تخصصی در این زمینه ها دارم ؟ عصبانیمگر دو فصل نور فیزیک سال اول، جز مهمترین مباحث طرح سوال کنکور نیست ؟؟؟؟ چرا به فکر آینده ی بچه ها نیستید ؟؟؟؟ عصبانی

القصه!!!! همه حسابی جا خوردن! چون فکرشم نمی کردن که من بخوام این طور با توپ پر حرف بزنم!!!! از خود راضی

گفتن : خب! اگر بهمون نیرو ندادن، چیکار کنیم ؟؟؟؟نگران

خودم پیشنهاد دادم که چون یکی از همکاران ریاضی ما که نشست بهش می خوره، همسرشونم دبیر فیزیکه و این خانم، سال ها در یک منطقه ی دیگر، فیزیک تدریس کردن و تنها کسی هستن که بین دبیران ریاضی که فیزیک تدریس می کنن، روی مطالب تسلط کافی دارن، کلاً به گروه ما منتقل بشن و در جلسات ما شرکت کنن و حتی در سازماندهی گروه ما شرکت کنن تا بلکه ما هم یک نفسی بکشیم!!!! whistling والله! عینک

فعلاً که با این موافقت شده!خیال باطل

البته این کوچک ترین مشکل بود ها! اینقدر مشکلات وحشتناک وجود داره که .....من همش موندم که این برنامه ریزی های عالی چه طور انجام میشه که هیچ تحقیقی صورت نمیگیره که به چه تعداد دبیر در سال های آتی با توجه به نرخ رشد جمعیت نیاز داریم تا این مشکلات پیش نیاد ؟؟!!!! عصبانی واقعاً موندم! اون وقت حتی حاضر نیستن که تراکم کلاس ها رو بیارن پایین تا تعداد کلاس ها زیاد بشه و این همکارا هم از نشست نجات پیدا کنن! وقت تمام

تراکم دانش آموزی روی 35 نفر در هر کلاسه!!

خدا شاهده که سال اول های ما 36 و 37 نفره بودن، به طوری که میز ردیف جلوی کلاس، روی سکوی جلوی تابلو قرار داشت تعجب و فقط فکر کنید که اون بچه ها چه طور می نوشتن!I don't know - New! تازه از اون میز به عنوان میز معلم هم استفاده می شد! منتظر چون دیگه فضایی برای میز معلم نداشتن!!! سبز خوبه که من اون کلاس ها رو نمی رفتم، وگرنه دیگه الان گردنم کاملاً خورد شده بود!!! هیپنوتیزم والله!!!قهر

باورتون میشه که امسال همکارای دبیرستانی ما که هر کدوم شاید 20 سال هم سابقه داشتن، اما کلاس بهشون نرسیده، فرستادنشون ابتدایی ؟؟؟متفکرو اون جا وقتی معلم یه کلاسی نمی یومده، با بچه ها بازی می کردن!؟؟؟؟!!!! خدای من! جداً دردناکه !!! عصبانی

حالا ما موندیم و این وضعیت آموزشی نابسامان! مردودی سال اول دبیرستان برداشته شده و فاجعه اون قدر وحشتناکه که داد همه رو در آورده . not listening - New! دانش آموز با 8 تا تجدیدی از سال اول، رفته سال دوم نشسته!!!!!! تعجب

آموزشمون به زیر صفر تنزل پیدا کرده . خدا به دامون برسه . نرخ کلاس های خصوصی در رشت، به مرز 120 تومن برای هر جلسه رسیده . تعجب مدارس غیر انتفاعی!!! مثل قارچ در جای جای این شهر سبز شدن . بدون کوچکترین نتیجه ای . آینده ای، بازده ای ....مشغول تلفن

بچه ها هم مدرسه ی غیرانتفاعی میرن و هم عصرها پیش همون معلما، کلاس های خصوصی آن چنانی!!!! قهر حتی تیزهوشانشم همینه . تمامِ وقتِ بچه ها در این رفت و آمدها و کلاس ها میگذره . هیچ تاثیری هم در باسواد شدنشون نداره ... فقط پز! پز معلم، کلاس، مدرسه، ماشین پدر و پز پدر مادرا برای فلان مدرسه و بهمان معلم و ..... نگران

خدا به دادمون برسه اگر این نسل، آینده سازان این مملکتن! خدا به دادمون برسه ... praying

داستان های روزهایی که بر من گذشت و من حرف نزدم!!!!! : )))

چه قدر حرف نگفته دارم و هی تلمبار شده روی هم؟ سوال فقط خدا می دونه و بس!

نمی دونم از کجا شروع کنم . روزهایی که باید این ها رو می نوشتم، روزهای شلوغ و پردردسر و گاهی وقت ها بسیار شاد و گاهی وقت ها هم بسیار ناراحت کننده بود . این اواخر سال اون قدر ذهنم درگیر همه چیز بود که شب و روزم رو گم کرده بودم . گاهی وقت ها زمان و مکان رو هم از یاد می بردم!!! بارها مسیرها رو اشتباه رفتم و شدیداً در ترافیک گیر افتادم!!! متفکر میدون رو نباید می پیچیدم و ناغافل می دیدم که دارم میرم تو خیابون یک طرفه!!!قهقهه دور می زدم و از یک سر دیگر شهر سر در می اوردم!!!!!

همه ی این ها از ناراحتی نبود . گاهی وقت ها اون قدر خوشحال بودم که این طور گیج می زدم! خیال باطل انگاری کلاً من تعادل روحی ندارم! والله!!!!متفکر

از کجا بگم ؟ خوبه که از خونه ی دوستم و دیدار بعد از 18 سال دوستانم بگم ؟؟؟

وااای عالی بود . جاتون خالی بود . افروز رو نشناختم، از بس که کپل شده بود . 18 سال تمام بود که ندیده بودمش . دو تا پسر بزرگ داشت . خانم دکتری بود برای خودش .

خدای من! لیلا! همون دختر ریزنقش قلقلی که ریز ریز می خندید . بدون هیچ تغییری . با یه دختر کوچولو، کپ خودش . فتوکپی برابر اصل . 18 سال بود که ندیده بودمش . ماماست .

بقیه دیگه آشنا بودن . مهری و صفورا و راحله و زهرا و هاله، که قبل از مدرسه رفتن با هم دوست بودیم و هنوزم هستیم و همیشه هم خونه هامون در یک خیابون بوده و هست، چه در اون شهر و چه در این جا!!!، اونم خانم دکتریه برای خودش . این بانو رو همین یکی دو ماه قبل دیده بودم!!!! مهری، کارشناسی ارشد ریاضیه، صفورا، مدیریت و راحله کارشناسی ریاضی و خانه دار و زهرا هم خانم پرستاره.

خوش گذشت . در اون جا فهمیدم اون چیزی که این دیدار رو برامون جذاب کرده، اون عاملی که همه ی ما رو دور هم جمع کرده، شاید سادگی و صفاییه که در همه ی ما هست . یه نوع حس خوب . هیچ کدوم احساس برتری بر دیگری نداریم . کم و زیاد زندگی همدیگر رو قبول داریم و با هم کنار میایم . حسادتی بینمون نیست . از غم همدیگر ناراحتیم و از خوشی یکدیگر، شاد و شادمان .

زهرا به دلیل پاره ای مشکلات، با وجود داشتن یه پسر بچه، مجبور به جدایی شد . هیچ کدوممون نه در این مورد حرفی زدیم، نه سوالی کردیم . همه مون می فهمیدیم که زهرا چه قدر به خاطر پسرش پریشونه و سعی می کردیم که شادش کنیم . فقط همین .

حالا قراره ماه بعد بریم خونه ی هاله . و ماه های دیگر،خونه ی تک تکمون قراره یه مهمونی ساده باشه . خیلی خوبه . جاتون خالی .لبخند

دیگه از چی بگم ؟

آهان! از این که تهران رفتنمون چه غوغایی به پا کرد . این که روز آخر یعنی 26 اسفند، جشن مفصلی در مدرسه برگزار شد و کلی هم مهمون داشتیم . این که قبلش خانم مدیر چه قدر از خجالت من و نگین و بچه ها در اومد . چند بار عذرخواهی کرد و هدیه های خوب و ارزشمندی هم بهمون داد!!!!متفکر

اون روزی هم از طرف اداره ی خودمون، شهرداری و بخشداری و استان و ... تشویق شدیم!!! قبلش چه قدر کار داشتیم . چند تا کاریکاتور فیزیکی کشیدم من ؟؟؟؟ star پوففففففففففف! همه کپ کرده بودن از نقاشیام! کسی باورش نمی شد که کار خودم باشه . وقتی گفتم که مدال جهانی دارم، که دیگه قند تو دل خانم مدیرم آب شده بود!!! بغل هی پزش رو به این و اون می داد! که ببینید، پرستوی من مدال جهانی نقاشی داره!!!!! مژه

روز قبلش، جمعه بود . در به در دنبال یه دفتر فنی تو این شهر درندشت گشتم و عکسای تهران رو پرینت رنگی گرفتم . بماند که چه قدر خانم مدیر خوشحال شد و عکسا رو سریع از بند آویزون کرد و گذاشت در معرض دید اولیای بچه ها و مهمونا!! دلم می خواست شما هم می تونستید برق چشماش رو ببینید . اون روزی چه قدر شاد بود خانم مدیرمون . شکر خدا .از خود راضی

چه سفره هفت سینی چهارم ریاضی به درخواست خانم مدیر پهن کردن . زبانچه زیبا . فشفشه!!! جاتون خالی . شیطنت!!!!!!هورا

بچه هامون دوباره موش تشریح کردن، کلیه ی یه موش دیگر رو درآوردن و دوباره به هوشش آوردن . کلافه ربات دیوونه ی شمیسا اینا به خوبی کار کرد!!!!! منتظر گروه نجوم آسمان شب و محل مشتری در اون شب رو به مهمونا نشون دادن . شمیسا کنفرانس جالب کوتاهی در زمینه ی نانوتکنولوژی داد . تشویق آخه سال قبل تو استان سوم شده بود . ان شاءالله که امسال در المپیاد نانو، هم شمیسا و هم دیگر بچه های ما خواهند درخشید . از تابستون خانم مدیر براشون کلاس گذاشته . 30 فروردین هم المپیاد دارن به امید خدا . ان شاءالله که موفق باشن .praying استادشون که شدیداً به شمیسا امیدواره . پناه بر خدا . praying

یه مسابقه ی راکت آبی هم دارن . شمیسا و مهشید و فرناز و مریم و فاطمه . 18 فروردین . اگر تو استان انتخاب بشن، قراره آخر ماه من ببرمشون آذربایجان !!! غربی یا شرقی نمی دونم! دعا کنید که راکتشون بالای 100 متر بره . تو تمرینات که می رفت . http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg

اون روزی بچه ها رفتن تا موش رو با اتر بیهوش کنن . اومدن پیشم و گفتن : خانوم ! موشه هنوز بیهوش نشده، دستمون رو گاز گرفت!منتظر

احساس کردم حالم بده! نگران نگو! من دارم به جای موشه، با اون بوی اتر بیهوش میشم!!!!اوه

حالم لحظه به لحظه بدتر می شد !! چشمام خوب نمی دید . هی خانم مدیر من رو می برد تو دفترش و بهم آب قند می داد! دیگه داشتم مرض قند می گرفتم!!! چشم رفتم تو حیاط تا هوای تازه استشمام کنم!! کنار بچه ها . اونا هم هی ضرب می گرفتن روی صندلی و هی می خوندن و می رقصیدن، مهمونا بالا بودن، منم بیشتر سرگیجه می گرفتم . یادتونه که! دکتر بهم گفته بود که در محیط های پر سر و صدا نمونم . به فری و روشنک اشاره کردم که حالم خوب نیست . خودشون اومده بودن و آورده بودنم حیاط، می دونستن . آروم گرفتن . دوباره خانم مدیر صدام کرد و رفتم بالا، با کمک یکی از همکارا از پله های داخلی رفتم بالا، وقت برگشتن، سر پله ها موندم! نمی تونستم از پله ها بیام پایین!!! با کمک یکی دیگه از همکارا و بچه های چهارم ریاضی که تو راهروی پایین، مشغول اماده سازی فشفشه ها بودن، اومدم پایین!!! چه حالی داشتم! هیپنوتیزم اما غمگین نبودم! شاد بودم! بچه ها هوام رو داشتن . همکارام . یکی دستم رو می گرفت! یکی برام آب می آورد! یکی قرص! یکی آب قند و دیگری شیرینی و میوه و ....!!!!! whistling یه جورایی که از این که حواسشون این قدر بهم هست، بیش ترخوشحال بودم!! تا ناراحت از اوضاعم!!!فرشتهخجالت

دوباره اومدم حیاط، باد می وزید . بهتر شدم . هر لحظه بهتر از قبل . دیگه ضرب بچه ها هم اذیتم نمی کرد . فری می گفت : فقط منتظر اشاره ی شما هستیم تا بساط شادی رو راه بندازیم! نیشخنددلم نمی یومد دلشون رو بشکنم! گفتم : بزنید!!!!dancing

و زدند!!!dancing

بعد از جشن، طبق قرار قبلی، با چهارم ریاضیا، رفتیم کاسپین!!!! hee heeکاسپین یه منطقه ی تجاری و تفریحیه در کنار دریا که چند تا مجتمع تجاری داخلش هست . خوبیش اینه که منطقه ی محصوره و امنیت داره . کنار دریای بسیار تمیز همراه با آلاچیق های خوشگل داره . وقتی بچه ها اصرار کردن بریم کنار دریا و جاهای مختلفی رو گفتن، من این جا رو قبول کردم . به دو دلیل : یکیش همون امنیتش که گفتم . دوم هم این که جاده اش تماماً اتوبانه . به هر حال سه چهار نفرشون تو ماشین من بودن و بقیه با آژانس اومدن . من دلم نمی خواست مسئولیت قبول کنم . به مادرای تک تکشونم وقتی که باهام حرف زدن، گفتم که : من دارم به اصرار بچه ها میرم . تموم راه رو هم از 60 تا بیشتر نرفتم . البته خیلی نزدیکه ها! یه ربع راه بود!!!!!! کلی هم نذر و نیاز کردم که به سلامتی بریم و برگردیم . دلیل قبول کردنشم این بود که .... !! نه ! مهم نیست . کلاً از این مسئولیت ها قبول نمی کنم .عینک این بار یه جورایی تو رو موندم . شکر خدا که سالم رفتیم و برگشتیم .

خییییییییییییلی خوش گذشت . چهارما به شمیسا هم گفتن که بیاد . اونم اومده بود و پابه پای این بچه ها، آتیش سوزوند و شیطنت کرد . نمی دونید که اینا چه قدر سرسره خوردن! چه قدر رقصیدن ، چه قدر آبشاری و فشفشه روشن کردن و ... .هورا اما خوبیش این بود که هر چی هم می گفتم گوش می کردن . مخالفت نمی کردن . اگر می گفتم : قایق سواری نه! مسئولیت داره . خطرناکه . اونم تو این هوای سرد،مشغول تلفن بلافاصله قبول می کردن . جز شمیسا که یه کمی خودش رو لوس می کرد و دوباره می گفت : باشه خانوم بداخلاق!!!!!I don't know - New!

بعد، همه با هم می خندیدیم .hee hee

چه قدر حرف زدم! بقیه بمونه برا فردا شب ایشالله! داستان های عید و مهمون داری و سیزده بدر مونده هنوز! جایی تشریف نبریدها! شیطان

آزمون ...

