آدما!

گفتم : خدایا از همه دلگیرم!
گفت : حتی از من ؟؟
گفتم : خدایا دلم را ربودند!
گفت : پیش از من ؟
گفتم : خدایا چه قدر دوری!
گفت: تو یا من ؟
گفتم : خدایا تنهاترینم!
گفت : پس من ؟
گفتم : خدایا کمک خواستم!
گفت : از غیر از من ؟
گفتم : خدایا دوستت دارم .
گفت : بیش تر از من ؟
گفتم : خدایا این قدر نگو من!
گفت : من، تو هستم و تو ، من!


تو زندگیمون با آدمای مختلفی برخورد می کنیم .
بعضی ها مثل آب زلالند و بعضی ها ( دور از جون ) کثیف تر از لجن .
بعضی ها مهربانند و بعضی ها نامهربان و سنگدل .
بعضی ها عاشقند و برخی فارغ!
بعضی ها یاریگرند و برخی دیگر یاری خواه .
در این بین هستند کسانی که همیشه قصد کمک بهت دارن. مهم نیست که تو کمک بخوای یا نه!
اونا کمکت می کنن! چون فکر می کنن کامل ترین افکار رو دارن!!!
اساس کارشون بر پایه ی خیر خواهیه، اما این خیرخواهی گاهی رنجش به دنبال میاره و نشانه ی خودخواهیه!
فکر کنید که قصد انجام کاری رو دارید، با کسی مشورت می کنید، ( یعنی مجبورید که مشورت کنید!!!!!! ) اما اون هی بخواد براتون با افکار خودش دلیل و بهونه بیاره و شما رو از انجام اون کار منصرف کنه .
درسته که افکارش قابل احترامه، اما آزادی افکار من چی میشه ؟ حق تصمیم گیری من چی میشه ؟؟؟
واقعاً در مقابل این نوع آدما، نمی دونم باید چیکار کنم .
گاهی وقتا به حرفشون گوش می دم و مطابق نظرشون عمل میکنم . اون وقت چون نتیجه ی کار دلخواه اوناست نه من، من حرص می خورم!، در عوض اونا احساس رضایت می کنن .
تجربه نشون داده که در تمام این موارد، نتیجه ی امر برای من پشیمانیه!!!!!!
گاهی وقتا سکوت می کنم، بله بله می گم، اما کار خودم رو انجام میدم!!!!
نتیجه : شنیدن غر در تمام مراحل انجام کار، در صورتی که بدونن که دارم چیکار می کنم .
پایان خوش برای من حتی اگر شکست، نتیجه اش باشه!!!! کسب تجربه مهم بوده و بس .
 در صورتی که شکست نتیجه ی کار باشه، یادآوری " مگه من نگفتم " و هزاران نوع سرزنش دیگر!!!!! و قیافه های چپ اندر قیچی در صورتی که موفقیت سرانجام کار باشه!!!!

به نظر شما من با این نوع افراد چه کنم ؟؟؟؟؟


سمانه ی نازنینم:

برایتان از طلا تختی
مسیری رو به خوشبختی
برایتان عمر نوحی را
وقار همچو کوهی را
برایتان صبر ایوبی
حیاتی مملو از خوبی
برایتان شاد بودن را
فقط آزاد بودن را
رفاقت را
صداقت را
محبت را
دعا کردم...
خوشبخت و شاد و پرانرژی باشید.

آخرین روز مدرسه ...

و امروز اخرین روز یک سال تحصیلی دیگر بود ...
سالی توام با شادی ها و غم ها .خنده ها و عصبانیت ها . درس دادن ها و درس نخواندن ها .
هر چند که امسال اتفاقات زیادی تو زندگی شخصیم افتاد، هر چند که دخترکانی کمی پرروتر از سال قبل داشتم، اما در کل سال خوبی بود .
امروز یاد پست اول پاییزم افتادم .
شور و حال اون روزها .
این جمله ی بزرگ عزیز که : " با این تعاریف شما، ما هم انتظار پاییزی پرشور را می کشیم . "
یادش به خیر .

چه قدر تلاش کردم تا کتاب تموم بشه . نمی دونین چه حسیه . تا وقتی که هنوز حتی نکته ای مونده، یه حس بدی دارین . حسی که وااااااای ، اگرحادثه ی غیرمترقبه ای پیش بیاد و کتاب رو نتونم تموم کنم! اگه فلان تمرین یادم بره و حل نکنم! اگه سوال این جوری باشه، اگه ....!

با هر تعطیلی کلاس قلبم هری می ریخت و کلی دعوا و مرافعه داشتم و انصافاً هیچ وقت جز یک مورد که اونم یه امتحان سراسری بود، نذاشتم کلاسم تعطیل بشه . ( کلاً آدم غرغرویی هستم !!! جداً اون قدر غر می زنم تا حرفم رو اثبات کنم! آخه انصاف بدین، اگه همش کلاسم لغو بشه، چه طور کتاب امتحان کشوری با اون حجم زیاد رو تموم کنم ؟؟)
حتی هیچ غیبت هم نداشتم .
اما
وقتی کتاب تموم میشه، یه حس خوب، احساس خلا ،به آدم دست میده! که : خدایا شکر . خلاصه تموم شد .

با هر بار تموم شدن کتاب، یک سال دیگر هم از عمرم میگذره و نمی دونم خوب گذشته یا غرق در گناه .

این روزهای آخر هم یه حرفی شنیدم که خیلی دلخور شدم، اما .... قضاوت در اون مورد رو واگذار کردم به همون خالق یکتایی که می دونه من چه کاره ام و چه طور کار می کنم .

امروز امتحان فیزیک پیش دانشگاهی کشوری بود و امتحان رشته ی ریاضی، واقعاً دشوار بود .
وقتی به چهره ی هانیه و مهین، دو دانش آموز بسیار خوبم، نگاه می کردم، انصافاً دلم می خواست سر طراح سوال رو بذارم لبه ی حوض و با ساطور " شکوفه" ، ترتیب کله ی نامبارکش را بدهم!!!!!( آیکون یک پرستوی خبیث )
اما .....

چرا بعضی از طراحان سوال، دور از جان، عقده ای تشریف دارن ؟؟؟( تعدادی از سوالات، فراتر از حد پیش دانشگاهی بود و به مباحث دانشگاهی فیزیک مربوط می شد!)


پی نوشت :
1- کاشکی کتاب زندگیم وقتی به پایان رسید، همون حس خوب خلا مانند رو داشته باشم .
2- دو تا عکس از شالیزارهای در حال کشت برنج پشت فضای مدرسه مون رو که واقعاً منظره ی زیباییه، براتون میذارم .

3- امروز همین جوری  داشتم از شما، برای خواهرم حرف می زدم . ناگهان بهم گفت :: " قدر دوستات رو بدون! "

دنیای من!

