شعر می خوانیم ....

1-

برف آمده شبانه
رو پشت‌بام خانه

برف آمده رو گل‌ها
رو حوض و باغچه‌ی ما

زمین سفید هوا سرد
ببین که برف چها کرد

سلام سلام سپیدی!
دیشب ز راه رسیدی؟
پروین دولت‌آبادی

2-

رازِ راه
رفتن است

رازِ رودخانه
پل

رازِ آسمان
ستاره است

رازِ خاک
گُل

رازِ اشک ها
چکیدن است

رازِ جوی
آب

رازِ بال ها
پریدن است

رازِ صبح
آفتاب

رازهای واقعی
رازهای برملا ست
مثل روز ، روشن است
راز این جهان خدا ست
عرفان نظرآهاری

3-

کاش  این جا نبودم ،
کاش آن جا نبودی ،
آن وقت با هم چای می نوشیدیم ،
عکس یادگاری می گرفتیم
و به دردهای هم ،
بلند بلند می خندیدیم ...
 

پی نوشت :

1- از صبح زود برف می باره و همه جا سپید شده . بارش برف و تعطیلات قریب الوقوع مدارس شادم نکرده! به هم خوردن جشن فردای مدرسه مون به شدت ذوق مرگم کرده!!!!عر چند که من فردا تعطیلم و خونه هستم و کلتتا تو جشن نبودم! اما خوشم اومد که اون همه ی های و هوی خانوم مدیرمون به گِل نشست!!!!!!!!

2- بزرگ عزیز ؟ شرمندتونم دیگه! باشه ؟؟!!!

" دوستت دارم " هارا نگه می داری برای روز مبادا ...


" دوستت دارم‌ "ها را نگه می‌داری
برای روز مبادا،
 " دلم تنگ شده "‌ها را،
" عاشقتم‌ "ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند،
 الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی
و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش،
پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا رفت ،
کلی" دوستت دارم "
پیشت مانده،
کلی "  دلم تنگ شده  "
 و " عاشقتم " مانده،
که خرج کسی نکرده‌ای
و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
 صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش …
شروع می‌کنی به خرج کردنشان ...
توی میهمانی، اگر نگاهت کرد،
اگر نگاهش را دوست داشتی،
توی رقص، اگر پا‌ به ‌پایت آمد،
 اگر هوایت را داشت ،
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند،
توی جلسه ،اگر حرفی را گفت که حرف تو بود ،
 اگر استدلالی کرد که تکانت داد،
در سفر، اگر شوخ و شنگ بود ،
اگر مدام به خنده‌ات انداخت
و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد.
برای یکی، یک "  دوستت دارم " خرج می‌کنی
برای یکی،  " یک دلم برایت تنگ می‌شود "، خرج می‌کنی.
یک  " چه قدر زیبایی "، یک "  با من می‌مانی؟"
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند!
 متهمت می‌کنند به هیزی،
 به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها،
به سوء استفاده کردن،
به پیری و معرکه‌گیری.
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود!
 آن ‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند، 
بدون این‌که تو را به یاد بیاورند!!
غریب است دوست داشتن
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم !!
هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر!!
هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر!!
تقصیر از ما نیست؛
 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، این گونه به گوشمان خوانده شده‌اند!

"دکتر علی شریعتی"

...

ایستاده ام ...
بگذار سرنوشت راهش را برود!
من
همین جا
کنار قول هایت
درست روبه روی دوست داشتنت
و در عمق نبودنت
محکم ایستاده ام !!!!


*******

پاک کردن اشک هایم یک راه حل موقتی است؛ کسی که باعث اشک هایم می شود را پاک می کنم!!!

******

پیشانی ام؛
چسبیدن به قلبی را می خواهد
و چشمانم؛
خیس کردن پیراهنی را.
عجب دل پرتوقعی دارم من...!


*****

هروقت صبرت تمام شد
"بمان"!!!
معرفت ازهمان جا آغاز می شود!!!