سلام

وااااای خدای من

مریم جانم

من فکرشم نمی کردم که یادت باشه که شمیسا امروز آزمون داره!!!

می خواستم به همه ی دوستانی که شماره شون رو دارم، اس بدم که براش دعا کنن، ( این روزا همش با شمیسا بودم و هیچ حتی فرصت نت اومدن نداشتم )، اما خجالت کشیدم، الان می فهمم که چرا این قدر هر دومون آروم بودیم، چون قلب هایی با ما بودن که خودمون هم خبر نداشتیم .

ممنون .

امتحان عالی بود به نظرم! هر چند که امتحان در یک شهر دیگه برگزار شد و محل برگزاری آزمون بسیار ناجور بود و پر از سر و صدا که چند باری مجبور شدم که به برگزار کنندگان امتحان، تذکر بدم که بالا سر بچه ها سر و صدا نکنن، دو بار هم زنگ زدم به خانم مدیرمون که : آیا اجازه دارم با اینا دعوا کنم ؟؟!!!!!!!!، اما ظاهراً که عالی بود .

شمیسا بعد از امتحان، تموم راه برگشت رو فقط سوالات رو ازم پرسید و اون وقت در مورد بعضی از سوالات که من اصلاً در موردشون بهش چیزی نگفته بودم، اون قدر استدلال های جالب داشت که من کلییی کیف کردم .

یه بار بهش اشاره کردم که بسه دیگه! بنده خدا جناب آقای راننده! ییهو راننده متوجه شد و گفت : نه خانم! بذارید راحت باشه و سوالاتش رو بپرسه تا خیالش جمع بشه!!!

کلتتاً من روی فرکانس عشقما! دقت کردید ؟؟؟

انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده . شکرت ای خدای مهربان . دعا کنید که شمیسا انتخاب بشه ایشالله .


چه قدر امروز بچه های چهارم ریاضیم با شمیسا، وسطی بازی کردن و من تشویقون کردم، بماند!!! امروز روز خوبی بود . شنبه هم جشن داریم . خبرات مهم جشن، بمونه برای بعد ایشالله!!!!

امروز : مدرسه ی ما !!

دیشب خانم مدیر زنگ زد و گفت که قراره صبح امروز به بچه ها، هر 12 نفر جایزه بده . چون گروه رباتیک هم خییلی زحمت کشیدن و حالا اون  " جانور " ( خانم مدیر از شدت ناراحتی به ربات میگه : جانور!!! ) درست کار نکرده دیگه!

خیلی خوشحال شدم . ازش به شدت تشکر کردم . گفتم که لطفاً با شمیسا حرف بزنید . خیلی داغونه . گفت که اتفاقاً زنگ زدم که جواب نداده . حتماً زنگ می زنم . خلاصه زنگ زد و هم با خودش و هم با مادرش و هم مهشید و مادرش حسابی صحبت کرد و ... بعدشم به من زنگ زد و همه چیز رو گفت .

دیشب دیدم دلم آروم نمی گیره . فکرم پیش شمیساست و از طرفی دلمم نمی خواد فکر کنه که خیلی حواسم بهش هست . پس به پری پیامک دادم که جواست به شمیسا باشه . پری که رییس شورا هم هست و حسابی مدرسه و بچه ها هم ازش حساب می برن، گفت که صبح میاد سر صف و با بچه ها صحبت می کنه و از گروه رباتیک هم به طور ویژه تشکر می کنه . پری همه چیز رو می دونست . این چند روزه مدام پیامک می داد و نتایج و ماوقع رو می پرسید .

امروز صبح طبق معمول، اول وقت مدرسه بودم . یکشنبه ها ساعت اول، 4 ریاضی هستم ( همون کلاس پری اینا ) و هیچ وقت بچه ها صف نمی مونن و یکسره میرن کلاس، اما امروز بهشون گفتم که صف بمونید .

خانم مدیر خیلی با بچه ها حرف زد . آوردشون روی سن، هر 12 نفر رو و کلیییییییی از گروه رباتیک گفت و بعدش  پری حرف زد و بعد هم خانم مدیر از من و نگین خواست که صحبت کنیم که من قبول نکردم، نگین یه کوچولو حرف زد و دوباره خانم مدیر اومد و تو گوشم  گفت  : کپلی من یه کمی صحبت بکنه! خواهش می کنم!!!! .. گفتم : چشم! برق ذوق چشماش رو دیدم .حرف زدم و ....

بعد به بچه ها جایزه دادیم و قرار شد که بچه ها بیان ماچمون کنن و ... جاتون خالی . خیلی خوب بود .

برام خیلی جالب بود که دو تا از همکارانی که اصلاً انتظارش رو هم نداشتم، برگشتن گفتن که وقتی شنیدن شمیسا رتبه نیاورده، خیلی خیلی ناراحت شدن و حتی کلی هم اشک ریختن!!!! چون می دونستن که این بچه چه قدر زحمت کشیده . یکیشون همون همکارم بود که می گفت تابه حال عاشق نشده!!!!!

خلاصه! من رفتم کلاس چهارم ریاضیا و اینا هم کلی به خاطر شمیسا ناراحت بودن و گفتن که می خوان یه کاری کنن تا شمیسا یه کم آروم شه . گفتن : چیکار کنیم ؟ گفتم : هر کاری که دوست دارید . گفتن : پس میاریمشون تو کلاسمون و می زنیم و می رقصیم و تشویقشون می کنیم! گفتم : عالیه!!

تا رفتن دنبال بچه ها، دیدن دفتر خانم مدیرن . گفتن که : خانم مدیر ما می خوایم برای این 3 تا به خاطر زحمتی که کشیدن جشن بگیریم . خانم مدیر هم گفت که : همه بیاید تو اتاق من . خانم فیزیکتونم بگید که حتماً تشریف بیاره . منم با بچه ها رفتم و اینا کلی بچه ها رو بغل کردن و براشون دست زدن و بهشون تبریک گفتن و بعدشم من گفتم : خب! خانم مدیر اجازه بدید، اینا بقیه ی جشنشون رو که خصوصیه تو کلاس خودشون بگیرن! گفت : باشه، می خوان چیکار کنن ؟ حرکات موزون ؟؟!!! گفتم : هیییییییییییییی!!!!!!!

اینا هم اون سه تا رو دور کردن و دست زنان بردن طبقه ی دوم، کلاس خودشون و منم بردن و نشوندنشون وسط کلاس و بعد ضرب گرفتن رو میز و تا تونستن زدن و رقصیدن و اونا رو خندوندن و حتی شمیسا هم کلی باهاشون رقصید و ...

خدایا شکرت . خدایا شکرت که دانش اموزان این چنینی دارم . فهمیده و دوست داشتنی . خدایا شکرت .


من ازتون یه خواهش دارم . شمیسا دوشنبه ی بعد، آزمون تئوری مسابقات آزمایشگاهی فیزیک داره . در حالی که سال دومه، اما من بهش فیزیک 3 هم درس دادم و چند جلسه ای هم سر کلاس چهارم ریاضیا نشسته .

من فکر می کنم که اگر در این آزمون پذیرفته بشه، برای روحیه اش خیلی خوبه . میشه براش دعا کیند . ازتون خواهش می کنم . خیلی زیاد دعا کنید . من دلم می خواد که این بچه آرامش داشته باشه و فکر می کنم الان، در حال حاضر، پیروزی در این مسابقه می تونه خیلی کمکش کنه ایشالله . براش دعا می کنید لطفاً ؟؟؟؟

ممنونم .

سفرنامه!!!

خب ما برگشتیم!

همه چیز اولش خوب بود . من اون قدر از رفتن به این سفر خوشحال بودم که حد نداشت . چنان انرژیی بهم داده بود که ...

درسته که علی رغم تذکرات شدید من به خانم مدیر که یه ماشین درست و حسابی بگیر، یه مینی بوس وحشتناک قراضه گرفته بود و تا خود تهران یخ کردیم، اما بهمون بد نگذشت . کلی هم خندیدیم .

وارد سالن مسابقات شدیم، باز هم همه چیز خوب بود . درسته که نگین، همکارم ، یه دلخوری کوچیک از دست اون آقایی که به عنوان مسئول گروه گیلان، همسفر ما بود به همراه خانمش، داشت که کارتا رو بهشون با کلی دنگ و فنگ داد، ولی باز هم همه چیز خوب بود .

خانم مدیر قم بود . قرار بود که مینی بوس بره قم دنبالش و بیارتش! یک بار صبح، انگار که به دلم افتاده باشه، به خانم مدیر زنگیدم و گفتم : بهتره که آژانس بگیرید و بیاید . من می ترسم وقت رفتنمون از این جا، شما هنوز نرسیده باشید و وسایل بچه ها هم توی ماشینه!

گفت : نه عزیز جان! من به امید خدا تا 3 میرسم!!!

به راننده هم گفتم که این کار رو نکنید، گفت : نهایتاً تا 4 اینجاییم!!!

نشون به اون نشون که ساعت 8 و نیم شب رسیدن!!! اونم با توپ پر!!!! البته چون یه بغضی در صداش بود، من ناراحتیم رو نشون دادم، اما کاری هم نکردم که دلخور بشه .

از 11 و نیم ظهر ماشین رفت قم و بچه ها هر کدوم یه چیزی از ماشین می خواستن، دارو و .. که نبود و بدتر از اون شناسنامه هاشونم تو ماشین بود و خانم مسئول، همکاری نمی کرد که حداقل اینا با سرویسای دانشگاه برن هتل و ....

ساعت 6 دیگه اعصاب همه به هم ریخته بود که ناگهان نگین به شدت به اون خانم مسئول پرید و البته منم یه کم عصبی بودم، ولی خودم رو کنترل کردم! نگین گفت که : همین الان برای بچه ها آزانس می گیرم و میریم ترمینال و میریم رشت! من که می دونستم اینا همش فیلمه، دنباله ی حرفش رو گرفتم . اون وسط، سال دوما از جمله شمیسا و مهشید و فاطمه و فرناز که سال گذشته هم به این مسابقات اومده بودن، کلی گریه و زاری که چرا با این خانمه این طوری حرف می زنید! همه چیز تقصیر خانم مدیره .

منم گفتم : ما که می دونیم، ولی همین خانم و آقا که مثلاً مربیان رباتیک شما هستن، از صبح تا همین الان، آیا فقط نیم ساعت برای شما وقت گذاشتن ؟؟؟ بعد می تونستن با شناسنامه های نگین و دخترش و یکی دو تا از بجه ها، حداقل یکی دو تا اتاق هتل رو جور کنن، می تونستن وقتی می بینن این بچه ها از درد به خودشون می پیچن و ... پیشنهاد بدن که برید هتل یا وقتی میگیم می خوایم بریم، همکاری کنن، ولی هیچ به روی مبارک خودشون نمیارن!

القصه! نهایت حرف بچه ها که بعد از زیر زبون شمیسا هم کشیدم، این بود که سال گذشته که کسی همراهمون نیومده بود، تازه شرایط خیلی سخت تر هم بود، خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت! خودتون خواستید که با ما بیاید، پس باید شرایط رو تحمل کنید! و هیچ نمی فهمیدن که اینا دارن کلاه سرشون میذارن و حالیشون نیست!!!! همشم بهشون گفتم که شما ها به اندازه ی یک ادم 16 ساله متوجه ی جریانات هستید و ما طبیعتاً خیلی بیشتر!!!!

چرا کارت هتل رو نمی دادن ؟ چون باید مینی بوس می یومد تا اینا هم وسایلشون رو از تو ماشین بردارن! چون قرار نبود که بیان هتل!!! اما این رو بچه ها متوجه نمی شدن ...

یک جایی روز بعد من به فرناز گفتم از این که به این سفر اومدم، به شدت پشیمونم! و شمیسا شنید و ناراحت شد و قهر کرد!!!! که چرا این حرف رو می زنید ؟ مگه ما مقصریم ؟ مگه ...

از طرفی، تعداد شرکت کننده ها در نجوم، فقط 13 تا تیم بود، اونم همه راهنمایی! خب فرناز اینا سوم شدن، ولی جایزه نگرفتن، چون تعداد تیم ها کمتر از 15 تا بود .

گروه زیست شناسی با کلییییییییییییی چونه زنی با داور و ... از بین 28 تا تیم، سوم شدن و جایزه هم گرفتن .

اما ربات لعنتیِ شمیسا اینا که تمام دو روز رو مثل کبک راه می رفت، درست یک ساعت قبل از مسابقه بازی در آورد و سر مسابقه ...  105 تا تیم فقط در همین مسابقه شرکت کرده بودن!!!!!

وااااااااااااااااااااااااااای خدای من! چه قدر بچه ها گریه کردن، منم بدتر از اونا . یعنی وقتی دیدم که اینا حتی تو هتل هم نخوابیدن و داشتن پیست درست می کردن و رباتشون به خوبی کار می کرد و اینا تنها گروهی بودن که خودشون برنامه نویسی می کردن و برای بقیه ی گروه ها، مربیاشون داشتن همه ی کارها رو می کردن، حتی همین خانم و آقای مسئول، فقط همون نیم ساعت آخر که ربات، بازی در آورده بود، اومدن و ... بیشتر ناراحت می شدم .

این که بازی برد و باخت داره رو کاملاً قبول دارم . به بچه هامم گفتم که : قرار نیست در هر کاری برنده باشیم . یه وقتایی هم باید شکست بخوریم . سرمون به سنگ بخوره و ... بهشون گفتم که خب رباته دیگه! آدم نیست که مغز داشته باشه! آدمش دیروز کلی ما رو سر کار گذاشت و اعصابمون رو به هم ریخت که! والله! 

اما خب دیگه! قلباً نارحت بودم .

دلواپسی بچه ها رو می فهمیدم! می گفتن که از فردا خانم مدیر تمام وقت باید سر صف و هر کی میاد و ... هی این مقام سومی رو بکوبونه تو سرمون!

می دونستم که این کار رو انجام میده، اما فکر نمی کردم که بدون توجه به این سه تا بچه، از توی ماشین، هی زنگ زدن به رییس و معاون و ... رو شروع کنه و هی بگه و هی بگه و هی این بچه ها اشک بریزن .

راستش رو بخواید به خانم مدیر هم تذکر دادم . گفتم : قبول که سوم شدید، ولی فکر این بچه ها هم باش، گفت که : باید شکست رو قبول کنن، تو زیادی داری سخت می گیری . گفتم : باید قبول کنن، ولی الان وقتش نیست!!!

خب خدا رو شکر که وقتی دید که من دیگه خیلی جدی دارم حرف می زنم، یکی دو بار دیگه گفت، بچه ها هم به خاطر این سه تا بچه، هیچ به روی خودشون نیاوردن و انگار بیشتر از خانم مدیر می فهمیدن، دیگه تکرار نکرد و ....

شمیسا که کنارم اشک می ریخت، روشم اون ور می کرد که من نبینم، مهشیدم که از صندلی پشتی باهاش حرف می زد و ریز ریز اشک می ریخت، اشک های منم سرازیر می شدن!! اصلاً تحمل نداشتم، به مریم اس ام اس دادم و همه چیز رو بهش گفتم، خب طبیعتاً یه کم آروم شدم!!