اون شب این قدر با کد آهنگ ور رفتم که متوجه ی گذشت زمان نشدم .
ساعت 4 و نیم صبح بود که خوابیدم .
خواب دیدم .خوابی شاید باورنکردنی .
خونه، خونه ی قبلی ما بود . همونی که الان کوبیدیمش و دوباره ساختیمش .
بزرگ عزیز بود و آقا سهیل و مریم بانو و دخترک جوانی که یادم نمیاد که سمانه بود یا فاطمه ی عزیز .
بزرگ مهربان پشت کامپیوتر من، همون جایی که هم زمستونا سرد بود و هم تابستونا!، نشسته بودن و هی می گفتن که خب! کارا رو که درست انجام دادی، بذار ببینم چرا نمی خونه .
آقا سهیل گرامی وسط پذیرایی روی زمین نشسته بودن و داشت با یه لپ تاپ ور می رفتن و هی می گفتن که : واااااااااااای ظهر شده! هنوز حافظکده رو اپ نکردم! چرا این جا خط اینترنت این جوریه ؟؟؟
مامان غذا درست می کرد .
من و مریم جان و همون دخترجوان که تو اتاق خودم بودیم،از عسل بانو می گفتیم . این که حتماً امتحان داره که نیست و چه قدر دلتنگشیم .
مریم جان می گفتن : هی پرستو! الکی قاصدک رو همشهری خودت نخون! و من می خندیدم و می گفتم : خودشون گفتن همشهری هستیم!!!!!
جالب بود .
هوا آفتابی بود .جون می داد روی گاز داخل حیاط،  کولی ( ماهی سفید کوچک ) سرخ کنی و بخوری .
آقا سهیل و بزرگ عزیز هی شیطنت می کردن و می خندیدن و جالب بود که سر به سر مریم جان می ذاشتن .
مریم مهربان من هم که کم نمی آورد . جوابشون رو می داد از همون داخل اتاق، ...
کلی خندیده بودیم .
ببخشید که این رو می گم، ولی هر دو دوست گرامی، کمی کم مو بودن . آقا سهیل سبیل داشت و بزرگ عزیز نه!!!!!
.
.
.

چند شب قبل دوباره خواب دیدم .
خواب بزرگ عزیز و مهربان همسر و کیارشی 3-2 ساله که در آغوش مهربان همسر بودن . مهربان همسر، انگار دبیر بودن و می خواستن کیارش رو بذارن مهد و بزرگ عزیز هم داشتن با ما صحبت می کردن .
این که من اون جا چی کار می کردم و یا این که اون خونه، کجا بود، یا بزرگ عزیز در مورد چی صحبت می کردن، نمی دونم . تازه داشتم کشف می کردم که با صدای گوشی از خواب پریدم!
لعنت به این حواس ناجمع که روز تعطیل هم ساعت کوک می کنه!!!!!!!


مجازستان جزئی از دنیای واقعیه من شده .
البته
با داشتن مهربانانی چون شما، اگه غیر از این باشه، غیر عادیه!
از همه ی دوستان عریرم، برای نظرات عمومی و خصوصی این مدت و هم چنین پست قبل ، تشکر می کنم . امیدوارم که روزی بتونم همه ی محبت هاتون رو به شادی جبران کنم .

چرا ؟

زخمی بر پهلویم هست، روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب می خورم و همه گمان می کنند که من می رقصم. ( دکتر شریعتی )


خوشحالم که همه چی تموم شده .
سخته .
هنوز وقتی یادش میافتم، قلبم فشرده میشه .
هنوز قلبم درد می گیره .
هنوز سرم گیج میره .
هنوز لبخندهام مصنوعیه .
هنوز دلم برای سادگی و پاکی قلبم می سوزه .
هنوز از حماقتام عصبانیم .
هنوز باورم نمیشه این من بودم که اون همه حقارت رو تحمل کردم .
من بودم که تموم اون دروغ ها رو شنیدم و تحمل کردم .
من بودم که خیانت ها رو به چشم دیدم و تحمل کردم!
همه ی اینا من بودم؟؟؟؟

خوشحالم که بریدم .
خوشحالم که دیگه اون بار روی دوشم سنگینی نمی کنه .
بار به دوش کشیدن یه آدم دروغگو .
بار یدک کشیدن یه خیانت کار .
بار ساز مخالف زدن .
بار تنهاییِ به خیال خودم عاشقانه!!!!
بار سکوت اجباری .
بار تحمل احباری .

حالا خودمم!
همون ادم قبل .
همون آدمی که اساس زندگیش روی سادگی و پاکی و صداقت بود .
همون آدمی که گرچه  همیشه راست نمی گفت، اما سعی می کرد که دروغ هم نگه .
همون آدمی که بدِ هیچ کسی رو نخواسته .
به کسی خیانت نکرده.
کسی رو نرنجونده .
کسی نتونسته بود تحقیرش کنه .

دوباره دارم خودم میشم .
با همه ی خستگی هام .
با همه ی دلتنگی هام .
تنهایی هام .
رنج ها و غصه هام .

چرا تحمل کردم ؟؟؟؟؟
این سوال همیشه تو ذهنمه و بدجوری آزارم میده .
چرا ؟؟؟
چرا ؟؟؟؟


کوه چون سنگ بود، تنها شد یا چون تنها بود، سنگ شد ؟؟؟؟!

من که نه سنگ بودم نه کوه ،

من چرا تنها شدم ؟

استاد من


جلسه ی گروه های آموزشی استان و دوباره ساعاتی بی ثمر رو گذروندن .
تنها دلخوشی حضور این جلسه دیدار دوباره ی دوستان قدیمیه و بس .
در حالی که من و فرزانه ساکن رشت بودیم ، تقریباً از همه دیرتر به فاصله ی زمانی دو دقیقه رسیدیم! و جای شما خالی! از ایتدای جلسه گفتیم و خندیدیم!
یگی از سرگروه ها شروع کرد به صحبت که نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم : " فرزانه! این آلن دلون دیگه کیه!!!!! "
جاتون خالی! تا آخر جلسه تا یارو بیچاره حرف می زد ما دو تا ...!!!!
کلی فیلم همکارا رو برداشتیم  در پایان به این نتیجه رسیدیم که کلاً هیچ کدوم کلاس دبیر فیزیکی ندارن!!!!!!
حالا چرا!؟ شرمندتونم! نمیشه گفت! حرکاتی محیر العقول داشتن هنگام پذیرایی و صرف یه دونه بیسکویت و ساندیس!!!!!

اما
نقطه ی قابل عطف این جلسه یه اسم بود .
وقتی بروشورهای ثبت نام کنفرانس فیزیک رو دستمون دادن، یک اسم، فقط یک اسم، خاطرات قدیمی رو برام زنده کرد و رد نم اشکی روی صورتم نمایان شد .

" عبدالحسن بصیره"، مدیر اجرایی کنفرانس . پیرمردی دوست داشتنی که همه ی ما ورودی های فیزیک 73 دانشگاه کردستان، عاشقانه، پدرانه دوستش داشتیم .

یادش به خیر .
هیچ وقت مهربانی هاش، محبتای خالص و پدرانه اش، تشرهای به موقع اش از یادم نمیره .
هیچ وقت یادم نمیره که این مرد بزرگ، که هم استاد راهنمای ما بود و هم مدیر گروه و هم رییس دانشکده ی علوم، چه قدر بهمون احترام میزاشت و طوری با ما برخورد می کرد که انگار بچه هاشیم، نه دانشجوش. برعکس یه استاد دیگه .
وااااااااااااااااای
همیشه و در همه جا، چه در کلاس و چه در آمفی تئاتر، به ما می گفت : عزیزان 73 ای، آخه ما گروه اول فیزیک اون دانشگاه بودیم و عزیز اساتید فیزیک .
مایه ی حسادت همه ی دانشگاه بودیم! اکثراً تو دانشگاه وقتی ما رو می دیدن، یه متلک " عزیز 73 ای " بهمون مینداختن!!!! و راستش! ما هم کلی کیف می کردیم .
احترامی که به ما میذاشت، خاص بود ! آخه ما بزرگان فیزیک اون دانشگاه بودیم!!!

