اشعار مارگوت بیگل با ترجمه ی احمد شاملو

1-
دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت، حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


2-
در راه دیروز و فردا
زیر درختی فرود می آیم
در سایه اش
... برای لحظه یی کوتاه از زند گی ام
اندیشه کنان به راه خویش
اندیشه کنان به مقصد خویش
اندیشه کنان به راهی که پسِ پشت نهاده ام
اندیشه کنان به تمامیِ آن چه در حاشیه راه رُسته است :
آن چه شایسته ی تحسین است نه بایسته ی تاراج شدن
آن چه شایسته ی به جاماندن در راه خاطره است نه بایسته ی به سرقت بردن
در راه دیروز به فردا
زیر درختِ زند گی ام فرود می آیم
در سایه اش
برای لحظه یی از فرصت ام


3-
هر چه
فاصله ای
که از آن
به خودت نظر می افکنی
وسیع تر باشد،
واضح تر
می توانی
دریابی
عمق و وسعت
حقیقت خویش را


4-
بسیار وقت ها با یکدیگر
از غم و شادیِِِ خویش، سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت


خدایا شکرت!

1-

گاهی وقتا انگار خودم رو هم نمی شناسم! برای خودم غریبم . نمی تونم حدس بزنم که قراره چه عکس العملی در برابر اتفاقی که قراره بیفته، نشون بدم!!! انگار نشستم و دارم یه فیلم سینمایی نگاه می کنم که از آخرشم خبری ندارم!! هنرپیشه ی اصلی فیلم آشناست! خودمم! اما نمی دونم قراره چه کاری انجام بده .

از خودم به شدت فاصله گرفتم انگار! نمی دونم چرا ؟ حرکات و افکار این روزهام برای خودم غریبه . از خودم تعجب می کنم!!!! و بعد که می بینم کاری از دستم برنمیاد، سیل اشکم روانه میشه!!!

اما هنوز خودم رو پیدا نکردم!!!!!

من کجام راستی ؟؟؟


2-

چند سال قبل، تصمیم داشتم برم مالزی! برم و درس بخونم!!!! البته وجود این فکر خودش یه ماجرا داشت که از حوصله ی این بحث خارجه!!! فقط بدونید که از اتفاقاتی که پیش اومده بود، می خواستم فرار کنم!!!!!!  وقتی یک بار همین طوری داشتم در مورد فکرم با مسئول گروه های اموزشیمون که همیشه بهم می گه : تو مثل دخترم هستی!، صحبت می کردم، گفت : خانم! کار بسیار خوبیه! اگر شما بری، منم با خیال راحت، دو تا دخترام رو باهاتون می فرستم! شما که باهاشون باشی، خیالم جمعه!!!!

این موضوع رو داشتم برای خانم برادرم می گفتم که با برقی در چشمانش گفت : وای! اگر بری چه عالی میشه! منم نغمه ( دختر برادرم، عروس خانم ) رو باهات می فرستم تا اون جا ارشدش رو بگیره!!!!!!

چند روز قبل داشتم با اولیای یکی از بچه ها صحبت می کردم تا اجازه ی دخترش رو برای بازدید از یه آزمایشگاه و ... بگیرم . بهم گفت : اجازه نمی خواد! ما به شما اعتماد کامل داریم . هر جایی که دخترمون رو ببرید، مطمئنیم که جای خوبیه!!!!

خدایا کاری کن که همیشه دیگران بهم اعتماد داشته باشن . آبروی همه ی بندگانت رو چه جلوی خودت و چه جلوی دیگر بندگانت حفظ کن، آبروی من رو هم همین طور .


3-

غمگینم . هیچ اتفاقی نیافتاده . شکر خدا . آرومم . کارام بر وفق مراده . حمال حبیب عجمی، عجیب خوب وقتی و با دستانی پر و پیمون هم بهم سر زده شکر خدا به طوری که آرامش رو به زندگیم برگردونده . ایمان دارم که هنوز روی فرکانس عشقم و دارم عشق دریافت می کنم . اما با وجود همه ی این ها، یه غمی روی دلم سنگینی می کنه . می دونم چیه . مشکلِ یکی دیگه است و متاسفانه این بار هیچ کاری ازم بر نمیاد که براش انجام بدم!!!! حتی صحبت کردن هم فایده ای نداره، چون من رو بیشتر درگیر ماجرایی خواهد کرد که روحم رو پلیسه تر می کنه .

برای اون شخص دعا کنید لطفاً . دعا برای به آرامش رسیدنش . کاری که من خودمم چند روزه دارم بی وقفه انجام میدم .

پناه بر خدا .

روزهایی که گذشت!!!!

 1-
مادر نیستم! جون به جونمم که کنن، مادر نمیشم .متفکر
تو بانک بودم . آقایی با یه پسربچه ی حدود سه ساله، در حال باز کردن حسابی برای خرید اوراق!! بود!!! که همین طور که داشت می رفت به سمت میز نیم دایره ی وسط سالن بانک تا فرم پر کنه، ناگهان گوشه ی بینی بچه، روی لپش، خورد به تیزی نیمدایره ی میز و بچه فرتی افتاد .تعجبfeeling beat up
الهی! گوشه ی بینیش یه کوچولو زخم شده بود و خون می یومد .ناراحت
واکنش من فقط یه چیزی بود! گفتم : وای! الهی بمیرم!
اما واکنش خانم حدود 45 ساله ای که پشت سرم نشسته بود، دیدنی بود ! گفت : وای! یا امام هشتم!استرس
و بعد بلند شد و رفت طرف بچه! گفت : دستمال کاغذی نداری آقا ؟
و من بلافاصله به پدر بچه دستمال کاغذی رو دادم!
گفت : دو تا بردار آقا! خون بینیش رو با یکی پاک کن، اشکاش رو با یکی دیگه!
و بعد وقتی دید که پدر از پس بچه بر نمیاد، دستمال رو از پدر گرفت و بچه رو بغل کرد و برداشت و برد و هی عکس بهش نشون داد و قربون صدقه اش رفت تا آروم شد!!!!قلب
اون خانم، مادر بود . اما من مادر نبودم! احساساتش رو هم نداشتم . فقط دلم برای بچه سوخته بود، می خواستم، اما نمی دونستم باید چیکار کنم!!!کلافهدل شکسته

