فقط تو فیلما نیست ...

گاهی وقتا فکر می کنی فقط تو فیلما اتفاق می افته!

برات جالبه! شایدم خنده دار! خیلی وقتا هم تکراری! یک سوژه ی تکراری ... اما امروز فهمیدم که واقعیه ...

نه! فقط تو فیلما نیست ...

عصر وقتی دیدم علی رغم خستگی شدید و استقاده از آرامبخش، باز هم خوابم نمی بره، وقتی دیدم اشکام بی اختیار می ریزن، وقتی احساس کردم که دیگر تحمل ندارم، بلند شدم! چای دم کردم!

چای نوشیدم ... افاقه ای نکرد ...

لباس پوشیدم و سوئیچ رو برداشتم و وقتی به خودم اومدم، دیدم در راه زیباکنار هستم ... کنار دریای آبی ... آبی و آرام ...

چشم به دریای بیکران دوختم . به خط زیبای اتصال آسمان و دریا ... زیبا و وهم انگیز ... راستی آب از کدوم طرف به کدوم طرف میره ... سوال تکراری من از بچه ها : اگه گفتین چرا ته دریا رو نمی بینیم ؟؟ و یه لبخند موزیانه و جواب های غلط بچه ها ... یادش به خیر ... چه روزهای خوبی که گدشتن و خاطره شدن ...

کمی قدم زدم  ... راه رفتم ... فکر کردم ... به اعتباری که از کفم رفت ... به آبرویی که به سختی برای خودم جمع کرده بودم و حالا با فریبکاری یه عده، بر باد رفت ... گاهی وقتا فکر می کنم که حتی دیگر سرم رو هم نمی تونم بلند کنم ....

به این فکر می کنم که آیا اشک تمساح می ریخت ؟ آیا حرفاش راست بود ؟ آیا به آن چه که می گفت، اعتقاد داشت ؟ آیا قولی که از من گرفت که تنهاش نذارم، واقعی بود ؟؟؟؟ وقتی در آغوشم گرفت، با خودش فکر کرد که : خوب خرش کردم ؟؟؟ یا نه، با خودش گفت : چه خوب با موضوع کنار اومد ؟؟؟؟؟؟ آیا تقاصش رو پس میدن ؟؟ آیا پشیمونیشون رو می بینم ؟؟؟؟


چند تا از بچه ها رو دیدم و دوباره شرمنده ی محبتاشون شدم .. برای لحظاتی از یاد بردم اون یک ساعت وهم آور و ناراحت کننده رو ....

هوا رو به تاریکی بود که راه برگشت رو در پیش گرفتم ....جاده تاریک بود و چراغ نور بالای ماشین ها بیش تر از هر وقتی در تاریکی، چشمان اشک آلودم رو آزار میداد ....


بی ربط بی ربط! فقط برای ابراز وجود!!!!

1-

با داداش بزرگه نشستیم و اون میگه و من تایپ می کنم . اشکالات ادبی جملات رو گوشزد می کنم . در مورد برخی از جملات نظر قاطع میدم که بهتره که گفته نشه!

متن یه مصاحبه است . سوالات پرسیده شده و جواب ها گفته شده و حالا داره ویرایش میشه .

نشستیم کنار هم! مادرم مدام ازمون با چای و میوه و ... پذیرایی می کنه . هر وقتی هم میشینه کنارمون و به حرفای داداشم گوش میده و لبخندی حاکی از رضایت بر لب میاره . می دونم که خوشحاله . مطمئنم . همه مون این روزها شادیم شکر خدا و تنها غمی که بر دل تک تک اعضای خانواده به شدت سنگینی می کنه، جای خالی پدره . و این موضوع مرتباً توسط تک تک مون یادآوری میشه . البته! من مدام میگم : مرده آن است که نامش به نکویی نبرند . بهشون میگم : بابا الان همین جاست و داره می خنده . من می بینمش . خنده اش رو احساس می کنم .

و داداش بزرگه میگه : احسنت! خدایش بیامرزاد .

