شب شعر!
یک خرس مخملی خریدم
برای دختری که ندارم
و یک عینک برای پدرم
...که چشم هایش دیگر نمی بیند
و حالا می روم
برای او که نیست
گل نسرین بچینم
شاد یا غمگین
زندگی , زندگی ست
و اگر فردا
برای شکار پلنگ
به دریا رفتم
تعجب نکنید .
(رسول یونان)
2-
تو نيستي
اما من برايت چاي ميريزم
ديروز هم
نبودی كه برايت بليت سينما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گريه كن
و يا دوست داری
مثل آينه مبهوت باش
مبهوت من و دنيای كوچكم
ديگر چه فرق می كند
باشی يا نباشی
من با تو زندگی می كنم.
(رسول یونان)
3-
پس کی میشود شبی دوباره باز
من از حوالیِ همين ايستگاهِ پَرتِ پاييزی
پاکشان و بیباور، به پيشبازِ سلام و بوسه بيايم ؟
پس کی میشود شبی دوباره بازآيی
باز با همان نینوایِ بارانپوش،
باز با همان حالا هرچه که دلخواهِ دريا و آينه،
باز با هم به اتفاقِ باران
به خلوتی شبيه خانه برگرديم؟
من جورِ عجيبی همين اخيراً احساس میکنم
گاه میشود قاصد نوعی روشنايیِ نزديک به باورِ باران بود.
يک سوال ساده دارم ریرا
آيا ما از طعم تشنگی به زيارتِ بینيازِ چشمه خواهيم رسيد؟
حالا خيلی وقت است
که ديگر هيچ ستارهای
از شباهت خود به سايهسار سکوت نمیترسد!
گاهی اوقات چقدر انتظارِ علاقه خوب است !
چقدر انتظارِ علاقه عريان است !
سید علی صالحی