یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم!

به دنبال یه جاکلیدی، در حال زیر و رو کردن کمد هستم که یه سررسید قدیمی، جلوی چشمام سبز میشه!!!!
همین طور که در حال برداشتنش هستم، برگه های داخلش میریزن .
چشمم که بهشون میافته، خط آشنایی دوباره تموم خاطرات سال های دور رو برام زنده می کنه!!!.

خاطراتم مثل یک فیلم جلوی چشمام رژه میره و من از خوشی یادآوری بهترین روزهای زندگیم، لبخندی بر لب دارم .

بنویسم " باد "
مشت گیسویت را ول می کنی!
باد بیاید چه می کنی ؟؟؟؟؟!!! ...

امضا : غلومی! ( نام مستعار ) 76/8/8

یادش به خیر
غلومی و پروفسور، دو تا از تیزترین و باهوش ترین بچه های کلاسمون بودن . ترم یک که بودیم، از هماهنگی این دو تا تعجب می کردیم .
استاد ریاضی، با اون ته لهجه ی شیرین کردی، با تمام مهربانی که تو صداش موج میزد و کمتر در استادای کردمون دیده بودیم، سوالی رو مطرح می کرد .
دست پروفسور می رفت بالا و شروع میکرد به پاسخ گفتن تااااااا جایی که می موند! اون وقت غلومی ادامه ی راه حل رو پیشنهاد میداد و مسئله حل میشد!
به همین سادگی!!!!

آقایون کلاس ما، انسان های شریف و دوست داشتنی ای بودن . بر خلاف ساید کلاس ها که هیچ گونه رفاقت و یا حتی سلام و علیکی بین دو گروه خانم و آقا نبود، کلاس ما مملو از شور و نشاط جوانی بود . همه مانند دوستان قدیمی بودیم که هر جای دانشگاه که همدیگر را می دیدیم، سلام و احوالپرسی گرمی با هم داشتیم ( بدون ترس از چشم هایی که همیشه مراقب ما بودن تا گزارش بدن! یه چیزی مثل ساندیس خورای الان!!!!! ) و این گاهی مایه ی تعجب بقیه ی دانشجویان بود و گاهی هم مایه ی حسادت!

نگاه های ما عاری از هر گونه حسی بود به جز دوستی . این رو استاد بسیار بسیار عزیزی از ما خواسته بود و ما هم خواستیم که یک خانواده باشیم . خانواده ای که زبانزد کل دانشگاه باشه!!!! هماهنگ بودیم . به هم کمک می کردیم و اگر هم زمانی اختلافی پیش میومد، به راحتی حلش می کردیم .

کلاس خوبی داشتیم!

غلومی شاعرمسلک بود . پروفسور بااحساس و مهربان ، نِک عزیز در هر کاری یاریگر بود اما با نگاهی که در اون غرور خاصی از کمک به ما، مشاهده می شد .
"پسرک" جوان کرد سنندجی بود که نمی تونست پارسی حرف بزنه اما ما می فهمیدیمش . " ارژنگ " بلندقدترین و لاغرترین همکلاسیمون بود که وقتی یک پاش رو روی پای دیگه اش می انداخت، پای بالایی باز هم به زمین می رسید!!!!!!!!
اون جوانک کرد عراقی که به جبر روزگار، پدرش آواره ی این سرزمین شده بود و به جرم نکرده ی پدر، از ادامه ی تحصیل در دانشگاه های ایران منع شده بود!
" چمدان " که بسیار مودب بود و درسخوان با صورتی همیشه خندان!!!

از دخترها که هر چی بگم کم گفتم! ژما با اون شیطنت های خاص خودش که هنوزم وقتی صداش رو از پشت تلفن می شنوم تاااااا چند روزی شارژم! اشرف، مونگا مونگا، با تمام شیطنت هاش . با تمام ایمانی که داشت . با تمام قلب پاکی که خاص خودش بود و بس! فرناز و فرانک و ....!

