دخترک ...

بهار بود. نسیم بهاری بود . بوی شب بوها در گلدان بود . گل های شوخ چشم و زرد و بنفشه بود . صدای ساییده شدن برگ درخت های چنار در اثر باد بهاری بود و آواز گوگوش می آمد .
دخترک شاد بود . می خندید . شیطنت می کرد . عروسک هایش را کچل می کرد و لبخند موزیانه می زد .
دخترک شیطان بود .
محل بازی او روی سقف انباری کنار حیاط خانه بود .
همان جایی که سایه ی درخت انار ترش همسایه می افتاد .
همان جایی که همیشه نردبانی در کنارش تکیه داده بود .
دخترک ازنردبان بالا می رفت . دخترهای همسایه ها هم از نردبان های خانه شان بالا می رفتند و خاله بازی می کردند .
مهری، عاطفه، شهلا و شبنم .
گاه گاهی که انار ترش می رسید، ترک برمی داشت و قرمزی اش چشمک می زد ، انار را می کندند و می خوردند و با لب و لوچه ی قرمز اناری به خانه بر می گشتند .
یکی از همین روزها، وقت نهار، مادر دخترک صدایش کرد .
همه خداحافظی کردند و از نردبان هایشان پایین رفتند .
دخترک، خانه اش را آباد کرد و تصمیم به پایین رفتن گرفت .
پله ی اول را رد کرد و پایش را روی پله ی دوم .....
که دیگر چیزی نفهمید .
همهمه ی گریه و فریاد را می شنید، اما بیهوش بود .
پدر دخترک، خسته از کار برگشته بود که دوباره او را در آغوش گرفت و به بیمارستان رساند .
دخترک وقتی به هوش امد که دید، دستش از گردنش آویزان است و دکتر به مادرش گفته که: "شانس آورده که بچه است! وگرنه این مچ دیگه جوش نمی خورد!"
دخترک هنوز هم مچ درد دارد!!!!!!!!
وقتی به خانه رسیدند، چند روزی طول نکشید که انباری خراب شد!!!!و به گوشه ای دیگر از خانه به زیر سقف شیروانی منتقل شد!!!!
هنگام برف روبی، دخترک قبل از پدر و برادر روی سقف شیروانی برفی بود!!!!! و برایشان دست تکان می داد!!!!
دخترک روی درخت انجیر ، خانه ای برای خودش دست و پا کرد .
درخت را قطع کردند و خانه را بزرگ کردند!
دخترک روی سر در خانه ، خاله بازی می کرد، پدرش با او صحبت کرد، اخم کرد،دعوا کرد و در پایان با قول ساختن سایبانی جدید زیر سایه ی درخت انبه ژاپنی، دخترک از بالانشینی به پایین نشینی رسید و به این نتیجه رسید که خاله بازی، همچین بازی جالبی نیست! با روحیاتش سازگار نیست!!!
پس: عصرها که پدر خواب بود، با هیکل دوزاریش سوار دوچرخه ی پدر می شد!!! و چون نمی توانست آن را کنترل کند، دوچرخه می افتاد و دخترک می خوابید!!!!!!!
وقتی یاد گرفت که چه طور پایش را از داخل رکاب رد کند و رکاب بزند، و حالی از دوچرخه سواری ببرد، پدر دوچرخه را فروخت!!!!!!!!!!!!!
بعدها دوچرخه ای خرید ، اما دخترک دیگر میل به دوچرخه سواری نداشت!!!!!
دخترک روی کوه ، عقب عقب راه رفت و افتاد و سرش را شکاند و عروسی برادرش، کچل بود!!!
دخترک، قهوه خانه می رفت!!!!!
دخترک همیشه سوار موتور یاماهای برادرش بود . فرقی نمی کرد که راننده ی آن برادرش باشد یا دوستان برادرش!!!!
دخترک سرجهازی موتور بود!!!!!!
دخترک رازدار بود .
رازهای برادرانش را حفظ می کرد .
دخترک مهربان بود .
دخترک شیطان بود .
دخترک باهوش و درسخوان بود .
دخترک روی کوه می دوید و پایش را می شکاند!!!
دخترک دمپایی پلاستیکی سبز با طرح عروسک می پوشید و پاهای تازه حمام رفته اش را خاکی می کرد !!!!
دخترک از روی آتش چهارشنبه سوری پرید و افتاد داخل چاله و طبق معمول خواهرانش ، تمیز و مرتبش کردند، تا مادر بویی نبرد!!!
دخترک همیشه حامی داشت .
همیشه کسی بود که اشتباهات دخترک را پنهان کند، گردن بگیرد و از او حمایت کند .
دخترک لوس بود !
دخترک لوس بود!
دخترک لوس بود!
دخترک همیشه دست و پایش زخمی بود .
روی زخم هایش دواگلی می زد .
بعدترها، که بتادین به بازار آمد، همیشه در خانه اشان قحطی بتادین می آمد!! از بس که مصرف دخترک بالا بود!!!!