شمیسا از مدتی قبل، ازم گله می کنه که چرا ضعیف شدین؟ که چرا این قدر زود اشکاتون در میاد ؟ من خانوم پارسالم رو می خوام . قوی و جدی و .... وقتی این طوری میشید من ناراحت میشم و بعد دیگه هم دلم نمی خواد بیام طرفتون!!! دیروز که همه رفته بودن برای اختتامیه و من اصلاً نمی تونستم یه محیط بسته رو تحمل کنم و تو حیاط دانشگاه بودم و شمیسا هم از شدت حسادت، خودش اینو گفت، نمی تونست بره تو سالن و کنارم بود، البته با حالت قهر که اولش خیلی هم با هم خشک بودیم، باهاش خیلی حرف زدم، اما انگار فایده ای نداشت . انگار قراره که من هر وقت میام روی آرامش رو ببینم، یه چیزی پیش میاد که اون آرامش رو ازم بگیره . 

دیشب تو ماشینم کلی باهاش حرف زدم . خلاصه یه کم آرومش کردم . دیدم خیلی نگران درساشه که سر این مسابقه ازشون عقب افتاده . می گفت : دیگه مدرسه نمیام! از اون مدرسه بدم میاد . که البته منم می خندیدم و می گفتم : خیلی خوبه! ترک تحصیل کن . بعدش چیکار می کنی ؟ بعدش ... بعدش .... و نهایتاً از زیر زبونش کشیدم که چرا این قدر ناراحته . کلیییی باهاش حرف زدم که دختر جان ! تو در مسابقاتی که هوشت رو درگیر می کنی، از همه سرتری . الانم برنامه ای رو که تو برای رباتتون نوشتی، هیچ کسی ننوشته بود و همه تعجب می کردن که تو تونستی همچین چیزی بنویسی، حالا رباتتون احمق بازی در آورده، تقصیر تو نیست که . هفته ی بعد مسابقات آزمایشگاهیه فیزیکه، بعد از عید ایشالله المپیاد نانو و ... و تو می تونی به راحتی خودت رو نشون بدی .

حتی بهش پیشنهاد دادم که بره پیش مشاور، چون اعتماد به نفسش رو از دست داده . چون خودش و هوش و استعدادش رو باور نداره . فعلاً که قبول نکرده، اما می دونم که قبول می کنه . یعنی مدلش این طوریه که همیشه من می فهمم ته دلش چیه و میگم، اما اون میگه این طوری نیست! بعد از یکی دو روز که ازش بپرسم، میگه : آره!!!

الانم باهام احتمالاً سرسنگینه!!! البته سر خیلی از مسائل! سر این که من نباید ناامید باشم، نباید اشک بریزم، نباید احساس تنهایی کنم، نباید .... پوفففففففففففففففففف! یه بچه داره برا من تعیین تکلیف می کنه! پررو خانوم!!!!!

واااااااااااااااای انگار از همه جای این آسمون برای من می باره ....


اما نه!  این سفر یه نقطه ی عطف داشت! یک دیدار سرشار از انرژی که بعد در موردش می نویسم!

تهران ...

امشب داریم میریم تهران ان شاءالله .

دانشگاه صنعتی شریف، یک سری مسابقات رباتیک و نجوم و نانوتکنولوژی و زیست و ... گذاشته که 12 نفر از بچه های ما هم شرکت کردن و و من و دوستم، نگین، که دبیر زیست شناسیه، داریم باهاشون میریم .

دروغ چرا ؟ خیلی خوشحالم!

در حالی که از یک ماه قبل می دونستم که قراره بریم، اما از اول هفته با یادآوری این مسافرت، هی یه چیزی تو دلم قنج میرفته!!!!!!! در حالی که فقط دو روزه ها! به امید خدا شب شنبه هم تو راهیم و صبح شنبه می رسیم ان شاءالله .

بچه هامون یه ربات خیلی باحال ساختن، عکسش رو براتون میذارم ان شاءالله .

گروه زیست شناسیمون هم یه موش رو تشریح می کنن، و هم این که یه موش دیگر رو بیهوش کرده، بدون خونریزی کلیه اش رو در میارن! و دوباره بخیه می زنن و به هوشش میارن!!!!

خیلی جالبه .

خدا کنه که بچه هامون اول بشن . خییییلی زحمت کشیدن تو این یک ماهه اخیر .

میشه براشون دعا کنید لطفاً ؟؟؟

بعد میشه دعا کنید که همه چیز اون طوری پیش بره که تو ذهن منه ؟ میشه دعا کنید که بهم خیلی خوش بگذره ایشالله ؟؟؟؟

امشب به امید خدا، ساعت 10 قراره که یه جا جمع شیم و فکر کنم تا راه بیفتیم، بشه 11 . به امید خدا صبح میرسیم تهران . چون ماشینمون از این ماشینهای مسافربریه که باید پلیس راه ساعت بزنه، پس 6 ساعتی تو راه هستیم! ( راه 3 ساعت و نیمه رو!!! ) اما فکر می کنم که بهمون خوش بگذره .

بچه ها بهم میگن : خانوم سرپرست بداخلاق!!!! از بس که براشون قانون گذاشتم! البته همه رو به شوخی . هی سر به سرشون میذارم و میگم باید گوشی هاتون رو بدید به من! لپ تاپاتون رو بدید به من!!!! ...

خودشونم می دونن که شوخی می کنم ....

پناه بر خدا ...


خیلی ازتون ممنونم . بابت همه ی دعاهاتون . واقعاً حرف باران عزیزم در کامنت پست قبلش کاملاً درسته . من مطمئنم که یه جاهایی و با یک حس های خاصی برام دعا شده تا به حال و روز خوبم برگردم . خدایا شکرت بابت این همه دوست خوب و مهربان . بابت حضور تک تک این انسان های انسان، هزاران بار شکرت می کنم . خدایا شکرت .


چرا باورم نمیشه ؟؟؟؟؟

دلم می خواد حرف بزنم .

اگر زیاد می نویسم، اگر حوصله تون نمی گیره، نمی خوام اذیت بشید و بخونید . نه ! به خدا قصد آزار و اذیتتون رو ندارم . می نویسم فقط به خاطر خودم . چون نیاز دارم . شایدم پراکنده گویی باشه، شایدم یه جاهاییش رو متوجه نشید، بگذرید . ببخشید ...


وقتی وارد دفتر شدم و خونسردترین همکارم ازم پرسید که : خانم ... حالتون خوبه ؟

لبخند تلخی زدم  و خیلی آروم گفتم : خوبم! ممنونم و از دفتر رفتم بیرون!!!

دو دقیقه بعد که برگشتم دوباره همون خانم که به بی احساسی بین بچه ها معروفه، دوباره ازم حالم رو پرسید . شیرین و فتانه هم هی پرسیدن که چی شده ؟ چرا چند روزه پکری ؟ مرجان گفت : چند روزه که این طوریه ، نمی دونم چی شده!

اون یکی گفت : حتماً داری تصمیم می گیری!!!!! خیره ایشالله!

و این یکی گفت : عاشقی بد دردیه!!!

و دوباره سوالات تکراری که چی شده که ناگهان بی اختیار، اشکام سرازیر شدن و وقتی شهناز از دورترین فاصله ی ممکنه ای که در اون دفتر وجود داشت بهم رسید و بغلم کرد، نم نم اشکام تبدیل به سیلاب و بعد هق هق شد ....

شهناز نپرسید چی شده! هیچی نگفت . صدیقه هم که کنارم نشسته بود و از این طرف بغلم کرده بود، هیچی نپرسید، فقط بهم گفتن که آروم باشم! که هر چه قدر می خوام اشک بریزم که حتماً نیاز دارم . فتانه که روبه روم ایستاده بود، فقط پرسید : مامان حالش خوبه ؟؟؟ و وقتی گفتم : آره، شکر خدا . گفت : خدا رو شکر . این روزها دلگیرن، نگران نباش . همه مون یه وقتایی این جوری میشیم ....

همه دورم بودن ... یکی برام آب می اورد و یکی دیگه دستمال کاغذی و اون یکی به اصرار برام چای و شیرینی میذاشت ...( که البته هیچ وقت خورده نشدن !!! )

شهناز بغلم کرده بود و فقط قربون صدقه ام می رفت که درکت می کنم ... که گاهی آدم نیاز داره که اشک بریزه . راحت باش قربونت برم . 

و شیرین و خانم بی احساس که حسابی بنده خدا خودش رو باخته بود، هی ازم عذرخواهی می کردن که سوال پرسیدن و حتماً من ناراحت شدم .

لبخندی زدم و بهشون اطمینان دادم که ناراحت نشدم، اتفاقاً خوشحالم شدم که این قدر حواسشون بهم هست .

همه متعجب بودن و می گفتن که تو پرانرژی ترین دبیر این مدرسه هستی . همکارا و بچه ها وقتی تو رو می بینن انرژی می گیرن و شاد میشن . همیشه می خندی . وقتی وارد دفتر میشی، هیجان و شور و شادی همراه خودت میاری ... اما وقتی غمگینی، خودت ببین که بچه ها هم چه طور غمگین میشن!!!!

شهناز برام ریز ریز و زیر زیرکی حرف میزد . که حق داری .. که ما در ایران زندگی می کنیم و تنهایی و خلاءمون فقط با ازدواج کردنه که مثلاً پر میشه! حالا با وجود بچه و ... هر چه قدر هم با طرفت مشکل داشته باشی و هی تحمل کنی، هیچ مهم نیست!!!! ( این حرف رو آقای روانشناس هم دیروز بهم گفتن .... )

و من فقط اشک می ریختم .

می گفت : تو بسیار قدرتمندی! چون قلب پاکی داری، و روابط عمومیت خیلی بالاست، با هر طیفی می سازی و می بینی که! همه دوستت دارن . دروغکی هم نیست . همین الان رو ببین . دوستت دارن که این طوری کنارت هستن . خیلی ها هم به  این همه مقبولیت اجتماعی تو غبطه می خورن، حالا تو غصه می خوری ؟؟؟؟؟؟

وقتی همکارا خواستن برن کلاس، یکی یکی در آغوشم گرفتن و برام آرزوی برطرف شدن هر چه درده، داشتن . 

وقتی شیرین بغلم کرد، بهم گفت : یادته پارسال من یه مشکلی داشتم و ییهو تو دفتر زدم زیر گریه ؟ اون وقت تو بدون این که بپرسی چی شده، اومدی و بغلم کردی و بهم آرامش دادی . بعد من همه چیز رو برات تعریف کردم و تو اون قدر راهکار جلوی پام گذاشتی که فکر کردم مشکلم کاملاً برطرف شده . کاشکی الانم من می تونستم برات کاری انجام بدم .

لبخندی زدم و گفتم : به خدا یادم نیست، اما ممنونم . بزرگ ترین و بهترین حس دنیا رو بهم دادی، وقتی نگرانیت رو بهم نشون دادی . وقتی ازم سوال کردی ... من ازت ممنونم .

برام جالب بود که اون همکار تازه واردی که از همون روز اول هم به شدت نشون داد که دوستم داره،وقتی دفتر تقریباً خالی شده بود، گفت : خانوم ... من قبول ندارم! همه دورتون بودن و بغلتون کردن! پس من چی که تازه از راه رسیدم و ...

لبخندی زدم . نزدیک شد و سخت در آغوشم گرفت ...

در این که روی فرکانس عشقم، شکی ندارم . در این که شاید خیلی ها آرزوی این رو دارن که جای من باشن! در این که می تونم احساساتم رو کنترل کنم، در این که می تونم به روال سابق برگردم ... شکی ندارم ...

می دونم که می تونم ...

این روزها بچه هام هر کاری می کردن که شادم کنن ... هر کاری ...

اما بازم مثل دیوونه ها، همین الان به مادرم گفتم که می خوام گوشی هام و خطم رو بفروشم! گفتم : گوشی و خطی که نه کسی بهش زنگ بزنه و نه کسی پیامک بده، به چه دردی می خوره ...

با تعجب نگام کرد و از همون لبخندای تمسخرآمیزش زد و گفت : چیه ؟ بی پولی گیر کردی ؟ نفروش! من پولش رو بهت میدم!!!!

من روی فرکانس عشقم که خانم مدیرم این پیامک رو برام فرستاده :

" گل عزیزم سلام
از این که دوستت باشم و تو یادت باشم، احساس خرسندی می کنم . به خاطر قلب مهربونت برات آرزوی بهترین های دنیا رو دارم .
خدایا زیباترین نعمتهات رو به مهربون ترین دوستانت عطا کن . آمین یا رب العالمین "

من روی فرکانس عشقم که از دور و نزدیک، دانش آموزای خیلی قدیمی و جدید، مدام بهم اس میدن و من رو یاد می کنن ...

من روی فرکانس عشقم، اما چرا این رو باور نمی کنم ؟؟؟؟ می دونم، اما باور نمی کنم ...

خیلی دردناکه ... خیلی ...

جُنگ شادی

امروز روز خوبی بود .

روز جشن!!! پایکوبی، بزن و بکوب و برقص و ....!!!

از هفته ی قبل اعلام کرده بودن که امروز بچه ها رو برای جنگ شادی می برن، منم که کلاس رسمیم دو ساعت بود، و 4 ساعت رو کلاس کنکور داشتم، کلاس های فوقم رو زودتر گذاشتم و تصمیم گرفتم که خونه بمونم که ...

چهارم ریاضی ها طی یک اقدام همه جانبه و همه سویه، با زحمت زیاد تونستن راضیم کنن که امروز برای جنگ شادی برم به سالن محل اجرا .

کلی هم برنامه ریختن که من باید طوری وسطشون بینم که از هر طرف، فقط و فقط اونا دور و برم باشن و بس!!!

واااااای! اگر بدونید که چه قدر خوش گذشت! از بس که به نمایشه خندیده بودم، فکم درد گرفته بود . بعدشم رفتیم مدرسه . بچه ها مسابقه ی فوتبال داشتن! همکارا همه رفتن خونه، جز مدیر و معاوناش . اما بچه ها نذاشتن که برم . ازم خواستن که بمونم . منم دلم نیومد که دلشون رو بشکونم و تا آخرش موندم . تنها مرد مدرسه، یعنی آقای خدمتگذار رو بیرون کردیم و بچه ها لباس ورزشی پوشیدن و فوتبال بازی کردن و از بس که من و بچه های دومم که دورم رو گرفته بودن، چهارم ریاضیام رو تشویق کردیم، صدام دیگه در نمی یومد!!!!

بچه ها کاور زرد پوشیده بودن و ما شعار می دادیم : نه قرمز، نه آبی! فقط زرد طلایی!!!

و کاورای باقی مونده ی زرد رنگ و ژاکت های زرد رنگ بچه ها بود که در فضا می چرخیدند ....

خوش گذشت . روز پرهیجانی بود . قبلش به خانم مدیرمون گفته بودم که بذار بچه ها هر چه قدر می خوان فریاد بزنن، سوت بزنن، برقصن و شادی کنن . بذار یک روز رو راحت باشن و انصافاً اون بنده خدا هم که هی با خنده می گفت : " من نماینده ی فیفا هستم!!"، هیچ کاری به کارشون نداشت، حتی وقتی بچه ها سینی چای رو برداشتن و روش ضرب گرفتن ...

جاتون خالی بود ...



پی نوشت :

چرا وقتی حس می کنی که می تونی رو دوستی یکی حساب باز کنی، وقتی فکر می کنی که یکی رو خیلی دوست داری، یک حس دوست داشتن دوطرفه، وقتی حس می کنی که خیلی خوشبختی، دعواها و ناسازگاری ها شروع میشه ؟ بحث های الکی ... ناراحتی های بی خود ... مدام ...

فکر کنم مشکل از منه! فکر نمی کنم کسی مثل من باشه و این اتفاقات براش بیفته! والله!