یادش به خیر !
چه روزگارانی بود .
هر چند از احوال هم بی خبر نیستیم . هر چند که پروفسور همین جا نزدیک من هستش و گاه و گداری می بینمش و باز هم یاد ایام خوش گذشته می کنیم، هر چند که غلومی که مهربان همسرش دانشجوی رشت بود،هر وقت می یومدن، همدیگر رو می دیدیم،  اما دلم برای اون روزهای همراه با شور و نشاط تنگ شده .
برای تقلب های دسته جمعی . برای کارگاه جوشکاری! برای شیطنت های دسته جمعی! برای شکلک کشیدن روی تابلوهای بزرگ کلاسامون!! برای آزمایشگاه اپتیک! برای اون پوستر "خطر اشعه ی لیزر " ش که چسبیده بود به در ورودی  آزمایشگاهی که در دانشکده ی انسانی قرار داشت و بچه های دانشکده انسانی با تعجب و ترس حین ورود ما به آزمایشگاه،بهمون نگاه می کردن! !!!! برای انفجار خنده ای که نک عزیز عاملش بود! ( چشم بسته اش رو می ذاشت روی اسپکتروسکوپ و بعد می گفت : چرا من طیف ها رو نمی بینم!!!؟؟؟؟؟!!!!! )

برای سفرهایی که من و ژما و اکرم و ویدا،با هم از رشت به سنندج داشتیم و اگر آقایون هم بودن، چه قدر هوامون رو داشتن و از بودنشون، احساس امنیت می کردیم! !
دلم برای اون روز آخری که بالاجبار تنهایی داشتم می یومدم و غلومی و پروفسور برای خداحافظی اومدن به ترمینال و یه هدیه ی کوچک برای یادگاری بهم دادن که هنوز هم دارمش، حتی اگر الان دیگه اون کیفیت رو نداشته باشه : " کیتارو "، تنگ شده!
دلم برای همه ی دوستانم تنگ شده .

در گیر و دار چسباندن تکه های ماه بودم
که تو عاشق شدی!

تو پیش پنجره ایستاده بودی و
من دم حوض
تو پرده را کنار کشیدی
که
کسی میان من و ماه
سنگ انداخت

در گیر و دار چسباندن تکه های ماه بودم
که تو عاشق شدی !

اشعار از غلومی !!!!

4 شمع

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند.

محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنيده می‌شد.
اولين شمع می‌گفت: من « دوستی » هستم اما هيچ کس نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد.
شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.

شمع دوم می‌گفت: من « ايمان » هستم اما اغلب سست می‌گردم و خيلی پايدار نيستم.
در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد.

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد :
من « عشق » هستم . ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می‌گذارند و اهميت مرا درک نمی‌کنند . آن ها حتی فراموش می‌کنند که به نزديکان خود عشق بورزند!
و بی درنگ از سوختن باز ايستاد.

در همين لحظه کودکی  وارد اتاق شد. چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمی‌سوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟ و ناگهان به گريه افتاد.

با گريه ی کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:

نگران نباش! تا زمانی که شعله ی من خاموش نگردد شمع‌های ديگر را روشن خواهم کرد.
من
« امید » هستم.

کودک، با چشم‌هائی که از شادی می‌درخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعله‌ور ساخت.

شمع ”اميد“ زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا هميشه آکنده از ”دوستی، ايمان و عشق“ باشيد.

روز مادر فرخنده باد .

در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

( فریدون مشیری )



روز مادر و روز زن رو خدمت تمام مادران عزیز و بانوان گرامی ایرانی تبریک عرض می کنم .
خصوصاً مادران بلاگستان : مریم بانو، باران عزیز، غزل مهربان و کوثر گرامی .


در تمامی رویاهای من، همیشه دختر بچه ای بازیگوش و لوس وجود داشت که دوستش می داشتم و در آغوشم می فشردمش .
اما حالا، برخلاف آن رویاهای همیشگی، دلم پسرکی می خواهد! پسرکی در سن نوجوانی که در کنارهم، دور آن میز گرد آشپزخانه بنشینیم و همین طور که طعم تلخ چای را با شیرینی بیسکویتی خوش طعم، مزه مزه شیرین می کنیم، به آسمان سربی رنگ بیرون قاب پنجره بنگریم و
آن گاه همان طور که به باران سیل آسایی که می بارد، چشم دوخته ایم و موسیقی صدای باران، لذت چای خوردنمان را بیشتر می کند، از گذشته هایی بگوییم که امروز ماست!!!! پسرک سر به سرم بگذارد و دست های بزرگش را بر روی دستان کوچکم بفشارد و من با تمام وجود، عشق مادر بودن را حس کنم .
افسوس که این آرزو هیچ گاه به واقعیت تبدیل نخواهد شد !! اما حتی همین رویایش هم شیرین است و لبخندی بر لبانم می نشاند! که اگر مادر می شدم، مطمئنم که یکی از بهترین مادران بودم برای فرزندانم !!!!