دخترک بزرگ شد، دخترک تنها شد .
دخترک معنای مرگ را فهمید .
دخترک جنگ را فهمید .
دخترک بزرگ تر شد . جنگ بود . تمام بازی های او خلاصه می شد در جنگ بازی با پسران در کوچه پس کوچه های محله اشان .
همدیگر را می کشتند، اما دیری نمی پایید که دوباره زنده می شدند و می جنگیدند .
دخترک ترس را احساس کرد .
دخترک غم را در چهره ی مادر دید .
دخترک خستگی را در چشمان پدر خواند .

دخترک درس خواند .
دخترک نقاشی کرد .
دخترک خندید .
دخترک بازیگر شد .
دخترک ...!!!

دخترک بزرگ تر شد .

دخترک همه ی هنرهایش را ترک کرد .
دخترک خوب درس نخواند .
دخترک عاشق دوری بود .
دخترک رفت به یک شهر دور .
دخترک رشد کرد .
بزرگ شد .
قوی شد .
مرد شد .

پسرک عاشق بود .
دخترک عشق را نمی فهمید .
پسرک نگاه می کرد.
دخترک نگاهش را می دزدید .
پسرک گریست .
دخترک گریست .
پسرک ماند .
دخترک رفت!!!

دخترک برگشت.
با کوله باری از تجربه .
دخترک تنهایی را احساس می کرد .
دخترک مرگ پدر را دید .
دخترک تحمل کرد .
دخترک صبور بود .
صبور شد .
صبور ماند .

دخترک احساس خوبی داشت .
او خوشبخت بود .
شیطنت می کرد .
می خندید .
قهقهه می زد .
دخترک خوشبخت بود .

...

آمد .
حرف از عشق زد .
دخترک خسته بود .
باور کرد .
شاد بود .
...
دخترک تنها شد .
داستان دخترک تمام شد .

حالا دخترک دلخوش به دوستانی است که تنهایش نگذاشته اند .
حالا دخترک به خاطراتش می اندیشد .
به تمام دست و پا از گردن آویزان بودنش !
به تابی که پدر داخل خانه اشان با طناب آبی برایش بسته بود .
به لی لی .
به یک قل و دو قل.
به 9 خانه .
به لوسیمی، هاچ، نیک و نیکو، آن شرلی، آنت، خواهران غریب، مدرسه ی بچه های ...، پسر شجاع، دختر مهربان، خرس قهوه ای، بامزی، شلمان، چهاردست، مهاجران، پینوکیو، سندباد، گالیور، گربه نره و روباه مکار و هزاران شخصیت دوست داشتنی دیگر .
کپل، نارنجی، عینکی، دم باریک، سرمایی، گوش دراز....
خونه ی مادربزرگه، هادی و هدی ، خودمم آق بابام!!!!!!!!....

به خاطره ی سیگار کشیدنش .
به اولین روزه اش که به ناگاه عصر با یک پفک آن را بر باد داده بود و کلی گریه کرده بود و مادرش دلداری اش داده بود که چون یادش نبوده، ایرادی نداشته .
حالا دخترک دلش برای آن همه پاکی قلب تنگ شده.

دخترک زنده است .
دخترک نفس می کشد .
دخترک شاد خواهد شد .
دخترک لبخند خواهد زد .
دخترک امید خواهد داشت.
دخترک دوباره به زندگی بازخواهد گشت .




پی نوشت :
شخصیت خوب این هفته رو معرفی می کنم :
جناب عادل خان فردوسی پور

به دلیل این جمله :

علیرضا حقیقی چون می دونست که اخراجی ها خنده دار نیست، به اخطاری ها خندید!!!!

