در حال تصحیح برگه ها هستم که به برگه ی اِدنا می رسم . خوب نوشته و من هر لحظه تعجبم بیش تر میشه .
ادنا دانش آموزی نبود که بتونه به این سوالات جواب بده .
ناگهان یاد جلسه ی امتحان می افتم و چشمای ادنا و برگه ی صبا!!!
چون همیشه برگه ها رو بر اساس لیست حضور و غیاب مرتب می کنم و تصحیح می کنم، می گردم و کمی عقب تر، برگه ی صبا رو می بینم .
دو تا برگه عین هم هستن!!!
برای ادنا می نویسم : " خسته نباشی از کپی گرفتن از برگه ی صبا! " و نمره ی صفر رو براش منظور می کنم!!!!


یاد قدیم می افتم .
دوره ی دبیرستان!
هیچ وقت دانش آموز متقلبی نبودم . می ترسیدم . اما سال چهارم که بودم، وقتی برای یک لحظه دبیر فیزیکمون سر امتحان مکانیک، مبحث دینامیک دوران، رفت بیرون، راشین برگه ی منو از زیر دستم کشید و برداشت!!!
منت بود که من می کشیدم که برگه مو بده، من جوابا رو برات می نویسم و در پایان همین کار رو انجام دادم!!!

دانشگاه که رفتم، یکی دو ترم اول که هیچ، اما بعد از اون، .... یادش به خیر .
دو تا از دوستامون در معرض اخراج بودن، باید براشون کاری می کردیم .از درس دادن بهشون تا امرشریف تقلب!!!!
یادمه که امتحان درس فیزیک 2 بود . فیزیک الکتریسیته . با اشرف خیلی خوب درس خونده بودیم، ولی نمی دونم چرا بنده خدا همیشه سر امتحان کم می آورد. قانون گاوس رو نمی فهمیدم، کلی کلنجار رفتم و آخرش هم زدم زیر گریه! ( آخرشم وقتی درس دادمش، فهمیدمش! )
اشرف گفت: " گریه نداره که! من می نویسم و میارمش!!! "

تااون موقع به این چیزا فکر نکرده بودم .
سر جلسه ی امتحان، شیرین و لعبت جلوی من و اشرف نشسته بودن . آقایون هم، هم ردیف با ما بودن . نِگ ( اسم مستعار ) بهم گفت : " خانم .... هوای ما رو داشته باش! " گفتم: " چشم "
همون سوال سر امتحان اومد! تقریباً خوب به سوالا جواب داده بودم . فضا مناسب بود . فرمولا رو روی برگه ی سوالم نوشتم و با برگه ی سوال لعبت عوض کردم!!!! بعد دوباره فرمولا رو روی این برگه ی سوال نوشتم و با برگه ی سوال شیرین عوض کردم!!!!! همون سوال قانون گاوس اومده بود . اشرف برگه رو درآورد و نوشت و نوشتم!!! بعد دادم که نِگ بنویسه!!!! سر امتحان واستاده با من بحث کردن که اشتباهه! گفتم:" بنویس برادر من! درسته! بنویس!!!!" چند تا سوال دیگر رو هم بهش داده بودم، اونا رو نوشت و اینو ننوشت!!! آخرشم برگه رو مراقب ازش گرفت! اما اون قدر شریف بود که به روی خودش نیاره!!!!
شیرین گفت : "من نمی دونم جای فرمولا چی بزارم!!!"
یه برگه ی سفید گرفتم و اسم شیرین رو روش نوشتم و تند تند تو وقت باقی مونده تا تونستم جوابا رو براش نوشتم و بعد خیلی راحت، وقت تحویل برگه ها، چند نفری برگه هامون رو گذاشتیم روی هم و تحویل دادیم و هیچ کی نفهمید کی به کیه!!!!!!!!
البته بماند که نِگ محترم به دلیل نداشتن نمره ی میانترم، غرور کاذبش و عدم اطمینان به جوابای ما، افتاد!!! و ما با کلی التماس خدمت استاد، یه ترجمه براش گرفتیم تا با نمره ی اون پاس کنه!!!
جالبه که بعدها، همین جناب نِگ، در حالی که 10 ترمه مدرک کارشناسیش رو گرفت، ارشد فیزیک گرفت و ما اصلاً در آزمون ارشد شرکت نکردیم!!!!!