در ادامه ی مطلب هم شعری درباره ی مقام " مادر " اوردم که متاسفانه هر چی گشتم، شاعرش رو پیدا نکردم . شعر زیباییه . خوندنش خالی از لطف نیست .
ادامه نوشته

با هم بخندیم!

از هر 2 تا تبلیغ تلویزیون یکی تبلیغ بانکه ، ولی مردم هر روز فقیر تر می شوند!
از هر 2 روز هفته یکیش تعطیله، اما باز مردم افسرده تر می شوند!
از هر 2 نفر توی خیابون یه نفر لیسانس داره، اما باز مردم بیکار تر می شوند !
از هر 2 تا خونه یکیش نوسازه، اما مردم باز بی خانمان تر می شوند !
از هر 2 نفر یکی دماغش رو عمل کرده، اما باز قیافه ها زیبا نمی شوند!
 از هر 2 نفر یکی حاجی شده، اما باز مردم بی خدا تر می شوند!


معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه می کردید؟
بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن به جز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه!
معلم ازش می پرسه: چرا تو هیچی نمی نویسی؟
بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست‏‏ دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.
من احساسات واقعی رو با 'کتی' پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ ، موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. کتی به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک کانکس توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. کتی چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماری جوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن برای تمام کوکائینی ها و اکستازی هایی که می خوایم.
در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و کتی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
*با عشق*
*پسرت "جک" *

پاورقی : پدر ! هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست !! من خونه ی دوستم تامی هستم . فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه ی مدرسه که روی میزمه!!!
 دوسِت دارم!
هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!!!!


انسان مجموعه ای از آن چه دارد نیست! بلکه مجموعه ای ست از آن چه هنوز ندارد اما می تواند داشته باشد.  (ژان پل سارتر)

1-2-3-4 یک پرستوی اعصاب خراب!!!!!!

1-
میگن عاقل کسیه که از یه سوراخ، دو بار گزیده نشه!
خب! من دو بار گزیده شدم! پس عاقل نیستم مطمئناً!!!



2-
دیدین بعضی ها وقتی می خوان حرف بزنن، چه قدر خودشون رو بالا می گیرن و چه قدرحق به جانب حرف می زنن و هر چی که دوست دارن، همین طور بدون فکر پرتاب می کنن، حالا در اصابت حرفاشون، طرف سالم بمونه یا نه، با خداست دیگه!
شما با این افراد چه برخوردی خواهید داشت ؟؟؟



3-
میگه این کار رو حتماً انجام بده!
میگم : کمکم می کنی ؟
میگه : نه!!!!! من تو کارای تو دخالت نمی کنم!!!!

اون وقت با کسی که من ازش خواهش کردم که همون کار رو برام انجام بده و اون کلی برام وقت گذاشته، طوری حرف میزنه که دلگیرش کنه!!!!
حالا من با این قلب دلگیر مهربان که به خاطر من بهش توهین شده، چه کنم ؟؟؟



4-
تست کنکور سراسری فیزیک سال 90 رو حل می کنم! زمان رو کم تر از 11 می گیرم و معادله می نویسم و حل می کنم. جواب میشه : 12/5 !!!!!!
میگم : خب ! این که بیشتر از 11 است ! یکی دو بار دیگه هم حلش می کنم و همین میشه!!!!!
به پاسخنامه که نگاه می کنم، می بینم نوشته : خب! این جواب که طبیعتاً نادرسته! پس 7 و 8 هم چون کمتر از 11 است، پس غلطه ! پس گزینه ی 3، یعنی 12 درسته!!!!!

یعنی من کشته مرده ی این استدلالم!!!!!

سوال بعدی رو حل می کنم، زیر رادیکال منفی میارم!!!!!! عجیباً غریبا!!!!!!
در پاسخنامه اومده : گزینه ها رو جاگذاری کنید، متوجه می شید که 1/5 درسته!!!!!!!!

یعنی ای تو روحت، طراح سوال!!!!! ( شرمنده! )


کلاً اعصابم خرابه! متوجه شدید دیگه ؟ مگه نه ؟؟؟!!!!!!