*****

ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻪ ﭼﺎﯼ ﭘﺮ می کند
 ﻧﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﻭ ﻧﻪ پاستیل حتی!!!
ﺍﯾﻦ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻤﻮﻥ ﯾﻪ ﺟﻮﺭ لواشک ﺟﺪﯾﺪ ﺁﻭﺭﺩﻩ، ﻻﻣﺼﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰﺱ!!!!! ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻨﺎ ﺟﺎﺗﻮ ﭘﺮ می کنن!!!!!!!!!! نیشخندقهقههشیطان

راز!!!!

فکر تو که باشد

خیابان به کنار 

اتاق، قدم زدن دارد!!!!!


***


دلم چتر می خواهد و یک روز بارانی

که تو چتر را بگیرى

و من دستانت را !!! 


***


راز عشق ورزیدن به هر چیز، درک این جمله است :

" شاید از دست برود !! "


***


روی قبرم بنویسید :

" مثل نخودچی های ته آجیل بود!!! 

وقتی هیچ چیز دیگه ای نبود، می یومدن سراغش!!!!! "

جوانی ...

گـــنجشکان لاف میــــزنند : 

..:: جیک ... جیک ... جیک ::.. !

جیک هیچ یکشان در نیــــامد ،

تــــو که دور می شدی ...

***

در اشتیاق گلـــــی که نچیده ام ؛

می لرزم !

***

دست های تو
تصمیمم بود
باید می گرفتم و
 دور می شدم...

( شمس لنگرودی )



پی نوشت :

برای مشکلی که دارم، مجبورم یه سری دارو مصرف کنم!!!

حالاتم خیلی جالبه!

مثل دخترای 14 ساله جوش غرور جوانی چونه ام رو پوشونده!!!

مثل خانم های باردار، ویار دارم و هی هر دیقه هوس یه چیز دارم!!! به غیر از کابوس های وحشتناک و بی خوابی مزمنی که دچارش شدم، اگر بخوابم هم، فقط خواب خوراکی های خوشمزه ای رو می بینم که دارم یواشکی می خورم!!!!!

مثل خانم های سن دار از کمر درد و پا درد و استخوان درد می نالم!!!!!


وقتی به صورتم تو آینه نگاه می کنم، میگم : قربون خدا برم که حتی داروهای بیماریم هم بهم اجازه نمیده که فکر کنم بیش تر از 14 سال دارم!!! والله!!!!


باران

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم، چتر نداشتیم، خندیدیم، دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود، عشق ورزیدیم!
 
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی!! چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم!! سعی می کردی من خیس نشوم و شانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود!

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری. چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه ی راست من کاملا خیس شد!!

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای این که پین های چتر توی چش و چالمان نرود، دو قدم از هم دورتر راه برویم ؟؟!!

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم!!
تنها برو...


پی نوشت :

برای بزرگ عزیز :

باران خزانی بر بام،
باد،
آكنده ی اندوه !
تكه های بهار را
كه در قلبم جا نهادی،
كجا بگذارم؟

(شمس لنگرودی )

یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور

از همه جا ناامید تفالی به حافظ زدم و با این فال، فقط اشک ریختم! شما اگر جای من ، اینقدر ناراحت و افسرده بودید، آیا با این فال، همین حال من بهتون دست نمی داد؟؟؟؟

خدایا شکرت.

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور  

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن  
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن  
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت  
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب  
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند  
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم  
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید  
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب  
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار  
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

پیش آمده باید باشد ...

پیش آمده هیچ وقت
پیشانی ات بلند باشد
بختت بلند تر؟
و مردی بلند بلند
بگوید "دوستت دارم"!؟

 باید پیش آمده باشد
تا خیال نکنی
زن بودنت
بر بادهای بیابان شده، شاید !!

 پیش آمده باید باشد
تا انتقام خودت را
از خودت نگیری
و به خوردِ خودت ندهی بیخود
که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم

 هیچ زنی
پای این دروغ را امضا نمی کند
مگر آن که
پیش نیامده باشد...



این روزهای سخت، سخت دلگیر و دردناک ...

اما چه خوبه که ظاهرم رو حفظ می کنم و فقط در تنهایی خودم، اشک می ریزم!

چه قدر خوبه که گریه هام با صدای بلند و هق هق، تماماً منتقل شده به داخل ماشینم و وقتی که دارم رانندگی می کنم ...