جلسه اول درسی ما در دانشگاه، با استاد بصیره بود . برامون حرف زد . از محیط دانشگاه، از محیطی بزرگ تراز مدرسه . از این که گروه اول فیزیک اون دانشگاهیم و باید حفظ آبرو کنیم . از این که باید به هم احترام بزاریم . و هیچ وقت این جمله اش از ذهن هیچ کدوم از بچه های کلاسمون پاک نشد : " نکنه خدای نکرده، نگاهی، جمله ای، حرفی از شما دوست همکلاسیتون رو آزار بده . شما یک خانواده اید . " و انصافاً ما یک خانواده باقی ماندیم . بهترین کلاس از نظر همبستگی و اتحاد، کلاس ما بود . هنوز هم در حالی که اکثراً ازدواج کردن و بچه هم دارن، چه خانم ها و چه آقایون با هم ارتباط داریم . حتی با همسران دو تا از آقایون، دوستان صمیمی هستیم .

هیچ وقت تاریخ امتحان عقب ننداخت .
هیچ وقت بهمون اجازه ی تقلب نداد . کلاً سوالاتش طوری بود که نمی شد تقلب کرد .
هیچ وقت ما رو از امتحاناتش نترسوند .
و در پایان تمام امتحاناتش، یه جمله می گفت : " خب بچه های من، چه خوب، چه بد، این امتحان تموم شده، برید بقیه ی درساتون رو بخونین، بابت این امتحان هیچ استرسی نداشته باشین . " و انصافاً خوب نمره می داد . خوب صحیح می کرد .

یه بار وقتی وارد جلسه ی امتحان شد و یکی از بچه ها پکر بود، فرستادش بیرون و گفت:" هر وقت تونستی لبخند بزنی، بیا سر جلسه ی امتحان." و پسرک بعد از 10 دقیقه ای برگشت . با اطمینان خاطر نشست و امتحان داد .

چندین بار خوابگاه بهمون سر زدن . همگی با هم با خانواده هاشون . تابستونی که بالاجبار، واحد تابستونی داشتیم .
به من گفته بود که اسم نوه اش رو از روی اسم من انتخاب کرده و من کلی ذوق مرگ شده بودم!

همیشه سر وقت میومد کلاس و کسی رو بعد از خودش راه نمی داد . همین کار رو هم با احترام انجام می داد . یعنی طرف شرمنده میشد و جلسه ی بعد زودتر از همه سر کلاس نشسته بود .
نسبت به عبارت " خسته نباشید " حساس بود!
یه بار یکی از بچه ها بهش گفت :" استاد خسته نباشید !"
نگاهش کرد و با لبخندی گفت : " ممنونم پسرم . خیلی خسته بودم، اما با این حرف تو، نوازش تو، تموم خستگیم در رفت . حالا می تونم نیم ساعت دیگه تو کلاس بمونم . " و موند !!!

دوستش داشتیم . خیلی زیاد . جزئی از شخصیت ما بود .اگر در مسیر زندگیمون قرار نمی گرفت، ایمان دارم که قسمتی از شخصیتمون ناقص می موند و شکل نمی گرفت .

آزارمون به همه ی اساتید رسید، الا ایشون . دلمون نمی یومد، واقعاً قابل احترام بود . ( شاید روزی ازآزار و اذیت ها و شیطنت های دانشگاهیمون هم نوشتم ! )

اصالتاً اهوازی و دانشجوی دکتر حسابی در شیراز بود  .
خودش بهمون می گفت : " من دانشجوی دکتر حسابی بودم و ایشون دانشجوی انیشتین، پس من دانشجوی انشتین بودم و شما هم به همین ترتیب، دانشجویان انیشتین هستید . "( همون چیزی که من هم با افتخار به دانش آموزام می گم . )

یادش به خیر .
درکلاس فلسفه ی علم کوانتوم، هر کدوم از ما، از عقاید یک دانشمند طرفداری می کردیم . من عاشق " یوکاوا " بودم، ژما : " انیشتین "، سیما : " بوهر " و اکرم : " دیراک " !
چه قدر بحث می کردیم و دعوا! گاهی کار به دفترش کشیده می شد و می خندید و می گفت : "دانشمندان ما، اون عقاب های بزرگی هستن که بر فراز کوه ها و در بلندای آسمان پرواز می کنن و شماها جوجه عقاب هایی که سر محبت بیشتر و توجه بیش تر بزرگ ترا، تو سر و کله ی هم می زنین . و من از این همه تلاش شما کیف می کنم . "
واااااااااااااااااااااای
چه عکسایی دارم از این دیوونه بازی هامون . حیف که قابلیت انتشار در منظر انظار عمومی نداره !! هر کدوم یه پلاکارد با نام دانشمند مورد نظرمون از گردنمون آویزونه و با چند تا عینک به چشم و سر و دست و یه عالمه کتاب دور و برمون و مثلاً داریم بحث می کنیم .

وقتی بعد از 8 سال دوباره دیدیمش، همه مون رو بغل کرد و بوسید . پیر شده بود . خیلی زیاد . خودش می گفت : " لوله های قلبم کمی جرم گرفته بود، اونا رو هم عوض کردم و الان می تونم 50 سال دیگه فیزیک درس بدم . حالا جوونِ جوونم ."

پیرمرد دوست داشتنی
مهربان
صبور
بزرگ
وسیع
سخاوتمند
امیدوارم که همیشه سالم و جوان بمانی .
دوستت دارم .


واحه ای در لحظه ( سهراب سپهری )

به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا،
پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند،
از گل واشده ی دور ترين بوته ی خاك.
روي شن ها هم،
نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است
كه صبح
به سر تپه ی معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان،
چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اين جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ی ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد،
مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من.

عمه جان

بهترین خاطرات بچه گی من، مربوط میشه به وقتایی که می رفتیم روستا .
فرقی نمی کرد، روستای خاندان مادری یا پدری . با هم فامیل بودن . مادرم تک فرزند بود و پدر و مادرش رو خیلی زود از دست داده بود  و تو رشت بزرگ شده بود، تو خونه ی مادر بزرگ و دایی بزرگ که کدخدای ده بود و تمام زمین های مادرم رو بالا کشیده بود!!! ( دو خاله و یه دایی ناتنی دارم که بسیار مهربان هستن .)


پدرم وقتی زمیناش رو برادر بزرگ تر ناتنی اش بالا کشید، اومد رشت و کار کرد و از زور بازوی خودش نون در آورد و زحمت کشید و ....


عمه ای داشتم که خدا رحمتش کنه، زن بزرگی بود . مهربان، صمیمی، ساده و پاک . پدرم می گفت که عمه براش زحمت زیادی کشیده . خواهر بزرگ پدرم بود . مادرشون یکی بود . آخه پدر بزرگم سه تا زن داشت که هی فوت می کردن و ...! پدرم می گفت : " عمه، حق مادی به گردنم داره. " و برای ما عمه ای مهربان بود و دوست داشتنی . زیبا بود و قد بلند و کمی کپل . سفید و چشم و ابرو مشکی . تمیز و مرتب .


هرچند که خودم و خانواده ام و حتی پدرم، روستای مادری رو ترجیح می دادیم، اما تا وقتی که عمه هنوز در قید حیات بود، همیشه بهشون سر می زدیم . پدرم، پسر عمه ی مادرم بود و عمه ی من مادرم را " عروس " صدا می کرد و مادر من هم " عمجَن دختر "( دختر عمه ) خطابش می کرد .

یادش به خیر .
خیلی وقت ها که پدرم تصمیم داشته بره و یه سری به عمه بزنه، از گردنش آویزون می شدم و با چهار تا ماچ آب دار، مجابش می کردم که هم سفرش باشم .
واااااااااااااااای چه قدر خوش می گذشت . یه بلیز و شلوار می پوشیدم و با موهای کوتاه و خلق و خوی پسرونه ام،دستام تو جیبام، با کفش های تق تقی دخترونه!!!!! کنار پدرم راه می رفتم تا از سر جاده ی آسفالته که تا خونه مون نیم ساعتی با ماشین راه بود، یه ده دقیقه ای هم پیاده بریم تا برسیم خونه ی عمه .

