مسافرت

- چند روزی فرصتی شد تا یه مسافرتی برم . برای من که یکی دو سالی هست که برف ندیدم، و بسیار هم قدم خیر هستم، بارش ناگهانی برف شدیداللحن و دمای 21- درجه، همچینم بد نبود .

هر جند که هوای بهاری و مرطوب و سرزمین سرسبزم رو به بهترین شهرها هم ترجیح میدم . ( شرمنده ی گل روی همه ی دوستانم )


- فیلمی قدیمی به دستم رسید . مراسم جشن تولد 13 سالگی برادرزاده ام .
و پدرم در اون جشن بود .
از ابتدا تا انتهای جشن هم رقصید و خندید و سرپا بود و دست می زد . خدا رحمتش کنه . مرد شادی بود . حیف که این روزها نیست ...
جمله ای با صدای پدرم در اون فیلم به گوشم رسید که چند روزیه حسابی فکرم رو مشغول کرده .
پدرم رو به پسرخاله ام گفت :
بیا وسط و یه تکونی به خودت بده ... همین فیلم ازمون یادگاری می مونه ....

و چه یادگاری عزیزی . چند روزیه که احساس می کنم پدرم هست . همین جا . کنارم . ...

- گاهی وقتا باید یه دیوار تنهایی دور خودت بکشی!
نه برای این که از بقیه دور باشی،
بلکه برای این که ببینی کی میاد و اون دیوار رو میشکونه!!!!!

جوش و خروش!!!!

همه چیز از یه جوش ساده شروع شد!! یه جوش معمولی در جایی غیر معمول!!!!

وقتی دیدمش، با دلخوری گفتم : آخه تو این جا چیکار می کنی ؟؟؟

مزمن بود . نمی دونم چه طور متوجهش نشده بودم . اونم منی که مدام جلو آینه هستم!!!!

به خواهرام نشونش دادم! چهره در هم کشیدن و گفتن : واااااای! این چرا این جوری شده ؟ مدام تمیزش کن!!

و من مدام بهش رسیدگی کردم! روزها، هفته ها .... خوب نشد! خواهرم تشخیص آنتی بیوتیک داد! همزمان به شدت بیمار شدم . آنفولانزای سختی که یک هفته ای من رو خوابوند! انتی بیوتیک های قوی مصرف می کردم ... احساسم می گفت که باید خوب شده باشه! اما ...

زهی خیال باطل! این جوش و ماجراش سر دراز داشتند ...

آنتی بیوتیک موضعی استفاده کردم، خوب نشد!

یک هفته با چه بدبختی، بهش آب نزدم! هیچ بهتر نشد!!!

ترسیدم! 3 ماه گذشته بود، یک جوش غیر معمولی در جایی غیر معمولی تر ....

زنگ زدم به متخصص پوست ... سفر بود ...منشی، 3 روز بعد وقت داد .

رفتم! جوش خوب خوب بود! با تعجب نگاه کرد و گفت : این که چیزی نیست!!! خجالت کشیدم که بیخود نگران شدم!!! با ذره بین دقیق تر نگاه کرد! گفت : شاید کیست باشه! ترشح درونش چه طور بود ؟؟؟؟ چسبناک یا مایع ؟ گفتم : مایع ! یه دارویی داد و گفت : اگر خوب نشد، بیا موضعی برات درش بیارم! حتماً یه دکتر غدد هم برو ...

نگران شدم! به خواهرم زنگ زدم . گفت : برات وقت می گیرم . خانوم دکتر دوستمه!

رسیدم خونه، نگران تر ... انگار نمی خواستم باور کنم که قراره خوب بشه!

دکتر غدد نرفتم! نیازی نبود! جاش رفتم دکتر تغذیه!!!!

یکی دو هفته ای گذشت! بهتر نشد! بالاجبار به همسر خواهرم با خجالت نشونش دادم . گفت : برات تخلیه اش می کنم ...

جراحی سرپایی آغاز شد ...

همه مون ترسیده بودیم . نگاه نگران خواهرم رو می دیدم ... همسرش رو ... مادرم رو ...

همسر خواهرم از دکتر متخصص وقت گرفت ... خدای من! پزشکش مرد بود . خجالت می کشیدم ... همراهم همسر خواهرم بود ...

دکتر تا من رو دید، گفت : معلم ها زیاد حقوق می گیرن، به خاطر همین نگرانی شون هم بیشتره ... و خندید ... منم خندیدم! می خواست آرومم کنه ...

معاینه کرد و گفت : چیزی نیست، اما عکس بگیر ...

عکس گرفتم ....

تا جواب رو بگیرم، هزار بار مردم و زنده شدم!!!

شب آخر، وقتی ناامید از همه جا، روی تخت دراز شدم، با خودم گفتم : خدایا ؟ یعنی همین بود ؟ یعنی به همین سادگی، همه چی تموم شد ؟ یعنی ...

اما من هنوز کلی کار دارم! کلی کتاب تازه خریدم که هنوز نخوندمشون! کلی دانش آموز دارم که می خوام موفقیتشون رو ببینم . براشون زحمت زیادی کشیدم ...

خدایا ...