اندر احوالات ترمی که گذشت!!!!!! ( 2 )

سکانس هفتم : بعد از تصحیح برگه های سال چهارم
همین قدر در مورد این بچه ها بگم که خود دبیرای سال قبلشون از این که این بچه ها سال چهارم نشستن، تعجب کردن! به لطف انواع تبصره و تذکره و لطف قلم معلمان گرامی هنگام تصحیح برگه ها در شهریور ماه، اومدن سال چهارم! و حالا خوردن به کسی که عمراً نمره بده!!!!
بسیاری از مسائل و شکل ها رو گفته بودم که سوال دادم! اما این قدر این بچه ها احمقن که نخونده بودن! و یا اون قدر خنگ، که خوندن و نتونستن بنویسن!!!!
با زحمت و تلاش و لطف استاد از حدود 70 نفرشون، 10 نفر افتادن! البته چهارم ریاضی که سال گذشته هم دانش آموزان خودم بودن، بهترین نتیجه رو داشتن و بالاترین نمرات رو و این کاملاً مشهود بود که با روش کارم به خوبی آشنا هستن .
برگه ها رو سپردم به خانم معاون تا دوباره بشمارنشون و خودم رفتم بالا برای مراقبت از امتحان! که دیدم معاون اومد سراغم که یه لحظه بیا پایین!
وقتی رسیدم دفتر، دیدم که پوشه ی لیست نمراتم دست خانم مدیر و یه خانم فضول و حسوده که همه ی ما به شدت ازش بدمون میاد و خیلی ها کلاً باهاش حرف نمیزنن که هیچ! حتی سلام و علیک هم نمی کنن!!!! این خانم مثلاً معاون فنآوریه! اما در همه کاری دخالت و فضولی می کنه و همه چیز رو به هم میزنه . هر سال معمولاً یکی دوباری به وسیله ی خودم یه کارواش اساسی میره و تا چند ماهی حالش خوب میشه!!!!!!
القصه! من به شدت عصبانی شدم! چون دیدم فضول خانم داره میگه : یه 3 نمره ای امتحان گرفته، یه 7 نمره و .... ، نمره مستمرش کدومه ؟ هیچ معلوم نیست!
با عصبانیت زایدالوصفی گفتم : پوشه ی من دست شما چیکار می کنه ؟ این تو کمد من بود، چرا بدون اجازه ی من برش داشتید ؟
خانم مدیر که به شدت خودش رو باخته بود، فضول خانم هم دوباره مشغول شمردن برگه های من شد و خودش رو کاملاً بی تقصیر جلوه داد!!! خانم مدیر گفت : کدوم یکی از اینا نمره مستمرتن عزیز جان ؟
گفتم : نمره مستمر اون جا چیکار می کنه ؟ اینا محاسبات منه . شما چرا به پوشه ی من دست زدید ؟ چی می خواید ازش ؟ مگه من نگفتم که از دوما، 5 تا امتحان کلاسی گرفتم و از چهارما : 3 تا ؟ می خواید ببینید دروغ میگم یا نه ؟ دستتون درد نکنه! از این مسخره بازیا نداشتیم این جا! من که می دونم ماجرا از کجا آب می خوره!!!!!! به من پاک کن بدید این محاسباتم رو پاک کنم! نمره ی مستمر تو فیش میاد و روی برگه! چه ربطی به پوشه ی من داره!؟؟؟؟؟ به من یه پاک کن بدید!
خانم مدیر سریع رفت و برام پاک کن آورد و فضول خانم هم مشغول شمردنش شد! خانم مدیر رفت، اما من عصبانی تر از عصبانی موندم! دیدم اگر همین طور بمونم، حتماً منفجر میشم!!!! هنوز حرفای اون روزش تو گوشم بود! می خواستم بگذرم، اما با این شرایط امکان نداشت! گذشتن همانا و روی دوش خودم دیدنشون برای همیشه، همان!!!!!
رفتم دفتر داری ! خانم مدیر اون جا بود! گفتم : می خوام باهاتون صحبت کنم! ( چنان اخمی هم داشتم که همه با تعجب بهم نگاه می کردن! )
رفتیم دفتر خانم مدیر و به محض بستن در، گفتم : خانم مدیر ؟ من چه هیزم تری بهتون فروختم که چند روزه با من این طور برخورد می کنید ؟؟؟؟؟ من یک ساله که دارم با شما کار می کنم ؟ 2 ساله ؟؟؟ نه! 11 ساله که من رو می شناسین . تا به امروز سرتون تو پوشه ی من نبوده، حالا چی شده ؟ این رو بهم بگین ؟؟؟؟؟؟
اگر دنبال 100 درصد قبولی هستید، من نیستم! من همین الان با توجه به گواهی پزشکی که دارم و خودتونم در جریان هستید که دکتر برای من تدریس رو قدغن کرده، می تونم 22 ساعتتون رو بذارم زمین و بدیدش به هر کی که دلتون می خواد! من میرم پرورشی بر می دارم خانم! والله خیلی بهتره!!! من تموم صدام رو برای همین بچه ها گذاشتم، تموم 5شنبه های تعطیلم رو بدون چشمداشت مالی اومدم، تموم وقتم رو برای اینا میذارم، اون وقت شما سرتون رو می کنید تو پوشه ی من ؟؟؟
( اجازه نمی دادم که خانم مدیر حرف بزنه!!!!! )
گفتم : به شدت از حرفای اون روزتون دلگیرم . به شدت! می دونید که من حرفام رو رک بهتون می زنم! تعارفی هم ندارم!!!!! شما به من به من میگید چی ؟ فلانی بهتون نزدیک شده و بساری حسادت می کنه و. .... ؟ خب بچه ها دوستم دارن! چیکار کنم ؟ برم بخوابونم تو گوششون ؟ می بینن اون چیزی رو که در اولیا مدرسه می گردن و پیداش نمی کنن، در من هست! اون عشق به کار، اون عشق به بچه ها و اون محبت . احترام، علاقه ... و در نهایت می بینید که مدام در کنار من هستن! اون وقت یکی دیگه چون حسادت می کنه باید روابط من و شما رو خراب کنه ؟؟؟؟؟ این حقشه ؟
من دارم میرم اداره و ساعتام رو زمین میذارم خانم!!! همین الان! دیروز خواستم این کار رو انجام بدم، باز هم دست نگه داشتم، اما با کار امروزتون دیگه امکان نداره که بیام تو این خراب شده!!!!! که چی ؟ که کار کنم، اونم از همه بیشتر! اون وقت توهین هم ببینم و بشنوم ؟ نوبره والله!!!!! خیلی نوبره!!!!!
خانم مدیر با حالتی مستاصل که کاملاً در صورتش نمایان بود، گفت : تابه حال شما صحبت کردی، حالا اجازه بده من حرف بزنم!!!! به جان دو تا بچه ام که مثل خواهر کوچکترم دوستت دارم . من احساس نگرانی کردم . فقط همین . به خدا قسم که پوشه ی همه ی همکارا رو نگاه می کنم . دو روز دیگه اولیا میان و از من جواب می خوان، خب من اگر اطلاع داشته باشم که راحت تر جوابشون رو میدم تا ندونم چی به چیه . به خدا افت دیدم و ترسیدم . من می دونم که شما کیفی کار می کنی . من باید خر باشم که نفهمم. من باید خر باشم که نبینم با صدای گرفته هم میای مدرسه . من باید نفهم باشم که نبینم حتی از مرخصی های استعلاجیت هم استفاده نمی کنی . باید احمق باشم که اینا رو نفهمم!!!!!( البته منم هر بار می گفتم : دور از جون! این چه حرفیه ؟! )
گفتم : من از حرفتون در مورد شمیسا هم به شدت ناراحت  شدم! به اون بچه هم گفتم که دیگه نزدیک من نیاد!!! گفت : نه؟! اشتباه کردی دیگه! ببین این یه حرفی بود بین من و شما! نباید به بچه می گفتی! من می دونم که فرناز خیلی بهش حساسه!!!
( اومد تو دهنم که بگم پس چرا به بچه زنگ زدی و اون طوری گفتی که! شیطون رو لعنت فرستادم! فقط به خاطر اون بچه!!!!!  از طرفی هم! فرناز این قدر مهربان و خوش قلبه که حد نداره و تمام وقت شمیسا رو بغل می کنه و قربون صدقه اش میره!!! کلاً همه ی دوما عاشق این بچه هستن! اما چهارما به شدت بهش حسادت می کنن! چون میگن : همش حرف اونه تو مدرسه!!!! در حالی که من خودم هیچ وقت ازش تو کلاسا تعریف نمی کنم . همیشه هم میگم : یکیه مثل شما با تمام نقاط قوت و ضعفش ... )
خانم مدیر گفت : من از شما راهکار می خوام! این بچه ها رو چه کنیم تا پایان سال به مشکل برخورد نکنن ؟ می دونین که خلاصه یه بررسی کمی میشیم و باید درصد تحویل بدیم!!!
گفتم : فقط یک راهکار داره! تغییر رشته! اینا به درد این رشته نمی خورن . نمی کِشن خانم! زور نیست که! چهارماتونم مشکلی ندارن! چون این ترم رو که به لطف استاد گذروندن، ترم بعدم راحته و به راحتی از پسش برمیان ...
گفتم : شما دو تا بچه رو دیدید یه بار نمره شون خوب شده، فکر می کنید که شاهکارن! اما نیستن! مطمئن باشید که نیستن . من حتی با دبیر زیست چهارما هم صحبت کردم، اونم به شدت می ناله .
اما یه دبیر محترمی زحمت کشیده و رفته سر کلاس به بچه ها گفته که : من نمی خوام اذیتتون کنم! پس هر طوری هست نمره ی پاسی رو بهتون میدم! اون وقت بچه به من میگه : خانوم ؟ شما دوست دارید ما بیفتیم ؟ و من در جواب بهش گفتم : آره! اخه روانیم یه کمی!!!!!!!!!
گفت : خب دیگه! ببین من دارم با چه همکارایی سر و کله می زنم اون وقت بهم حق نمیدی که از همه چی اطلاع داشته باشم ؟ که جواب داشته باشم ؟؟؟؟ به خدا شما در تماس مستقیم با اولیا نیستی و نمی دونی که چه بی احترامی هایی به ما می کنن!!!!
خلاصه با معذرت خواهی خانم مدیر که : باز هم میگم به جان دو تا بچه ام که من قصدم این برداشت های شما نبوده و ببخشید و من می دونم که شما چه طور کار می کنی و بهتر از شما می دونم که نیست . خودتونم می دونید که همکاراتون دارن چیکار می کنن، اما بچه ها هم درستون رو می فهمن و هم دوستتون دارن که این هم برای من و مدرسه مایه ی افتخاره، من بهتر از شما از کجا بیارم . گیرم که شما بخوای کلاساتون رو زمین بذارید، فکر این بچه ها نیستید و ..... و منم گفتم : برخورد نادرست شما باعث دلگیری من شد و طبیعتاً شاید هم برداشت های اشتباه!!!!
گفتم : من خانم فلانی نیستم که دم و دیقه میاریدش تو دفتر و ازش می خواید که سوالات امتحان رو نفروشه!!!!! می دونید که من حتی دانش اموزان خودم رو خونه هم قبول نمی کنم که مبادا حرفی پشت سرم باشه! این قدر من رعایت می کنم، در حالی که خودتون به خوبی می دونید که اولیا بارها ازم خواستن که بچه هاشون رو خصوصی بپذیرم و هر بار من گفتم : نه!!!! اینا رو خوب می دونین! اما باز هم کاری می کنید که بهم بی احترامی بشه ؟ شما حق نداشتید به پوشه ی من دست بزنید! حق ندارید در مورد نمرات من اظهار نظر کنید! حق ندارید در مورد روابط من با بچه ها، بچه هایی که من رو مثل یک دوست خوب می دونن، اشکال و ایرادی ببینید!!!!!!

هیچ وقت چهره ی خانم مدیر رو این طور آشفته ندیده بودم! می دونست که من اگر بگم که کلاسام رو زمین میذارم، حتماً این کار رو انجام میدم! تجربه داشت که من چه قدر دیوونه ام و جدی!!!!!!! و باز هم می دونست که این کار براش چه عواقبی داره!!!!
نه این که من تحفه باشم! نه!
نه این که بهتر از من نباشه! نه!!
اصلاً همچین حرفایی نیست، اما یک چیزی رو خوب می دونست! و اون اینه که بچه ها به اسم من هم دلخوشن! اولیا در حالی که از نمره ی کم بچه هاشون گله کردن، ولی حرفای من قانعشون کرده بود . این رو می تونستم در برخورداشون بعد از حرفای من در اون جلسه و همین طور در حرفا و حرکات بچه هاشون هم بعد از اون جلسه ی کذایی ببینم.
می دونست که اگر فقط به بچه ها بگم که دیگه نمی خوام بیام کلاستون، دیگه نمی تونه مدرسه رو کنترل کنه!!!!! یک بار این اتفاق افتاده بود! حنجره ام به شدت ناراحت بود و من مجبور بودم که یه کلاسم رو زمین بذارم، اما اون قدر بچه ها گریه کردن و حتی کار به اداره کشید که مجبور شدم بمونم!!!! خودش خوب می دونه که بسیاری جاها، حمایت های من و جانب داری من از اون بوده که تونسته بچه ها رو آروم کنه! این رو به خوبی می دونه!!!!!!!
این بار هم همه تقصیر فضول خانم بوده که انگاری وقت شمارش برگه ها، گفته : ای وای!!! چه قدر سطح نمرات پایینه!!!!!!!!
و سرکار خانم مدیر ییهو جرقه شدن!!!!!!!!!!!

(برای فضول خانم هم دارم! خوبش رو هم دارم!!! هنوز نفهمیده من کی هستم!!!! چنان بلایی به روزگارش بیارم که خودش دمش رو بذاره رو کولش و بره!!! حالا من یه چی گفتم!!!!! می نویسم براتون یه روزی که چیکار کردم!!! )

و خلاصه با معذرت خواهی مجدد خانم مدیر و اصرار سر این که برداشت من اشتباه بوده و من فقط باید به آینده ی بچه ها فکر کنم و قربونت برم و قربونم بری، ماجرا ختم به خیر شد!!!!
( دقت کردید که!باز هم از بچه ها مایه گذاشت!!!! چون به خوبی می دونه که چه قدر برای من عزیز هستن و مهم . )

از دفتر در اومده و در نیومده، در حالی که لبخند پیروزی روی لبانم بود و احساس سبکی خاصی داشتم، بچه ها بودن که دوره ام کردن و منم حدود نیم ساعتی باهاشون جلوی دفتر خانم مدیر موندم و گفتم و خندیدم! یکی دستم رو گرفته بود و یکی هم بوسه ای روی شونه ام می چسبوند که : خانوم فیزیک! خیلی دوست دارم!!!!! و برخلاف همیشه که چپ نگاه می کردم و می گفتم : برو بچه! برو خودت رو رنگ کن! من خودم ذغال فروشم!!!! این بار فقط می خندیدم!!!!!!
تعداد زیادی از بچه ها دورم بودن و داشتن حرف می زدن از سختی امتحان زبانشون! که براشون از فیزیک هم سخت تر بوده! از کلاهی که تازه خریده بودن و سر می کردن و می گفتن : خانوم ؟ خوشگله ؟ بهمون میاد ؟؟؟؟؟؟؟
یکی از همکارا از کنارم رد شد و گفت : کاشکی منم دانش آموز شما بودم!!!! و من لبخندی جلوی روی خانم مدیر تحویلش دادم و گفتم : این بچه ها بهم لطف دارن!!!!!!!
بعد با یکی از بچه ها که شلوارش پاره شده بود و دوستاش، زیر بارون تا ماشین رفتم و بهشون نخ و سوزن دادم تا مشکلشون رو برطرف کنن و بعدش هم برگشتم و نمراتم رو وارد کردم و رفتم خونه ....


