حسود هرگز نیاسود .
امام على عليه السلام:
لِلّهِ دَرُّ الحَسَدِ ما اَعدَلَهُ! بَداَ بِصاحِبِهِ فَقَتلَهُ؛
آفرين بر حسادت! چه عدالت پيشه است! پيش از همه صاحب خود را مى كشد.
(شرح نهج البلاغه، ج1، ص316)
روزی روزگاری دو زن همسایه دیوار به دیوار هم بودند. یكی از آن ها خوب و مهربان بود ولی خداوند به او فرزندی نداده بود و زن دیگر زنی حسود و كوردلی بود كه چشم نداشت سگ همسایه دوقلو بزاید چه برسد به این كه او صاحب فرزندی شود و به آرزوی دلش برسد.
یك شب زن حسود خواب عجیبی دید. او خواب دید كه پسری به دنیا میآورد و ناف بچه لحظه به لحظه كش میآید و بزرگ میشود. به طوری كه دورتا دور خانهها را فرا میگیرد. زن حسود از خوابی كه دیده بود ترس به دلش افتاد كه نكند بلایی به سرش بیاید. هرچه فكر كرد كه خوابش را تعبیر كند راه به جایی نبرد و دوست هم نداشت آن را به كسی بگوید و كسی از خوابش باخبر شود.
او با فكر كردن زیاد به این نتیجه رسید كه پیش خوابگزار پیر برود و به دروغ خواب خودش را به عنوان خواب همسایه به خوابگزار گفت تا به این وسیله بتواند تعبیر خوابش را بداند.
او با این نیت پیش خوابگزار رفت و گفت: ای خوابگزار! همسایهام زن تنهایی است. او خواب عجیبی دیده است، مرا به دنبال شما فرستاد تا خواب او را تعبیر كنی، تا من جوابش را برای او ببرم.
خوابگزار پیر پرسید: پس چرا خودش نیامد؟
زن حسود به دروغ گفت: چون خواب عجیب و ترسناكی دیده بود، خجالت میكشید كه آن را برای كسی تعریف كند و شب و روز میترسد كه نكند بلایی منتظرش است.
خوابگزار گفت: مگر چه خوابی دیده كه به وحشت افتاده است؟
زن حسود گفت: او خواب دیده پسری به دنیا میآورد. ناف پسر لحظه به لحظه كش میآید و بزرگ میشود و دور تا دور خانه را مثل یك كمربند فرا میگیرد.
خوابگزار لحظهای فكر كرد و گفت: خواب ترسناك دیدن كه ترسی ندارد. خواب را هر طور تعبیرش كنی همان نتیجه را میدهد و اگر بد تعبیرش كنی نتیجه بد میدهد.
خوابگزار ادامه داد: حالا من خواب همسایه شما را خوب تعبیر میكنم تا هم ترسش بریزد و هم عاقبت به خیر شود.
زن حسود كه دل توی دلش نبود و عجله میكرد كه هرچه زودتر تعبیر خوابش را بداند و به سعادت و خوشبختی برسد، گفت:زود خواب را تعبیر كن كه زن همسایه منتظر من است.
خوابگزار گفت: به همسایه ات بگو خبرهای خوبی دارم. خوابی كه دیده نه تنها بد نمیباشد بلكه خیلی خوب و پربركت است.
زن حسود طاقت نیاورد و پرسید: چطوری؟
خوابگزار ادامه داد: همسایهات صاحب پسری میشود و او در آینده پادشاه این سرزمین میشود. چون ناف نشانه بزرگی و سعادت است. حالا بدو برو و این خبر خوش را به او برسان.
زن حسود كه از حسادت مثل سنگ سیاه شده و آتش حسادتش گل كرده بود، رو به خوابگزار گفت: ای خوابگزار! اگر ناراحت نشوی، میخواهم رازی را برای شما فاش كنم.
خوابگزار پرسید: چه رازی؟
زن حسود گفت: من به دروغ خواب خودم را به نام خواب همسایه برای شما تعریف كردم. چون فكر میكردم خوابی كه دیده ام عاقبت خوشی نداشته باشد. بعد گفت: حالا من صاحب پسری میشوم و او واقعا به پادشاهی میرسد؟
خوابگزار خندید و گفت: ای زن! دیگر خیلی دیر شده و كاری نمیتوان كرد.
زن حسود با نگرانی پرسید: یعنی چه؟
خوابگزار گفت: خوابها را به نیت هركس تعبیر كنی، خوب و بدش هم عاید همان شخص میشود و آن پسر در آینده به پادشاهی میرسد.
زن حسود غصهدار و غمگین به خانه اش برگشت.
روزها به زودی سپری شد و زن همسایه پسری به دنیا آورد و ماهها و سال ها در یك چشم به هم زدن گذشتند، تا این كه پسر بزرگ و بزرگ تر شد و به خاطر مهربانی و شجاعتش به پادشاهی رسید و سال های سال به عدالت و مهربانی پادشاهی كرد.
زن حسود هم به خاطر حسادت و كوردلی، دستی دستی همسایهاش را به نان و نوایی رسانده بود، سالهای سال در آتش حسادت سوخت و رنج برد و هنوز هم كه هنوز است در آتشی كه خودش برافروخته بود میسوزد و رنج میبرد.