یادش به خیر!!!

خونه ی عمه روی یه بلندی بود .بیرون خونه یه رودخونه بود که از کنار خونه ی عمه کوچیکه هم می گذشت .
روی رودخونه یه پل کوچیک چوبی بود که دقیقاً انتهای پل، دو متر تا در خونه ی عمه فاصله داشت .
در که چه عرض کنم! اونا بهش می گفتن : بَلتِه! چند تا چوب افقی که با چوب های عمودی به هم وصل شده بود و یه گیره ی فلزی یا یک تکه سیم اون رو روی یه دیوارک چوبیِ عمودی نگه می داشت .
وااااااای که من چند بار گوله شده بود و تو اون خاک و خل و گِل و شَلا کثیف شده بودم و اون وقت خودم رو تو اب سرد رودخونه رها کرده بودم .
یادش به خیر!
بین خودمون بمونه! یه چند باری هم بابت این کار از مادرم کتک نوش جان کرده بودم! پدرم به کارام می خندید و مادرم حرص می خورد!!!!

خونه ی عمه، بزرگ بود .

لوکس نبود، نو نبود، از مرمر و گرانیت نبود، گِلی بود، ساده، کوچیک، اما درونش صفا و صمیمیت غوغا می کرد .
به محض ورودم داد می زدم : " عمه ! من اومدم، دلم برات تنگ شده بود که اومدم . عمممممممممممممه "
و عمه میومد . شوهرعمه هم . همیشه خندان بود . شوهر عمه موی زیادی نداشت، اما مرتب بود و همیشه عمه باید موهاش رو براش آب و شونه می کرد .

آه، خدا رحمتشون کنه . چه زن و مرد نازنینی بودن .


خونشون به رنگ آبی بود . از گِل ساخته شده بود . دو طبقه بود . از در که وارد حیاط می شدی، یه در زیر خونه می دیدی که آخور گاوا تو زمستون بود تا هم گاوا سردشون نشه و هم این که سرمای زمستون توسط ..... گاوها که زمین رو می پوشوند و مثل عایق عمل می کرد، نیاد بالا!!!! ( قدیمی ها ، مهندسی بودن برای خودشون! )

یه نود درجه که می چرخیدی و می رفتی توحیاط جلویی، تراس پایین خونه بود و یه اتاق بزرگ که همه کاره بود: آشپزخونه، پذیرایی، هال و اتاق خواب !!!
از روی تراس ، از پله های چوبی که می رفتی بالا، یه ایوان بزرگ بود که بهش تو زبان محلی می گن : کَتام یا کُتام و یه اتاقِ مهمانِ بزرگ .
وااااااااااااای که چه حالی می داد وقتی بارون می باره، تو کتام زیر پشه بند بخوابی و لحاف بندازی سرت و ازگرماش کیف کنی و اگه دستت بیاد بیرون یخ بزنی !
چه حالی داشت وقتی خواهرات خواب بودن، پتو یا لحاف رو از سرشون بکشی تا سردشون بشه و اون وقت که اونا دنبال مقصر می گشتن، تو خودت رو بزنی به خواب! آآآآآآی که چه حالی می داد ! اون خنده های موزیانه ی من زیر لحاف !!!!!! اون وقت که دادِ همه در میومد و بابا صدام می کرد : " بیا بابا جان، بیا کنار من بخواب!" و این یعنی " آروم بگیر بچه " ی محترمانه ی مخصوص مهمانی!!!!!!!!

کتام با نرده های چوبی که رنگ آبی خورده بودن و جا گلدانی های خوشگلی که مملو از گل های شمعدونی بود، محصور شده بود . رنگ آبی و گل شمعدونی برای این انتخاب می شدن که پشه ها از رنگ آبی و عطر گل شمعدونی خوششون نمیاد، درنتیجه پشه ی کم تری مزاحم آسایشت میشد !

عمه، دو تا دختر هم سن و سال مادرم داشت و پسر برادرش رو هم بزرگ کرده بود . نوه های عمه تقریباً با من همسن و سال بودن و چه روزگار خوشی خونه ی عمه داشتیم .
دور تا دور خونه ی عمه باغ بود . باغ میوه . از گردو گرفته تا سیب و آلوچه و هلو و پرتقال و نارنج. دور تا دور باغ هم مزرعه بود . مزرعه ی برنج . وقتی روی کتام می موندی و اون دورها رو تماشا می کردی، مثل یه نقاشی بود . زیبا، سبز، پرغرور و مهربان .

تو حیاط خونه، و کنار رودخونه، انواع و اقسام ماکیان بودن . از مرغ و خروس و اردک گرفته تا بوقلمون و غاز . سر و صداشون، عمراً می زاشت صبح بخوابی !!!!!!

بهار که می شد، عطر بهار نارنج مستت می کرد . گل های رز تو باغچه ، با رنگ های زیباشون، هی بهت برای کندنشون چشمک می زدن، اما انصافاً هیچ وقت از این کارا نکردم . یعنی آزارم به انسان ها می رسید، اما به گل و گیاه و حیوونات نه!!!

دستپخت عمه فوق العاده بود .می تونست هر چیز بی ربطی رو با یه چیز دیگه قاطی کنه و خوشمزه ترین غذای دنیا رو بپزه .
عمه، باغ چای داشت . برگ چای رو خودش با دستاش می چید و خشک می کرد و دم می کرد . عطر و طعم چای خونه ی عمه هنوز تو ذهنم و زیر زبونم هست . هیچ وقت دیگه تو عمرم، چای به اون خوشمزگی نخوردم. هیچ وقت .

حیاط خونه ی عمه، گِلی بود، سبزه هم می رویید . غروبا که مرغ و اردکا می رفتن تو لونه هاشون و جوجه ها زیر پر و بال مرغ مادر و جوجه اردکا در کنار اردک مادر و خروس روی چوبی در لونه می خوابید، عمه یا مامان و یا دختراش، حیاط رو آب و جارو می کردن . جیر جیرکا می خوندن و سوسوی کم نور چراغی در خونه پخش می شد .

بوی آب و گِل و سبزه و چای تازه دمِ دست ساز ....

وااااااااااااااااااااای چه عطرهای ناب تکرارنشدنی ای بودن .

غروب، در حالی که از شیطنت های روزانه دیگه جونی در بدن من نمونده بود ، سرم رو می زاشتم روی پای عمه و عمه درحالی که موهای کمم رونوازش می داد، می زد زیر آواز و یا این که نَقل های قدیمی می گفت ومن بی هوش می شدم .

چه قدر دلم برای صداش و دستان مهربانش تنگ شده .

عمه ... تک بود .

                                               ..................................................
زلزله ی سال 69، خونه ی عمه رو ریخت . با ریخته شدن خونه ی عمه، انگار شیشه ی عمر شوهر عمه هم شکست و نتونست تاب بیاره و چند ماه بعد، متاسفانه فوت کرد .

عمه مجبور به کوچ به شهر و خونه ی دختراش شد .