پی نوشت :

1- راستی همون روز، وقتی رفتم فیش نمرات رو بدم به معاون دفتریمون، خانم فضوله یه چیزی گفت که منم درجا گفتم : کلاً شما باید در هر زمینه نظر بدی؟ نه ؟؟؟!!!!
خورد و دم بر نیاورد!!!!
الان کلاً مطمئنم که تا پایان سال هر نازی که کنم تو اون مدرسه خریدار داره!!! تا کارواش بعدی ایشالله!!!!!!

2- ببخشید خیلی طولانی شد! نمی دونم پیروز این میدان کی بود . نمی دونم . شاید هر کدوم از ما دو نفر فکر کنیم که خودمون پیروزیم، و در حالی که بعد از صحبت با خانم مدیر، احساس سبکی می کنم، اما یه احساس غریبی دارم . انگار تموم خستگی این ترم رو تنم مونده و این خیلی ناراحتم می کنه ....

3- من هنوز رو فرکانس عشقم . این رو باور دارم .

اندر احوالات ترمی که گذشت!!!!!! ( 1 )

سکانس اول : روزهای آغازین سال تحصیلی جدید
طبق معمول هر سال، جلسه پشت جلسه . تمام ساعات تفریح! و تعریف و تمجید از دانش آموزان جدید . خصوصاً پایه ی دوم!!!

سکانس دوم : دو هفته بعد از شروع سال تحصیلی
اولین آزمون فیزیک رو که برگزار کردم، یکه خوردم! برخلاف آن چیزی که شنیده بودم، وضعیت دانش آموزان به شدت نگران کننده بود . اما به خودم گفتم : بهشون زمان میدم . حتماً بهتر میشن . الکی که نیومدن تجربی و ریاضی بشینن .

سکانس سوم : روزها و ماه های بعد و بعدتر
وضعیت روز به روز بدتر می شد . بچه ها ماهیتشون رو نشون می دادن . کم کم فریاد اعتراض دبیران پایه و حتی ادبیات هم بلند شد . بچه ها اعتراض می کردن که اصلاً هنگام ثبت نام مشاوره ای نبوده! و سرکار خانم مشاور که یک روز داشتن با من می یومدن خونه، اعتراف و البته! گله کردن که خانم مدیر هنگام ثبت نام، هیچ به ما خبر نداده و گفته : بچه ها خوب بودن، بدون مشاوره ثبت نامشون کردیم!
بچه ها روز به روز ترسیده تر و من روز به روز نگران تر . با بچه ها صحبت کردم و گفتم مطمئن باشید که من دشمنتون نیستم . اما شما در این رشته نمی تونید موفق باشید . از من دلگیر نباشید، اما من روزی رو می بینم که متاسفانه شماها حتی دیپلم رو هم نمی تونید بگیرید .
از طرفی دلم به حال 8-7 تا بچه ای می سوخت که به شدت باهوشن و هر چی که بگم رو می تونن استنتاج کنن، اما من نمی تونستم زیاد مطلب بگم تو کلاساشون! مثلاً هم خانم مدیر می فرمایند که این بچه ها امید های پزشکی ما هستند!!!! اما هیچ برنامه ای برای این کار نداریم . و این در کله ی خانم مدیر فرو نمیره که برنامه ریزی برای پزشکی باید از الان انجام بشه که بچه ها سال دومن! نه فقط یک سالِ سال چهارم!!!!!

سکانس چهارم : جلسه ی انجمن اولیا و مربیان
بالطبع نمرات بچه ها بسیار پایین بود . در کلیه ی دروس اختصاصی و حتی ادبیات و جغرافی! یعنی نمره ی فیزیک بچه : 5 بود و جغرافیش : 6 !!!!!
به شدت بهمون هتک حرمت شد! ترور شخصیت شدیم! اون قدر که من به شدت عصبانی شدم و به یکی دو تا از مادرا که بهم گفتن : نمیشه کتاب رو درس بدی و کتاب رو امتحان بگیری ؟ و یا : بچه ی من میره کلاس، ولی حتی اون دبیر هم نمی تونه سوالاتی رو که شما برای بچه ها حل می کنید، حل کنه و یا از روی حل شما برای بچه توضیح بده!!، توپیدم و با لحن تندی گفتم : ایشون بیسوادن من چه کنم ؟ خانم محترم! من در خیلی از کارها تخصص ندارم، و طبیعتاً حرفی هم در موردشون نمی زنم، اما تدریس، تخصص منه! که فکر می کنم شما در این زمینه اطلاعی ندارید!
که مادرا یه کم خودشون رو جمع و جور کردن و یه کم محترمانه تر صحبت کردن .
در این بین، مادر شمیسا با یه جعبه شکلات اومده بود و فقط ایشون و چند تا دیگه از مادرا بودن که ازم تشکر کردن . کسانی که امید ما برای آینده ی این مرز و بوم هستن .
و این جلسه بهمون نشون داد که چه قدر دخترا شبیه مادراشون هستن . چه قدر زیاد . چه قدر زیاد!!!!

سکانس پنجم : روز امتحان
جلسه ی امتحان آروم بود . سوالات برای بچه ها آشنا بود، اما انگار جواب ها نه!!!!! چون عادت به حفظ کردن جواب ها داشتن که این جا و در کلاس و امتحان من به دردشون نمی خورد .
شمیسا، فرناز و فاطمه و مریم و مهشید و مروارید، همه برای نمره ی 20 تلاش می کردن .  معمولاً به سوالات کسی جواب نمیدم . اما این بچه ها جزء استثنائاتی هستن که می دونم هیچ وقت سوال الکی نمی پرسن . همیشه روی سوالاتی که می پرسن، خوب فکر می کنم . شمیسا از جواب ندادنِ یه سوال گفت و من با یک نگاه گذرا به برگه اش دیدم که 150 و 250 رو جمع کرده و آورده 350 ! و این رو بهش گفتم . و چون تقریباً پایان امتحان بود، ییهو زد زیر گریه که حالا باید تمام محاسباتم رو دوباره انجام بدم که البته! این طور نبود و فقط خط پایانی اشتباه شده بود که درست شد . و این آغاز داستان بود!!!!!!
بعد از امتحان، طبق معمول، جوابا رو زدم روی برد و ... .
خانم مدیر یه اسکی اساسی روی مغز من رفت که : فرناز گریه می کنه! فاطمه سادات اشک می ریزه! شاگرد اول مدرسه وقتی گریه کنه .....
و من هی خودم رو زدم به اون راه!!! تاااااااا وقتی که مستقیم ازم پرسید!!!! گفتم : سوالات خوب بوده . اون بچه هم 20 میشه، داره برای خاطر دوستاش گریه می کنه!
که ناگهان خانم مدیر غیب شد و وقتی که داشتم می رفتم، دیدم تو حیاط برا 3 تا بچه ای که مونده بودن، رفته رو منبر که وقت درس خوندن باید اتاقتون، میزتون و ... از خواهرتون جدا باشه!!!
و هیچ فکر نمی کنه که شاید این بچه تو خونه شون فقط یه اتاق هست! و یا این که شاید میز ندارن و یا مشترکه با خواهرش!

( خانم مدیر حق دارن! از خیلی سهمیه ها مهربان همسرشون استفاده می کنن ! معلومه که باید همچین لکچر هایی بدن!!! )
رو کردم به بچه ها و گفتم : بیاید بریم! چرا این جا هستید ؟؟! این امتحان تموم شده! امتحان بعدیتون رو بخونید . و با خودم بردمشون و تا یه جایی هم رسوندمشون!!!!

سکانس ششم : بعد از تصحیح برگه های سال دوم
بالطبع نمرات پایین بود . در حالی که نمره ی 20 و 19 و 18 و ... داشتم، اما متاسفانه از 3 تا کلاس که حدود 70 نفر بودن، 20 نفر افتادن!!!!!! که البته انتظار من بیش از این حرف ها بود!!!
و فرمایشات عجیب و غریب خانم مدیر شروع شد! گفت : دوما نباید بیفتن! منم فرمودم : من نمره نمیدم خانم! افتادن که افتادن! به من ربطی نداره! مشکل از هدایت تحصیلیشونه !!!!!
بعد، از شمیسا شروع شد که چون شما رو خیلی دوست داره، استرس نمره ی 20 گرفته!!!!! فرناز به شمیسا حسادت می کنه و نباید زیاد به شمیسا نزدیک باشی!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : تابه حال دیدی این بچه، تنها در کنار من باشه ؟ در حالی که فرناز همیشه هست . تموم زنگ تفریحا . تموم وقتایی که از کلاس در میام . اما من هیچ حسادتی بین اینا نمی بینم . چرا دارید موضوع رو طور دیگه ای جلوه میدید ؟؟؟ اصلاً خود این بچه، مدام گله داره که چرا خانم مدیر راه میره و جلوی بچه ها میگه : شاگرد اول مدرسه! گُل مدرسه! خب بچه های دیگه با من بد میشن!!
خانم مدیر شما هم مقصرید ! من نمی گم که این بچه  یا بچه های دیگر رو دوست ندارم! نه! اتفاقاً خیلی هم دوستشون دارم . اما نمی ذارم وابستگیشون نگرانم کنه . الان احساس می کنم که شمیسا در وضعیتیه که باید یه مدت در کنارش باشم و هستم! نامحسوس هم هستم . بهش گفتم که فقط حق داره وقت استراحتش یکی دو تا اس ام اس بهم بده . همین ! شما پیش خودتون چی فکر کریدید خانوم؟ و .... بعدشم! من الان مدت هاست که دارم میگم بچه هاتون به شدت ضعیفن و ... . شما اول این مشکل رو برطرف کنید . به فکر وابستگی بچه ها به من نباشید .
ایشون فرمودن که : می ترسم مثل پریسا بشه!!!!
گفتم : پریسا ؟؟ اون بچه  سراسر مشکل بود . نه پدر و برادرای درست و حسابی داشت و نه مادری که بفهمدش . اون مشکل داشت . بعد! من اصلاً باهاش کاری نداشتم! اون با شما مشکل داشت به من پناه آورده بود!!!!! اما این بچه! مادر تحصیل کرده و فهمیده ای داره . پدرش هم همین طور . هیچم کمبود محبت نداره والله. بسیار هم عاقله . حد و حدودش رو هم می شناسه . چرا این دو نفر رو با هم مقایسه می کنید ؟؟؟

( خانم مدیر روز امتحان به شمیسا زنگ زده بود و گفته بود : نباید به یه دبیر وابسته بشی!!!!!!
اینم از عجایب روزگاره! به شمیسا گفتم : بعد از این تو مدرسه، کنار خودم نبینمت! فقط حق داری سوال بپرسی . همین! دیگه هیچ حرف دیگه ای باهام نزن! حتی سلام هم نکن!!! و اون بچه هم عیناً همین کار رو انجام میده ...)


سکانس بعدی در پست بعدی!!!! چون خیلی طولانیه!

گزارشی از خودم!!!!!

(1)

آدم ها با هم متفاوتند . از هر نظر که نگاشون کنی، چه ظاهری و درونی . رنگ مو و چشم و پوست آدما با هم فرق داره . قد و هیکل و اندازه ی دستا و پاهاشونم با هم فرق داره .

بعضیا لاغرن و بعضیا چاق! بعضیا هم متناسب الاندام!

ما آدما وقتی حرف می زنیم، تکیه کلامای خاص داریم، حرکات خاصی که مختص خودمونه و ...

یکی دیگه از ویژگی های شخصی هر ادمی، تن صداشه!!!!

بر خلاف ظاهرم، متاسفانه یا خوشبختانه، والله خودمم نمی دونم کدوم یکی، صدای نسبتاً نازکی دارم! به طوری که پشت تلفن به راحتی می تونم سر یکی رو شیره بمالم که 16-15 سالی بیشتر ندارم!!!!!!!

اما! متاسفانه انگار آهنگ صدام نوع خاصیه! نوعی که بهش میگن : ناز به همراه داره!!!!!!!خجالت

والله در کلاس درسی که هیچ نیاز به ناز کردن نیست و با بچه های این دوره و زمونه که کلاً از سر و کول آدم آویزونن و هی ادم مجبوره که جدی باشه و هی اخم کنه، دانش آموزان یک کلاس بر می گردن و متفق القول بهت میگن : واااااااای خانوم! اگه بدونین صداتون چه نازی داره!!!!!!!whistling

اون وقت، درست وقتی که شما دوباره یاد قدیم و تکرار همین حرف توسط  یکی افتادید، و نیاز دارید یکی یه چیزی بگه که مطمئن بشید که این طور نیست، ناگهان و کاملاً خودجوش ( به قول عادل خان که الان داره کلی به خاطر تیم ملی حرص می خوره!! ) ، همکارتون که دخترش تازه تو مدرسه ی جدید دانش اموزتونه، بهتون بگه : پرستو خانوم جون! دخترم راه میره و تو خونه بهم میگه : فردا با همکار نازدارت کلاس داریم !!! یا : همکار نازدارت امروز تست حل کرد و ...! بعدشم عین خود شما می خنده! غش غش!!!!! منتظر

و من که متعجب نگاش می کنم، میگه : خب حق داره دیگه قربونت برم!!!!!!متفکر

من : کلافهکلافهکلافهکلافه

جان من یکی بیاد و من رو از این حال نجات بده!!!!!! I don't know - New!


(2)

دیروز بر خلاف میل باطنیم، یکی از دانش آموزام رو که به شدددددت هم دوستش دارم، دعوای شدیدی کردم !!!!! به گونه ای که من حرف می زدم با اخم، اونم فقط اشک می ریخت! بماند که قلبم درد می گرفت اما همش به خودم می گفتم : باید جمعش کنم . باید جلوی راه خطایی رو که در پیش گرفته، همین الان بگیرم . نباید بذارم دیر بشه .مشغول تلفن

یکی از مواردی که بهش تذکر دادم، درگیری زیاد جدید فکریش نسبت به ظاهرش بود . مثل نازک شدن ابرو و بلند شدن ناخناش و لاک زدن و .... ( این کارا بد نیست! اما توجه زیاد به این مسائل، یعنی یک عامل ناشناخته در درون فکر!!!! یعنی زنگ خطر!!! )

بهش گفتم : امیدوارم تا فردا بسیاری از مشکلات ظاهریت رو حل کرده باشی، گیج بازی ها و کم شدن نمراتت رو به مرور پیگیری می کنم و مطمئن باش که ولت نمی کنم! می دونی چرا ؟ چون برام مثل دختر نداشته ام هستی!!!!

امروز بر خلاف تموم زنگ تفریحا که جلوی در تموم کلاسام کشیک می داد تا سلام کنه، پیداش نبود! منتظرش بودم، اما ندیدمش . وقتی زنگ دوم داشتم از پله ها می رفتم بالا، دیدمش!! لپش گل انداخته بود . سرش رو انداخته بود پایین و آروم گفت : سلام خانوم . گفتم : سلام شمیسا! و دیدم کتاب رو طوری به دست گرفته که ناخناش معلومه! مرتب و گرفته شده و بدون لاک ...متفکر

همین طور که پشتم بهش بود و داشتم می رفتم بالا، لبخندی روی لبم نشست !!!! فکر کنم سرمایه گذاری روش ارزش داشته باشه . هر چند که هنوزم به خاطر حرفایی که بهش زدم، ته دلم غمگینه!!!!


