انگار رو فرکانس خاصی قرار گرفتم و هیچ گریزی هم ازش نیست!
فرکانسی
که این روزهام رو زیباتر کرده . چهره ام تو آینه روشن تر و دوست داشتنی به
نظر میرسه . موهام موج دار و حالت دار شده . ( دیروز ناگهان تو خیابون تصمیم
گرفتم که تا رسیدم خونه، رنگشون کنم! و تا رسیدم خونه رنگشون کردم! و الان
خوشرنگ و حالت دارن .)
راستی چرا این طوری شدم ؟
شاید چون به
عقشولانه های دیگران فکر کردم . شاید چون چشمام رو باز کردم و دیدم .
خواستم که ببینم .
مادرم که خواهرم دستش رو گرفته بود و به بازار قدیمی شهر
می برد، چون دل مادر برای اون جا لک زده بود .
شاید چون برادرم رو
دیدم، وقتی که بهش گفتم به خاطر اون عدس پلو درست کردم و برادرم رو کرد به
پسرش و گفت : دلم برات می سوزه پسرم! چون خواهر نداری!!!!!!
شاید چون
پسر خواهرم رو دیدم که در آغوشم گرفت، اما ماچم نکرد، گفت : سرما می خوری
خاله . ولی ممنونم ازت . چون فیزیکم رو این بار 20 شدم ...
این ها رو با چشم باز دیدم و هزاران صحنه ی دیگر .
خانم مدیرم که گفت : برات مراقبت نمیذارم . چون هی برای بچه ها فوق می اومدی . هر کی هر چی می خواد بگه!
دوستان و همکارانم که متفق القول بر این اعتقادن که من چون روی باز و اخلاق خوب و روابط عمومی بالایی دارم در محیط کار جدیدم هم، بچه ها دوستم دارن . ( والله من خیلی حرفاشون رو باور نمی کنم، اما خب! ازش انرژی می گیرم . دروغ چرا ؟! )
دیشب
دوباره خواهرم گفت که : لزومی نداره که قسط این ماه رو بهش بدم . با تحکم
گفتم : نه! من پول دارم . من حقوق می گیرم! چرا باورت نمیشه که من کارمندم ؟
و
اون با مهربانی نگاهم کرد و گفت : تو برای من همیشه بچه ای . همون دختر
کوچولو که باید ازش حمایت کنم . که باید هواشو داشته باشم ...
این
روزها وقتی میرم مدرسه، یه جفت چشم بین صدها جفت چشم، هست که هر جا که میرم دنبالم می کنه .
یه جفت دست که وقتی دستم رو تو دستش می گیره تا کمکم کنه از پله ها بیام
پایین، احساس می کنم که تموم محبتش رو در قلبم احساس می کنم . یه صدای گرم و
لوس و دوست داشتنی . یه چهره ی خندان که دم در تموم کلاسام هست، یه دختر که به تموم حرفام گوش میده، حتی اگر قبولشون نداشته باشه یا باب میلش نباشه! یه دختر درسخون و دوست داشتنی، یه دختر که شاید چهره ی زیبایی نداره، اما تو تمام کلاس ها حرفش هست . از مهربونیش، از فهم و کمالاتش ... از ... یه دختر که بعضی ها به شدت به این مقبولیت اجتماعیش غبطه می خورن و گاهی وقتا کار به حسادت می کشه ...
این
روزها دخترکی تو زندگیم هست که مثل یه بچه گربه خودش رو به دست و پام
میماله و خودش رو هی برام لوس می کنه ! یه جوری با نمک . یه جوری که بهش میاد ! و من در حالی که متاسفانه ذره ای قادر به
نشون دادن محبتم نیستم، اما مثل یه گربه ی مادر، به دندون می گیرمش و بهش
لبخند می زنم .
مادر دخترک وقتی باهام حرف میزنه، ازم حسابی
تشکر می کنه . تشکر بابت این که اون قدر رو دخترش تاثیر دارم که هر چی بگم
گوش می کنه . شماره ام رو می گیره تا هر وقت مشکلی پیش اومد به من بگه .
نهیم
نکنید . نصیحتم نکنید . از زندگی در واقعیت و عاقلانه خسته شدم . می خوام
کمی برای خودم و دلم زندگی کنم .من اعتمادم رو به مردهایی که وارد زندگیم
شدن، از دست دادم . نمی تونم برای آینده ام روی هیچ مردی حساب باز کنم .
خواستم، تلاش هم کردم، حتی همین چند وقت قبل، اما نشد . باز هم نشد. باز هم دیدم که
همون آش و همون کاسه است!!!! همون دروغ ها، قول و قرارهای پوچ و توخالی و
... و دیگر هیچ ... شاید قراره زندگی من مملو از این مردهایی باشه که نیومده باید برن . پس بذار برن... بذار من طور دیگه ای لحظاتم رو خوش و شاد بگذرونم ....
من می تونم با داشتن دخترکانی این چنین، دلم رو
خوش کنم . شاید این احساس گذرا باشه و برای چند ماه، اما من به باور حس
داشتن دختر ، حتی برای یک روز هم، راضیم! حسی که وجودم رو مالامال از عشق
کرده . آرامش دارم و به شدت احساس خوبی دارم . درسته که خدا داشتن دختر رو
ازم دریغ کرده، اما من این حس خوب رو از خودم دریغ نمی کنم، حتی اگر برای
مدت کوتاهی باشه ...
ژما بعد از اون فال قهوه ای که دوستمون سال 75
برامون گرفته بود و بهم گفته بود که : چه قدر سخت! هر کدوممون اون چیزی رو
که دوست داریم، به دست نمیاریم . وااااااااااااای! فکر کن! تو بچه نداشته باشی
!!!!!!!!!
انگار اون بهتر از من می دونست که من چه قدر عاشق بچه ام و خودم هم نمی دونستم! اونم دختر - اونم لوس بانمکش!!!!!
این روزها انگار روی فرکانس عشق هستم ...