مثل مادری هستم که بچه اش رو جلوی چشماش از دست داده .
مادری که خودش در مرگ بچه اش مقصر بوده .
دیروز وقتی تصمیم گرفتم که وبم رو تعطیل کنم، هیچ حتی به مخیله ام هم خطور نمی کرد که دوستانم رو تا این حد ناراحت کنم .
امروز، یک یک کامنت ها رو که دیدم، شرمنده شدم .
با هر کامنتی گریه کردم .
هر بار که خوندمشون .
هر بار که خوندم .
خیلی از پست هام رو که دوست داشتم، دیلیت کردم!
آرشیوم رو از بین بردم تا یادی از قدیم نمونه .
تا راهی برای برگشت نداشته باشم، اما نتونستم .
نمی تونم .
به حرف های بزرگ عزیز فکر می کنم : " ما دیگر جز همدیگر در این مجازستان دلخوشی نداریم،داریم؟ "
نه! بزرگ عزیز .
حق با شماست!
نداریم .
من تموم دلخوشیم، اینجاست. تموم ساعات تنهاییم، همین جا می گذره .
تموم حرفایی رو که به نزدیک ترین دوستانم نمی تونم بگم، به شماها میگم، بعد چه طور فکر کردم که می تونم دل بکنم و برم ؟؟؟ شمایی که از هر کسی بهم نزدیک ترید .
دیشب تا صبح اشک ریختم . وقتی خوابم برد، همون ساعت همیشگی بیدار شدم .
خواستم کامپیوتر رو روشن کنم که یهو یادم افتاد، دیگه از کل کل خبری نیست!
بعد از نماز صبح بود، دوباره گریه کردم تا بیهوش شدم!
یکی دو ساعت بعد با سر درد بیدار شدم .
هر کاری کردم ، نتونستم خودم رو سرگرم کنم . هر بار اومدم و مطالبتون روخوندم، بیشتر شرمنده شدم .
از خصوصی ها تا عمومی ها .
دلم از خودم، از بی رحم بودنم گرفت .
بغض غریبی در گلو دارم، کاشکی می تونستم دردهام رو فریاد بزنم، اما حیف ،حیف که نمیشه .
قاصدک مهربان، عصبانیت و دلخوریتون رو متوجه شدم، اما نمی تونستم کاری انجام بدم .
صداقت و سادگیه گفتار سمانه، مهربانی عسل بانو، گریه ی فاطمه ی عزیز، دلتنگیه باران مهربانم، ....، همه و همه مدام در ذهنم مرور می شد .
حضور مداوم مریم، مهربانی های همیشگیش، محبتاش، این کامنتش : " نمی خوام منو تهنا بزاری !"
نمی تونم قدرنشناس باشم و بابت این همه محبت، این همه دوست خوب، خدا رو شکر نکنم .
نمی تونم بهترین دوستانم رو از خودم برنجونم .
من دوباره می نویسم، هر چند چیزی در درونم شکسته، هر چند که ...
می نویسم، اما یه فرصت کوتاه می خوام .
هنوز آمادگی ندارم .
فکرم، روحم خسته است .
شما حتماً پارچه ی چین کش یا پلیسه دیدین!!
روح من همون طور شده .
باید صافش کنم . شاید هم اتویی بکشم!!! نمی دونم .
فقط بهم یه فرصت کوتاه بدین .

در ضمن :
شرمندتونم اساسی!!!!
منو ببخشید .

سلام يعنی برای هميشه ... خداحافظ!

 

تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!

همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!

هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.

من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.

برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!

آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.

کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم

از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.

سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،

عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!




نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
برايت می‌نويسم
حال من خوب است
اما تو باور نکن!


سلام به همه ی دوستان عزیزم
مدت هاست که دیگه نمی تونم بنویسم .موضوعات توی سرم وول می خورن و به کاغذ نرسیده، هرکدوم به راهی می رن و من عاجز میشم ازنوشتن .
این روزها خیلی خسته ام .
روحم چروک خورده .
باید خودم رو پیدا کنم .
در تمام مدتی که شما رو در کنار خودم حس می کردم، احساس خوبی داشتم، از همه تون به خاطر این احساس خوب ممنونم .

