- چند روزی فرصتی شد تا یه مسافرتی برم . برای من که یکی دو سالی هست که برف ندیدم، و بسیار هم قدم خیر هستم، بارش ناگهانی برف شدیداللحن و دمای 21- درجه، همچینم بد نبود .

هر جند که هوای بهاری و مرطوب و سرزمین سرسبزم رو به بهترین شهرها هم ترجیح میدم . ( شرمنده ی گل روی همه ی دوستانم )


- فیلمی قدیمی به دستم رسید . مراسم جشن تولد 13 سالگی برادرزاده ام .
و پدرم در اون جشن بود .
از ابتدا تا انتهای جشن هم رقصید و خندید و سرپا بود و دست می زد . خدا رحمتش کنه . مرد شادی بود . حیف که این روزها نیست ...
جمله ای با صدای پدرم در اون فیلم به گوشم رسید که چند روزیه حسابی فکرم رو مشغول کرده .
پدرم رو به پسرخاله ام گفت :
بیا وسط و یه تکونی به خودت بده ... همین فیلم ازمون یادگاری می مونه ....

و چه یادگاری عزیزی . چند روزیه که احساس می کنم پدرم هست . همین جا . کنارم . ...

- گاهی وقتا باید یه دیوار تنهایی دور خودت بکشی!
نه برای این که از بقیه دور باشی،
بلکه برای این که ببینی کی میاد و اون دیوار رو میشکونه!!!!!