(3)

آرزو دارم که با کف دستم فرمون ماشین رو بچرخونم! خیال باطل اما به هر کدوم از خواهر زاده ها و برادرزاده ها گفتم، قاه قاه بهم خندیده!!! قهقهه و متفق القول گفتن : با این دستای کوچیکت ؟؟؟ عمراً! بهش فکر هم نکن!!!!عینک

دروغ چرا ؟ امتحانم کردم! نشد که نشد!!!!!!منتظرwhistling


پی نوشت :

شرمندتونم . همه تون رو می خونم، اما فرصت نمی کنم که کامنت بذارم .

باید گزارش از یک دیدار جالب هم بنویسم که در حالی که کوتاه بود اما کلی خاطره انگیز بود، اما برای نوشتنش حواسم باید خیلی جمع باشه که نیست . ذهنم حسابی خسته است . الان همه تون رو به شکل کمیت های فیزیکی می بینم! خصوصاً دینامیکی!!!!!!شیطاننیشخند

انشالله که یکی دو روز دیگه، سرم خلوت تر میشه . انشالله!!!!! whistling


روزمره های من!!!

- هر روز وقتی می رسم مدرسه که بچه ها سر صف هستن . از انتهای سمت راست آخرین صف میرم تا با یه دور کوچولو به سمت چپ! بتونم برسم به پله ها و برم داخل ساختمون . برای این کار هر روز مجبورم از کنار صف بچه های چهارم ریاضی رد میشم . و هر روز سرم رو پایین میندازم تا بچه ها حواسشون به اونی باشه که پشت تریبونه! اما زهی خیال باطل!http://mahsae-ali.blogfa.com
مکالمات هر روزه ی من :
- سلام خانوم
من با سر پایین و آروم : سلام عزیزم
- سلام خانوم خوشگل ( تقریباً با فریاد! )
- سلام روشنک! ( یه نگاه چپ :  http://mahsae-ali.blogfa.com)
- سلام خانوم جون
- سلام
- سلام خانوم واااااای چه بهتون میاد این عینک!!!!!!!!!!
- سلام !!!!!
خانم مدیر پشت تریبون : چهارم ریاضیا! حواستون هست چی میگم ؟؟؟؟؟؟
من :
تا با حداکثر سرعت می رسم به سر صف، 18 بار این مکالمات تکرار میشن!  اون وقت تازه می رسم به چهارم تجربی ها! !!!
تازه میرسم به پله ها که خانم مدیر همون پشت تریبون میگه : سلام خانم ....!
و من این جوری : سلام، صبح تون به خیر!
تا برسم به دفتر، با معاونا که تو راهرو هستن هم سلام علیکی می کنم و لبخندی نثارشون می کنم . قبل از رفتن به دفتر، میرم سراغ خانم خدمتگزار . مادرش ناخوش احواله و بستری در بیمارستان . یه حال و احوالی می پرسم و بعد میرم دفتر .
وارد دفتر که میشم، یه سلام بلندبالا و بعد هم یکی یکی احوالپرسی با همکارا .
دبیر دینی قرآنمون که یه خانم سن داری هم هست، تا برسه مدرسه، همین طور قربون صدقه ی قد و بالام میره و من هی خجالت میکشم!!! امروز میگم : آخه اینم گوشیه من دارم! لعنتی نه زنگی بهش میزنن، نه اس ام اسی!!! آخه به چه دردی می خوره؟؟!!
میگه : الهی قربونت برم! ببین بعد از این برات چه اس ام اس هایی بفرستم!!!!
( یاد مریم جانم و آغوش بی دغدغه اش می افتم!!! )
وقتی بعد از یه روز غیبت بابت مریضیم  Smiley رفتم مدرسه، تموم همکارا، یکی یکی ، جدا جدا اومدن و ازم حالم رو پرسیدن و هر کدوم کلی داروی گیاهی برام تجویز کردن! که انصافاً خیلی هم موثر بود بعضیاشون .Smiley


- مهدیه میگه : خانوم من خیلی حسودم!!!!! دلم می خواد هر کسی رو که دوست دارم، من رو دوست داشته باشه!!!!
میگم : خب! این که امکان نداره دخترم . خیلی وقتا خیلی ها رو دوست داریم، اما اونا حتی نیم نگاهی هم به احساس ما ندارن و بالعکس!
میگه : ولی خانوم! خوش به حال شما! همه دوستتون دارن!!! همه! از دانش آموز گرفته تااااا همکارا!!!!!


- روشنک میگه :
خانوم جون، خانوم جون، من اومدم شما رو تا دم در ماشین مشایعت کنم!!!!! http://mahsae-ali.blogfa.com
میگم : بچه جان! برو پی کارت! که می بینم ییهو تموم بچه های چهارم ریاضی دم در دفترن! http://mahsae-ali.blogfa.com
میگم : آخه من بالا میرم، شما ها رو می بینم، میام پایین شماها رو می بینم! صبح، زنگ تفریح، ظهر!!! http://mahsae-ali.blogfa.com خب بسه دیگه!!!!! شاید من بخوام برم جهنم! http://mahsae-ali.blogfa.com
روشنک با همون نوع حرف زدن توک زبونیش میگه : خانوم اگر جهنم 7 تا طبقه هم داشته باشه، من باهاتون میام!!!!!!!!
میگم : پررو! من جام بهشته! شماها جهندمی هستید!!!!!!!!!!! http://mahsae-ali.blogfa.com
کیفم رو تا دم در ماشین میاره!!!! میگه سنگینه. شونه تون درد میگیره!!! http://mahsae-ali.blogfa.com

- هنوز سرگیجه و دوران سر دارم . چهارم ریاضی ها و دومایی که سال گذشته هم دانش اموزم بودن، همیشه وقت بالا رفتن از پله ها و پایین اومدن، مراقبم هستن! http://mahsae-ali.blogfa.com منتظرم می مونن تا برسم پای پله ها  و بعد یکی دستم رو میگیره، یکی کیفم رو، یکی پوشه و جامدادی ماژیکام رو، یکی از پشت سر هوامو داره و یکی تموم این راه رو برام حرف میزنه!!!!!!

بهشون میگم که منتظرم نمونید، خجالتم می دید . اما دروغ چرا ؟؟!!! راستش رو بخواید ته ته دلم از این که این همه هوام رو دارن، خوشم میاد !



- چهارم ریاضیا ازم قول گرفتن که چهارم تجربی ها رو به اندازه ی اونا دوست نداشته باشم!!!!  هر چه قدر باهاشون صحبت می کنم که : همه تون برام یه جور هستید و عزیز، فایده ای نداره و مدام حرف خودشون رو تکرار می کنن که : ما قدیمی تر هستیم! سال گذشته هم باهاتون بودیم، پس عزیزتریم!!!!!!!http://mahsae-ali.blogfa.com خب ما رو بیشتر دوست داشته باشید دیگه!!!!!!! 



تموم این ها به کنار! مدام با خودم فکر می کنم : آیا این همه محبتی که نثارم میشه، حقیقیه ؟ شایدم ظاهریه! نمی دونم والله!  هر چی که هست، خوبه و من رو شاد می کنه!!!!http://mahsae-ali.blogfa.com

تهدید!!!!

صبح اول وقت، مسئول قسمت امتحانات اداره مون بهم زنگ زد و ازم خواست که اگر برام امکان داره برای تصحیح برگه های نهایی فیزیک سال سوم برم یه شهر دیگه .

بهش گفتم که برام سخته، اما به خاطر شما قبول میکنم  اونم فقط صبح، چون عصر نیستم، کلاس دارم. آدرس اون جا رو هم ندارم .

گفت که تماس می گیره باهاشون و میگه که با من تماس بگیرن .

این آقای مسئول، انسان بسیار شریفیه . دخترش 3 سال دانش اموزم بوده و از این طریق با خانمشون هم خیلی دوست شدم . الانم دخترشون مهندسی الکترونیک می خونه . خودشونم همیشه تا جایی که امکان داشته و از دستشون بر میومده، اون زمانی که تو قسمت حسابداری بودن و ابلاغای ما دستشون بود، مشکلات ابلاغی و ارزشیابی و ... من رو برطرف می کردن . قبل از این که دخترشون دانش آموزم بشه، اون قدر کار برام انجام داده بود که کلیییییی شرمنده اش شده بودم .

حالا هم رو همین حساب قبول کردم .

الان سال هاست که برگه های چند تا منطقه روجمع می کنن یه جا و همه باید همون جا تصحیح بشه! راستش رو بخواید منم تا به حال نرفتم برا تصحیح برگه به اون شهر !!!!! اون شهر این قدر ناجوره که هر کی رفته، ناراحت و با دل پر برگشته اداره مون و گفته که دیگه بهش زنگ نزنن!!!!!! والله اون زمانی که برگه ها تو همین شهر خودمون تصحیح می شد، من کلیییی شون رو تصحیح می کردم و حتی عصر هم بهم می گفتن، می رفتم . همه آشنا بودن و مشکلی هم وجود نداشت . یه جورایی همیشه آچار فرانسه شون بودم . کلیییی هم بابت همکاریام تشویقی دارم ازشون! حتی از اداره ی کل مثلاً!!!!!!

القصه : یه نیم ساعتی موندم و هیچ کسی بهم زنگ نزد . دوباره با همون آقای مسئول امتحاناتمون، تماس گرفتم و گفتم که خبری نشد . گفت که تماس گرفته اما دوباره تماس می گیره!

حالا دیگه ساعت شده حدود 10 !!!!!!

ساعت یک ربع به 1 ظهر، از اون شهر بهم زنگ زدن : سلام! شما لطفاً بعد از ظهر بیا برای تصحیح برگه!!!

گفتم : امروز عصر برام امکان نداره، چون کلاس دارم و از قبل هماهنگش کردم .

درکمال بی ادبی بهم میگه : اداره ی کل گفته به هر کسی که زنگ زدید و نیومد، اسمش رو بدید اداره!!!!!!

یعنی انگار که ناگهان تموم خونم اومد تو صورتم! با عصبانیت و صدای بلند گفتم : دارید من رو تهدید می کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟ خب اسمم رو بدید اداره! می خوان چیکار کنن باهام آقا ؟ شما حق ندارید من رو تهدید کنید! از قبل با من هماهنگ می کردید تا من برای امروز براتون وقت بذارم! من نمی تونم بیام آقا! هر کاری که می تونید انجام بدید!!!!!

گفت : نه! من به آقای ... هم زنگ زدم که همکار شما تو همون شهره!! اونم به من همین جواب رو داد! گفت هر کاری می خواید بکنید!

گفتم : خب! شما که یک بار با این تهدید، این جواب رو گرفتید، چرا دوباره تکرارش کردید ؟ چرا دارید از زور و ترس و اجبار کمک میگیرید ؟؟؟؟؟ نه آقا! من نمی تونم بیام!!!!

گفت : همین دیگه! بعد می گیم چرا کشورای دیگه پیشرفت میکنن و ما پیشرفت نمی کنیم!

گفتم : کشورای دیگه از قبل با همکار هماهنگ میکنن!!!! لحن صحبت شما هم خیلی بد بود! یعنی به واقع خیلی زشت بود! آدم با همکارش که این طور صحبت نمیکنه آقا!

گفت : ولی منم از حرف شما ناراحت شدم که گفتید که هر کاری که می خواید انجام بدید!

گفتم : لحن صحبت شما از اولش نادرست بود! خداحافظ شما!


بعد زنگ زدم به مسئول امتحانات اداره ی خودمون! گفت : غلط کرده این حرف رو زده! خودم الان زنگ می زنم و حالش رو می گیرم! گفتم می دونین چیه ؟ این صدای من رو از پشت تلفن شنیده، فکر کرده من تازه کارم و الان می ترسم و می لرزم و بدو بدو میرم!!!! اما نمی دونه که دیگه آب از سر من گذشته!!!

گفت : واقعاً ! بیخود کرده خانم! من الان زنگ می زنم و حالیش میکنم . هیچم خودتون رو ناراحت نکنید، می گم با آقایون تماس بگیرن!!!!!!


واقعاً بعضیا چی پیش خودشون فکر می کنن که دیگران رو تهدید می کنن ؟ اونم به چی ؟ یا کی ؟ آخه من که کار غیرقانونی انجام ندادم، چه غلطی می خوان بکنن ؟؟؟؟؟؟

شیطونه میگه دوباره آرپی جی 7 به دست بشما!!!!!!!!



بعد نوشت :

یکی از آقایون همکار قدیمی فیزیک همون شهر باهام تماس گرفت و از برخورد اون آقا معذرت خواهی کرد !


بعضیا ... !!!!

بعضی از آدما رو هر کاری که کنی، فکر می کنن خیییییلی حالیشونه!
حالا توهی دلیل و مدرک بیار که عزیز جان! دختر جان! پسر جان! خواهر من! برادر من!! همکار محترم! داری اشتباه می کنی!!!!
حالیش نمیشه که!
دقیقاً مرغ یه پا داره!!!!!

بعضی از ادما جالب ترن! خودشون رو برتر از هر چیزی که خدا آفریده می دونن!!!! و بدترش اینه که : همه هم باید این موضوع رو تایید کنن! و گرنه کنار گذاشته میشن! و همین آدم که نه از نظر علمی و نه از نظر شخصیتی، هیچ برتری نسبت به دیگری نداره و هیچ کسی دور و برش نیست و اگر هم کسی باشه، اون قدر دوز و کلک سوار می کنه و نون به نرخ روز می خوره و هر جا که به نفعشه، از اون ادم طرفداری می کنه و یه جای دیگه خنجر از پشت میزنه، که طرف دمش رو می ذاره رو کولش و میره، چنان در تخریب این آدم رفته، جهد و کوشش از خودش نشون میده که تو با خودت فکر می کنی : خداییش اگر این جهد و تلاش و کوشش سیری ناپذیر رو در یه کار علمی داشت الان موفق شده بود!!!!!!!!!!!!!!
یعنی ببین این آدم چه قدر سخیف و بدبخت و مفلوک و حسوده!!!!!

بعضی از آدما از دو تای بالایی جالب انگیزناک ترن!!! چه طور ؟
خب! مرغشون یه پا داره، خودشون رو بدتر از همه می دونن، دیگران رو تخریب می کنن، همه به کنار! خودشون هیییییییییچ برتری نسبت به دیگران ندارنم هیچی! حرف زدنم بلد نیستن!!!
یه کم که به دور و برشون نگاه کنی، متوجه میشی که هیچ دوستی هم ندارن اما در دنیای پرتوهم خودشون، این طور فکر می کنن که دیگران همه سر تعظیم در برابرشون فرود آوردن و دارن این  آدم رو ستایش می کنن و واای به روزی که ایشون جواب سلام اون آدم رو نده!!! طرف علاوه بر این که میشینه زار زار گریه می کنه که هیچ! شایدم دست به خودکشونم بزنه!!!!!!!

دلم می خواد برم سر یکی رو بابت این مسئله بکوبم به سقف!!!!!!
یکی جلوم رو بگیره!