بزرگ عزیز و مهربان
به خاطر تموم کامنت های پربارتون ممنونم . همه ی اونایی که منو از سردرگمی نجات می دادن . همه ی اونایی که راه رو بهم نشون می داد .همه ی اونایی که بهم امید زندگی می داد . همه ی اونایی که مثبت اندیشی رو بهم یاد می داد .

آقا سهیل عزیز و گرامی
به خاطر همه ی شوخی ها، همه ی کامنتایی که در میعادگاه می زاشتین و من بارها و بارها می خوندمشون و می خندیدم، ممنونم .
به خاطر تموم کامنت های مملو از اطلاعاتتون، ادبیات قشنگتون ممنونم .
همه ی مهربانی هاتون همیشه با منه .


قاصدک عزیز و مهربان

هر چی از مهربانی هاتون بگم، باز هم کم گفتم . هیچ وقت شب های ماه رمضون از یادم نمیره . هیچ وقت یادم نمیره وقتایی که می اومدم و گریه میکردم و می گفتم فقط برام دعا کنید و شما هیچ وقت از من نپرسیدید چرا و سخاوتمندانه برام دعا کردین .امیدوارم که همیشه سلامت باشید .


سودابه ی عزیزم
ممنونم به خاطر تمام مهربانی هات، همه ی حرفات و همه ی دلداری هات . همه ی اعتمادی که بهم داشتی .

سمانه، خانم گل، عروس خوشگله
امیدوارم که خوشبخت ترین عروس دنیا باشی . چه قدر دلم برای تو و نوشتنت تنگ میشه . برای صداقت و سادگیت .

فاطمه ی عزیزم
امیدوارم به هر اون چه که تو دلته برسی .

عسل بانو
حرفای امشبم یادت نره . دنیا خیلی کوچیکه قربونت برم .

و اما مریم
مریم عزیز و مهربانم
مبادا رسالت حافظ کده فراموش بشه . چه قدر دلم برای کل کل کردن با تو تنگ میشه . چه قدر دلم برای متحد شدن علیه تو تنگ میشه . چه قدر دلم برای خصوصی هات تنگ میشه . چه قدر دلم برای مهربونیات، حرفای در گوشیت، چه قدر دلم برای خودت، تنگ میشه .

چه قدر دلم برای همتون تنگ میشه !
اما باید برم .
باید برم .
نمی دونم تا کی، نمی دونم .
فقط می دونم که خیلی خسته ام!! خیلی.
امیدوارم تموم بدی های من رو، بی حرمتی هام رو، بی ادبی هام رو و زحماتم رو ببخشید .
خیلی خیلی دوستتون داشتم و دارم . مثل بهترین دوستانم . بهترین .
ممکنه یک روزی برگردم، ولی مطمئناً به این جا نه!

مراقب خودتون باشید . ...


رابطه ها

 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند , تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب هم دیگررا حفظ کنند.
وقتی نزدیک تر بودند، گرم تر می شدند، ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می کرد. به خاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند. ولی به همین دلیل از سرما یخ زده، می مردند.
ازاین رو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گرد هم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک به وجود می آورد زندگی کنند، چون گرمای وجود دیگری مهم تراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند.

نکته ی اخلاقی :
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنان را تحسین نماید.


دعوای ادبی

 

خبرگزاری فارس، سروده ی امیرعاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.

در مقدمه ی این شعر آمده است: « در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ ی شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند. مردمی که از جنس شقایق اند.»

گم شدی آوازه خوان پیر ما
گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش
خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت
خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف
در سر پیری شدی مغرور حیف

مطرب عهد شبابم بوده‌ای
 مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود
 بعد تاج اصفهان مطلوب بود

می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب
 با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست
یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال
کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد
زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی
مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان
 که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور
کرد از مردم تو را صد سال دور

وقت پیری ناز کردی با همه
 ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد
کم بگو از یأس ای استاد زرد


جوابیه ی استاد شجریان:

مطلع گردیدم که این بنده را مورد خطاب قرار دادید .
با این که از فن شعر سرایی بهره ی چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .
خاک پای ملت ایران – محمد رضا شجریان