خوشا به حال اونایی که مادرن . قدر لحظات خوب بچه داری تون رو بدونید . قدر بدونید حتی با وجود همه ی سختی های مادر بودن ....
لبخندماچ


2-
جمعه فرصتی دست داد تا بعد از مدت ها، سه تا خواهر، تنهایی با هم بریم بیرون . dancingرفتیم انزلی و جاتون خالی! خییییلی خوش گذشت!!!! هورا از ساعت 3 و خورده ای رفتیم و حدود 9 شب برگشتیم!!! نیشخنداز همون اولش من بند کردم که ذرت می خوام!!!! hee hee بعدش خواهر وسطیه پیشنهاد همبرگر داد! ابله و بعد مثل بچگی هام، دو تایی بهم گفتن : اگر دختر خوبی باشی و نق نزنی، برات همبرگر هم می خریم !!!منتظر
من دختر خوبی بودم، اما فقط ذرت خوردیم و برام همبرگر نخریدن! سوالچون دیر برگشتیم!!!!قهر
حالا بهم قول این هفته رو دادن!!! prayingبه نظرتون با آدمای بدقول باید چگونه رفتار کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!I don't know - New!
whistling


3-
اون روزی تو بانک اون قدر ذهنم درگیر مادر و مادر شدن بود که وقتی اومدم از عابر بانک، قسط واریز کنم و مثلاً هم دو تا قسط واریز کنم!، زحمت کشیدم و به جای 450 تومن، 540 تومن واریز کردم!!!!! خنده و تا 1 ساعت بعدشم متوجه نشدم که چه گندی زدم!!!!!!
قهقههعینک


4-

خانم مدیر این روزا شدیداً لاو می ترکونه!!! زبان اما من به خودم قول دادم که این بار دیگه گوشام مخملی نشه !!not listening - New!bring it on

من هنوز روی فرکانس عشقم !!!!!!!!

 1-
پشت دومین چراغ قرمز بعد از خونه مون منتظر سبز شدن چراغ هستم که با صدای بوق ماشین پشت سری، نگاهی به آینه میندازم . اولش فکر کردم میگه که : برو! نگاه کردم و دیدم چراغ هنوز قرمزه!
اما بعد دیدم داره به چپ و پایین اشاره می کنه! باز هم فکر کردم که منظورش اینه که برم جلوتر، چون می خواد دور بزنه!
اما بعد دیدم انگار داره یک کلمه میگه! خوب که دقت کردم دیدم میگه : پنچره!!!!!
استرس
چند ثانیه ای تا سبز شدن چراغ نمونده بود! سریع فکر کردم و تصمیم گرفتم!!!!!!!
متفکر در حالی که ماشین پشتیه بوق زد که کمک کنه، تشکری کردم و بعد از پارک در جای مناسب، گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به همسر خواهرم!!!!whistling
حالا ساعت چنده ؟ 10 دقیقه به 8 صبح! بنده خدا گوشی رو تا برداشت با استرس گفت : جانم ؟ چی شده ؟؟؟
خندیدم و گفتم : سلام! آقا مسعود ؟ من پنچر کردم!!!!!
خنده
گفت : باشه . مشکلی نیست! الان رضا ( راننده ی پزشکان ) رو می فرستم!
همون طور که تو ماشین نشسته بودم و منتظر رضا! دیدم یکی به شیشه ی ماشین می زنه! یه آقای میانسالی بود .
پیاده شدم، گفت : آبجی ، پنچر کردی که!
گفتم : بله می دونم .
گفت : بذار لاستیک رو عوض کنم برات .
گفتم : ممنون . الان یکی میاد و زحمتش رو می کشه .
گفت : چرا به کسی گفتی . ما که این جا هستیم، کمکت می کردیم .
تشکر کردم و رفت . از آینه نگاه کردم و دیدم از رانندگان آژانس اون خیابونه .


2-
با عجله و بدو بدو میوه خرید کردم و گذاشتم تو مغازه بمونه تا برم ماشین رو بیارم . باید دوبله میذاشتم تا سریع برم اون ور  خیابون و میوه ها رو بیارم و بذارم تو ماشین! خیابون یک طرفه است و از طرف دیگر فقط تاکسیا می تونن برن . تا رسیدم، دیدم پلیسا خیابون رو قرق کردن!!!!!!و فرت و فرت برگه ی جریمه است که خرج ماشینایی که بی خیال دوبله پارک کردن و رفتن، می کنن!
منتظر
ماشین رو بردم جلوتر بذارم تو کوچه جلوی در صاحب خونه قبلیمون که دیدم یه مزدایی به شدت بد پارک کرده! و در حال رفتنه! اما نمی دونم چرا نمی رفت و هی استخاره می کرد!!!!!!
کلافه صاحب خونه ی مهربون که جلوی مغازه اش، بغل درب خونه اش بود و دید من خیلی عجله دارم، گفت : شما برو به کارت برس . من ماشین رو وقتی این آقا رفت براتون جابه جا می کنم!!!زبان
منم تشکر کردم و سوئیچ رو گذاشتم و رفتم تا مغازه ی میوه فروشی!
آقای میوه فروش گفت : نمی تونین اینا رو ببرید . من براتون میارم! آورد تا توی کوچه و برام گذاشتشون تو ماشین!
خجالت