چه قدر خوبه که شب ها بالشم از اشک خیس میشه و وقتی صورتم رو روش میذارم، خنکی مطبوعی داره و صبح دوباره خشک خشک منتظر بقیه ی اشکامه ...

چه قدر خوبه که می تونم قرمزی چشمام رو خیلی راحت به گرمای هوا و گرد و خاک نسبت بدم و با یه قطره ی چشم، به دیگران بقبولونم که دارم بهتر میشم ..

چه قدر عالیه که وقتی وسط گریه های بی صدام،مهمون میاد، وقتی بهم میگه : گریه کردی ؟ با صدای بلند بخندم و بگم : مگه دیوونه ام ؟؟؟ و بعد به جای چشمام، قلبم گریه کنه ...

چه قدر خوبه که وقتی ...

خوبم! من خیلی خوبم ....

i will  sacrifice


let a moment to right

All of my life,

I've been searching

For the words to say how I feel

I'd spend my time thinking too much

And leave too little to say what I mean

I've tried to understand the best I can

 

All of my life,

I've been saying sorry

For the things I know I should have done

All the things I could have said come back to me

Sometimes I wish that it had just begun

Seems I'm always that little too late

 

All of my life

Set 'em up, I'll take a drink with you

Pull up a chair, I think I'll stay

Set 'em up, cos I'm going nowhere

There's too much I need to remember,

too much I need to say

 

All of my life,

I've been looking

But it's hard to find the way

Reaching past the goal in front of me

While what's important just slips away

It doesn't come back but I'll be looking

 

All of my life,

there have been regrets

That I didn't do all I could

Making records upstairs, while he watched TV

I didn't spend the time I should

It's a memory I will live with


All of my life


آی آدم ها !  ( نیما یوشیج )

آی آدم ها، که در ساحل نشسته، شاد و خندانید،
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید،

آن زمان که مست هستید
از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند...

در چه هنگامی بگویم؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان.
آی آدم ها که در ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره، جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می خواهد شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد،
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون.
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر، گه پا، آی آدم ها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید،
می زند فریاد و اُمید کمک دارد.

آی آدم ها که روی ساحل، آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش؛
پخش می گردد چنان مستی به جای اُفتاده، بس مدهوش
می رود، نعره زنان این بانگ باز از دور می آید،
آی آدم ها!

و صدای باد هر دم دلگزاتر؛
در صدای باد بانگ او رها تر،
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این نداها،
آی آدم ها!

دوباره شعر ...

1-

...

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .
رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .
هر کجا برگی هست ، شوق من می شکفد .
بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .   
...
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ی بابونه .
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .
...
کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .

زندگی امید موفقیت


2-

آدم های ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند...
برای همه هستند
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم می دهند .



پی نوشت :

1- مرگ بر بلاگفا! مجبورم که نظراتم رو تاییدی کنم . شرمنده .

2- میلاد حضرت محمد ( ص ) و امام جعفر صادق ( ع ) بر همه ی دوستانم و خانواده های محترمشون مبارک . امیدوارم که بهترین عیدی ها رو از خالق یکتا در این روز دریافت کنید .

آرزوی من برای همه ی دوستانم، سلامتی و آسایش و آرامشه و بس .

اشعار مارگوت بیگل با ترجمه ی احمد شاملو

1-
دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت، حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


2-
در راه دیروز و فردا
زیر درختی فرود می آیم
در سایه اش
... برای لحظه یی کوتاه از زند گی ام
اندیشه کنان به راه خویش
اندیشه کنان به مقصد خویش
اندیشه کنان به راهی که پسِ پشت نهاده ام
اندیشه کنان به تمامیِ آن چه در حاشیه راه رُسته است :
آن چه شایسته ی تحسین است نه بایسته ی تاراج شدن
آن چه شایسته ی به جاماندن در راه خاطره است نه بایسته ی به سرقت بردن
در راه دیروز به فردا
زیر درختِ زند گی ام فرود می آیم
در سایه اش
برای لحظه یی از فرصت ام


3-
هر چه
فاصله ای
که از آن
به خودت نظر می افکنی
وسیع تر باشد،
واضح تر
می توانی
دریابی
عمق و وسعت
حقیقت خویش را


4-
بسیار وقت ها با یکدیگر
از غم و شادیِِِ خویش، سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت


وقتی کسی رو دوست داری ....

