بهترین خاطرات بچه گی من، مربوط میشه به وقتایی که می رفتیم روستا .
فرقی نمی کرد، روستای خاندان مادری یا پدری . با هم فامیل بودن . مادرم تک فرزند بود و پدر و مادرش رو خیلی زود از دست داده بود و تو رشت بزرگ شده بود، تو خونه ی مادر بزرگ و دایی بزرگ که کدخدای ده بود و تمام زمین های مادرم رو بالا کشیده بود!!! ( دو خاله و یه دایی ناتنی دارم که بسیار مهربان هستن .)
پدرم وقتی زمیناش رو برادر بزرگ تر ناتنی اش بالا کشید، اومد رشت و کار کرد و از زور بازوی خودش نون در آورد و زحمت کشید و ....
عمه ای داشتم که خدا رحمتش کنه، زن بزرگی بود . مهربان، صمیمی، ساده و پاک . پدرم می گفت که عمه براش زحمت زیادی کشیده . خواهر بزرگ پدرم بود . مادرشون یکی بود . آخه پدر بزرگم سه تا زن داشت که هی فوت می کردن و ...! پدرم می گفت : " عمه، حق مادی به گردنم داره. " و برای ما عمه ای مهربان بود و دوست داشتنی . زیبا بود و قد بلند و کمی کپل . سفید و چشم و ابرو مشکی . تمیز و مرتب .
هرچند که خودم و خانواده ام و حتی پدرم، روستای مادری رو ترجیح می دادیم، اما تا وقتی که عمه هنوز در قید حیات بود، همیشه بهشون سر می زدیم . پدرم، پسر عمه ی مادرم بود و عمه ی من مادرم را " عروس " صدا می کرد و مادر من هم " عمجَن دختر "( دختر عمه ) خطابش می کرد .
یادش به خیر .
خیلی وقت ها که پدرم تصمیم داشته بره و یه سری به عمه بزنه، از گردنش آویزون می شدم و با چهار تا ماچ آب دار، مجابش می کردم که هم سفرش باشم .
واااااااااااااااای چه قدر خوش می گذشت . یه بلیز و شلوار می پوشیدم و با موهای کوتاه و خلق و خوی پسرونه ام،دستام تو جیبام، با کفش های تق تقی دخترونه!!!!! کنار پدرم راه می رفتم تا از سر جاده ی آسفالته که تا خونه مون نیم ساعتی با ماشین راه بود، یه ده دقیقه ای هم پیاده بریم تا برسیم خونه ی عمه .
یادش به خیر!!!
خونه ی عمه روی یه بلندی بود .بیرون خونه یه رودخونه بود که از کنار خونه ی عمه کوچیکه هم می گذشت .
روی رودخونه یه پل کوچیک چوبی بود که دقیقاً انتهای پل، دو متر تا در خونه ی عمه فاصله داشت .
در که چه عرض کنم! اونا بهش می گفتن : بَلتِه! چند تا چوب افقی که با چوب های عمودی به هم وصل شده بود و یه گیره ی فلزی یا یک تکه سیم اون رو روی یه دیوارک چوبیِ عمودی نگه می داشت .
وااااااای که من چند بار گوله شده بود و تو اون خاک و خل و گِل و شَلا کثیف شده بودم و اون وقت خودم رو تو اب سرد رودخونه رها کرده بودم .
یادش به خیر!
بین خودمون بمونه! یه چند باری هم بابت این کار از مادرم کتک نوش جان کرده بودم!
پدرم به کارام می خندید و مادرم حرص می خورد!!!!
خونه ی عمه، بزرگ بود .
لوکس نبود، نو نبود، از مرمر و گرانیت نبود، گِلی بود، ساده، کوچیک، اما درونش صفا و صمیمیت غوغا می کرد .
به محض ورودم داد می زدم : " عمه ! من اومدم، دلم برات تنگ شده بود که اومدم . عمممممممممممممه "
و عمه میومد . شوهرعمه هم . همیشه خندان بود . شوهر عمه موی زیادی نداشت، اما مرتب بود و همیشه عمه باید موهاش رو براش آب و شونه می کرد .
آه
، خدا رحمتشون کنه . چه زن و مرد نازنینی بودن .
خونشون به رنگ آبی بود . از گِل ساخته شده بود . دو طبقه بود . از در که وارد حیاط می شدی، یه در زیر خونه می دیدی که آخور گاوا تو زمستون بود تا هم گاوا سردشون نشه و هم این که سرمای زمستون توسط ..... گاوها که زمین رو می پوشوند و مثل عایق عمل می کرد، نیاد بالا!!!! ( قدیمی ها ، مهندسی بودن برای خودشون!
)
یه نود درجه که می چرخیدی و می رفتی توحیاط جلویی، تراس پایین خونه بود و یه اتاق بزرگ که همه کاره بود: آشپزخونه، پذیرایی، هال و اتاق خواب !!!
از روی تراس ، از پله های چوبی که می رفتی بالا، یه ایوان بزرگ بود که بهش تو زبان محلی می گن : کَتام یا کُتام و یه اتاقِ مهمانِ بزرگ .
وااااااااااااای که چه حالی می داد وقتی بارون می باره، تو کتام زیر پشه بند بخوابی و لحاف بندازی سرت و ازگرماش کیف کنی و اگه دستت بیاد بیرون یخ بزنی !
چه حالی داشت وقتی خواهرات خواب بودن، پتو یا لحاف رو از سرشون بکشی تا سردشون بشه و اون وقت که اونا دنبال مقصر می گشتن، تو خودت رو بزنی به خواب!
آآآآآآی که چه حالی می داد ! اون خنده های موزیانه ی من زیر لحاف !!!!!!