3-
سالگرد مادر صفورا بود . ( عروسی و شادی پیش بیاد ایشالله برای همه ی دوستان عزیزم )
چون یه کم اون شهر دور و جاده اش خطرناک بود و منم تنها بودم، به برادرزاده ام، برنا، 20 ساله، زنگیدم و ازش خواستم که باهام بیاد . اونم گفت : چشم عمه!
عصری راه افتادیم و خوش خوشان رفتیم و تا خود اون شهر که یه 25 کیلومتری فاصله بود، فقط برنا برام از شیطنت های خودش و دوستاش گفت و من غش غش خندیدم!!!!
خنده
بین راه، راشین، اون یکی دوستم رو که یه پسر 6 ساله داره، رو هم سوار کردیم . وقتی جلوی خونه ی صفورا، راشین پیاده شد، برنا بهم گفت : عمه ؟ این خاله راشین هم همسن شماست ؟
گفتم : آره عمه! چه طور مگه ؟
گفت : آخه خیلی شکسته شده! بهش نمی خوره همسن شما باشه! شما خیلی جوون و خوشگلی!!! ایشون همسن مامانم به نظر می رسن!!!!!
سوال
من که از خوشی در پوستم نمی گنجیدم،
از خود راضی مژه گفتم : ای جونم به قربون پسرم!قلب
بغل ببین جنس شما مردا چیه که ما خانما رو این طور پیر می کنه!!!! منتظر و دو تایی غش غش خندیدیم!قهقهه
وقتی رفتم خونه ی صفورا و گفتم که برنا تو ماشینه، وقت خداحافظی مون، اومد تا ببینتش . وقتی خیلی بچه بود، دیده بودتش . تا برنا اومد و سلام و علیک کرد، خواهرزاده های صفورا هم رسیدن که خب! جوونی بودن ماشالله برا خودشون .
برنا تو ماشین بهم گفت : عمه ؟ خاله صفورا چند تا بچه داره ؟ هر سه تا پسراش بودن ؟
سوال
گفتم : شوخی می کنی ؟ اون که هنوز ازدواج نکرده بنده خدا!!!
تعجب
گفت : من میگم شما جوونی، می خندی بهم!!!!
قهر چشمک
بین راه که شبم شده بود و جاده هم قسمتیش اتوبان نبود و بسیار خطرناک بود، بهش گفتم : برنا جان ؟ نسبت به دفعه ی قبل که باهام اومدی یه شهر دیگه، رانندگیم تغییر کرده ؟
عینک
گفت : عمه ! شما از اول هم خوب بودید، الان بهترم شدید !!!!
تشویق
hee hee
شب تو خونه، کلی از خانم برادرم بابت تربیت همچین پسر باشخصیتی تشکر کردم!!!!!
whistling

پی نوشت :

1- دیدید من هنوز رو فرکانس عشقم ؟ حالا حرفای خانم مدیرم برام یه پارازیته . به راحتی با این فرکانس های قوی از خودم این پارازیت ها رو دور می کنم!
بای بای
باور ندارید ؟ همین امروز زنگید و کلی قربون صدقه ی دست و پای بلوریم رفت و آرزوی دیدار من رو داشت در فردا !!!!!!
نیشخند

2- خدایا شکرت بابت این شب و روزهای قشنگی که دارم . خوشحالم که دختری بهم دادی که به راحتی تونستم هر آن چه که بر من گذشته رو فراموش کنم .
بغل خدایا شکرت که کسی هست که می دونم من رو فقط و فقط به خاطر خودم دوست داره، نه هیچ چیز دیگری . خیال باطل
خدایا شکرت . خدایا شکرت . خدایا شکرت .

خدایا شادی های من و دوستانم رو، روز به روز افزون تر از روز قبل کن . الهی آمین .


3- امروز با صدای زنگ  گوشیم و دیدن اسمی که رو گوشیم بود، تعجب کردم :" سمانه دختروو "
جانم، خودش بود .
قلب با تمام محبتی که خاص خودشه و تو صداش هم موج میزنه .ماچ اون قدر صداش لطیف بود که دقیقاً به دخترای 17-16 ساله می خورد . طوری که فکر می کردم دارم با یکی از بچه هام حرف می زنم! چند باری هم ناخوداگاه بهش گفتم : آره، مامان جان!!!! همون طوری که به بچه هام میگم .
سمانه ی عزیزم ممنونم از محبتت . جداً خوشحالم کردی . اینم یه فرکانس عشقه دیگه .
قلب
سمانه جانم برای همه ی دوستان عزیزم سلام رسوندن .
هورا

اندر احوالات ترمی که گذشت!!!!!! ( 2 )