خونه ی دخترعمه بزرگه ی من ،که انصافاً این دو خواهر هم از مهربانی هیچی از مادرشون کم ندارن، همه ی سه شنبه ها مجلس قرآن خونی بود . گاهی وقتا که کسی نخودچی کشمشی از زیارت برای سوغات می آورد، عمه سهمیه اش رو نمی خورد و لای یه پارچه ی تمیز می زاشت و جمع می کرد و اون وقت که با اصرار من و البته با تشویق پدر ومادرم که می رفتم دنبالش و کلی زبون می ریختم تا یه کم از پیله ی تنهایی در بیاد و چند روزی مهمونمون بشه، میومد خونه مون، از جیب جلوی پیراهنش، یه دستمال سنجاق زده در می آورد و می گفت : " بیا عمه، اینا قسمت تو بوده، برای تو نگهشون داشتم " و اون وقت من یکی می خوردم و یکی هم میزاشتم تو دهان بی دندونش و می گفتم :" بخور عمه جونم، اگه نخوری از گلوم نمیره پایین" و تا من همشو بخورم، اون هنوز داشت همون یکی دو تای اولی رو می خورد .
 
                                               ..................................................
بعد از فوت ناگهانی پدرم و بعد از گذشت کم تر از 4 ماه وفوت ناگهانی پسر عموم ( پسری که عمه ام بزرگش کرده بود و فقط 40 سال داشت )، عمه ام شکست . شکستنش رو می دیدیم . آروم شدنش رو . گریه های بی صداش رو ، چین و چروکای صورت مثل ماهش رو ، غمِ توی چشمانش رو.

و عمه هم طاقت نیاورد و ...

پر کشید .

خدایش رحمت کناد .



نمی دونم چرا، اما ییهو یاد عمه و خوبی هاش افتادم .
اتفاقی افتاد که فقط این جمله رو به یادم آورد که " میرن آدما، از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه "
کاشکی خاطرات خوب ازمون به جا بمونه نه رنج آور .

روز معلم

اولین روزی که به عنوان معلم رفتم سر کلاس، خوب یادمه .
یه چادری سر کرده بودم و مقنعه ی مشکی و مانتوی کِرِم . رودبار بود و بادهای معروفش . سرِ پل، نزدیک بود چادرم رو باد ببره، که نبرد، اما 4-3 ماه بعدش برد و من هم تلاشی برای دوباره سر کردنش نکردم!!!
کلاسِ بچه های کار و دانش بود . همون هایی که زمان فارغ التحصیلی شون بود و هنوز فیزیک 1 رو پاس نکرده بودن .
اول دست و پام میلرزید. وااااااااااااااای چه قدر مطلب آماده کرده بودم برای گفتن . اما بچه ها و سطح سوادشون رو که دیدم، پشیمون شدم . یه جورایی خورد تو ذوقم . آسونش کردم . بعدها اون مطالب رو به بچه های سال اول کوکنه گفتم .
بچه ها مهربون بودن و من هیچ ترسی دیگه از کلاس نداشتم .
دو ماه گذشت و ایام امتحانات اومد و بعد هم تابستون .
سال بعد، شرایط به گونه ای شد که اگه مدرسه ی پیش دانشگاهی رو ( که همه لج کرده بودن و برش نداشته بودن تا با انتقالی شون موافقت بشه ) بر نمی داشتم ، باید می رفتم روستا .
و من اولی رو با جسارت تمام انتخاب کردم .
وقتی برای اولین بار رفتم داخل این مدرسه، خدمتگزار من رو با دانش آموزا اشتباه گرفت!!!! خوب! این اولش بود! تا چند وقتی همین وضعیت رو داشتیم که جلوی خروج من رو از مدرسه می گرفت!!!!!!
همون هفته ی اول، هنوز سرِ کلاس نرفته، پدرم به رحمت ایزدی رفت و من یه یک هفته ای مدرسه نرفتم .
پسرخاله ی یکی از بچه ها که دبیر معروفی در اون منطقه بود ( و بعدها فهمیدم که چرا هیچ کسی حوصله اش رو نداره، از بس که خبیث بود! ) از طریق اون بچه به اداره خبر دادن که دبیر فیزیک این مدرسه، یک هفته است مدرسه نمیاد!!!!!
مدیر مدرسه هم که خانم جوان و بسیار فهمیده ای بود و من در کلاس های تابستونی به شدت باهاش دوست شده بودم، موضوع رو به اداره گفت و طرف از توطئه اش شکست خورد .
کتاب ها در حال عوض شدن بود . حذفیاتی که تاریخ اول مهر رو داشت، اول آذر به دستمون رسید!!!!!
من هر چی درس می دادم، اون آقا تو بچه ها هو مینداخت که اینا که حذف شده، اینا که دیگه نیست! این خانم بیخودی داره درس میده! تازه کاره و هیچی نمیدونه!!!
و من از دبیر خودم در دبیرستان و یکی دیگه ازهمکارا که هنوز که هنوزه این آقا یکی از بهترین دوستان و همکاران منه، سوال می کردم و اونا می گفتن که نه! هیچ چیزی از حذفیات نیومده . این آقا همین طوریه . اون می خواسته این مدرسه رو بگیره و الان که شما با سابقه ی کاری کم،اومدی، حرصش گرفته .
حذفیات که اومد، دیدم هیچ سرفصلی که درس دادم حذف نشده! و هنوز به حذفیات نرسیدم .
اون سال به خوبی گذشت و سال های بعد هم!!!!
در تمام این سال ها، نشده که بی مطالعه برم سر کلاس . نشده که تابستونی بیاد و من یه سری از کتابای دانشگاهیم رو مطالعه نکنم .
اشتباه کردم، شده که یه بار سوالی رو هم اشتباه حل کنم، اما از اون جایی که بشر جائزالخطاست، دوباره برای بچه ها توضیح دادم وحل درست رو گفتم . هیچ وقت نترسیدم بگم : نمی دونم، ولی تحقیق می کنم .
سعی کردم سوالات بچه ها بی جواب نمونه . به خاطرشون به دوستانم، همکارانم،به معلمم، زنگ می زنم و می پرسم و جواب درست رو اعلام میکنم . سال های اول تدریس، من و ژما تقریباً هفته ای دو بار با هم مکالمه داشتیم! در دوران دانشگاهی هم خیلی خوب درس می خوندیم . همین مسئله و سخت گیری های دانشگاهمون، باعث شده بودکه من همون سال دوم تدریسم، بتونم کنکور درس بدم .
چندین سال بعد، یکی از دوستام 5شنبه ها ساعت 2 تو خونه اش کلاس کنکورداشت، ازم خواسته بود که 11 تا 1 رو بهش وقت بدم تا اشکالاتش رو تلفنی بپرسه!!!!!ا
البته بماند که بعدها اون ... و من ...!!!!!!!
اولین سالی که سرگروه شدم، تو استان اول شدم! سال بعدش دوم! سال بعدترش، در حالی که یکی از همکارای خودم، یکی از همکاران سرگروه استانی بود و تا دو روز قبل از اعلام رسمی نتایج ، بهم اطلاع داده بودکه اول شدیم، در هنگام اعلام نتایج، دوم بودیم!!!!!! و سال بعدترش، تصمیم گرفتم که حال سرگروه استانی رو که همسر همون دوستم بود رو بگیرم، کاری کردم که دوباره اول شدم!!!!! سال بعد و بعدترش که امساله هیچ قدمی برنداشتم! حتی سال گذشته تو جلسات استانی هم شرکت نکردم!!!!! که لج طرف حسابی در اومده بود و نامه نگاری کرد و منم نامه اش رو جواب دادم با پیوست نامه ای که خودشون به اشتباه روز جلسات رو اعلام کرده بودن! بعدش کلی پشت سرم برام خط و نشون کشید، ولی امسال وقتی رفتم سر جلسه، اولاً: دیر رفتم، ثانیاً: چنان تند برخورد کردم و رسمی که جاتون خالی! یک کلمه هم حرف نزد!!!!!!