اون وقت که دادِ همه در میومد و بابا صدام می کرد : " بیا بابا جان، بیا کنار من بخواب!" و این یعنی " آروم بگیر بچه " ی محترمانه ی مخصوص مهمانی!!!!!!!!
کتام با نرده های چوبی که رنگ آبی خورده بودن و جا گلدانی های خوشگلی که مملو از گل های شمعدونی بود، محصور شده بود . رنگ آبی و گل شمعدونی برای این انتخاب می شدن که پشه ها از رنگ آبی و عطر گل شمعدونی خوششون نمیاد، درنتیجه پشه ی کم تری مزاحم آسایشت میشد !
عمه، دو تا دختر هم سن و سال مادرم داشت و پسر برادرش رو هم بزرگ کرده بود . نوه های عمه تقریباً با من همسن و سال بودن و چه روزگار خوشی خونه ی عمه داشتیم .
دور تا دور خونه ی عمه باغ بود . باغ میوه . از گردو گرفته تا سیب و آلوچه و هلو و پرتقال و نارنج. دور تا دور باغ هم مزرعه بود . مزرعه ی برنج . وقتی روی کتام می موندی و اون دورها رو تماشا می کردی، مثل یه نقاشی بود . زیبا، سبز، پرغرور و مهربان .
تو حیاط خونه، و کنار رودخونه، انواع و اقسام ماکیان بودن . از مرغ و خروس و اردک گرفته تا بوقلمون و غاز . سر و صداشون، عمراً می زاشت صبح بخوابی !!!!!!
بهار که می شد، عطر بهار نارنج مستت می کرد . گل های رز تو باغچه ، با رنگ های زیباشون، هی بهت برای کندنشون چشمک می زدن، اما انصافاً هیچ وقت از این کارا نکردم . یعنی آزارم به انسان ها می رسید، اما به گل و گیاه و حیوونات نه!!!
دستپخت عمه فوق العاده بود .می تونست هر چیز بی ربطی رو با یه چیز دیگه قاطی کنه و خوشمزه ترین غذای دنیا رو بپزه .
عمه، باغ چای داشت . برگ چای رو خودش با دستاش می چید و خشک می کرد و دم می کرد . عطر و طعم چای خونه ی عمه هنوز تو ذهنم و زیر زبونم هست . هیچ وقت دیگه تو عمرم، چای به اون خوشمزگی نخوردم. هیچ وقت .
حیاط خونه ی عمه، گِلی بود، سبزه هم می
رویید . غروبا که مرغ و اردکا می رفتن تو لونه هاشون و جوجه ها زیر پر و
بال مرغ مادر و جوجه اردکا در کنار اردک مادر و خروس روی چوبی در لونه می خوابید، عمه یا مامان و یا دختراش، حیاط رو آب و جارو می کردن . جیر جیرکا می خوندن و سوسوی کم نور چراغی در خونه پخش می شد .
بوی آب و گِل و سبزه و چای تازه دمِ دست ساز ....
وااااااااااااااااااااای چه عطرهای ناب تکرارنشدنی ای بودن .
غروب، در حالی که از شیطنت های روزانه دیگه جونی در بدن من نمونده بود ،
سرم رو می زاشتم روی پای عمه و عمه درحالی که موهای کمم رونوازش می داد،
می زد زیر آواز و یا این که نَقل های قدیمی می گفت ومن بی هوش می شدم .
چه قدر دلم برای صداش و دستان مهربانش تنگ شده .
عمه ... تک بود .
..................................................
زلزله ی سال 69، خونه ی عمه رو ریخت . با ریخته شدن خونه ی عمه، انگار شیشه ی عمر شوهر عمه هم شکست و نتونست تاب بیاره و چند ماه بعد، متاسفانه فوت کرد .
عمه مجبور به کوچ به شهر و خونه ی دختراش شد .
خونه ی دخترعمه بزرگه ی من ،که انصافاً این دو خواهر هم از مهربانی هیچی از مادرشون کم ندارن، همه ی سه شنبه ها مجلس قرآن خونی بود . گاهی وقتا که کسی نخودچی کشمشی از زیارت برای سوغات می آورد، عمه سهمیه اش رو نمی خورد و لای یه پارچه ی تمیز می زاشت و جمع می کرد و اون وقت که با اصرار من و البته با تشویق پدر ومادرم که می رفتم دنبالش و کلی زبون می ریختم تا یه کم از پیله ی تنهایی در بیاد و چند روزی مهمونمون بشه، میومد خونه مون، از جیب جلوی پیراهنش، یه دستمال سنجاق زده در می آورد و می گفت : " بیا عمه، اینا قسمت تو بوده، برای تو نگهشون داشتم " و اون وقت من یکی می خوردم و یکی هم میزاشتم تو دهان بی دندونش و می گفتم :" بخور عمه جونم، اگه نخوری از گلوم نمیره پایین" و تا من همشو بخورم، اون هنوز داشت همون یکی دو تای اولی رو می خورد .
..................................................
بعد از فوت ناگهانی پدرم و بعد از گذشت کم تر از 4 ماه وفوت ناگهانی پسر عموم ( پسری که عمه ام بزرگش کرده بود و فقط 40 سال داشت )، عمه ام شکست . شکستنش رو می دیدیم . آروم شدنش رو . گریه های بی صداش رو ، چین و چروکای صورت مثل ماهش رو ، غمِ توی چشمانش رو.
و عمه هم طاقت نیاورد و ...
پر کشید .
خدایش رحمت کناد .
نمی دونم چرا، اما ییهو یاد عمه و خوبی هاش افتادم .اتفاقی افتاد که فقط این جمله رو به یادم آورد که " میرن آدما، از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه "کاشکی خاطرات خوب ازمون به جا بمونه نه رنج آور .