حسود هرگز نیاسود .

امام على عليه السلام:

لِلّهِ دَرُّ الحَسَدِ ما اَعدَلَهُ! بَداَ بِصاحِبِهِ فَقَتلَهُ؛

آفرين بر حسادت! چه عدالت پيشه است! پيش از همه صاحب خود را مى كشد.

(شرح نهج البلاغه، ج1، ص316)


روزی روزگاری دو زن همسایه دیوار به دیوار هم بودند. یكی از آن ها خوب و مهربان بود ولی خداوند به او فرزندی نداده بود و زن دیگر زنی حسود و كوردلی بود كه چشم نداشت سگ همسایه دوقلو بزاید چه برسد به این كه او صاحب فرزندی شود و به آرزوی دلش برسد.
یك شب زن حسود خواب عجیبی دید. او خواب دید كه پسری به دنیا می‌آورد و ناف بچه لحظه به لحظه كش می‌آید و بزرگ می‌شود. به طوری كه دورتا دور خانه‌ها را فرا می‌گیرد. زن حسود از خوابی كه دیده بود ترس به دلش افتاد كه نكند بلایی به سرش بیاید. هرچه فكر كرد كه خوابش را تعبیر كند راه به جایی نبرد و دوست هم نداشت آن را به كسی بگوید و كسی از خوابش با‌خبر شود.
او با فكر كردن زیاد به این نتیجه رسید كه پیش خوابگزار پیر برود و به دروغ خواب خودش را به عنوان خواب همسایه به خوابگزار گفت تا به این وسیله بتواند تعبیر خوابش را بداند.
او با این نیت پیش خوابگزار رفت و گفت: ای خوابگزار! همسایه‌ام زن تنهایی است. او خواب عجیبی دیده است، مرا به دنبال شما فرستاد تا خواب او را تعبیر كنی، تا من جوابش را برای او ببرم.
خوابگزار پیر پرسید: پس چرا خودش نیامد؟
زن حسود به دروغ گفت: چون خواب عجیب و ترسناكی دیده بود، خجالت می‌كشید كه آن را برای كسی تعریف كند و شب و روز می‌ترسد كه نكند بلایی منتظرش است.
خوابگزار گفت: مگر چه خوابی دیده كه به وحشت افتاده است؟
زن حسود گفت: او خواب دیده پسری به دنیا می‌آورد. ناف پسر لحظه به لحظه كش می‌آید و بزرگ می‌شود و دور تا دور خانه را مثل یك كمربند فرا می‌گیرد.
خوابگزار لحظه‌ای فكر كرد و گفت: خواب ترسناك دیدن كه ترسی ندارد. خواب را هر طور تعبیرش كنی همان نتیجه را می‌دهد و اگر بد تعبیرش كنی نتیجه بد می‌دهد.
خوابگزار ادامه داد: حالا من خواب همسایه شما را خوب تعبیر می‌كنم تا هم ترسش بریزد و هم عاقبت به خیر شود.
زن حسود كه دل توی دلش نبود و عجله می‌كرد كه هرچه زودتر تعبیر خوابش را بداند و به سعادت و خوشبختی برسد، گفت:زود خواب را تعبیر كن كه زن همسایه منتظر من است.
خوابگزار گفت: به همسایه ات بگو خبرهای خوبی دارم. خوابی كه دیده نه تنها بد نمی‌باشد بلكه خیلی خوب و پربركت است.
زن حسود طاقت نیاورد و پرسید: چطوری؟
خوابگزار ادامه داد: همسایه‌ات صاحب پسری می‌شود و او در آینده پادشاه این سرزمین می‌شود. چون ناف نشانه بزرگی و سعادت است. حالا بدو برو و این خبر خوش را به او برسان.
زن حسود كه از حسادت مثل سنگ سیاه شده و آتش حسادتش گل كرده بود، رو به خوابگزار گفت: ای خوابگزار! اگر ناراحت نشوی، می‌خواهم رازی را برای شما فاش كنم.
خوابگزار پرسید: چه رازی؟
زن حسود گفت: من به دروغ خواب خودم را به نام خواب همسایه برای شما تعریف كردم. چون فكر می‌كردم خوابی كه دیده ام عاقبت خوشی نداشته باشد. بعد گفت: حالا من صاحب پسری می‌شوم و او واقعا به پادشاهی می‌رسد؟
خوابگزار خندید و گفت: ای زن! دیگر خیلی دیر شده و كاری نمی‌توان كرد.
زن حسود با نگرانی پرسید: یعنی چه؟
خوابگزار گفت: خواب‌‌ها را به نیت هركس تعبیر كنی، خوب و بدش هم عاید همان شخص می‌شود و آن پسر در آینده به پادشاهی می‌رسد.
زن حسود غصه‌دار و غمگین به خانه اش برگشت.
روزها به زودی سپری شد و زن همسایه پسری به دنیا آورد و ماه‌ها و سال ها در یك چشم به هم زدن گذشتند، تا این كه پسر بزرگ و بزرگ تر شد و به خاطر مهربانی و شجاعتش به پادشاهی رسید و سال های سال به عدالت و مهربانی پادشاهی كرد.
زن حسود هم به خاطر حسادت و كوردلی، دستی دستی همسایه‌اش را به نان و نوایی رسانده بود، سال‌های سال در آتش حسادت سوخت و رنج برد و هنوز هم كه هنوز است در آتشی كه خودش برافروخته بود می‌سوزد و رنج می‌برد.