سکانس هفتم : بعد از تصحیح برگه های سال چهارم
همین قدر در مورد این بچه ها بگم که خود دبیرای سال قبلشون از این که این بچه ها سال چهارم نشستن، تعجب کردن! به لطف انواع تبصره و تذکره و لطف قلم معلمان گرامی هنگام تصحیح برگه ها در شهریور ماه، اومدن سال چهارم! و حالا خوردن به کسی که عمراً نمره بده!!!!
بسیاری از مسائل و شکل ها رو گفته بودم که سوال دادم! اما این قدر این بچه ها احمقن که نخونده بودن! و یا اون قدر خنگ، که خوندن و نتونستن بنویسن!!!!
با زحمت و تلاش و لطف استاد از حدود 70 نفرشون، 10 نفر افتادن! البته چهارم ریاضی که سال گذشته هم دانش آموزان خودم بودن، بهترین نتیجه رو داشتن و بالاترین نمرات رو و این کاملاً مشهود بود که با روش کارم به خوبی آشنا هستن .
برگه ها رو سپردم به خانم معاون تا دوباره بشمارنشون و خودم رفتم بالا برای مراقبت از امتحان! که دیدم معاون اومد سراغم که یه لحظه بیا پایین!
وقتی رسیدم دفتر، دیدم که پوشه ی لیست نمراتم دست خانم مدیر و یه خانم فضول و حسوده که همه ی ما به شدت ازش بدمون میاد و خیلی ها کلاً باهاش حرف نمیزنن که هیچ! حتی سلام و علیک هم نمی کنن!!!! این خانم مثلاً معاون فنآوریه! اما در همه کاری دخالت و فضولی می کنه و همه چیز رو به هم میزنه . هر سال معمولاً یکی دوباری به وسیله ی خودم یه کارواش اساسی میره و تا چند ماهی حالش خوب میشه!!!!!!
القصه! من به شدت عصبانی شدم! چون دیدم فضول خانم داره میگه : یه 3 نمره ای امتحان گرفته، یه 7 نمره و .... ، نمره مستمرش کدومه ؟ هیچ معلوم نیست!
با عصبانیت زایدالوصفی گفتم : پوشه ی من دست شما چیکار می کنه ؟ این تو کمد من بود، چرا بدون اجازه ی من برش داشتید ؟
خانم مدیر که به شدت خودش رو باخته بود، فضول خانم هم دوباره مشغول شمردن برگه های من شد و خودش رو کاملاً بی تقصیر جلوه داد!!! خانم مدیر گفت : کدوم یکی از اینا نمره مستمرتن عزیز جان ؟
گفتم : نمره مستمر اون جا چیکار می کنه ؟ اینا محاسبات منه . شما چرا به پوشه ی من دست زدید ؟ چی می خواید ازش ؟ مگه من نگفتم که از دوما، 5 تا امتحان کلاسی گرفتم و از چهارما : 3 تا ؟ می خواید ببینید دروغ میگم یا نه ؟ دستتون درد نکنه! از این مسخره بازیا نداشتیم این جا! من که می دونم ماجرا از کجا آب می خوره!!!!!! به من پاک کن بدید این محاسباتم رو پاک کنم! نمره ی مستمر تو فیش میاد و روی برگه! چه ربطی به پوشه ی من داره!؟؟؟؟؟ به من یه پاک کن بدید!
خانم مدیر سریع رفت و برام پاک کن آورد و فضول خانم هم مشغول شمردنش شد! خانم مدیر رفت، اما من عصبانی تر از عصبانی موندم! دیدم اگر همین طور بمونم، حتماً منفجر میشم!!!! هنوز حرفای اون روزش تو گوشم بود! می خواستم بگذرم، اما با این شرایط امکان نداشت! گذشتن همانا و روی دوش خودم دیدنشون برای همیشه، همان!!!!!
رفتم دفتر داری ! خانم مدیر اون جا بود! گفتم : می خوام باهاتون صحبت کنم! ( چنان اخمی هم داشتم که همه با تعجب بهم نگاه می کردن! )
رفتیم دفتر خانم مدیر و به محض بستن در، گفتم : خانم مدیر ؟ من چه هیزم تری بهتون فروختم که چند روزه با من این طور برخورد می کنید ؟؟؟؟؟ من یک ساله که دارم با شما کار می کنم ؟ 2 ساله ؟؟؟ نه! 11 ساله که من رو می شناسین . تا به امروز سرتون تو پوشه ی من نبوده، حالا چی شده ؟ این رو بهم بگین ؟؟؟؟؟؟
اگر دنبال 100 درصد قبولی هستید، من نیستم! من همین الان با توجه به گواهی پزشکی که دارم و خودتونم در جریان هستید که دکتر برای من تدریس رو قدغن کرده، می تونم 22 ساعتتون رو بذارم زمین و بدیدش به هر کی که دلتون می خواد! من میرم پرورشی بر می دارم خانم! والله خیلی بهتره!!! من تموم صدام رو برای همین بچه ها گذاشتم، تموم 5شنبه های تعطیلم رو بدون چشمداشت مالی اومدم، تموم وقتم رو برای اینا میذارم، اون وقت شما سرتون رو می کنید تو پوشه ی من ؟؟؟
( اجازه نمی دادم که خانم مدیر حرف بزنه!!!!! )
گفتم : به شدت از حرفای اون روزتون دلگیرم . به شدت! می دونید که من حرفام رو رک بهتون می زنم! تعارفی هم ندارم!!!!! شما به من به من میگید چی ؟ فلانی بهتون نزدیک شده و بساری حسادت می کنه و. .... ؟ خب بچه ها دوستم دارن! چیکار کنم ؟ برم بخوابونم تو گوششون ؟ می بینن اون چیزی رو که در اولیا مدرسه می گردن و پیداش نمی کنن، در من هست! اون عشق به کار، اون عشق به بچه ها و اون محبت . احترام، علاقه ... و در نهایت می بینید که مدام در کنار من هستن! اون وقت یکی دیگه چون حسادت می کنه باید روابط من و شما رو خراب کنه ؟؟؟؟؟ این حقشه ؟
من دارم میرم اداره و ساعتام رو زمین میذارم خانم!!! همین الان! دیروز خواستم این کار رو انجام بدم، باز هم دست نگه داشتم، اما با کار امروزتون دیگه امکان نداره که بیام تو این خراب شده!!!!! که چی ؟ که کار کنم، اونم از همه بیشتر! اون وقت توهین هم ببینم و بشنوم ؟ نوبره والله!!!!! خیلی نوبره!!!!!
خانم مدیر با حالتی مستاصل که کاملاً در صورتش نمایان بود، گفت : تابه حال شما صحبت کردی، حالا اجازه بده من حرف بزنم!!!! به جان دو تا بچه ام که مثل خواهر کوچکترم دوستت دارم . من احساس نگرانی کردم . فقط همین . به خدا قسم که پوشه ی همه ی همکارا رو نگاه می کنم . دو روز دیگه اولیا میان و از من جواب می خوان، خب من اگر اطلاع داشته باشم که راحت تر جوابشون رو میدم تا ندونم چی به چیه . به خدا افت دیدم و ترسیدم . من می دونم که شما کیفی کار می کنی . من باید خر باشم که نفهمم. من باید خر باشم که نبینم با صدای گرفته هم میای مدرسه . من باید نفهم باشم که نبینم حتی از مرخصی های استعلاجیت هم استفاده نمی کنی . باید احمق باشم که اینا رو نفهمم!!!!!( البته منم هر بار می گفتم : دور از جون! این چه حرفیه ؟! )
گفتم : من از حرفتون در مورد شمیسا هم به شدت ناراحت  شدم! به اون بچه هم گفتم که دیگه نزدیک من نیاد!!! گفت : نه؟! اشتباه کردی دیگه! ببین این یه حرفی بود بین من و شما! نباید به بچه می گفتی! من می دونم که فرناز خیلی بهش حساسه!!!
( اومد تو دهنم که بگم پس چرا به بچه زنگ زدی و اون طوری گفتی که! شیطون رو لعنت فرستادم! فقط به خاطر اون بچه!!!!!  از طرفی هم! فرناز این قدر مهربان و خوش قلبه که حد نداره و تمام وقت شمیسا رو بغل می کنه و قربون صدقه اش میره!!! کلاً همه ی دوما عاشق این بچه هستن! اما چهارما به شدت بهش حسادت می کنن! چون میگن : همش حرف اونه تو مدرسه!!!! در حالی که من خودم هیچ وقت ازش تو کلاسا تعریف نمی کنم . همیشه هم میگم : یکیه مثل شما با تمام نقاط قوت و ضعفش ... )
خانم مدیر گفت : من از شما راهکار می خوام! این بچه ها رو چه کنیم تا پایان سال به مشکل برخورد نکنن ؟ می دونین که خلاصه یه بررسی کمی میشیم و باید درصد تحویل بدیم!!!
گفتم : فقط یک راهکار داره! تغییر رشته! اینا به درد این رشته نمی خورن . نمی کِشن خانم! زور نیست که! چهارماتونم مشکلی ندارن! چون این ترم رو که به لطف استاد گذروندن، ترم بعدم راحته و به راحتی از پسش برمیان ...
گفتم : شما دو تا بچه رو دیدید یه بار نمره شون خوب شده، فکر می کنید که شاهکارن! اما نیستن! مطمئن باشید که نیستن . من حتی با دبیر زیست چهارما هم صحبت کردم، اونم به شدت می ناله .
اما یه دبیر محترمی زحمت کشیده و رفته سر کلاس به بچه ها گفته که : من نمی خوام اذیتتون کنم! پس هر طوری هست نمره ی پاسی رو بهتون میدم! اون وقت بچه به من میگه : خانوم ؟ شما دوست دارید ما بیفتیم ؟ و من در جواب بهش گفتم : آره! اخه روانیم یه کمی!!!!!!!!!
گفت : خب دیگه! ببین من دارم با چه همکارایی سر و کله می زنم اون وقت بهم حق نمیدی که از همه چی اطلاع داشته باشم ؟ که جواب داشته باشم ؟؟؟؟ به خدا شما در تماس مستقیم با اولیا نیستی و نمی دونی که چه بی احترامی هایی به ما می کنن!!!!
خلاصه با معذرت خواهی خانم مدیر که : باز هم میگم به جان دو تا بچه ام که من قصدم این برداشت های شما نبوده و ببخشید و من می دونم که شما چه طور کار می کنی و بهتر از شما می دونم که نیست . خودتونم می دونید که همکاراتون دارن چیکار می کنن، اما بچه ها هم درستون رو می فهمن و هم دوستتون دارن که این هم برای من و مدرسه مایه ی افتخاره، من بهتر از شما از کجا بیارم . گیرم که شما بخوای کلاساتون رو زمین بذارید، فکر این بچه ها نیستید و ..... و منم گفتم : برخورد نادرست شما باعث دلگیری من شد و طبیعتاً شاید هم برداشت های اشتباه!!!!
گفتم : من خانم فلانی نیستم که دم و دیقه میاریدش تو دفتر و ازش می خواید که سوالات امتحان رو نفروشه!!!!! می دونید که من حتی دانش اموزان خودم رو خونه هم قبول نمی کنم که مبادا حرفی پشت سرم باشه! این قدر من رعایت می کنم، در حالی که خودتون به خوبی می دونید که اولیا بارها ازم خواستن که بچه هاشون رو خصوصی بپذیرم و هر بار من گفتم : نه!!!! اینا رو خوب می دونین! اما باز هم کاری می کنید که بهم بی احترامی بشه ؟ شما حق نداشتید به پوشه ی من دست بزنید! حق ندارید در مورد نمرات من اظهار نظر کنید! حق ندارید در مورد روابط من با بچه ها، بچه هایی که من رو مثل یک دوست خوب می دونن، اشکال و ایرادی ببینید!!!!!!

