یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم!
همین طور که در حال برداشتنش هستم، برگه های داخلش میریزن .
چشمم که بهشون میافته، خط آشنایی دوباره تموم خاطرات سال های دور رو برام زنده می کنه!!!.
خاطراتم مثل یک فیلم جلوی چشمام رژه میره و من از خوشی یادآوری بهترین روزهای زندگیم، لبخندی بر لب دارم .
بنویسم " باد "
مشت گیسویت را ول می کنی!
باد بیاید چه می کنی ؟؟؟؟؟!!! ...
امضا : غلومی! ( نام مستعار ) 76/8/8
یادش به خیر
غلومی و پروفسور، دو تا از تیزترین و باهوش ترین بچه های کلاسمون بودن . ترم یک که بودیم، از هماهنگی این دو تا تعجب می کردیم .
استاد ریاضی، با اون ته لهجه ی شیرین کردی، با تمام مهربانی که تو صداش موج میزد و کمتر در استادای کردمون دیده بودیم، سوالی رو مطرح می کرد .
دست پروفسور می رفت بالا و شروع میکرد به پاسخ گفتن تااااااا جایی که می موند! اون وقت غلومی ادامه ی راه حل رو پیشنهاد میداد و مسئله حل میشد!
به همین سادگی!!!!
آقایون کلاس ما، انسان های شریف و دوست داشتنی ای بودن . بر خلاف ساید کلاس ها که هیچ گونه رفاقت و یا حتی سلام و علیکی بین دو گروه خانم و آقا نبود، کلاس ما مملو از شور و نشاط جوانی بود . همه مانند دوستان قدیمی بودیم که هر جای دانشگاه که همدیگر را می دیدیم، سلام و احوالپرسی گرمی با هم داشتیم ( بدون ترس از چشم هایی که همیشه مراقب ما بودن تا گزارش بدن! یه چیزی مثل ساندیس خورای الان!!!!! ) و این گاهی مایه ی تعجب بقیه ی دانشجویان بود و گاهی هم مایه ی حسادت!
نگاه های ما عاری از هر گونه حسی بود به جز دوستی . این رو استاد بسیار بسیار عزیزی از ما خواسته بود و ما هم خواستیم که یک خانواده باشیم . خانواده ای که زبانزد کل دانشگاه باشه!!!! هماهنگ بودیم . به هم کمک می کردیم و اگر هم زمانی اختلافی پیش میومد، به راحتی حلش می کردیم .
کلاس خوبی داشتیم!
غلومی شاعرمسلک بود . پروفسور بااحساس و مهربان ، نِک عزیز در هر کاری یاریگر بود اما با نگاهی که در اون غرور خاصی از کمک به ما، مشاهده می شد .
"پسرک" جوان کرد سنندجی بود که نمی تونست پارسی حرف بزنه اما ما می فهمیدیمش . " ارژنگ " بلندقدترین و لاغرترین همکلاسیمون بود که وقتی یک پاش رو روی پای دیگه اش می انداخت، پای بالایی باز هم به زمین می رسید!!!!!!!!
اون جوانک کرد عراقی که به جبر روزگار، پدرش آواره ی این سرزمین شده بود و به جرم نکرده ی پدر، از ادامه ی تحصیل در دانشگاه های ایران منع شده بود!
" چمدان " که بسیار مودب بود و درسخوان با صورتی همیشه خندان!!!
از دخترها که هر چی بگم کم گفتم! ژما با اون شیطنت های خاص خودش که هنوزم وقتی صداش رو از پشت تلفن می شنوم تاااااا چند روزی شارژم! اشرف، مونگا مونگا، با تمام شیطنت هاش . با تمام ایمانی که داشت . با تمام قلب پاکی که خاص خودش بود و بس! فرناز و فرانک و ....!
یادش به خیر !
چه روزگارانی بود .
هر چند از احوال هم بی خبر نیستیم . هر چند که پروفسور همین جا نزدیک من هستش و گاه و گداری می بینمش و باز هم یاد ایام خوش گذشته می کنیم، هر چند که غلومی که مهربان همسرش دانشجوی رشت بود،هر وقت می یومدن، همدیگر رو می دیدیم، اما دلم برای اون روزهای همراه با شور و نشاط تنگ شده .
برای تقلب های دسته جمعی . برای کارگاه جوشکاری! برای شیطنت های دسته جمعی! برای شکلک کشیدن روی تابلوهای بزرگ کلاسامون!! برای آزمایشگاه اپتیک! برای اون پوستر "خطر اشعه ی لیزر " ش که چسبیده بود به در ورودی آزمایشگاهی که در دانشکده ی انسانی قرار داشت و بچه های دانشکده انسانی با تعجب و ترس حین ورود ما به آزمایشگاه،بهمون نگاه می کردن! !!!! برای انفجار خنده ای که نک عزیز عاملش بود! ( چشم بسته اش رو می ذاشت روی اسپکتروسکوپ و بعد می گفت : چرا من طیف ها رو نمی بینم!!!؟؟؟؟؟!!!!! )
برای سفرهایی که من و ژما و اکرم و ویدا،با هم از رشت به سنندج داشتیم و اگر آقایون هم بودن، چه قدر هوامون رو داشتن و از بودنشون، احساس امنیت می کردیم! !
دلم برای اون روز آخری که بالاجبار تنهایی داشتم می یومدم و غلومی و پروفسور برای خداحافظی اومدن به ترمینال و یه هدیه ی کوچک برای یادگاری بهم دادن که هنوز هم دارمش، حتی اگر الان دیگه اون کیفیت رو نداشته باشه : " کیتارو "، تنگ شده!
دلم برای همه ی دوستانم تنگ شده .
در گیر و دار چسباندن تکه های ماه بودم
که تو عاشق شدی!
تو پیش پنجره ایستاده بودی و
من دم حوض
تو پرده را کنار کشیدی
که
کسی میان من و ماه
سنگ انداخت
در گیر و دار چسباندن تکه های ماه بودم
که تو عاشق شدی !
اشعار از غلومی !!!!


