وقتی کسی رو دوس داری،
حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،
فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،
به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،
حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،
حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،
عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا روT
به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی،
 تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری
از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی،
شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه،
پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون،
یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت،
 به خاطرش رها کنی

حسابتو  حسابی از
مردم شهر جدا کنی

 حاضری حرف قانون و
 ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و
 به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت
 از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ،
 اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی،
 یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد و خاکT
تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن،
تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات،
کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری،
به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و
 به شونه هاش تکیه کنی

 حاضری که به خاطرِ
 خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی،
با غصه ها همخونه شی

حاضری مردم همشون،
تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد،
واسه تو دس تکون بدن

 حاضری اعتبارتو،
به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن،
جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از
 شُهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی
نخواد بشینه روبه روت

وقتی کسی تو قلبته
یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد
اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی،
حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که
خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ،
با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و
باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش،
پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم،
بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو،
ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن،
چیزی نگی، گوش بکنی

حاضری هر چی که داری،
بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون،
دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوس داری،
صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره،
این گنجِ خیلی قیمتی


پی نوشت :

می ترسم از روزی که دوباره مجبور بشم پشت دستم رو داغ کنم . خیلی می ترسم ....


شعری از : یغما گلرویی


چشم هاتو هم بذار رفیق     
بیا تا بچه گی کنیم


بیا که تو قصه های               
کارتونی زندگی کنیم

بیا شنل قرمزی رو             
بدزدیم از پنجه ی گرگ

آخه تو کلبه اش هنوزم        
منتظره مادر بزرگ

بیا تا مثل گالیور                 
پا بذاریم تو لیلی پوت

نذار مسافر کوچولو             
گم بشه توی برهوت

نذار رابین هودو تَهِ             
کارتون ما اسیر کنن

نذار پلنگ صورتی رو           
با ماهی مرده سیر کنن

دنیای کارتون ها قشنگ          
دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگیمونو                 
شبیه کارتون می نوشت

بگو که تام سایر کجاست     
بگو کجاست هاکلبری

میخوام بازم سفر کنم         
به قصه ی تام و جری

سندبادِ قصه، آخرش            
نگفت که مقصدش کجاست

هیشکی نفهمید گالیور       
عاشق فلرتیشیاست

تورنادو شیهه می کشه       
زورو هنوز رو ترکشه

میخواد رو دیوار ستم           
علامت z بکشه


ببین که عمر غول های          
کارتونی خیلی کم شده

بیا تولد بگیریم                  
 پینوکیو آدم شده

دنیای کارتون ها قشنگ          
دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگیمونو                  
شبیه کارتون می نوشت

به همین سادگی ...

شازده کوچولو می گفت :
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود اما ماندنی بود . . .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود . . .

صفحه ی پست مطلب جدید را باز کردم . خواستم بنویسم . از دلتنگی های این چند روزه، از نامرادی ها، از خستگی ها، از دروغ ها و ...
خواستم غر بزنم که ...
برای پیدا کردن سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود، به کتابخونه ام مراجعه کردم و درست همون وقتی که داشتم جواب سوالم رو پیدا می کردم،  با خودم کلنجار هم می رفتم که چه لزومی داره ؟ چرا باید بنویسی ؟ چرا باید دوستانی رو که خودشون به اندازه ی کافی خسته از روزمرگی زندگی هستن، با حرفات دلگیر کنی ؟ تو غصه هات مال خودته . دردهات . مشکلاتت . ناراحتی هات .... همه، فقط و فقط به خودت تعلق دارند و بس .