کاشکی می دو نستی هر آهی که می کشی، چه عمری از من کم میشه !


راه می رفتم و فکر می کردم . فکر می کردم و راه می رفتم . تیزی بغض غریبی گلویم رو می فشرد . هر چه بیشتر در فکر فرو می رفتم، تندتر و تندتر راه می رفتم . درد پاهام بهم نشون داد که انگار زیادی تند رفتم . ایستادم، اشک هام رو پاک کردم. آرام تر و شمرده تر راه رفتم . بهتر اندیشیدم و آرام تر شدم . لبخندی زدم و تو رو مثل همیشه به حال خودت رها کردم .

ایمان دارم که روزی پشیمون برمی گردی، فقط خدا کنه که باز دیر نرسی !

نمایشگاه مدرسه ی ما

دیروز بابا لنگ درازمون دوباره سری بهمون زد .
این مرد دوست داشتنی با اون چهره ی مهربونش، وقتی میاد با خودش شور و نشاط میاره .
من اون نگاه های پدرانه ی مهربونش رو دوست دارم . نگاه های محبت آمیز همراه با سپاسگزاریش رو دوست دارم .

دیروز که باهاش صحبت می کردم، برام یه ماجرایی تعریف کرد . گفت :
از یه ژنرال آمریکایی پرسیدن که مشکل کنونی جهان چیه ؟
گفت : سه چیز :
تحصیلات (Education )
تحصیلات
تحصیلات

و بابا لنگ دراز با مهربانی ادامه داد : حالا من می خوام به این بچه ها کمک کنم تا این مدرسه روزی بهترین مدرسه ی ایران بشه .

به بچه هایی که در یک مسابقه ی علمی کشوری مقام اول رو آورده بودن، نفری یه  Ipad هدیه داد .
5 تا لپ تاپ دیگه برای مدرسه مون آورد . یعنی الان تو مدرسه 12 تا لپ تاپ داریم . هزینه ی خرید دو تا ویدئوپروژکتور دیگر رو هم تقبل کرد و ....

انشالله که همیشه تنش سالم و دلش شاد باشه .



رمز همون قبلیه .


ادامه نوشته

قلعه رودخان

خب به سلامتی ما از قلعه رودخان برگشتیم .

جاتون خالی

خیییلی خوش گذشت . بچه ها اون قدر زدن و رقصدین و خوندن و خندیدن، که حد نداشت . خودم احساس می کنم که به اندازه ی چندین سال که از ته دل نخندیده بودم ، دیروز خندیدم .

بچه ها شاد بودن و پر ازانرژی و این شادی و انرژی رو به من هم منتقل می کردن . شدیداً هوام رو داشتن و به حرفام هم گوش میدادن . ماماناشون میگفتن : خانوم معلم، شما بهشون بگید این کار رو انجام بدن! به حرف شما گوش میدن! می گفتم : بله! تا من یه چیزی میگم، " چشم خانوم " رو می چسبونن پشت سر حرفم!!! اما نهایتاً کار خودشون رو انجام میدن!!!!!!!!!!

البته انصافاً هر چی می گفتم، بدون مخالفت قبول می کردن و ...!