هیچ وقت چهره ی خانم مدیر رو این طور آشفته ندیده بودم! می دونست که من اگر بگم که کلاسام رو زمین میذارم، حتماً این کار رو انجام میدم! تجربه داشت که من چه قدر دیوونه ام و جدی!!!!!!! و باز هم می دونست که این کار براش چه عواقبی داره!!!!
نه این که من تحفه باشم! نه!
نه این که بهتر از من نباشه! نه!!
اصلاً همچین حرفایی نیست، اما یک چیزی رو خوب می دونست! و اون اینه که بچه ها به اسم من هم دلخوشن! اولیا در حالی که از نمره ی کم بچه هاشون گله کردن، ولی حرفای من قانعشون کرده بود . این رو می تونستم در برخورداشون بعد از حرفای من در اون جلسه و همین طور در حرفا و حرکات بچه هاشون هم بعد از اون جلسه ی کذایی ببینم.
می دونست که اگر فقط به بچه ها بگم که دیگه نمی خوام بیام کلاستون، دیگه نمی تونه مدرسه رو کنترل کنه!!!!! یک بار این اتفاق افتاده بود! حنجره ام به شدت ناراحت بود و من مجبور بودم که یه کلاسم رو زمین بذارم، اما اون قدر بچه ها گریه کردن و حتی کار به اداره کشید که مجبور شدم بمونم!!!! خودش خوب می دونه که بسیاری جاها، حمایت های من و جانب داری من از اون بوده که تونسته بچه ها رو آروم کنه! این رو به خوبی می دونه!!!!!!!
این بار هم همه تقصیر فضول خانم بوده که انگاری وقت شمارش برگه ها، گفته : ای وای!!! چه قدر سطح نمرات پایینه!!!!!!!!
و سرکار خانم مدیر ییهو جرقه شدن!!!!!!!!!!!

(برای فضول خانم هم دارم! خوبش رو هم دارم!!! هنوز نفهمیده من کی هستم!!!! چنان بلایی به روزگارش بیارم که خودش دمش رو بذاره رو کولش و بره!!! حالا من یه چی گفتم!!!!! می نویسم براتون یه روزی که چیکار کردم!!! )

و خلاصه با معذرت خواهی مجدد خانم مدیر و اصرار سر این که برداشت من اشتباه بوده و من فقط باید به آینده ی بچه ها فکر کنم و قربونت برم و قربونم بری، ماجرا ختم به خیر شد!!!!
( دقت کردید که!باز هم از بچه ها مایه گذاشت!!!! چون به خوبی می دونه که چه قدر برای من عزیز هستن و مهم . )