دلم می خواست گریه کنم، اما یاد این جمله افتادم که : " بغض هایت را برای خودت نگهدار گاهی " سبک " نشوی ، " سنگین " تری ! "

دو روزه که دلم می خواد اشک بریزم، اما مقاومت می کنم . امروز به محض ورودم به کلاس، شادی، دخترک درسخون و مهربونم به آرامی گفت : پس لبخند همیشگی تون کو ؟ خوبید ؟
گفتم : خوبم! خوب .....

کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه : حالت چطوره ؟
و تو جواب میدی : خوبم !
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه : میدونم خوب نیستی ...

همین امروز، باورتون میشه ؟ همین امروز یکی از دانش اموزای 12 سال قبلم اومد مدرسه که 9 سال پیش فارغ التحصیل شده بود . سه سال با هم بودیم . وقتی دیدمش، نشناختمش، اما تا گفت : سلام خانوم ..
گفتم : شهره جان، تویی ؟؟؟؟؟
بغلم کرد .... سخت در آغوشم گرفت و گفت : اگر بدونید چه قدر دلم براتون تنگ شده بود ......
وقت رفتن، وقتی باهاش دست دادم، ناگهان دستم رو برد بالاتر و سرش رو آورد پایین و.... نذاشتم ... بغلش کردم .. گفت : من هر چی دارم از شما دارم ...

دوباره بغض اومد سراغم ... بدون این که اشکی بریزم ....

دیروز هم یکی از بچه ها بهم گفته بود : خانوم ؟ من اجازه دارم یه کاری انجام بدم ؟
زنگ تفریح بود، کنارم بود، داشتم به سوالاتشون جواب می دادم .. گفتم : چی مادر ؟
گفت : می تونم بغلتون کنم!!!!؟؟؟؟؟

تمام این محبت ها، این عشقی که جاریه، این همه صفا و صمیمیت، هنوز نتونسته ذره ای از ناراحتیم رو برطرف کنه ...

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می‏ کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر ...
دنیا به همین چند سطر رسیده است !
به این که انسان کوچک بماند بهتر است ،
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن‏ قدر که پالتوی پوست پشت ویترین ،
پلنگی شود
که می‏ دود در دشت‏ های دور
آن‏ قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین …
زمین …

نه !
به عقب‏ تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست‏ هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید ...
تصمیم دیگری گرفت ...

" گروس عبدالملکیان "

روزهای سخت گذشته یادم میاد . اون وقتی که با وجود جوان بودنم، تونسته بودم مشکلات رو از سر راه بردارم . تونسته بودم کسی رو که در جبهه ی مخالفم با من می جنگید، بیارم در جبهه ی خودم و اوضاع رو بر وفق مرادم بسازم ....
این روزها فکر می کنم که آیا من هنوز همون قدر تاثیرگذار هستم ؟ همون قدر قوی ؟ همون قدر باحوصله و سعه ی صدر ؟ همون قدر اعتماد به نفس دارم ؟؟؟؟ یا فقط قراره طبق گفته ی دیگران، به وضعیت موجود عادت کنم ؟؟؟؟

با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرار می کنیم . آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد ، این است که :
 " به چه قیمتی عادت می کنیم ؟ "
  " ژوزه ساراماگو "

من حاضر نیستم به بهانه ی این عادت کردن، بهای سنگین بی عدالتی رو در یک محیط پر از دروغ و دغل بازی تحمل کنم! شاید دیگران بتونن، اما من آدمش نیستم . من ساده و صادقم . روی حرفم می ایستم و پایبند به اصولم هستم . نمی تونم اجازه بدم که به بهانه ی موندن در یک موقعیت خوب، روی تمام اصولم، پا بذارم و فقط دندان قروچه ای به خودم تحویل بدم . نمی تونم ... از من ساخته نیست .....

می دانی؟
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
                       تـعطیــل است !
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی :
بگذار منتـظـر بمانند !


                             
" حسین پناهی "

من بریدم .... به همین سادگی ... کم آوردم ....



هنوز از یاد نرفته ای ...

1-

دوست ندارم
تو را غمگین ببینم
پرده ها را کنار بزن
بگذار آفتاب درونت را روشن کند!