بچه های من هیچ کار خلافی نکردن . فقط تا تونستن از هوای خوب لذت بردن . از کوه بالا رفتن و عمو زنجیرباف خوندن! خوندن تا نشون بدن که میشه شاد بود . حالا این وسط دو نفر براشون عجیب غریب باشه این کارا، مشکل خودشونه!!!! مگه این دخترا، کجا میرن ؟ اهل کدوم پارتی آن چنانی هستن ؟ حالا جمع شدن دور هم و دارن می خندن! حالا بذار با صدای بلند بخندن! فریاد بزنن! آواز بخونن! دور هم جمع بشن و یه دایره درست کنن و دست بزنن و پنج نفر اون وسط برقصن! اگه اون وسط دو تا شیطنت هم بکنن، ایراد نداره . مگه ماها خودمون این دوران رو نگذروندیم ؟ مگه خودمون دلمون خیلی از شیطنت ها رو نمی خواست و نتونستیم انجام بدیم ؟؟؟

باید با خودمون صادق باشیم . می خواستیم! یا شرایطش نبود یا جو طوری بود که نمی شد .

باید به جوونا یه سری آزادی داد تا بتونن زندگی اجتماعی، تعامل در گروه، همکاری و همیاری رو یاد بگیرن . دیروز هر وقت یکی یه کوچولو شکایت کرد، گفتم : شما یک گروه همدل هستید . پس با هم کنار بیاید حتی اگر گاهی وقتا بعضی رفتارا مطابق میلتون نباشه . و همه چی به خیر و خوشی گذشت . خودشون مشکلات داخل گروهشون رو بدون دخالت دیگران حل می کردن و خوش می گذروندن .

دیروز روزخوبی بود . جاتون خیلی خالی بود .



دنباله ی عکس ها در ادامه ی مطلب




ادامه نوشته

مشکلات امروز من معلم!!!!!

دوشنبه : 4 اردیبهشت 1391

زنگ اول : سوم ریاضی :


گرمِ درس دادنم که ناگهان صدای ناآشنای زنگ موبایلی توجه من رو به خودش جلب می کنه!
با تعجب به بچه ها نگاه می کنم و با دلخوری، میگم : خاموشش کنید! و باز هم درس سولونویید رو ادامه میدم!
درس که تموم میشه، آرزو میگه : خانوم اجازه ؟ ببخشید! من ساعت گوشیم رو، زنگ گذاشته بودم، به خدا خاموش بود، ولی سر ساعت زنگ زد .
میگم : باشه!ولی چرا مدرسه گوشی میارید ؟؟؟
و بحث رو با مذرت خواهی دوباره ی آرزو خاتمه میدم .

زنگ دوم : سال اول :

درس تموم شده بود . یکی دو دقیقه ای مونده بود به زنگ که طبق معمول، سوالات شمیسا ومهشید و فاطمه و مروارید در مورد آزمایشاتی که باید در نمایشگاه انجام بدن و اسم مجله و ویراستاری شروع شد .
یکی دو نفری اجازه خواستن که تو راهرو، زبان بخونن که ساعت بعد امتحان دارن . هوا گرمه و در کلاس باز .
خانوم معاونا و مربی پرورشی رو دیدم که رفتن کلاس روبه رو . توجهی نکردم و به حرف زدن با بچه ها ادامه دادم . زنگ خورد . کمی بعدتر رفتم بیرون . حین بیرون رفتن، صدف بهم گفت : خانوم! دیدین رفتن موبایلای اون یکی کلاس سال اول رو جمع کردن ؟؟؟؟
گفتم : تو مدرسه موبایل می خواید چیکار ؟؟؟
مهسا رو تو راه دیدم! سوم ریاضیه . شاگرد اولشون . یواشکی بهش گفتم : برو به بچه ها بگو که موبایلاشون رو جمع کنن . دارن کیفا رو می گردن!
رنگ و روش پرید و فرز رفت بالا!

تو دفترم . دارم چایی می خورم . از کار معاونا خوشم نیومده . با اعتراض اما به نرمی به معاونمون میگم : کیف بچه ها رو گشتید ؟
میگه : از این کار متنفرم! دستوراز بالا صادر شد! خب فکر می کنی چی میشه ؟ فردا دوباره همین وضعه!!!
پروانه و روشنک از بچه های سوم ریاضی صدام می کنن .میرم بیرون از دفتر : خانوم، الهی قربونتون بریم! میشه این گوشی هامون رو بذارید تو کیفتون ؟؟؟؟؟؟
ازشون می گیرم و میگم : آخرین باریه که گوشی میارید؟ درسته ؟؟؟؟
میگن : قول شرف میدیم خانوم!!!!!