از دفتر در اومده و در نیومده، در حالی که لبخند پیروزی روی لبانم بود و احساس سبکی خاصی داشتم، بچه ها بودن که دوره ام کردن و منم حدود نیم ساعتی باهاشون جلوی دفتر خانم مدیر موندم و گفتم و خندیدم! یکی دستم رو گرفته بود و یکی هم بوسه ای روی شونه ام می چسبوند که : خانوم فیزیک! خیلی دوست دارم!!!!! و برخلاف همیشه که چپ نگاه می کردم و می گفتم : برو بچه! برو خودت رو رنگ کن! من خودم ذغال فروشم!!!! این بار فقط می خندیدم!!!!!!
تعداد زیادی از بچه ها دورم بودن و داشتن حرف می زدن از سختی امتحان زبانشون! که براشون از فیزیک هم سخت تر بوده! از کلاهی که تازه خریده بودن و سر می کردن و می گفتن : خانوم ؟ خوشگله ؟ بهمون میاد ؟؟؟؟؟؟؟
یکی از همکارا از کنارم رد شد و گفت : کاشکی منم دانش آموز شما بودم!!!! و من لبخندی جلوی روی خانم مدیر تحویلش دادم و گفتم : این بچه ها بهم لطف دارن!!!!!!!
بعد با یکی از بچه ها که شلوارش پاره شده بود و دوستاش، زیر بارون تا ماشین رفتم و بهشون نخ و سوزن دادم تا مشکلشون رو برطرف کنن و بعدش هم برگشتم و نمراتم رو وارد کردم و رفتم خونه ....


پی نوشت :

1- راستی همون روز، وقتی رفتم فیش نمرات رو بدم به معاون دفتریمون، خانم فضوله یه چیزی گفت که منم درجا گفتم : کلاً شما باید در هر زمینه نظر بدی؟ نه ؟؟؟!!!!
خورد و دم بر نیاورد!!!!
الان کلاً مطمئنم که تا پایان سال هر نازی که کنم تو اون مدرسه خریدار داره!!! تا کارواش بعدی ایشالله!!!!!!

2- ببخشید خیلی طولانی شد! نمی دونم پیروز این میدان کی بود . نمی دونم . شاید هر کدوم از ما دو نفر فکر کنیم که خودمون پیروزیم، و در حالی که بعد از صحبت با خانم مدیر، احساس سبکی می کنم، اما یه احساس غریبی دارم . انگار تموم خستگی این ترم رو تنم مونده و این خیلی ناراحتم می کنه ....

3- من هنوز رو فرکانس عشقم . این رو باور دارم .

اندر احوالات ترمی که گذشت!!!!!! ( 1 )

سکانس اول : روزهای آغازین سال تحصیلی جدید
طبق معمول هر سال، جلسه پشت جلسه . تمام ساعات تفریح! و تعریف و تمجید از دانش آموزان جدید . خصوصاً پایه ی دوم!!!

سکانس دوم : دو هفته بعد از شروع سال تحصیلی
اولین آزمون فیزیک رو که برگزار کردم، یکه خوردم! برخلاف آن چیزی که شنیده بودم، وضعیت دانش آموزان به شدت نگران کننده بود . اما به خودم گفتم : بهشون زمان میدم . حتماً بهتر میشن . الکی که نیومدن تجربی و ریاضی بشینن .

سکانس سوم : روزها و ماه های بعد و بعدتر
وضعیت روز به روز بدتر می شد . بچه ها ماهیتشون رو نشون می دادن . کم کم فریاد اعتراض دبیران پایه و حتی ادبیات هم بلند شد . بچه ها اعتراض می کردن که اصلاً هنگام ثبت نام مشاوره ای نبوده! و سرکار خانم مشاور که یک روز داشتن با من می یومدن خونه، اعتراف و البته! گله کردن که خانم مدیر هنگام ثبت نام، هیچ به ما خبر نداده و گفته : بچه ها خوب بودن، بدون مشاوره ثبت نامشون کردیم!
بچه ها روز به روز ترسیده تر و من روز به روز نگران تر . با بچه ها صحبت کردم و گفتم مطمئن باشید که من دشمنتون نیستم . اما شما در این رشته نمی تونید موفق باشید . از من دلگیر نباشید، اما من روزی رو می بینم که متاسفانه شماها حتی دیپلم رو هم نمی تونید بگیرید .
از طرفی دلم به حال 8-7 تا بچه ای می سوخت که به شدت باهوشن و هر چی که بگم رو می تونن استنتاج کنن، اما من نمی تونستم زیاد مطلب بگم تو کلاساشون! مثلاً هم خانم مدیر می فرمایند که این بچه ها امید های پزشکی ما هستند!!!! اما هیچ برنامه ای برای این کار نداریم . و این در کله ی خانم مدیر فرو نمیره که برنامه ریزی برای پزشکی باید از الان انجام بشه که بچه ها سال دومن! نه فقط یک سالِ سال چهارم!!!!!

سکانس چهارم : جلسه ی انجمن اولیا و مربیان
بالطبع نمرات بچه ها بسیار پایین بود . در کلیه ی دروس اختصاصی و حتی ادبیات و جغرافی! یعنی نمره ی فیزیک بچه : 5 بود و جغرافیش : 6 !!!!!
به شدت بهمون هتک حرمت شد! ترور شخصیت شدیم! اون قدر که من به شدت عصبانی شدم و به یکی دو تا از مادرا که بهم گفتن : نمیشه کتاب رو درس بدی و کتاب رو امتحان بگیری ؟ و یا : بچه ی من میره کلاس، ولی حتی اون دبیر هم نمی تونه سوالاتی رو که شما برای بچه ها حل می کنید، حل کنه و یا از روی حل شما برای بچه توضیح بده!!، توپیدم و با لحن تندی گفتم : ایشون بیسوادن من چه کنم ؟ خانم محترم! من در خیلی از کارها تخصص ندارم، و طبیعتاً حرفی هم در موردشون نمی زنم، اما تدریس، تخصص منه! که فکر می کنم شما در این زمینه اطلاعی ندارید!
که مادرا یه کم خودشون رو جمع و جور کردن و یه کم محترمانه تر صحبت کردن .
در این بین، مادر شمیسا با یه جعبه شکلات اومده بود و فقط ایشون و چند تا دیگه از مادرا بودن که ازم تشکر کردن . کسانی که امید ما برای آینده ی این مرز و بوم هستن .
و این جلسه بهمون نشون داد که چه قدر دخترا شبیه مادراشون هستن . چه قدر زیاد . چه قدر زیاد!!!!