و اشکهام روان شد . بعد .. به خودم نهیب زدم که : تو چرا این حرف ها رو می زنی ؟ مگر از ابتدا خودت رو دست خدا نسپردی ؟ مگر اون روز به خدا نگفتی که من خودم رو به تو می سپارم و می دونم که از هر خطری من رو نجات میدی ؟ چرا شک می کنی ؟؟؟ چرا ؟

مگر اون روز ... اون روز خوب و زیبا و درخشان .. اون روز که با طلوع زیبای خورشید خانوم، بعد از چند روز بارانی و دلگیر، قبل از تمام این ماجراها، از خونه زدی بیرون، مگه عاشقانه خدای خودت رو صدا نکردی ؟ یادت هست ؟ یادته چه حس خوبی بود ؟ ...

خدایا ! چه قدر بهت نزدیک بودم ... اون قدر عاشقانه باهات حرف زدم که اشک هام سرازیر شدن .. گفتم بهت که چه قدر دوستت دارم و می دونم که تو هم دوستم داری و این حس خیلی خوبی بهم میده ... بهت گفتم که بارها احمقانه بهت پشت کردم و تو مهربانانه دست روی شونه هام گذاشتی و با قدرت برم گردوندی طرف خودت و اون قدر عاشقانه و مهربان نگام کردی ، که من بغلت کردم و سرم رو روی سینه ی ستبر مهربونت گذاشتم و اعتراف کردم که دوستت دارم ... و تو مهربانانه دست به موهام کشیدی و بوسه ای بر پیشانیم نشوندی و گفتی : می دونم! فقط خیلی روداری ... و خندیدی ..

من خنده ی تو رو دیدم، حس کردم .. چون اون روز تمام روز سرخوش بودم . همه ی کارام طبق برنامه پیش رفت ...

اون شب وقت خواب بهت گفتم که به هیچ کسی اعتماد ندارم و فقط و فقط خودم و دلم رو دست تو می سپارم ...

این افکار بهم آرامش داد ... خوابیدم .. هر چند راحت نبود .

صبح با استرس بیدار شدم و رفتم سراغ گرفتن نتیجه ی عکس ها ...

وقتی نتیجه رو منشی داد دستم، فکر کنم ضربان قلبم به 200 هم رسیده بود! اما پاکت رو باز کردم و ... انگلیسی نوشته بود! با اصطلاحات پزشکی! هر جور بود فهمیدم که همه چی آرومه ...

سریع خودم رو به ماشین رسوندم و به خواهرم زنگ زدم و براش خوندم و اون ترجمه کرد ....

شکرت ای خدای مهربان و خالق بی همتای من . شکر ...

اون روز وقتی دیدم همه کلی نذر و نیاز کردن که نتیجه خوب باشه، کلی خدا رو به خاطر وجود این همه آدم دوست داشتنی تو زندگیم، شکر کردم .

خدایا شکرت . خدایا خودت پشت و پناه من و خانواده ام و  همه ی دوستانم باش . همه رو دست خودت می سپارم . فقط و فقط خودت . سلامت نگهمون دار ...


پی نوشت :

- امروز وقتی دست تو موهام کردم، دیدم  خیلی بیشتر از قبل سفید شدن! با خودم گفتم : ایراد نداره! رنگشون می کنم . خدا رو شکر .

- مریم عزیزم

در کامنت پست قبلم برام شعری نوشتی . نشد اون جا جواب بدم، این جا میگم :

متاسفانه من آدم شنیداری هستم! دلم نمی خواد فقط از رو کارای طرف مقابلم بفهمم که دوستم داره . دلم می خواد هر از چند گاهی بهم بگه . بیان کنه ....

اینم یکی دیگه از هزاران ایراد منه ...

" دوستت دارم " هارا نگه می داری برای روز مبادا ...


" دوستت دارم‌ "ها را نگه می‌داری
برای روز مبادا،
 " دلم تنگ شده "‌ها را،
" عاشقتم‌ "ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند،
 الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی
و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش،
پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا رفت ،
کلی" دوستت دارم "
پیشت مانده،
کلی "  دلم تنگ شده  "
 و " عاشقتم " مانده،
که خرج کسی نکرده‌ای
و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
 صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش …
شروع می‌کنی به خرج کردنشان ...
توی میهمانی، اگر نگاهت کرد،
اگر نگاهش را دوست داشتی،
توی رقص، اگر پا‌ به ‌پایت آمد،
 اگر هوایت را داشت ،
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،
توی جلسه ،اگر حرفی را گفت که حرف تو بود ،
 اگر استدلالی کرد که تکانت داد،
در سفر، اگر شوخ و شنگ بود ،
اگر مدام به خنده‌ات انداخت
و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد.
برای یکی، یک "  دوستت دارم " خرج می‌کنی
برای یکی،  " یک دلم برایت تنگ می‌شود "، خرج می‌کنی.
یک  " چه قدر زیبایی "، یک "  با من می‌مانی؟"
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند!
 متهمت می‌کنند به هیزی،
 به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها،
به سوء استفاده کردن،
به پیری و معرکه‌گیری.
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود!
 آن ‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند، 
بدون این‌که تو را به یاد بیاورند!!
غریب است دوست داشتن
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم !!
هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر!!
هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر!!
تقصیر از ما نیست؛
 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، این گونه به گوشمان خوانده شده‌اند!

"دکتر علی شریعتی"