در تمام این 12 سال، تموم تلاشم این بود که دلی رو نرنجونم، کارم رو درست انجام بدم، کم اشتباه ظاهر بشم و شهامت اعتراف به اشتباه رو داشته باشم . بتونم ازنظر علمی بچه ها رو ساپرت کنم و نتیجه ی اینهمه تلاش، دخترکانی مهربانه که من رو مثل یه دوست می دونن و حرفایی رو که به هیچ کس نمی زنن، به من می گن . در هر زمینه ای ازم مشاوره می خوان و حسابی تو مدرسه بهم خوش میگذره .
البته اعتراف می کنم : گاهی وقتا خیلی بد عصبانی میشم!!!!!! و انصافاً بچه هاحساب می برن! اما خب! گاهی وقتا، شاید سالی دو یا سه بار!!!!!
الان وقتی سمانه و سارا رو می بینم که فیزیک هسته ای و حالت جامد می خونن و برا کارشناسی ارشد هم ازشون دعوت به عمل اومده، کلی ذوق می کنم .سارا و سمانه مثل دو تا دوست همیشه کنارم هستن .
من کارم رو دوست دارم . خوشحالم که یه معلمم!!!

اما
من این روز رو به مریم نازنینم،خانم معلم مهربانم که واقعاً یه معلم بزرگ و روشن فکره، تبریک می گم . خانم معلم نازنینی که هیچ طوری نمی تونم محبتاش رو جبران کنم .
و
همین طور به دوستانی که شاید به ظاهر معلم نباشد، اما برای من معلمانی بزرگ هستن که ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم که هیچ جای دیگری و از هیچ کس دیگه ای نمی تونستم یاد بگیرم. دوستانی که در سخت ترین شرایط، لحظه ای تنهام نزاشتن و هر کس به نوعی منو به زندگی امیدوار کرد .

در تمام دو روز گذشته، بزرگ عزیز و مهربان، برام نوشتن و من هر بار با خوندن کامنتاشون کلی انرژی گرفتم . کلی امیدوار شدم، کلی گریه کردم و کلی شاد شدم .
بزرگ عزیز یه معلم بزرگه . که من هیچ طوری نمی تونم زحماتشون رو جبران کنم . فقط همیشه آرزو می کنم که همیشه شاد باشن . همیشه سلامت باشن و در کنار خانواده .

از سودابه ی مهربانم و قاصدک عزیز و فاطمه ی عزیزم هم به خاطر زحمتی که برای سورپرایرز کردنم، کشیدن، تشکر می کنم . برای این دوستان هم روزگاری مملو از شادی و سعادت، آرزو می کنم .

یه تشکر ویژه هم دارم از آقا سهیل عزیز، متحد گرامی . بابت تموم حمایت هاشون . تموم مهربونیهاشون و تموم زحمتی که برای آپ روزانه ی حافظ کده می کشن . برای ایشون و همسر محترم و جقله و فینگیل پسر، آرزوی شادی و سلامتی و خوشبختی دارم .

ادامه ی مطلب یه خاطره ی کوچیکه .

ادامه نوشته

آهنگ زندگی

مدتی قبل ایمیلی به دستم رسید با این مضمون:

"این آگهی کوتاه در 90 ثانیه تمام زندگی یک نفر را نشان می دهد. به جز از منظر تفکر برانگیز آن، هزینه ی تولید آن نیز جالب است، 6 میلیون پوند!"

برای دیدن فیلم، این جا کلیک کنید  و بعد لطفاً به ادامه ی مطلب بیاین .

ادامه نوشته

در ناامیدی بسی امید است  ///    بی تقلب برگه ها سپید است!!!!!

در حال تصحیح برگه ها هستم که به برگه ی اِدنا می رسم . خوب نوشته و من هر لحظه تعجبم بیش تر میشه .
ادنا دانش آموزی نبود که بتونه به این سوالات جواب بده .
ناگهان یاد جلسه ی امتحان می افتم و چشمای ادنا و برگه ی صبا!!!
چون همیشه برگه ها رو بر اساس لیست حضور و غیاب مرتب می کنم و تصحیح می کنم، می گردم و کمی عقب تر، برگه ی صبا رو می بینم .
دو تا برگه عین هم هستن!!!
برای ادنا می نویسم : " خسته نباشی از کپی گرفتن از برگه ی صبا! " و نمره ی صفر رو براش منظور می کنم!!!!


یاد قدیم می افتم .
دوره ی دبیرستان!
هیچ وقت دانش آموز متقلبی نبودم . می ترسیدم . اما سال چهارم که بودم، وقتی برای یک لحظه دبیر فیزیکمون سر امتحان مکانیک، مبحث دینامیک دوران، رفت بیرون، راشین برگه ی منو از زیر دستم کشید و برداشت!!!
منت بود که من می کشیدم که برگه مو بده، من جوابا رو برات می نویسم و در پایان همین کار رو انجام دادم!!!

دانشگاه که رفتم، یکی دو ترم اول که هیچ، اما بعد از اون، .... یادش به خیر .
دو تا از دوستامون در معرض اخراج بودن، باید براشون کاری می کردیم .از درس دادن بهشون تا امرشریف تقلب!!!!
یادمه که امتحان درس فیزیک 2 بود . فیزیک الکتریسیته . با اشرف خیلی خوب درس خونده بودیم، ولی نمی دونم چرا بنده خدا همیشه سر امتحان کم می آورد. قانون گاوس رو نمی فهمیدم، کلی کلنجار رفتم و آخرش هم زدم زیر گریه! ( آخرشم وقتی درس دادمش، فهمیدمش! )
اشرف گفت: " گریه نداره که! من می نویسم و میارمش!!! "

تااون موقع به این چیزا فکر نکرده بودم .
سر جلسه ی امتحان، شیرین و لعبت جلوی من و اشرف نشسته بودن . آقایون هم، هم ردیف با ما بودن . نِگ ( اسم مستعار ) بهم گفت : " خانم .... هوای ما رو داشته باش! " گفتم: " چشم "
همون سوال سر امتحان اومد! تقریباً خوب به سوالا جواب داده بودم . فضا مناسب بود . فرمولا رو روی برگه ی سوالم نوشتم و با برگه ی سوال لعبت عوض کردم!!!! بعد دوباره فرمولا رو روی این برگه ی سوال نوشتم و با برگه ی سوال شیرین عوض کردم!!!!! همون سوال قانون گاوس اومده بود . اشرف برگه رو درآورد و نوشت و نوشتم!!! بعد دادم که نِگ بنویسه!!!! سر امتحان واستاده با من بحث کردن که اشتباهه! گفتم:" بنویس برادر من! درسته! بنویس!!!!" چند تا سوال دیگر رو هم بهش داده بودم، اونا رو نوشت و اینو ننوشت!!! آخرشم برگه رو مراقب ازش گرفت! اما اون قدر شریف بود که به روی خودش نیاره!!!!
شیرین گفت : "من نمی دونم جای فرمولا چی بزارم!!!"
یه برگه ی سفید گرفتم و اسم شیرین رو روش نوشتم و تند تند تو وقت باقی مونده تا تونستم جوابا رو براش نوشتم و بعد خیلی راحت، وقت تحویل برگه ها، چند نفری برگه هامون رو گذاشتیم روی هم و تحویل دادیم و هیچ کی نفهمید کی به کیه!!!!!!!!
البته بماند که نِگ محترم به دلیل نداشتن نمره ی میانترم، غرور کاذبش و عدم اطمینان به جوابای ما، افتاد!!! و ما با کلی التماس خدمت استاد، یه ترجمه براش گرفتیم تا با نمره ی اون پاس کنه!!!
جالبه که بعدها، همین جناب نِگ، در حالی که 10 ترمه مدرک کارشناسیش رو گرفت، ارشد فیزیک گرفت و ما اصلاً در آزمون ارشد شرکت نکردیم!!!!!