لعبت اخراج شد، چون فقط همون واحدش با ما بود . شیرین و اشرف هم از ترم چهارم مهمان شدن یه دانشگاه دیگه . درس ها هم خیلی سنگین شده بودن .
یادمه امتحان مکانیک تحلیلی داشتیم که خیلی هم درس سنگینی بود . استادمون، آرش فرفره!!! که عادت داشت پله ها رو دو تا یکی بره بالا، بسیار خوب اما تند درس می داد . وسطای ترم، دچار مشکلات شدید روانی شد، به طوری که تمرکزش رو از دست داد . دکترا تشخیص دادن که باید مدتی استراحت کنه و تدریس نکنه . دیگه اواخرترم بود و قرار بود که در جلسه ی امتحان، همسرشون که ایشون هم استاد فیزیک بودن، اما تا اون روز با ما درسی نداشتن، تشریف بیارن .( آرش فرفره، بسیار کاری، باسواد، فعال و مهربان و دوست اشتنی بود، برخلاف همسرش که بسیار دُگم بود . )
جاتون خالی!!!
تعدادمون خیلی کم بود!!! دخترا هم که چادری بودیم . از اول جلسه، برگه های چکنویس بود که بین دخترا و پسرا رد و بدل می شد .به غلومی گفتم : "4!!! "جواب رو برام نوشت . استاد نگام می کرد، گفتم : "ژما یه کاری بکن!!!!"
ژما بلند شد و رفت پیش استاد تا مثلاً سوال بپرسه! چادرش رو به گونه ای باز کرد که عمراً دیدی داشته باشه!!!! و بعد برگه به دست من رسید! وقتی اولین خط نوشته ها رو دیدم، ترس برم داشت .
غلومی این طور شروع کرده بود :
" خانم ... این فکر خودمه! نمی دونم آیا درست هستش یا نه!!!!!"
و بعد جواب!
اول خط اول رو خط زدم و بعد من و بعد از من ، ژما، فیروزه، ... نوشتیم!
در هر بار رفت و آمد یک سری برگه رد و بدل می کردیم! جاتون خالی!
گندش بعد از امتحان در اومد . جواب غلومی اشتباه بود!
اولین نفری که رفت نمره شو بگیره، من بودم! وقتی استاد گفت که تعجب می کنه که چرا همه ی ما یه جور نوشتیم!!! گفتم : استاد! شما این سوال رو حل نکرده بودین و ما روز قبل از امتحان همه مون با هم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم! استاد گفت: عجب!
( حالا می فهمم که این عجب ، یعنی : ... خودتی! من که فهمیدم!!!!!!)
وقتی از دفترش زدم بیرون، به دوستان گفتم که حواستون باشه، من اینو گفتم، شما هم همین رو بگید!!!!
چه قدر استادمون "مرد " بود که هیچی به روی خودش نیاورد!!!

امتحانات تستی که دنیایی بود! با حرکت پا!!!!!
همه می دونستن که ما داریم یه کاری می کنیم، اما هیچ کس نمی تونست بگه چی و چه طور!!!!!!
امتحان روانشناسی، با ماشین حساب!!!!!! ( ربط این دو رو به هم پیدا کنید!)
امتحان روش تدریس با پرتاب گلوله های کاغذی از طرف پروفسور ! ( هنوز اون برگه ها رو دارم و هر بار نگاشون می کنم، انگار همون روزو ساعت میاد جلو چشمام! )

خداااااااااااااای من
چه روزهای خوب هیجان انگیزی بود .

امتحان الکترونیک مون با فلسفه ی علم تو یه روز بود! در نتیجه فلسفه ی علم کوانتوم رو خوندیم و الکترونیک رو شب امتحان ،جاتون خالی تقسیم کردیم!!!!( تو فرجه ها خونده بودیم . )
امتحانش خوب برگزار شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی بعد از 8 سال فارغ التحصیلی دور هم جمع شدیم، تنها خاطرات خوب مشترکمون، همین تقلب ها بود .
پروفسور و غلومی، همش می گفتن : یادتونه، یادتونه چه طور فلان امتحان
استاد رو دیوونه کرده بودیم  ! یا چه طور با پاک کن ...! یا این که ....
غلومی همش می گفت:دقت کردین که هرچی می گیم، از هر کی حرف می زنیم، در پایان به نوع تقلب در امتحانش می رسیم!!!!!!!

یادش به خیر!!!

البته!
لازم به ذکره که شده 6 ساعت و نیم سر جلسه ی امتحان نشستیم، استاد هم نبوده، تعدادمون هم 7 نفر بوده، اما هیچ کاری نکردیم! چون هم وقت کم بود و هم سوالات خیلی زیاد وهم این که کسی به جواب دیگری، اطمینان نداشته!!!!
استاد ترمودینامیک مون از انگلیس اومده بود، سر جلسه ی امتحان از همه ی خانما خواست که چادرشون رو بردارن، یه جورایی یعنی خلع سلاح! ( البته ما تو کلاس درس، به محض ورود به کلاس، چادر رو برمی داشتیم، ولی سر امتحان، نه!!!!!! )
تقلب در درسای اختصاصی مون ، فقط در 3 تا درس بود، اما عمومی ها و تربیتی ها، جاتون خالی؟! همشون!!!!!!!



برگه های بچه ها رو که دادم، ادنا خجالت کشید . صبا خندید!
ادنا اس ام اس داد که دیگه کارش رو تکرار نمی کنه و شرمنده است .
غافل از این که اگه بچه ای تقلب کنه و من متوجه نشم، خوشم میاد!!! از بس که هر چی راه تقلب بوده، من و همکلاسیام، یاورش رو استاد کردیم!!!!!