وقتی تلفن زنگ می زند
یعنی از یاد نرفته ای
حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند
ببین دوست من!
در این دنیا خیلی آدم ها هستند که
شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود


اگر خوب گوش کنی
پرنده  برای تو خواهد خواند

اگر خوب نگاه کنی
گل برای تو زیبا خواهد شد

از اعماق خودت بیرون بیا!
گیتاری که بر سینه ی دیوار آویزان است
منتظر دست های توست!

هنوز از یاد نرفته ای
که مورچه ها کاری به کارت ندارند
اما از یاد خواهی رفت
اگر دنیا و آدم ها را از یاد ببری!


"رسول یونان"


2-

یکدیگر را گم کرده ایم
تا یکی دیگر را پیدا کنیم
به همین سادگی...

سیروس جمالی


3-

چون مردم ذهن ات را دوست دارند، دلیل نمی شود جسم ات را هم تصاحب کنند!

ریچارد براتیگان


4-
بگـــذار آغوشم بـــرای همیشه یخ بـــزند .
نمی خواهم کـــسی شـــال گردن اضافی اش را دور گـــردن احســـاسم بیاندازد . . . !


5-

هـميشه بـايد کسـی باشدکه مــعنی سه نقطه ی انتهای جمله‌هایت را بفهمد...

غصه هم می گذرد ...

1-

دنبال کسی می گردم که ؛
توی بهار که زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
ميای بريم زير اين رگبار و هوای خوش قدم بزنيم؟
در جوابم فقط بگه :
نيم ساعت ديگه کجا باشم ؟

توی تابستون که زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
ميای بريم خيابون تا هر جا شد قدم بزنيم؟
در جوابم فقط بگه:
ناهار اونجايی که من ميگم !


توی پاييز زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
ميای صدای ناله ی برگای پارک شهر رو در بياريم، خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه:
دوربينتم بيار !


توی زمستون زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
چنارای سبزه میدون منتظرن با يه عالمه برف،
بعد با ترديد بپرسم:
ميای که؟
در جوابم بدون مکث بگه :
يه جفت دستکش ميارم فقط! يه لنگه من يه لنگه تو!
سر اين که دستای گره شده مون توی جيب کی باشه، بعداً تصميم می گيريم !!!


2-

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم می گذرد !
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود، جامه ی اندوه مپوشان هرگز.

سهراب


3-

دلتنگ که باشی آدم ديگری مي‌شوی
خشن‌تر، عصبی تر، کلافه‌تر و تلخ‌تر ...
و جالب‌تر اين‌ که با اطراف هم کاری نداری........
همه اش را نگه می داری.........
و دقيقاً سر همان کسی خالی می کنی که دلتنگش هستی.........!!!


4-

می گوید:
کلمات گاهی  معنایی خود را از دست می دهند ...
این روزها "دوستت دارم" ها دیگر قلب کسی را به تپش وا نمی دارد !
و گونه ی کسی را سرخ نمی کند !

و من در جوابش می گویم :
مشکل از دوست داشتن نیست! مشکل از تکرار است !


پی نوشت :

... هیچی!!!!!!!! خوبم!

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن " شادمانی بی سبب " می گویند ...

شب شعر!

1-

یک خرس مخملی خریدم
برای دختری که ندارم
و یک عینک برای پدرم
...که چشم هایش دیگر نمی بیند

و حالا می روم
برای او که نیست
گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین
زندگی , زندگی ست
و اگر فردا
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید .


(رسول یونان)


2-

تو نيستي
اما من برايت چاي مي‌ريزم
ديروز هم
نبودی كه برايت بليت سينما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گريه كن
و يا دوست داری
مثل آينه مبهوت باش
مبهوت من و دنيای كوچكم
ديگر چه فرق می كند
باشی يا نباشی
من با تو زندگی می كنم. 