لعبت اخراج شد، چون فقط همون واحدش با ما بود . شیرین و اشرف هم از ترم چهارم مهمان شدن یه دانشگاه دیگه . درس ها هم خیلی سنگین شده بودن .
یادمه امتحان مکانیک تحلیلی داشتیم که خیلی هم درس سنگینی بود . استادمون، آرش فرفره!!! که عادت داشت پله ها رو دو تا یکی بره بالا، بسیار خوب اما تند درس می داد . وسطای ترم، دچار مشکلات شدید روانی شد، به طوری که تمرکزش رو از دست داد . دکترا تشخیص دادن که باید مدتی استراحت کنه و تدریس نکنه . دیگه اواخرترم بود و قرار بود که در جلسه ی امتحان، همسرشون که ایشون هم استاد فیزیک بودن، اما تا اون روز با ما درسی نداشتن، تشریف بیارن .( آرش فرفره، بسیار کاری، باسواد، فعال و مهربان و دوست اشتنی بود، برخلاف همسرش که بسیار دُگم بود . )
جاتون خالی!!!
تعدادمون خیلی کم بود!!! دخترا هم که چادری بودیم . از اول جلسه، برگه های چکنویس بود که بین دخترا و پسرا رد و بدل می شد .به غلومی گفتم : "4!!! "جواب رو برام نوشت . استاد نگام می کرد، گفتم : "ژما یه کاری بکن!!!!"
ژما بلند شد و رفت پیش استاد تا مثلاً سوال بپرسه! چادرش رو به گونه ای باز کرد که عمراً دیدی داشته باشه!!!! و بعد برگه به دست من رسید! وقتی اولین خط نوشته ها رو دیدم، ترس برم داشت .
غلومی این طور شروع کرده بود :
" خانم ... این فکر خودمه! نمی دونم آیا درست هستش یا نه!!!!!"
و بعد جواب!
اول خط اول رو خط زدم و بعد من و بعد از من ، ژما، فیروزه، ... نوشتیم!
در هر بار رفت و آمد یک سری برگه رد و بدل می کردیم! جاتون خالی!
گندش بعد از امتحان در اومد . جواب غلومی اشتباه بود!
اولین نفری که رفت نمره شو بگیره، من بودم! وقتی استاد گفت که تعجب می کنه که چرا همه ی ما یه جور نوشتیم!!! گفتم : استاد! شما این سوال رو حل نکرده بودین و ما روز قبل از امتحان همه مون با هم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم! استاد گفت: عجب!
( حالا می فهمم که این عجب ، یعنی : ... خودتی! من که فهمیدم!!!!!!)
وقتی از دفترش زدم بیرون، به دوستان گفتم که حواستون باشه، من اینو گفتم، شما هم همین رو بگید!!!!
چه قدر استادمون "مرد " بود که هیچی به روی خودش نیاورد!!!

امتحانات تستی که دنیایی بود! با حرکت پا!!!!!
همه می دونستن که ما داریم یه کاری می کنیم، اما هیچ کس نمی تونست بگه چی و چه طور!!!!!!
امتحان روانشناسی، با ماشین حساب!!!!!! ( ربط این دو رو به هم پیدا کنید!)
امتحان روش تدریس با پرتاب گلوله های کاغذی از طرف پروفسور ! ( هنوز اون برگه ها رو دارم و هر بار نگاشون می کنم، انگار همون روزو ساعت میاد جلو چشمام! )

خداااااااااااااای من
چه روزهای خوب هیجان انگیزی بود .

امتحان الکترونیک مون با فلسفه ی علم تو یه روز بود! در نتیجه فلسفه ی علم کوانتوم رو خوندیم و الکترونیک رو شب امتحان ،جاتون خالی تقسیم کردیم!!!!( تو فرجه ها خونده بودیم . )
امتحانش خوب برگزار شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی بعد از 8 سال فارغ التحصیلی دور هم جمع شدیم، تنها خاطرات خوب مشترکمون، همین تقلب ها بود .
پروفسور و غلومی، همش می گفتن : یادتونه، یادتونه چه طور فلان امتحان
استاد رو دیوونه کرده بودیم  ! یا چه طور با پاک کن ...! یا این که ....
غلومی همش می گفت:دقت کردین که هرچی می گیم، از هر کی حرف می زنیم، در پایان به نوع تقلب در امتحانش می رسیم!!!!!!!

یادش به خیر!!!

البته!
لازم به ذکره که شده 6 ساعت و نیم سر جلسه ی امتحان نشستیم، استاد هم نبوده، تعدادمون هم 7 نفر بوده، اما هیچ کاری نکردیم! چون هم وقت کم بود و هم سوالات خیلی زیاد وهم این که کسی به جواب دیگری، اطمینان نداشته!!!!
استاد ترمودینامیک مون از انگلیس اومده بود، سر جلسه ی امتحان از همه ی خانما خواست که چادرشون رو بردارن، یه جورایی یعنی خلع سلاح! ( البته ما تو کلاس درس، به محض ورود به کلاس، چادر رو برمی داشتیم، ولی سر امتحان، نه!!!!!! )
تقلب در درسای اختصاصی مون ، فقط در 3 تا درس بود، اما عمومی ها و تربیتی ها، جاتون خالی؟! همشون!!!!!!!



برگه های بچه ها رو که دادم، ادنا خجالت کشید . صبا خندید!
ادنا اس ام اس داد که دیگه کارش رو تکرار نمی کنه و شرمنده است .
غافل از این که اگه بچه ای تقلب کنه و من متوجه نشم، خوشم میاد!!! از بس که هر چی راه تقلب بوده، من و همکلاسیام، یاورش رو استاد کردیم!!!!!

کلاس ...!!!