زنگ سوم : سوم ریاضی :

تا وارد کلاس میشم، چهره ی ملتمسانه شون رو که می بینم، دلم هم براشون می سوزه . جایگاه پنهانی موبایلاشون رو بهم نشون میدن! زیر میز معلم!!!! پشت پنجره! پشت شوفاژ!!
میگن : خانوم! خانوم پرورشیه، حتی تو کفش و جوراب بچه ها رو هم گشته!!!
در کیفم باز میشه! چندین گوشی داخل کیف کوچکم، جای میشه!!! خیالا جمع میشه و درس شروع میشه!
درس رو کمی زودتر تموم کردم . گفتم میخوام باهاتون حرف بزنم!
گفتم : من هنوز که هنوزه، وقتی میرم دفتر استادم، گوشیم رو سایلنت می کنم . اگر یه وقتی یادم بره و گوشیم زنگ بخوره، در حالی که استادم شرایط کاریم رو درک می کنه و میگه: راحت باشید! اما من از خجالت قرمز میشم و سریع گوشی رو خاموش می کنم .
بچه ها!  همه گوشی دارن، اما آیا همه، فرهنگ استفاده از گوشی رو هم دارن ؟ آیا آموزش کافی دیدید  یا فقط از قوه ی جبریه برای کنترلتون استفاده شده ؟
گوشی بیارید! هیچ ایرادی نداره! اما سایلنتش کنید . خاموشش کنید . به خدا قسم اگر یه چند ساعتی جواب یکی رو ندید، هیچی نمیشه! نازتون هم بیشتر خریدار داره!!!!
خندیدن و گفتن: خانوم حرفاتون کاملاً درسته . ما دیگه گوشی نمیاریم.
گفتم : بحث آوردن یا نیاوردن گوشی نیست! بحث چگونگی استفاده از امکاناته . شماها دو روز دیگه وارد همین اجتماع میشید . باید یکی بهتون بگه که کجا چه طور رفتار کنید . من دوستتون دارم . شکایتی هم ازتون به دفتر نمی برم . تابه امروز هم هر بار گوشی هاتون رو بهم نشون دادید، ازتون گله کردم که چرا گوشی دارید ؟ فکر می کنم شخصیت شما بالاتراز اینه که من مدام بهتون تذکر بدم! یا یکی بیاد و کیفتون رو بگرده و خدای نکرده حرفی بهتون بزنه که در شان شخصیت شما نباشه .
سراشون پایین بود . خجالت کشیده بودن .


امروز هیچ کسی گوشی نداشت!  شاید تاثیر حرفای من، برای یک هفته باقی بمونه . به همینم راضیم . می تونم هر هفته، 5 دقیقه باهاشون صحبت کنم .
جوونای الان، مثل دوره ی ما نیستن که با توپ و تشر بشه باهاشون برخورد کرد . الان بچه ها اون قدر درگیر مسایل ریز و درشت زندگی و فقر مالی هستن که تیغ بردارن و وسط کلاس درس، رگشون رو بزنن و وقتی از چرایی کارشون سوال بشه، بگن : خانوم داریم از گشنگی می میریم! دیگه از این زندگی لعنتی خسته ایم!!!!!!
اون قدر مشکل دارن که وسط مدرسه، قلبشون بگیره و صورتشون کبود بشه و اورژانس بیاد و وقتی مادر با سر روی زخمی و متورم بیاد مدرسه، اعتراف کنه که شب گذشته دعوای سختی تو خونه شون بوده!

بچه های ما الان بیشتر نیاز به یکی دارن تا باهاش حرف بزنن . تا درکشون کنه . تا بهشون آموزش بده، نه این که مدام باید و نباید کنه!!!!!




سوم ریاضی به طرز فجیعی از بعد از عید بهم بند کردن که باهاشون برم قلعه رودخان! مینی بوس پدر یکی از بچه ها و اولیای چند تا از بچه ها .
امروز دیگه بهشون رسمی اعلام کردم که میام! داشتن از ذوق می مردن! کلی بعد از کلاس موندن و برنامه ریزی کردن که چه طور خوش بگذرونیم!!!!!!

جاتون خالی .