درست روبه روی من به فاصله ی نیم متر، روی میز اول نشسته! نگاهش هی میره روی پاهاش، زیر میز و هی میاد روی برگه!!! خوب که بهش دقت می کنم، متوجه میشم که چیزی زیر میز داره که سعی در بیرون آوردنش داره!!!! میرم کنارش می مونم، حالا دقیقاً روی پاهاش، زیر میز و دستاش رو که محکم روی مانتویی که ورقلمبیده شده، می بینم!
با زحمت و تلاش فراوان، یک دستی، درحالی که با دست دیگرش مانتوش رو سفت چسبیده، شالی رو که روی میزه، میذاره روی پاش! من از کنارش جم نمی خورم! دستش هی زیر شال وول می خوره! آروم سرم رو می برم کنار گوشش و میگم : هر چی زیر مانتوت داری، بذار تو جیبت! من بگیرم، نمره ی برگه ات صفره ها!
میگه : به خدا هیچی نیست!
ترس رو تو چشماش نمی بینم! قسم دروغ هم که یاد می کنه، بیشتر حالم بد میشه!!!!! آخه بیچاره، ریاضی رو می خوای چه جوری تقلب کنی ؟؟؟؟؟؟؟ آخه خرداد و شال ؟؟؟؟؟؟؟؟
کنارش می مونم! همه ی بچه ها رو زیر نظر دارم تا وقت امتحان تموم میشه!
حالا هر کاری می کنه که حواس من رو پرت کنه تا از کنارش برم اون ورتر، نمی تونه! هی خودش رو لوس می کنه و برام زبون میریزه تا بتونه برگه رو از زیر مانتوش در بیاره و بذاره تو جیبش! درست لحظه ی آخر می گیرمش!
بهش میگم : دختر جان! سر هر کسی رو که می خوای شیره بمالی، بمال! اما سر من رو نه!!!!!!! من خودم شیره فروشم!!!!!

خاطرات به یاد ماندنی

1-

تصاویر به روشنی روز از جلوی چشمام رژه میرن .
غروب جمعه ، من و مژگان چادر به سر از سراشیبی دانشگاه پایین می یومدیم . یه گاز پیک نیکی دستمون بود که هر کدوم وقتی خسته می شدیم، می دادیمش به دیگری . می رفتیم که اون گاز رو تو گازپر کنی محله ی کنار دانشگاهمون که 5 دقیقه باهاش فاصله داشتیم، " قرادیان " ، پر کنیم!
گاز رو زیر چادر گرفته بودیم تا کسی نبینه! خجالت می کشیدیم که پسرای دانشگاهمون که توخوابگاه کنار دانشگاه بودن، ما رو اون طور ببینن!
.........
پسر بچه در حال پرکردن گازها بود! و ما می ترسیدیم از احتمال وقوع حادثه ای که ناشی از ناکارآمدی وی بود . پدری بی خیال الدوله آن سوتر، با بقال همسایه گل می گفت و گل می شنید!!
پیک نیکی ما پر شد!
.....
سربالایی نفس گیر دانشگاه! پیک نیکی که حالا توسط ما دو نفر حمل می شد! به سختی و سنگینی، بدون خجالت از کسی!!!!

2-

عادت داشتم سه روز اول، سه روز وسط و سه روز آخر ماه های رجب و شعبان روزه بگیرم . لیلا هم روزه دار بود . اما مرجان به دلیل ناراحتی شدید معده، نمی تونست روزه بگیره .
سحرها بیدار می شد و سفره ی سحری رو آماده می کرد و غذا رو گرم می کرد . بعد ما رو از خواب بیدار می کرد که سحری بخوریم!
تا ما سحری بخوریم، چای رو دم می ذاشت و با لحن مادرانه بهمون می گفت : سریع چاییتون رو بخورید و برید مسواک بزنید که الان شلوغ میشه . من سفره رو جمع می کنم .
بعد از نماز صبح، اگر فرصت بود می خوابیدیم و اگر نه می رفتیم پی کلاس و درس و دانشگاه!
اون روز صبج کلاس نداشتم . روزه بودیم و مرجان برای نهار هیچی نداشت . گفته بود که نیمرو می خوره . غذای دیشب چون برامون مهمون رسیده بود، یک دوست قدیمی، فقط کمی برای سحر مونده بود که اونم تموم شده بود .

 مرجان و لیلا صبح کلاس داشتن و من عصر ! بیدار که شدم، اول ظرفای سحر رو شستم و اتاق رو تمیز کردم و همه جا رو دستمال کشیدم و کمدا و زیر تختم رو مرتب کردم . شاید یک ساعت هم طول نکشید . نشستم پشت میزم، روی تخت و داشتم درس می خوندم که یاد نهار مرجان افتادم .
یاد مهربانی هاش که افتادم، بلند شدم و یه بسته گوشت چرخ کرده از یخچال آوردم و شروع کردم به آماده کردن مایه ی ماکارونی! مرجان ماکارونی پیچ پیچی خیلی دوست داشت . ماکارونی رو که دم گذاشتم، سالاد شیرازی هم براش درست کردم و گذاشتم تو کمد .

لباسام رو پوشیده بودم که مرجان رسید . گفت : وااای تو راهرو چه بوی خوبی میاد! نمی دونم کی ماکارونی درست کرده! خندیدم! نگاهش به گاز پیک نیکی و قابلمه ی روش افتاد! چشماش درشت شد و با تعجب در قابلمه رو برداشت و با خوشحالی فریاد زد : آخ جون . ماکارونی پیچ پیچی!
بعد برگشت و نگاهم کرد و گفت : تو دیوونه ای! مگه روزه نبودی ؟
گفتم : سالادت تو کمده . خداحافظ . و بوسیدمش و رفتم کلاس .
.................
دوباره مرجان سفره ی افطار رو پهن کرد . نان تازه ای که گرفته بود و پنیر وچای شیرین . صدای اذان که بلند شد، چای های ما هم شیرین شده بودن! گفت : زیاد نخورید . شام داریم!
و قابلمه ی ماکارونی رو آورد و گذاشت که گرم بشه! درش رو که برداشتم تا کمی هم بزنمش، دیدم تقریباً دست نخورده است! گفتم: تو نهار نخوردی ؟ گفت : دلم نیومد تنها بخورم! خواستم شب با هم بخوریمش! فقط یه قاشق ازش خودم . بعد نیمرو درست کردم . این طوری دور هم، بیشتر می چسبه!
بهش گفتم : تو دیوونه ای به مولا!
..........
سر نماز فقط براش دعا کردم که همیشه خندان باشه!


3-

لیلا فارغ التحصیل شده بود و رفته بود . مریم، دخترک تویسرکانی خوش اخلاق و مهربان و بشاشی که هم دوره ای مرجان بود، اما ریاضی می خوند، اومده بود جای لیلا . دوره ی امتحانات پایان ترم بود . مرجان و مریم وسط اتاق نماز می خوندن . یک غروب دلگیر ! فرداش مریم امتحان آنالیز داشت و مرجان، امتحان فیزیک مدرن!
زهرا در زد و اومد داخل تا با مرجان درس بخونن . وقتی دید سر نماز هستن، گفت : بچه ها، دعا در حق دوستان مستجاب میشه . بیاید برای همدیگه دعا کنیم تا امتحان همه مون، فرادا خوب بشه ایشالله .
گفتم: انشالله موفق باشید .
مریم و مرجان سلام نماز رو که دادن، گفتن : راست میگی . بیاید برای هم دعا کنیم . دعا در حق دوست بهتر می گیره!
مرجان دستانش رو رو به آسمان گرفت و گفت : خدایا ! مریم فردا امتحان آنالیزش رو خوب بده!
مریم دستانش رو رو به آسمان گرفت و با همون شیطنت همیشگیش گفت :خدایا! دعای مرجان رو مستجاب کن!!!!!!!!!!!
 اولش همه مون الهی آمین بلند گفتیم! بعد فهمیدیم چی شده! مریم بود که تو راهرو می دوید و مرجان پشت سرش!!!!!!!!!



امسال هم تموم شد! به همین زودی . به همین سادگی . به همین آرومی .
انگارهمین دیروز بود که شروع سال تحصیلی بود و من هی به مریم بانو غر می زدم که : دلم نمیخواد برم مدرسه!
انگارمریم بانو مسئول اومدن اول مهر ماه بود!!!!!!!!!!!!!!!
و بنده خدا مریم عزیزم که شبانه روز خصوصی می نوشت که : ببم جانم، مطمئن باش که کارات روبه راه میشه . تو فقط کمی خسته ای . یه کم دیگه که بگذره، خوب میشی .
اما جالبه که این اواخر، دیگه دوست نداشتم مدرسه تموم بشه . بچه هام رو دوست داشتم . سال خیلی خوبی بود . برخلاف اون چیزی که فکر می کردم . سخت شروع شده بود، وسطاش بریده بودم، اما خودم رو پیدا کردم . شکر خدا . امسال هم به شیرینی با پیشنهادهای کاری خوبی برای سال آینده، به اتمام رسید .

خدایا شکر بابت این همه بزرگی، این همه صبری که در برابر غرغرام داشتی و این همه نعمتی که نصیبم کردی .
خدایا شکرت به خاطر رسوندنم به بسیاری از آرزوهام .
خدایا شکرت به خاطر آرامشی که بهم هدیه کردی .


کاشکی همه مون، با فرستادن روزی 5 تا صلوات، برای بهبودی هر چه سریعتر دوست بسیار عزیزمون، قاصدک مهربان، دعا کنیم .

نمایشگاه مدرسه ی ما

دیروز بابا لنگ درازمون دوباره سری بهمون زد .
این مرد دوست داشتنی با اون چهره ی مهربونش، وقتی میاد با خودش شور و نشاط میاره .
من اون نگاه های پدرانه ی مهربونش رو دوست دارم . نگاه های محبت آمیز همراه با سپاسگزاریش رو دوست دارم .

دیروز که باهاش صحبت می کردم، برام یه ماجرایی تعریف کرد . گفت :
از یه ژنرال آمریکایی پرسیدن که مشکل کنونی جهان چیه ؟
گفت : سه چیز :
تحصیلات (Education )
تحصیلات
تحصیلات

و بابا لنگ دراز با مهربانی ادامه داد : حالا من می خوام به این بچه ها کمک کنم تا این مدرسه روزی بهترین مدرسه ی ایران بشه .

به بچه هایی که در یک مسابقه ی علمی کشوری مقام اول رو آورده بودن، نفری یه  Ipad هدیه داد .
5 تا لپ تاپ دیگه برای مدرسه مون آورد . یعنی الان تو مدرسه 12 تا لپ تاپ داریم . هزینه ی خرید دو تا ویدئوپروژکتور دیگر رو هم تقبل کرد و ....

انشالله که همیشه تنش سالم و دلش شاد باشه .



رمز همون قبلیه .


ادامه نوشته

قلعه رودخان

خب به سلامتی ما از قلعه رودخان برگشتیم .

جاتون خالی

خیییلی خوش گذشت . بچه ها اون قدر زدن و رقصدین و خوندن و خندیدن، که حد نداشت . خودم احساس می کنم که به اندازه ی چندین سال که از ته دل نخندیده بودم ، دیروز خندیدم .

بچه ها شاد بودن و پر ازانرژی و این شادی و انرژی رو به من هم منتقل می کردن . شدیداً هوام رو داشتن و به حرفام هم گوش میدادن . ماماناشون میگفتن : خانوم معلم، شما بهشون بگید این کار رو انجام بدن! به حرف شما گوش میدن! می گفتم : بله! تا من یه چیزی میگم، " چشم خانوم " رو می چسبونن پشت سر حرفم!!! اما نهایتاً کار خودشون رو انجام میدن!!!!!!!!!!

البته انصافاً هر چی می گفتم، بدون مخالفت قبول می کردن و ...!

بچه های من هیچ کار خلافی نکردن . فقط تا تونستن از هوای خوب لذت بردن . از کوه بالا رفتن و عمو زنجیرباف خوندن! خوندن تا نشون بدن که میشه شاد بود . حالا این وسط دو نفر براشون عجیب غریب باشه این کارا، مشکل خودشونه!!!! مگه این دخترا، کجا میرن ؟ اهل کدوم پارتی آن چنانی هستن ؟ حالا جمع شدن دور هم و دارن می خندن! حالا بذار با صدای بلند بخندن! فریاد بزنن! آواز بخونن! دور هم جمع بشن و یه دایره درست کنن و دست بزنن و پنج نفر اون وسط برقصن! اگه اون وسط دو تا شیطنت هم بکنن، ایراد نداره . مگه ماها خودمون این دوران رو نگذروندیم ؟ مگه خودمون دلمون خیلی از شیطنت ها رو نمی خواست و نتونستیم انجام بدیم ؟؟؟

باید با خودمون صادق باشیم . می خواستیم! یا شرایطش نبود یا جو طوری بود که نمی شد .

باید به جوونا یه سری آزادی داد تا بتونن زندگی اجتماعی، تعامل در گروه، همکاری و همیاری رو یاد بگیرن . دیروز هر وقت یکی یه کوچولو شکایت کرد، گفتم : شما یک گروه همدل هستید . پس با هم کنار بیاید حتی اگر گاهی وقتا بعضی رفتارا مطابق میلتون نباشه . و همه چی به خیر و خوشی گذشت . خودشون مشکلات داخل گروهشون رو بدون دخالت دیگران حل می کردن و خوش می گذروندن .

دیروز روزخوبی بود . جاتون خیلی خالی بود .



دنباله ی عکس ها در ادامه ی مطلب




ادامه نوشته

مشکلات امروز من معلم!!!!!

دوشنبه : 4 اردیبهشت 1391

زنگ اول : سوم ریاضی :


گرمِ درس دادنم که ناگهان صدای ناآشنای زنگ موبایلی توجه من رو به خودش جلب می کنه!
با تعجب به بچه ها نگاه می کنم و با دلخوری، میگم : خاموشش کنید! و باز هم درس سولونویید رو ادامه میدم!
درس که تموم میشه، آرزو میگه : خانوم اجازه ؟ ببخشید! من ساعت گوشیم رو، زنگ گذاشته بودم، به خدا خاموش بود، ولی سر ساعت زنگ زد .
میگم : باشه!ولی چرا مدرسه گوشی میارید ؟؟؟
و بحث رو با مذرت خواهی دوباره ی آرزو خاتمه میدم .

زنگ دوم : سال اول :

درس تموم شده بود . یکی دو دقیقه ای مونده بود به زنگ که طبق معمول، سوالات شمیسا ومهشید و فاطمه و مروارید در مورد آزمایشاتی که باید در نمایشگاه انجام بدن و اسم مجله و ویراستاری شروع شد .
یکی دو نفری اجازه خواستن که تو راهرو، زبان بخونن که ساعت بعد امتحان دارن . هوا گرمه و در کلاس باز .
خانوم معاونا و مربی پرورشی رو دیدم که رفتن کلاس روبه رو . توجهی نکردم و به حرف زدن با بچه ها ادامه دادم . زنگ خورد . کمی بعدتر رفتم بیرون . حین بیرون رفتن، صدف بهم گفت : خانوم! دیدین رفتن موبایلای اون یکی کلاس سال اول رو جمع کردن ؟؟؟؟
گفتم : تو مدرسه موبایل می خواید چیکار ؟؟؟
مهسا رو تو راه دیدم! سوم ریاضیه . شاگرد اولشون . یواشکی بهش گفتم : برو به بچه ها بگو که موبایلاشون رو جمع کنن . دارن کیفا رو می گردن!
رنگ و روش پرید و فرز رفت بالا!

تو دفترم . دارم چایی می خورم . از کار معاونا خوشم نیومده . با اعتراض اما به نرمی به معاونمون میگم : کیف بچه ها رو گشتید ؟
میگه : از این کار متنفرم! دستوراز بالا صادر شد! خب فکر می کنی چی میشه ؟ فردا دوباره همین وضعه!!!
پروانه و روشنک از بچه های سوم ریاضی صدام می کنن .میرم بیرون از دفتر : خانوم، الهی قربونتون بریم! میشه این گوشی هامون رو بذارید تو کیفتون ؟؟؟؟؟؟
ازشون می گیرم و میگم : آخرین باریه که گوشی میارید؟ درسته ؟؟؟؟
میگن : قول شرف میدیم خانوم!!!!!

