- هر روز وقتی می رسم مدرسه که بچه ها سر صف هستن . از انتهای سمت راست آخرین صف میرم تا با یه دور کوچولو به سمت چپ! بتونم برسم به پله ها و برم داخل ساختمون . برای این کار هر روز مجبورم از کنار صف بچه های چهارم ریاضی رد میشم . و هر روز سرم رو پایین میندازم تا بچه ها حواسشون به اونی باشه که پشت تریبونه! اما زهی خیال باطل!http://mahsae-ali.blogfa.com
مکالمات هر روزه ی من :
- سلام خانوم
من با سر پایین و آروم : سلام عزیزم
- سلام خانوم خوشگل ( تقریباً با فریاد! )
- سلام روشنک! ( یه نگاه چپ :  http://mahsae-ali.blogfa.com)
- سلام خانوم جون
- سلام
- سلام خانوم واااااای چه بهتون میاد این عینک!!!!!!!!!!
- سلام !!!!!
خانم مدیر پشت تریبون : چهارم ریاضیا! حواستون هست چی میگم ؟؟؟؟؟؟
من :
تا با حداکثر سرعت می رسم به سر صف، 18 بار این مکالمات تکرار میشن!  اون وقت تازه می رسم به چهارم تجربی ها! !!!
تازه میرسم به پله ها که خانم مدیر همون پشت تریبون میگه : سلام خانم ....!
و من این جوری : سلام، صبح تون به خیر!
تا برسم به دفتر، با معاونا که تو راهرو هستن هم سلام علیکی می کنم و لبخندی نثارشون می کنم . قبل از رفتن به دفتر، میرم سراغ خانم خدمتگزار . مادرش ناخوش احواله و بستری در بیمارستان . یه حال و احوالی می پرسم و بعد میرم دفتر .
وارد دفتر که میشم، یه سلام بلندبالا و بعد هم یکی یکی احوالپرسی با همکارا .
دبیر دینی قرآنمون که یه خانم سن داری هم هست، تا برسه مدرسه، همین طور قربون صدقه ی قد و بالام میره و من هی خجالت میکشم!!! امروز میگم : آخه اینم گوشیه من دارم! لعنتی نه زنگی بهش میزنن، نه اس ام اسی!!! آخه به چه دردی می خوره؟؟!!
میگه : الهی قربونت برم! ببین بعد از این برات چه اس ام اس هایی بفرستم!!!!
( یاد مریم جانم و آغوش بی دغدغه اش می افتم!!! )
وقتی بعد از یه روز غیبت بابت مریضیم  Smiley رفتم مدرسه، تموم همکارا، یکی یکی ، جدا جدا اومدن و ازم حالم رو پرسیدن و هر کدوم کلی داروی گیاهی برام تجویز کردن! که انصافاً خیلی هم موثر بود بعضیاشون .Smiley


- مهدیه میگه : خانوم من خیلی حسودم!!!!! دلم می خواد هر کسی رو که دوست دارم، من رو دوست داشته باشه!!!!
میگم : خب! این که امکان نداره دخترم . خیلی وقتا خیلی ها رو دوست داریم، اما اونا حتی نیم نگاهی هم به احساس ما ندارن و بالعکس!
میگه : ولی خانوم! خوش به حال شما! همه دوستتون دارن!!! همه! از دانش آموز گرفته تااااا همکارا!!!!!


- روشنک میگه :
خانوم جون، خانوم جون، من اومدم شما رو تا دم در ماشین مشایعت کنم!!!!! http://mahsae-ali.blogfa.com
میگم : بچه جان! برو پی کارت! که می بینم ییهو تموم بچه های چهارم ریاضی دم در دفترن! http://mahsae-ali.blogfa.com
میگم : آخه من بالا میرم، شما ها رو می بینم، میام پایین شماها رو می بینم! صبح، زنگ تفریح، ظهر!!! http://mahsae-ali.blogfa.com خب بسه دیگه!!!!! شاید من بخوام برم جهنم! http://mahsae-ali.blogfa.com
روشنک با همون نوع حرف زدن توک زبونیش میگه : خانوم اگر جهنم 7 تا طبقه هم داشته باشه، من باهاتون میام!!!!!!!!
میگم : پررو! من جام بهشته! شماها جهندمی هستید!!!!!!!!!!! http://mahsae-ali.blogfa.com
کیفم رو تا دم در ماشین میاره!!!! میگه سنگینه. شونه تون درد میگیره!!! http://mahsae-ali.blogfa.com

- هنوز سرگیجه و دوران سر دارم . چهارم ریاضی ها و دومایی که سال گذشته هم دانش اموزم بودن، همیشه وقت بالا رفتن از پله ها و پایین اومدن، مراقبم هستن! http://mahsae-ali.blogfa.com منتظرم می مونن تا برسم پای پله ها  و بعد یکی دستم رو میگیره، یکی کیفم رو، یکی پوشه و جامدادی ماژیکام رو، یکی از پشت سر هوامو داره و یکی تموم این راه رو برام حرف میزنه!!!!!!

بهشون میگم که منتظرم نمونید، خجالتم می دید . اما دروغ چرا ؟؟!!! راستش رو بخواید ته ته دلم از این که این همه هوام رو دارن، خوشم میاد !



- چهارم ریاضیا ازم قول گرفتن که چهارم تجربی ها رو به اندازه ی اونا دوست نداشته باشم!!!!  هر چه قدر باهاشون صحبت می کنم که : همه تون برام یه جور هستید و عزیز، فایده ای نداره و مدام حرف خودشون رو تکرار می کنن که : ما قدیمی تر هستیم! سال گذشته هم باهاتون بودیم، پس عزیزتریم!!!!!!!http://mahsae-ali.blogfa.com خب ما رو بیشتر دوست داشته باشید دیگه!!!!!!! 



تموم این ها به کنار! مدام با خودم فکر می کنم : آیا این همه محبتی که نثارم میشه، حقیقیه ؟ شایدم ظاهریه! نمی دونم والله!  هر چی که هست، خوبه و من رو شاد می کنه!!!!http://mahsae-ali.blogfa.com