تا مامان میشینه کنارمون و مشغول درست کردن میوه میشه، میگم : مامان! ببین دخترم! از قدیم و ندیم گفتن : فرزند کمتر، زندگی بهتر!!! الانم که اولین و آخرین بچه کنارت هستن! جنستم که جوره! پس تو رو جان من! دیگه بقیه رو دوست نداشته باش و ازشون متنفر باش و فقط ما رو دوست داشته باش!!!

داداش بزرگه که از ابتدا با دقت به حرفام گوش می داد، فکر کرده بود چه چیز مهمی دارم میگم!، زد زیر خنده و با تعجب گفت : عجب مارمولکی هستی تو!!!!

مادرم گفت : می بینی! این عادتشه! مدام میگه : فقط من رو دوست داشته باش! با خواهراشم همین کار رو می کنه! بهشون اس ام اس میده که اون یکی خواهر رو دوست نداشته باش!! من خیلی عزیز و مهمم!!!!

مدتی گذشت تا گوشی داداش زنگ خورد و مشغول صحبت شد! رو کردم به مامان و گفتم : حاج خانوم! اینا میرن و فقط من می مونم! پس فقط منو دوست داشته باش!!!!!

داداشم که صدام رو می شنید، بعد از پایان صحبتش، گفت : مارمولک نیستی!!! آفتاب پرست تشریف داری!!!!! و خندید!!


2-

از تنها چیزی که در رانندگی خوشم میاد، ژستشه!!!!!

خب چیه ؟ خوشم میاد دیگه! خصوصاً این که یه دستی رانندگی کنم، دور زدن یه دستی باشه، یه دست دیگرم رو هم بذارم روی دستگیره ی روی در!!!!! بعد این طرف اون طرف رو نگاه نکنم و زیر چشمی مراقب اوضاع باشم و بتازم!!!

البته! در پی قولی که به خواهر جان وسطیه دادم، انصافاً با سرعت نمیرم، اما خب دیگه!!!!

طبیعتا در رانندگی هم مثل هر کار دیگری، اتفاقات جالب هم میافته!

گاهی وقتا بعضی ها قراره از این طرف خیابون تشریف ببرن اون طرف! بعد کجا ؟؟ روی خط عابر پیاده ؟؟؟ مطمئنا خیر! هر جا که خوششون اومد! حتی از وسط چمن های وسط بزرگراه!!

خب بالطبع منم چراغ ممتدی حواله شون می کنم! اکثراً هم انسان های خوش خلقی هستند و با لب خوانی متوجه میشم که می فرمایند :  بفرمایید خانوم! و لبخندی هم حواله ام می کنند! ( که مطمئناً می خوان مسخره ام کنن! چون خانومم و چراغ زدم که نیا ببم جان!!!! ) اما خب نمیشه که لبخند رو بی پاسخ گذاشت!!!! منم لبخندی می زنم و گاهی براشون دستی هم تکون میدم!!!!!!!!!

بعضی ها هم که خب! مشکل دارند حتماً! چون همین پریروزا یکی از آقایون داشتن پیاده می شدن از ماشین که من رو تادیب کنن! چون وسط کوچه، جلوی من، ناگهان ترمز کردن و من یک عدد نیش بوق زدم که حضرت آقا ببخشید! این جا وسط کوچه است! و نمیشه توقف کرد! اونم ناگهانی!!!!!! و این تذکر به تریج قبای حضرت والا بر خورده بود!!!

البته منم شیشه رو کشیدم پایین و گفتم : برو آقا! ظاهراً از جونت سیر شدی! به ماشینم نزدیک بشی، چنان شکایتی ازت بکنم و بلایی به سرت بیارم که از کرده ی خودت پشیمون بشی!

و طبیعتاً آقا رفتن داخل ماشینشون و تشریف بردن!!!


3-

کودک درونم به شدت گوشه گیر شده بچه ام! راهی برای برگشتنش به دوران شیطنت ندارید لطفاً ؟؟؟؟