یك شب زن حسود خواب عجیبی دید. او خواب دید كه پسری به دنیا میآورد و ناف بچه لحظه به لحظه كش میآید و بزرگ میشود. به طوری كه دورتا دور خانهها را فرا میگیرد. زن حسود از خوابی كه دیده بود ترس به دلش افتاد كه نكند بلایی به سرش بیاید. هرچه فكر كرد كه خوابش را تعبیر كند راه به جایی نبرد و دوست هم نداشت آن را به كسی بگوید و كسی از خوابش باخبر شود.
او با فكر كردن زیاد به این نتیجه رسید كه پیش خوابگزار پیر برود و به دروغ خواب خودش را به عنوان خواب همسایه به خوابگزار گفت تا به این وسیله بتواند تعبیر خوابش را بداند.
او با این نیت پیش خوابگزار رفت و گفت: ای خوابگزار! همسایهام زن تنهایی است. او خواب عجیبی دیده است، مرا به دنبال شما فرستاد تا خواب او را تعبیر كنی، تا من جوابش را برای او ببرم.
خوابگزار پیر پرسید: پس چرا خودش نیامد؟
زن حسود به دروغ گفت: چون خواب عجیب و ترسناكی دیده بود، خجالت میكشید كه آن را برای كسی تعریف كند و شب و روز میترسد كه نكند بلایی منتظرش است.
خوابگزار گفت: مگر چه خوابی دیده كه به وحشت افتاده است؟
زن حسود گفت: او خواب دیده پسری به دنیا میآورد. ناف پسر لحظه به لحظه كش میآید و بزرگ میشود و دور تا دور خانه را مثل یك كمربند فرا میگیرد.
خوابگزار لحظهای فكر كرد و گفت: خواب ترسناك دیدن كه ترسی ندارد. خواب را هر طور تعبیرش كنی همان نتیجه را میدهد و اگر بد تعبیرش كنی نتیجه بد میدهد.
خوابگزار ادامه داد: حالا من خواب همسایه شما را خوب تعبیر میكنم تا هم ترسش بریزد و هم عاقبت به خیر شود.
زن حسود كه دل توی دلش نبود و عجله میكرد كه هرچه زودتر تعبیر خوابش را بداند و به سعادت و خوشبختی برسد، گفت:زود خواب را تعبیر كن كه زن همسایه منتظر من است.
خوابگزار گفت: به همسایه ات بگو خبرهای خوبی دارم. خوابی كه دیده نه تنها بد نمیباشد بلكه خیلی خوب و پربركت است.
زن حسود طاقت نیاورد و پرسید: چطوری؟
خوابگزار ادامه داد: همسایهات صاحب پسری میشود و او در آینده پادشاه این سرزمین میشود. چون ناف نشانه بزرگی و سعادت است. حالا بدو برو و این خبر خوش را به او برسان.
زن حسود كه از حسادت مثل سنگ سیاه شده و آتش حسادتش گل كرده بود، رو به خوابگزار گفت: ای خوابگزار! اگر ناراحت نشوی، میخواهم رازی را برای شما فاش كنم.
خوابگزار پرسید: چه رازی؟
زن حسود گفت: من به دروغ خواب خودم را به نام خواب همسایه برای شما تعریف كردم. چون فكر میكردم خوابی كه دیده ام عاقبت خوشی نداشته باشد. بعد گفت: حالا من صاحب پسری میشوم و او واقعا به پادشاهی میرسد؟
خوابگزار خندید و گفت: ای زن! دیگر خیلی دیر شده و كاری نمیتوان كرد.
زن حسود با نگرانی پرسید: یعنی چه؟
خوابگزار گفت: خوابها را به نیت هركس تعبیر كنی، خوب و بدش هم عاید همان شخص میشود و آن پسر در آینده به پادشاهی میرسد.
زن حسود غصهدار و غمگین به خانه اش برگشت.
روزها به زودی سپری شد و زن همسایه پسری به دنیا آورد و ماهها و سال ها در یك چشم به هم زدن گذشتند، تا این كه پسر بزرگ و بزرگ تر شد و به خاطر مهربانی و شجاعتش به پادشاهی رسید و سال های سال به عدالت و مهربانی پادشاهی كرد.
زن حسود هم به خاطر حسادت و كوردلی، دستی دستی همسایهاش را به نان و نوایی رسانده بود، سالهای سال در آتش حسادت سوخت و رنج برد و هنوز هم كه هنوز است در آتشی كه خودش برافروخته بود میسوزد و رنج میبرد.
کاشکی می دو نستی هر آهی که می کشی، چه عمری از من کم میشه !
راه می رفتم و فکر می کردم . فکر می کردم و راه می رفتم . تیزی بغض غریبی گلویم رو می فشرد . هر چه بیشتر در فکر فرو می رفتم، تندتر و تندتر راه می رفتم . درد پاهام بهم نشون داد که انگار زیادی تند رفتم . ایستادم، اشک هام رو پاک کردم. آرام تر و شمرده تر راه رفتم . بهتر اندیشیدم و آرام تر شدم . لبخندی زدم و تو رو مثل همیشه به حال خودت رها کردم .
ایمان دارم که روزی پشیمون برمی گردی، فقط خدا کنه که باز دیر نرسی !
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 0:24 توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ پرستو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
|