زنگ سوم : سوم ریاضی :

تا وارد کلاس میشم، چهره ی ملتمسانه شون رو که می بینم، دلم هم براشون می سوزه . جایگاه پنهانی موبایلاشون رو بهم نشون میدن! زیر میز معلم!!!! پشت پنجره! پشت شوفاژ!!
میگن : خانوم! خانوم پرورشیه، حتی تو کفش و جوراب بچه ها رو هم گشته!!!
در کیفم باز میشه! چندین گوشی داخل کیف کوچکم، جای میشه!!! خیالا جمع میشه و درس شروع میشه!
درس رو کمی زودتر تموم کردم . گفتم میخوام باهاتون حرف بزنم!
گفتم : من هنوز که هنوزه، وقتی میرم دفتر استادم، گوشیم رو سایلنت می کنم . اگر یه وقتی یادم بره و گوشیم زنگ بخوره، در حالی که استادم شرایط کاریم رو درک می کنه و میگه: راحت باشید! اما من از خجالت قرمز میشم و سریع گوشی رو خاموش می کنم .
بچه ها!  همه گوشی دارن، اما آیا همه، فرهنگ استفاده از گوشی رو هم دارن ؟ آیا آموزش کافی دیدید  یا فقط از قوه ی جبریه برای کنترلتون استفاده شده ؟
گوشی بیارید! هیچ ایرادی نداره! اما سایلنتش کنید . خاموشش کنید . به خدا قسم اگر یه چند ساعتی جواب یکی رو ندید، هیچی نمیشه! نازتون هم بیشتر خریدار داره!!!!
خندیدن و گفتن: خانوم حرفاتون کاملاً درسته . ما دیگه گوشی نمیاریم.
گفتم : بحث آوردن یا نیاوردن گوشی نیست! بحث چگونگی استفاده از امکاناته . شماها دو روز دیگه وارد همین اجتماع میشید . باید یکی بهتون بگه که کجا چه طور رفتار کنید . من دوستتون دارم . شکایتی هم ازتون به دفتر نمی برم . تابه امروز هم هر بار گوشی هاتون رو بهم نشون دادید، ازتون گله کردم که چرا گوشی دارید ؟ فکر می کنم شخصیت شما بالاتراز اینه که من مدام بهتون تذکر بدم! یا یکی بیاد و کیفتون رو بگرده و خدای نکرده حرفی بهتون بزنه که در شان شخصیت شما نباشه .
سراشون پایین بود . خجالت کشیده بودن .


امروز هیچ کسی گوشی نداشت!  شاید تاثیر حرفای من، برای یک هفته باقی بمونه . به همینم راضیم . می تونم هر هفته، 5 دقیقه باهاشون صحبت کنم .
جوونای الان، مثل دوره ی ما نیستن که با توپ و تشر بشه باهاشون برخورد کرد . الان بچه ها اون قدر درگیر مسایل ریز و درشت زندگی و فقر مالی هستن که تیغ بردارن و وسط کلاس درس، رگشون رو بزنن و وقتی از چرایی کارشون سوال بشه، بگن : خانوم داریم از گشنگی می میریم! دیگه از این زندگی لعنتی خسته ایم!!!!!!
اون قدر مشکل دارن که وسط مدرسه، قلبشون بگیره و صورتشون کبود بشه و اورژانس بیاد و وقتی مادر با سر روی زخمی و متورم بیاد مدرسه، اعتراف کنه که شب گذشته دعوای سختی تو خونه شون بوده!

بچه های ما الان بیشتر نیاز به یکی دارن تا باهاش حرف بزنن . تا درکشون کنه . تا بهشون آموزش بده، نه این که مدام باید و نباید کنه!!!!!




سوم ریاضی به طرز فجیعی از بعد از عید بهم بند کردن که باهاشون برم قلعه رودخان! مینی بوس پدر یکی از بچه ها و اولیای چند تا از بچه ها .
امروز دیگه بهشون رسمی اعلام کردم که میام! داشتن از ذوق می مردن! کلی بعد از کلاس موندن و برنامه ریزی کردن که چه طور خوش بگذرونیم!!!!!!

جاتون خالی .

پروانه

اواسط آبان ماه بود که خانم مدیرمون خواست که همکارایی که به کلاس لاله ی 3 ( سوم ریاضی ) تشریف می برن، در یک جلسه ی فوری شرکت کنن .

موضوع جلسه، بحث و گفتگو در مورد پروانه، شاگرد اول سال گذشته ی کلاس، که تا اون وقت مدرسه نیومده بود و اواسط آبان اومده بود مدرسه، بود .

جریان از این قرار بود که مادر پروانه به همسرش شک می کنه! حالا درست یا نادرست، نمی دونیم . هیچ کسی نمی دونه و فقط خدا عالمه . به هر حال، مادر با راهنمایی های خواهرش از خانه ی شوهرش قهر می کنه و دست دو تا دخترش رو می گیره و میره خونه ی همون خواهر تو یه شهر دیگه و تقاضای طلاق می کنه .

پدر، قسم و آیه که داری اشتباه می کنی و هر کاری می کنه که با همسرش صحبت کنه یا برن مشاوره و ... ، خواهر خانم نمیذاره .

به هر حال این دو تا دختر هم مدرسه نمیرن . در اون اوضاع بلبشو و جدایی و اعصاب خوردی و زندگی موقت تو خونه ی خاله ای که خودش از همسر اولش جدا شده و همسر دوم مردی شده، معلومه که برا ادم حال و حوصله ی مدرسه رفتن نمیذاره و اصلاً شاید پدر و مادر به فکر تنها کسانی که نبودن، همین دو طفل معصوم بودن .

دختر بزرگ خانواده که قبلاً ظاهراً دانش اموز همین خانم مدیر و تعدادی از همکاران بوده، و ازدواج کرده، مدام با خانم مدیر در تماس بود و نگران اوضاع پروانه .

خلاصه بعد از گذشت مدتی و پا درمیانی بزرگ ترها و روشن شدن قضایا، مرد بیچاره، بیگناه شناخته شده و زن به سر خونه ی خودش بر می گرده!

حالا پروانه ای اومده مدرسه که تقریباً نیمی از ترم یک رو در کلاس نبوده . و خانم مدیر می خواست که کمکش کنیم .

من سال گذشته دبیرش نبودم و هیچ شناختی ازش نداشتم . اما وقتی دیدم که همه ی همکارا خیلی خوب در موردش صحبت می کننف متوجه شدم که باید بچه ی درسخونی باشه .

هر چند اون قدر دختر مودب و دوست داشتنی و باوقار و مهربان و درسخونی هست که همه ی دوستاش کمکش کنن، حتی همکارا، اما باز هم نتونست درس های قبل از اومدنش رو جبران کنه .


حالا که امتحان فیزیک داده، با صحبت با خانم مدیر، قرار شد که فقط اون قسمتایی رو که در کلاس بوده، به سوالاتش جواب بده . یعنی فصل دوم .

برگه ها روکه صحیح کردم، از 9 نمره ای که از فصل 2 سوال دادم، شده 8/25 .

حالا من موندم که با این نمره چه کنم! روز امتحان بهم موضوع رو گفت و منم اون قدر دوسش دارم و دلم از دست حماقت های پدر ومادرش خونه که دلم نیومد دلش رو بشکونم و بهش گفتم که : تو نگران نباش . برو بقیه ی درسات رو بخون .هیچ به فیزیک فکر نکن!

بهم گفت : وای خانم، شما چه قدر مهربونید!!! اگر موقعیت بود، همین جا می بوسیدمتون!!!!!

حالا، به نظر شما من چه بکنم ؟ همین نمره رو از 20 حساب کنم ؟ یعنی حدوداً 2 برابرش کنم ؟ که به نظر خودم در حق بقیه ی بچه ها اجحافه !

یا این که کمکش کنم، فصل یک رو بخونه و یه امتحانی بده و نمره اش رو دیرتر رد کنیم ؟

خانم مدیرمون میگه که هر تصمیمی من بگیرم، همون کار رو انجام میده . فقط نمی خواد این بچه ضرر کنه .

منم نمی خوام .

به نظرتون چیکار کنم ؟ روح این دختر زحمی هست، نمی خوام اذیت بشه .

ماجراهای مدرسه ی من ( 4 )

و باز هم داستان همیشگی ناسازگاری من با خانوم مدیرم!!!بازنده

فقط هم می خوام غر بزنم!

شرمندتونم!!!!!



از روز اولی که رفتیم مدرسه، طبق معمول همه ی زنگ تفریح ها، جلسه داشتیم و باز هم طبق معمول تر، حرف ها تکراری بود :
" ... خانوم جونی ها!!!!!!!!!!!!!!
براتون وایت برد خریدم ، بزنم این جا، این روبه رو تا به محض این که وارد دفتر میشید، ببینینش!

روی وایت برد، جدیدترین و مهم ترین خبرها رو می نویسیم: مثلاً امروز مهمان داریم! امروز قراره از اداره بیان! امروز قراره بازرس بیاد! امروز قراره ....!!!! و یا این که بخشنامه ی مهمی اومده و می خوایم که حتماً بخونین و ... "

روزی دو بار، سه روز در هفته! من این حرف ها رو می شنیدم! همه مون حفظ بودیم و باهاش تکرار هم می کردیم!!!!!!!

وایت برد برا کلاسا خرید! دو تا کم آورد!!!!!
یه وایت برد کوچیک زد رو دیوار دفترمون، نصفش زیر پرده است و دیده نمیشه!!!!!!!!!!!


خیّر جانمان خواست تشریف بیاره! بهش زنگ زد و گفت: شلوغ بازی در نیار!

اما خانوم مدیر می فرمودن : نمیشه که! از اداره خودشون میان!
من نمی دونم وقتی بهشون خبر ندی، چه طور میان! نکنه زبونم لال، بو می کشن!!!!! ( شرمنده ! )

همون روزفرت ، معاون و مسئول آموزش و یکی دیگه اومدن!!
به جان خودم یه چیزی بگم باورتون نمیشه!
اسم مدرسه مون، به اسم خانم آقای مهندسه!خانم دکتر..... !
بعد هی این آقای معاون که جدیداً اومده تو شهرمون، به آقای مهندس می گفت : آقای دکتر!!!!!!!!!!
خنده بازاری شده بود برا ما!
در پایان هم از آقای دکتر!!!! خواستن که هزینه ی اضافه کار همکارار رو بده!!!!! یعنی بی شرمی تا چه حد ؟؟؟؟ اون وقت از .... لااله الاالله!
خانوم مدیرمون هم در پاسخ به سوال آقای مهندس نازنین که از ما خواستن تا بگیم چی برای دفترمون بگیره، فرمودن: یه دونه کولر! فقط برای دفتر! چون کلاسا اگه کولر داشته باشه، برق نمی کشه!!!!!!!!!!!!
(کسی نیست بهش بگه: اخه تو که معلومات نداری، چرا درجا نخود آش میشی و حرف می زنی!!!! کنتور رو که نمیشه عوض کرد! میشه ؟؟؟؟)
ایشون در بیاناتی فرمودن که : من حتی برای دفتر خودم کولر نگرفتم، تا مبادا همکارا دلخور بشن!!!!
( این حرف رو میزنه و  اون وقت من 30 جلسه کلاس رفتم، نتونسته پولش رو از بچه ها بگیره و به من پولم رو بده! بهش که میگم، میگه : بچه ها پول رو ندادن! منم گفتم : خانوم، شما وقتی نمی تونی از بچه ها پول کلاس رو بگیری، و معلت رو راضی کنی، چرا وقت من رو می گیری ؟؟؟!!! مات شد و نگام کرد!!!!!!!!!! )
یعنی عدم مدیریت صحیح تا کجا ؟؟؟؟؟؟

واااااااااااااااای خدایا!praying
شرمنده ی آقایون هستم!
آقا : وقتی مهمون می خواد برات بیاد، رسم مهمون نوازی، یکیش اینه که یه کم به خودت برسی! آرایش نخواستیم، حداقل ترین کار اینه که صورتت رو تمیز کنی، لباس مرتب بپوشی! آخه مثلاً تو خانوم مدیری!!!چشم
سر و صورت عینهو شیر علی قصاب!!!!!

مقنعه ی زرشکی، مانتوی سرمه ای، شلوار طوسی!!!!!!! چادر مشکی!I don't know - New!
چه شود!!!!!!!

ااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااا

چند وقت قبل، تصمیم گرفت مثل هر سال برنامه ریزی کنه که ما کی بچه ها رو ببریم آزمایشگاه!!!! مثل هر سال همه ی همکارا زیر لب غر زدن که : بابا جان به تو چه!
و من بلند گفتم : یعنی شما تصمیم می گیرید که ما کی بریم آزمایشگاه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت : بله! برنامه ریزی می کنیم!
گفتم : اشتباه می کنید!!!! این طرحیه که هیچ سالی جواب نداده! به دنبال یک ابتکار و نوآوری باشید! شما نمی تونید برای من تصمیم بگیرید! من نهایت کاری که می تونم انجام بدم، اینه که کتابم رو تموم کنم! و هر وقتی وسایل آزمایشگاه رو ببرم سر کلاس و دو تا آزمایش انجام بدم! یه کم فیلم بذارم و ....!
گفت : این دیگه به تدبیر و هنر شما بستگی داره که چه طور کتاب رو برنامه ریزی کنید تا تموم بشه!
منم گفتم : بی تدبیری از بالادستیاست که نمی دونن که چه قدر وقت برا فیزیک نیازه! ( صدام هم کمی بلندتر از حد معمولم بود!!!!! لازم به ذکره که من کلاً صدام بلنده!!!!!!! )
یه کم خودش رو جمع کرد و گفت : اون که بعله!! ولی همکارا، این (!!! ) که این جوری میگه، خودش بیشتر از همه میره آزمایشگاه ها!!!
( انگار که همکارام من رو نمی شناسن!!!!! )
گفتم : نه اتفاقاً! من آزمایشگاه نمیرم! چون بوی مواد اذیتم می کنه! وسایل رو می برم سر کلاس!!!!!!!!!!!دروغگو
بحث رو عوض کرد!


چند روزیه که بحث صدور کارت شناساییه!

نه!!!!

جان من! شما بفرمایید که این مدارک یعنی چه ؟

4 قطعه عکس رنگی با زمینه ی سفید!!!!!!!!!! که یکی اسکن شده باشد!!!!!!!!!!!

منم دو قطعه بیشترنداشتم! اونم با زمینه ی آبی کمرنگ! همون رو بردم، گفت : نه! 4 تا می خواد!
منم گذاشتم تو کیفم و اومدم خونه!
امروز زنگ زده و به دست و پام افتاده که هرجوری هست تا فردا عکسا رو بهم برسون! اگه خودت نمی تونی بیای، بده یکی برام بیاره!
بهش گفتم : من که دیروز آورده بودم مدارک رو! شما قبول نکردی! قبول می کردی، دو تا قطعه عکس دیگر رو خودم بعد می بردم اداره!

گفت : حالا لطفاً بیار دیگه! گفتم: باشه! ولی نمی برم!
عکس ندارم که ببرم!!! و نمی برم!!!! شنبه خودم می برم اداره!!!!!!!
دلم می خواد یه کم اذیتش کنم!

در ضمن من آدم بی تدبیر و بی هنری هستم، با من حرف نزنین!قهقهه ایشششششششششش!!!!!!!!!

تو رو خدا بگید من چه طور تا اخر سال با این آدم سر کنم و قصد جونش رو نکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیال باطل