(رسول یونان)


3-

پس کی می‌شود شبی دوباره باز
من از حوالیِ همين ايستگاهِ پَرتِ پاييزی
پاکشان و بی‌باور، به پيشبازِ سلام و بوسه بيايم ؟

پس کی می‌شود شبی دوباره بازآيی
باز با همان نی‌نوایِ بارانپوش،
باز با همان حالا هرچه که دلخواهِ دريا و آينه،
باز با هم به اتفاقِ باران
به خلوتی شبيه خانه برگرديم؟

من جورِ عجيبی همين اخيراً احساس می‌کنم
گاه می‌شود قاصد نوعی روشنايیِ نزديک به باورِ باران بود.
يک سوال ساده دارم ری‌را
آيا ما از طعم تشنگی به زيارتِ بی‌نيازِ چشمه خواهيم رسيد؟

حالا خيلی وقت است
که ديگر هيچ ستاره‌ای
از شباهت خود به سايه‌سار سکوت نمی‌ترسد!

گاهی اوقات چقدر انتظارِ علاقه خوب است !
چقدر انتظارِ علاقه عريان است !

سید علی صالحی

دست بر این دل مگذار !!!

دلتنگم
دلتنگ یک اتفاق ساده

دلتنگِ
آسمان ابری
شمعدانی های لب پنجره
شعرهای عاشقانه ی شاملو برای آیدا
طعم انارهای نوبرانه ی سرخ پاییزی
یک فنجـان قهــوه ی داغ...

دلتنگ یک « دوستت دارم » سـاده !

دلتنگِ
یک حرف تازه
یک نگاه گرم
چشم های خیس یواشکی
دلهره های خاص

دلتنگِ
هوای پاییزی و قطره قطره های بارونش

دلتنگ "ها " کردن رو شیشه های تب دار
و سمفونی خش خش برگای زیرقدم هام

دلتنگم و منتظر...
منتظر یه اتفاق خوب...
یه روز خوب پاییزی !




دل من، خانه ای می خواهد
خانه ای گرم
گرمایش ز محبت جاری
تا ز یادش برود
همه سرگردانی

دل من باغچه ای می خواهد
پر گل
گل یخ
تا زمستان درونم، معطر باشد

دل من عاشقی می خواهد
با نگاهی نگران
تا بیاید لحظه ای
به سراغ شب تنهایی او

دل من لحظه ای می خواهد
پر خواب
که لبالب رویا
اندر آن نقش زند

دل من آرزو می خواهد
تا دگر از پی ناکامی ها
نرود، نشمارد گامی

بی گمان این دل بیچاره ی من
خسته از خواهش ها
نا امید از رویا
بی پناه و تنها
گوشه ای خوابیده است

تو دگر دست بر این دل مگذار !!




پی نوشت :

دو فنجان مکث و چند نقطه چین ... 


زندگی یعنی چه ؟؟؟؟!!!

عصبانی بودم! اون قدر که احساس می کردم تموم سلول های بدنم دارن از شدت عصبانیتم، می لرزن! انگار خون سرازیر می شد تو مغزم! احساس می کردم که نگاهم هم حتی ترسناک شده تا این که ناگهان ...

ناگهان چشمم به موجودی خورد ظریف و کوچک ...

یک نوزاد 40 روزه، نه !!!! یک فرشته ی کوچک !!!! با دستانی به اندازه ی یک فندق و پاهایی به اندازه ی یک گردو!!فرشته

در آغوشش گرفتم . سفت و سخت . همون طوری که مدت ها بود که دلم می خواست!خیال باطل

آروم شدم! آرامشی خاص . آرامشی عمیق و طولانی ...whistling

دنیا چه قدر زیباست ... مژه

چند وقتی بود که فکر می کردم دوستم ندارند!

فکر می کردم که حتی اگر همدیگر رو هم نبینیم، می تونم احساس تنفرشون رو حس کنم!

اما ...

اشتباه می کردم!

وقتی یکی شون رو دیدیم، چنان در آغوشم گرفت که اشکام سرازیر شد! ماچ

اون یکی، وقتی جایی بودیم که صدای بلندی به گوش می رسید،دست هاش رو گذاشت رو گوشم و گفت : گوشات درد می گیره . بیا دور شیم از این جا !قلب

زندگی چه قدر زیباست ...بغل

        


باران می باره . بارانی زیبا و بی وقفه اما ملایم و بی صدا .

هوا حسابی پاییزی و خنک شده . بوی ماه مهر در فضا پیچیده .

و این بارون باز من رو دیوونه کرده!!!



ادامه ی مطلب یادتون نره .چشمک

ادامه نوشته