سکانس پنجم : روز امتحان
جلسه ی امتحان آروم بود . سوالات برای بچه ها آشنا بود، اما انگار جواب ها نه!!!!! چون عادت به حفظ کردن جواب ها داشتن که این جا و در کلاس و امتحان من به دردشون نمی خورد .
شمیسا، فرناز و فاطمه و مریم و مهشید و مروارید، همه برای نمره ی 20 تلاش می کردن .  معمولاً به سوالات کسی جواب نمیدم . اما این بچه ها جزء استثنائاتی هستن که می دونم هیچ وقت سوال الکی نمی پرسن . همیشه روی سوالاتی که می پرسن، خوب فکر می کنم . شمیسا از جواب ندادنِ یه سوال گفت و من با یک نگاه گذرا به برگه اش دیدم که 150 و 250 رو جمع کرده و آورده 350 ! و این رو بهش گفتم . و چون تقریباً پایان امتحان بود، ییهو زد زیر گریه که حالا باید تمام محاسباتم رو دوباره انجام بدم که البته! این طور نبود و فقط خط پایانی اشتباه شده بود که درست شد . و این آغاز داستان بود!!!!!!
بعد از امتحان، طبق معمول، جوابا رو زدم روی برد و ... .
خانم مدیر یه اسکی اساسی روی مغز من رفت که : فرناز گریه می کنه! فاطمه سادات اشک می ریزه! شاگرد اول مدرسه وقتی گریه کنه .....
و من هی خودم رو زدم به اون راه!!! تاااااااا وقتی که مستقیم ازم پرسید!!!! گفتم : سوالات خوب بوده . اون بچه هم 20 میشه، داره برای خاطر دوستاش گریه می کنه!
که ناگهان خانم مدیر غیب شد و وقتی که داشتم می رفتم، دیدم تو حیاط برا 3 تا بچه ای که مونده بودن، رفته رو منبر که وقت درس خوندن باید اتاقتون، میزتون و ... از خواهرتون جدا باشه!!!
و هیچ فکر نمی کنه که شاید این بچه تو خونه شون فقط یه اتاق هست! و یا این که شاید میز ندارن و یا مشترکه با خواهرش!

( خانم مدیر حق دارن! از خیلی سهمیه ها مهربان همسرشون استفاده می کنن ! معلومه که باید همچین لکچر هایی بدن!!! )
رو کردم به بچه ها و گفتم : بیاید بریم! چرا این جا هستید ؟؟! این امتحان تموم شده! امتحان بعدیتون رو بخونید . و با خودم بردمشون و تا یه جایی هم رسوندمشون!!!!

سکانس ششم : بعد از تصحیح برگه های سال دوم
بالطبع نمرات پایین بود . در حالی که نمره ی 20 و 19 و 18 و ... داشتم، اما متاسفانه از 3 تا کلاس که حدود 70 نفر بودن، 20 نفر افتادن!!!!!! که البته انتظار من بیش از این حرف ها بود!!!
و فرمایشات عجیب و غریب خانم مدیر شروع شد! گفت : دوما نباید بیفتن! منم فرمودم : من نمره نمیدم خانم! افتادن که افتادن! به من ربطی نداره! مشکل از هدایت تحصیلیشونه !!!!!
بعد، از شمیسا شروع شد که چون شما رو خیلی دوست داره، استرس نمره ی 20 گرفته!!!!! فرناز به شمیسا حسادت می کنه و نباید زیاد به شمیسا نزدیک باشی!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : تابه حال دیدی این بچه، تنها در کنار من باشه ؟ در حالی که فرناز همیشه هست . تموم زنگ تفریحا . تموم وقتایی که از کلاس در میام . اما من هیچ حسادتی بین اینا نمی بینم . چرا دارید موضوع رو طور دیگه ای جلوه میدید ؟؟؟ اصلاً خود این بچه، مدام گله داره که چرا خانم مدیر راه میره و جلوی بچه ها میگه : شاگرد اول مدرسه! گُل مدرسه! خب بچه های دیگه با من بد میشن!!
خانم مدیر شما هم مقصرید ! من نمی گم که این بچه  یا بچه های دیگر رو دوست ندارم! نه! اتفاقاً خیلی هم دوستشون دارم . اما نمی ذارم وابستگیشون نگرانم کنه . الان احساس می کنم که شمیسا در وضعیتیه که باید یه مدت در کنارش باشم و هستم! نامحسوس هم هستم . بهش گفتم که فقط حق داره وقت استراحتش یکی دو تا اس ام اس بهم بده . همین ! شما پیش خودتون چی فکر کریدید خانوم؟ و .... بعدشم! من الان مدت هاست که دارم میگم بچه هاتون به شدت ضعیفن و ... . شما اول این مشکل رو برطرف کنید . به فکر وابستگی بچه ها به من نباشید .
ایشون فرمودن که : می ترسم مثل پریسا بشه!!!!
گفتم : پریسا ؟؟ اون بچه  سراسر مشکل بود . نه پدر و برادرای درست و حسابی داشت و نه مادری که بفهمدش . اون مشکل داشت . بعد! من اصلاً باهاش کاری نداشتم! اون با شما مشکل داشت به من پناه آورده بود!!!!! اما این بچه! مادر تحصیل کرده و فهمیده ای داره . پدرش هم همین طور . هیچم کمبود محبت نداره والله. بسیار هم عاقله . حد و حدودش رو هم می شناسه . چرا این دو نفر رو با هم مقایسه می کنید ؟؟؟

( خانم مدیر روز امتحان به شمیسا زنگ زده بود و گفته بود : نباید به یه دبیر وابسته بشی!!!!!!
اینم از عجایب روزگاره! به شمیسا گفتم : بعد از این تو مدرسه، کنار خودم نبینمت! فقط حق داری سوال بپرسی . همین! دیگه هیچ حرف دیگه ای باهام نزن! حتی سلام هم نکن!!! و اون بچه هم عیناً همین کار رو انجام میده ...)


سکانس بعدی در پست بعدی!!!! چون خیلی طولانیه!