جدایی نادر از سیمین ( هومن شریفی )

جدایی نادر از سیمین برای من فیلم نبود ...
مادر های نگران را در لیلا حاتمی می دیدم ... که می فهمیدند کوپن ها برای فرزندش آینده نمی آورند ...

پدرهای تک بعدی را در پیمان معادی ...که بر سر هر دو راهی از قدرتش استفاده می کرد ...

کودکی هایم را در ترمه ... که باهوش بود و ساکت .... درد را می فهمید ... اما آن قدر صلح طلب بود که چیزی به رویش نمی آورد، به مادرش احتیــــــــــــاج داشت اما عاشق پدرش بود ...و تازه، چپ های زندگی را از راست تشخیص می داد و از پدر نیاموخته بود، سر دوراهی که رسیدی، راه راست، همیشه راست نیست ! گاهی باید به چپ زد ...

در چشم های ساره بیات، شوش و راه آهن را واضح می دیدم ...

در شهاب حسینی یک سنتیِ سرخورده می شدم ... یک مرد که هنوز پیازِ آبگوشتش را با مشت له می کند، یک نفر که تمام دنیا حقش را خورده اند، اما دستش به حق کسی نمی رسید تا ببیند از پس خوردنش بر می آید یا نه !

جدایی نادر از سیمین ، تقابل سنت و مدرنیته خواهی در نقطه ای به اسم تقدیر بود، وقتی که یک چالش، سیاه را به روی سفید می آورد ...

زنی در اعتقادتش آن قدر گم بود که عقلش برای شستن یک پیر مرد، بهانه ی شرعی می خواست ...
پدری آن قدر در پدرش گم بود که از زنش تنها کاست های شجریان به جا مانده بود !
دختری آن قدر در فاصله ی پدر و مادر گم شده بود که نمی دانست برای پیدا شدن باید دست کدام را بگیرد ...
و کارگری، آن قدر سر خورده بود که کسی باور نمی کرد او هم به قرآن اعتقاد دارد ...

جدایی نادر از سیمین ... تصویری حقیقی از اجتماعی بود که در سنت دست و پا می زند، مبادا مدرنیته تمام دلبستگی هایش را انکار کند ....

به این فیلم، ایستاده احترام می گذارم ...
بابت ظرافتی که در بیان حقیقت های ظریف اجتماع من داشت ...

و دردم آمد...

دردم آمد وقتی فهمیدم دیدن این فیلم در آمریکا برای بچه های زیر 13 سال ممنوع شده ...

حق دارند ...

حق دارند نخواهند کودکی های آزادی خواهشان مفهوم دو راهی را بفهمند.
حق دارند نگذارند فرزندانشان در تختخواب بترسد از آن روی پدر .
می خواهند کودکانشان، کودکی کنند، نه این که شبیه نسل ما در تنهاییشان به دردهای پدر و مادر فکر کنند.
حق دارند برای اجتماعشان آزاده تربیت کنند ......
حق دارند ...

هر جای این قصه را نگاه می کنم، می بینم کودکی هایمان نسبت به آن چه حقمان بود ادا نشد.

آقای فرهادی
این فیلم ، اسکار ِ نمایش فرهنگِ ایرانی در عصر آدم کوکی ها را گرفته ! آن اسکار را هم نگیرد، اتفاقی نمی افتد .

بگذار به پای درد هایمان خودمان بسوزیم ...

آن ها تا بخواهند نسلِ ما را درک کنند باید هزار ترسِ نابالغ را بگذرانند .

سیمین را بیاور همین حوالی ...

ما خوب فهمیده ایم دو راهی ها هیچ وقت از عدالت بویی نمی برند .....
ما خوب فهمیده ایم جهان سومی بودن، یعنی شب و روزت پر از اتفاق باشد ...
اتفاقی که محکوم است از یکی ظالم بسازد، حتی اگر آزارش به مورچه هم نرسیده و از یکی مظلوم....

سیمین را بیاور ...

ایران پر از " ترمه " هایی ست که ترجیح می دهند مادرشان آزاد باشد، حتی اگر شب کسی برایشان لالایی محبوبشان را نخواند ...
ایران پر از بچه هایی ست که پا در کفش بزرگان کردن، لذت بچگی شان بود...........

سبزه میدان

پیاده روی زیر نم نم باران - سبزه میدان رشت


ادامه نوشته