22سالم بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم .
با یه برگه ای که نشان از پایان واحدها می داد، روانه ی آموزش و پرورش استان شدم .
در تقسیم شهرستان هم، شهرستان رودبار نصیبم شد .
روز اول پکر بودم . اما بعد فکر کردم که به هرحال کاری نمیشه کرد . بهتره که روزگار رو برای خودم تلخ نکنم .
روز اولی که رفتم آموزش و پرورش رودبار، مسئول آموزش از من خواست که به دو تا مدرسه برم .
یکیش در روستایی بود که به ظاهر خیلی نزدیک تراز رودبار بود و دیگری، داخل شهر رودبار .
18 اسفند بود .
روز شنبه، چادرم رو سرم کردم و تک و تنها رفتم امام زاده هاشم و بعد از راننده ها پرسیدم که کوکَنِه از کجا باید برم ؟
اونا هم راهنماییم کردن که همین ماشینا میرن، بفرما بشین .
چشتون روز بد نبینه!!!! داخل یک پیکان قراضه، با راننده، 8 نفر بودیم!!!!! دو نفر جلو، یک نفر بغل دست راننده، 4 نفر عقب!!!
رفتیم و رفتیم و رفتیم و از رودخانه و کوه و زمین های زراعی و دشت گذشتیم، جاده خاکی و آسفالت رو طی کردیم و بعد از حدود نیم ساعت، کمی هم بیش تر ماشین سواری با اون وضع فجیع، رسیدیم به مدرسه!!!
مدرسه که چه عرض کنم! خرابه!!!!!!!
دبیرستانی نمور و تاریک،شامل 3 کلاس!!! یک کلاس سال اول، یک دوم انسانی و یک سوم انسانی!!!
یک دفتر که همه داخلش می نشستیم! مدیر، دبیران، دفتردار و خدماتی .
دفتر بود، دفترداری بود، آبدارخانه هم بود!!!
حیاط دبیرستان با مدرسه ی ابتدایی کناری، مشترک بود!!!!!حالا زنگ تفریح آن ها با دبیرستان کمی متفاوت بود، بماند .
دبیرستان آزمایشگاه نداشت، در حالی که 3 ساعت درسی فیزیک، آزمایشگاه بود! اما مدرسه ی ابتدایی کناری، آزمایشگاهی بس مجهز داشت!!!! که از اون استفاده می کردیم .
اون روز، برای معرفی رفته بودم و تقریباً حدود ساعت 12 رسیدم .
با خانم مدیر که باردار بودن و پا به ماه، صحبت کردم و قرار شد که از فردا روز، که بچه ها فیزیک دارن، برم سر کلاس .
همون وقت یه دختر ورورجک کوچولو، که معلوم بود ابتداییه، وارد دفتر شد که متوجه شدم دختر خانم مدیره .
از خانم مدیر پرسیدم، من چه طور می تونم برگردم سر جاده ی اصلی؟
کفت : معمولاً ماشین سخت گیر میاد، ولی همین جا سر جاده بمون و سوار شو .
منم رفتم سر جاده!!!
زنگ خورد، بچه ها رفتن .
خانم مدیر اومد سر جاده!
یه موتورسوار اومد .
خانم مدیر با اون شکمش و دخترش نشستن پشت موتورسوار و بدون هیچ حرفی رفتن!!!!!!!!!!!
من موندم و یک طرفم کوه و طرف دیگرم، زمین های کشاورزی مملو از آب!!!
هوا آفتابی بود و گرم .
آروم آروم راه افتادم، به امید اومدن ماشینی، اما دریغ!!!!
یک ساعت و نیمی پیاده رفتم تا رسیدم سر جاده ی اصلی!
کلی تو راه اشک ریختم .
با خودم گفتم فردا میرم و به آقای مسئول آموزش میگم که نمیرم روستا!
چیکار می خواد بکنه ؟؟؟
به درک!!
اما
از طرفی نمی خواستم کم بیارم!
امان از دست این غرور لعنتی!
شروع به کار کردم .
بدون هیچ حرفی .
هر بار آقای مسئول آموزش ازم سوال کرد، گفتم : شکر خدا! خوبه .
البته روزهای بعد با یکی از همکارا میومدیم و دیگه مشکل برگشت نداشتیم، هرچند رفت هنوز یه مشکل بود!!!!  ولی کار اون خانم مدیر هیچ وقت از یادم نرفت!!!!!
هر روز ساعت 5 و نیم صبح از خونه راه می افتادم و 5-4 بار ماشین عوض می کردم تا برسم سرِ کار!!!
سال بعدترش که مجبور شدم به خاطر دو تا کلاس پیش دانشگاهی تا منجیل هم برم، وضع بدتر بود!!!
اما هیچ وقت شکایتی نکردم . ساعت 3 یا 3/5 بعد از ظهر می رسیدم خونه .
دو سال بعد که خواستم انتقالی بگیرم، در حالی که قانوناً باید 3 سال می موندم و من دو سال و نیم مونده بودم، آقای مسئول آموزش گفت :
هیچ وقت یادم نمیره که فرستادمت کوکنه و تو هیچ وقت اعتراضی نکردی! در حالی که خیلی ها رو قبل از تو فرستادم و حاضر نشدن که برن . به همین دلیل من با انتقالیت موافقت می کنم و میزارم که بری ، هر چند دلم نمی خواد دبیری مثل تو رو از دست بدم .( انصافاً در اون 2 سال و نیم، در حالی که همه از دستش می نالیدن، من هر بار بهش مراجعه کردم، کار منو با روی خوش، سریع انجام داد .)
و من اومدم به منطقه ای که تا رشت 5 کیلومتر فاصله داره و از خونه مون تا محل کارم، نیم ساعت راهه .

اما

چند روز قبل، کارگر جدیدی برامون اومد .
خانمی خوش برخورد و جوون، حدود 37-36 ساله .
این خانم فرمودن که با نمکیار نمی تونن کار کنن!!!!!!
تو حرفاشون گفتن که مرغ درست نمی کنن و ماهی هم، چون دستشون بو می گیره!!!!!!

گوشت اردک و بوقلمون و ... هم نمی خورن و پاک هم نمی کنن!!!!!

وقت رفتن هم جلوی آینه قدی پذیرایی، همون جایی که مامان هم نشسته بودن، آرایشی کرد و صفایی به سر و صورت داد و رفت!!!! ( آرایشی به اندازه ی آرایش من هنگامی که قراره برم عروسی!!!! )

و من بیچاره که زهی خیال باطل!
کلی لپه آب کرده بودم که برام با نمکیار خُرد کنه و شامی ماه رمضونی درست کنم!!!!
نتیجه این که :
خواهرم به کمکم شتافت و لپه ها رو برام خُرد کرد .
سبزی رو خودم خُرد کردم!!!!!
نخود رو هم که برای فلافل خیسونده بودم، خودم با دستگاه خُرد کردم و تا 11 شب تو آشپزخونه بودم!!!!
اون وقت شب، باورم نمی شد که کارام تموم شده!!!!!

حالا شما، ما دو نفر رو مقایسه کنید!!!!!!!
کار عار نیست . پدرم ( خدا رحمتشون کنه ) همیشه می گفتن که سعی کنین در هر کاری که انجام می دین، بهترین باشین . لقمه ی حلال خونه برین و کار مردم رو راه بندازین .
کار اون خانم درست مثل اینه که من بگم : " من فیزیک کوانتوم درس نمی دم، چون درکش برا بچه ها سخته!!!! یا الکتریسیته درس نمی دم، چون خوشم نمیاد!!!! و یا این که مکانیک درس نمی دم، چون هی باید شکل بکشم و دستم درد می گیره، گچ هم که اذیتم می کنه، ماژیک هم که بوش ناراحتم می کنه!!!!! "

نمی دونم!
شاید کلاس کار اینه و من خبر ندارم.
حتماً من بی کلاسم دیگه! والله، نه بلدم حرف قلمبه سلمبه بزنم و نه می تونم افاده بیام!!! نه آرایش آن چنانی داشته باشم و نه بوی عطرم تا 2 کیلومتر اون ورتر بیاد!!!!!!!
همه ی کارای خونه رو هم انجام میدم!!!
اما همیشه لباسام مرتبه، نه لزوماً تازه!!!!!
همیشه اتو کشیده هستم .کفشام هر روز تمیز میشه . همیشه بوی عطر خوب می دم . همیشه یه ته آرایشی دارم .سعی می کنم قیافه ی معمولی من برای کسی آزاردهنده نباشه . قابل تحمل باشه . کافیه دیگه!!!!
به اون خانمه هم گفتم : قربون دستت! دیگه نمی خواد تشریف بیاری! خودم از پس کارا برمیام!!!! ( البته این جوری نه! خیلی محترمانه عذرش رو خواستم!!! )
بهتراز اینه که کلی حرص بخورم و آخرش هم کلی کار کنم!!!!!!
من همینم ! بی کلاس!!!!!!!!!!!!!!



... پرسید زیر لب یکی باحسرت
از ماها بعدها، چی یادگاری می خواد بمونه
خدا می دونه
میرن آدما، از اونا فقط
خاطره هاشون به جامی مونه...