من روی فرکانس عشق هستم .

انگار رو فرکانس خاصی قرار گرفتم و هیچ گریزی هم ازش نیست!

فرکانسی که این روزهام رو زیباتر کرده . چهره ام تو آینه روشن تر و دوست داشتنی به نظر میرسه . موهام موج دار و حالت دار شده . ( دیروز ناگهان تو خیابون تصمیم گرفتم که تا رسیدم خونه، رنگشون کنم! و تا رسیدم خونه رنگشون کردم! و الان خوشرنگ و حالت دارن .)

راستی چرا این طوری شدم ؟

شاید چون به عقشولانه های دیگران فکر کردم . شاید چون چشمام رو باز کردم و دیدم . خواستم که ببینم .

مادرم که خواهرم دستش رو گرفته بود و به بازار قدیمی شهر می برد، چون دل مادر برای اون جا لک زده بود .

شاید چون برادرم رو دیدم، وقتی که بهش گفتم به خاطر اون عدس پلو درست کردم و برادرم رو کرد به پسرش و گفت : دلم برات می سوزه پسرم! چون خواهر نداری!!!!!!

شاید چون پسر خواهرم رو دیدم که در آغوشم گرفت، اما ماچم نکرد، گفت : سرما می خوری خاله . ولی ممنونم ازت . چون فیزیکم رو این بار 20 شدم ...

این ها رو با چشم باز دیدم و هزاران صحنه ی دیگر .

خانم مدیرم که گفت : برات مراقبت نمیذارم . چون هی برای بچه ها فوق می اومدی . هر کی هر چی می خواد بگه!

دوستان و همکارانم که متفق القول بر این اعتقادن که من چون روی باز و اخلاق خوب و روابط عمومی بالایی دارم در محیط کار جدیدم هم، بچه ها دوستم دارن . ( والله من خیلی حرفاشون رو باور نمی کنم، اما خب! ازش انرژی می گیرم . دروغ چرا ؟! )

دیشب دوباره خواهرم گفت که : لزومی نداره که قسط این ماه رو بهش بدم . با تحکم گفتم : نه! من پول دارم . من حقوق می گیرم! چرا باورت نمیشه که من کارمندم ؟

و اون با مهربانی نگاهم کرد و گفت : تو برای من همیشه بچه ای . همون دختر کوچولو که باید ازش حمایت کنم . که باید هواشو داشته باشم ...

این روزها وقتی میرم مدرسه، یه جفت چشم بین صدها جفت چشم، هست که هر جا که میرم دنبالم می کنه . یه جفت دست که وقتی دستم رو تو دستش می گیره تا کمکم کنه از پله ها بیام پایین، احساس می کنم که تموم محبتش رو در قلبم احساس می کنم . یه صدای گرم و لوس و دوست داشتنی . یه چهره ی خندان که دم در تموم کلاسام هست، یه دختر که به تموم حرفام گوش میده، حتی اگر قبولشون نداشته باشه یا باب میلش نباشه! یه دختر درسخون و دوست داشتنی، یه دختر که شاید چهره ی زیبایی نداره، اما تو تمام کلاس ها حرفش هست . از مهربونیش، از فهم و کمالاتش ... از ... یه دختر که بعضی ها به شدت به این مقبولیت اجتماعیش غبطه می خورن و گاهی وقتا کار به حسادت می کشه  ...

این روزها دخترکی تو زندگیم هست که مثل یه بچه گربه خودش رو به دست و پام میماله و خودش رو هی برام لوس می کنه ! یه جوری با نمک . یه جوری که بهش میاد ! و من در حالی که متاسفانه ذره ای قادر به نشون دادن محبتم نیستم، اما مثل یه گربه ی مادر، به دندون می گیرمش و بهش لبخند می زنم .

مادر دخترک وقتی باهام حرف میزنه، ازم حسابی تشکر می کنه . تشکر بابت این که اون قدر رو دخترش تاثیر دارم که هر چی بگم گوش می کنه . شماره ام رو می گیره تا هر وقت مشکلی پیش اومد به من بگه .

نهیم نکنید . نصیحتم نکنید . از زندگی در واقعیت و عاقلانه خسته شدم . می خوام کمی برای خودم و دلم زندگی کنم .من اعتمادم رو به مردهایی که وارد زندگیم شدن، از دست دادم . نمی تونم برای آینده ام روی هیچ مردی حساب باز کنم . خواستم، تلاش هم کردم، حتی همین چند وقت قبل، اما نشد . باز هم نشد. باز هم دیدم که همون آش و همون کاسه است!!!! همون دروغ ها، قول و قرارهای پوچ و توخالی و ... و دیگر هیچ ... شاید قراره زندگی من مملو از این مردهایی باشه که نیومده باید برن . پس بذار برن... بذار من طور دیگه ای لحظاتم رو خوش و شاد بگذرونم ....

من می تونم با داشتن دخترکانی این چنین، دلم رو خوش کنم . شاید این احساس گذرا باشه و برای چند ماه، اما من به باور حس داشتن دختر ، حتی برای یک روز هم، راضیم! حسی که وجودم رو مالامال از عشق کرده . آرامش دارم و به شدت احساس خوبی دارم . درسته که خدا داشتن دختر رو ازم دریغ کرده، اما من این حس خوب رو از خودم دریغ نمی کنم، حتی اگر برای مدت کوتاهی باشه ...

ژما بعد از اون فال قهوه ای که دوستمون سال 75 برامون گرفته بود و بهم گفته بود که : چه قدر سخت! هر کدوممون اون چیزی رو که دوست داریم، به دست نمیاریم . وااااااااااااای! فکر کن! تو بچه نداشته باشی !!!!!!!!!

انگار اون بهتر از من می دونست که من چه قدر عاشق بچه ام و خودم هم نمی دونستم! اونم دختر - اونم لوس بانمکش!!!!!

این روزها انگار روی فرکانس عشق هستم ...


یلدا

درودی به زیبایی نام اهورا مزدا

به بزرگی فلات آریایی

به زرینی برگ های اوستا

به بزرگی تاریخ پارس

و به گرمی آتش مقدس زرتشت

هدیه به شما که از نسل کوروشید .

جشن آریایی یلدا بر شما مبارک باد .