گم نخواهد شد صدای ناز من
 چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است
این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود
روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم
من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید
حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود
پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی
جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد
ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای
 چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال
هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر “سایه” می شناسی ای عدو؟
 او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان
گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان
معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم
 نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد
ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است
 بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس
کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم
بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد
آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو

رو ره عشق مرا ای دل بپو



پی نوشت :

مریم مهربانم برام نوشته که :

شاید منظور از سایه ( هوشنگ ابتهاج .سایه ) باشه .
و جوابیه سروده ی شجریان نیست .شاعرش خانم ( مریم رسول زادگان ) هست که از هواداران استاده.

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

 
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده ی این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آنِ واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید.
جنس یکی از آن توپ ها از پلاستیک بوده و باقی آن ها  شیشه ای هستند.
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملاً شکسته و خرد می شوند. 
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از :
خانواده، سلامتی، دوستان و روح  خودتان 
و توپ پلاستیکی همان کارتان است.
كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد. ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمی گردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمی شود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.


بر روی بوم زندگی،
هر چیزی می خواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست !
تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود،
نقاش خوبی نیستی.
از نو دوباره رسم کن،
تصویر را باور نکن !
خالق تو را شاد آفرید
آزادِ آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو
زنجیر را باور نکن!

سوختن در جهان سوم

 این پست نگاه نقادانه ی یک جهان سومی به جهان سومه! هر چند که الان اسمش تغییر کرده و شده:  "جهان در حال توسعه " !!!

برخی الفاظ و جملاتی که در این متن استفاده شده، خیلی جالب نبودن، به همین دلیل سانسور شدن!!!!

ارائه ی این متن، به منزله ی تایید همه ی حرف های نویسنده نیست .



بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز مي سوزی، اما فردا دردش را حس می كنی...

داستان كيفيت زندگی و" رشد" آدم ها در جاهايی كه "جهان سوم " ناميده می شوند، مثل همين جور سوزش هاست ....
از هردوره كه می گذری، می سوزی و در دوره ی بعد دردش را می فهمی ...

شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :

در همان گوشه ی دنيا كه "جهان سوم "ناميده می شود، شادی های كودكی ما درجه ی سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه يك...
شادی كودكی مان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه ای پيدا كنيم و با چوبی آن را برانيم...
توپ پلاستيكی دو پوسته ای داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و در كوچه های خاكی فوتبال بازی كنيم...

اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...

اين كه نكند موشكی يا بمبی، فردا صبح را از تقويم زندگی ات خط بزند ...
اين كه نكند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....
از ديفتری می ترسيديم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ی ما بود...
خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافی حرف های ديروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تكليف های حجيم عيد ...
يا كتاب هايی كه پنجاه سال است بابا در آن ها آب و انار می دهد....

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :

دوره ای كه ذاتاً بحرانی بوده و بحران " جهان سومی" بودن هم به آن اضافه شده ...
در اين دوره، شادی هايمان جنس " ممنوعی" دارند...
اين كه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان كنی...
............................................
اما همه ی اين شادی ها را در ذهنمان برگزار می كرديم...
در خيالمان عاشق می شويم...می بوسيم....
كلاً زندگی يك نفره ای داريم با فكری دو نفره ....
اين می شد كه ياد گرفتیم "جهان سومي" شادی كنيم..

به جاي اين كه دست در دست دخترك بگذاريم، او را....
با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...
يا اين كه نگوييم "دوستت دارم"

در عوض دغدغه هايمان بازهم جدی هستند...

اين كه از امروز كه 15 سال داری، بايد مثل يك مرتاض روی كتاب های ميخی مدرسه ات دراز بكشی و تا بيست و چهار سالگی همان جا بمانی.....
بترسی از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده ی تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...
تو فقط سه ساعت برای همه ی اين ها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما:

شادی ها كمرنگ تر مي شود و دغدغه ها پررنگ تر...
شايد هم اين باشد كه شادی هايت هم، شكل دغدغه به خودشان می گيرند..
مثلاً شادی تو اين است كه روزی خانه و ماشين می خری ...
اما رسيدن به اين شادی ها برايت دغدغه می شود....
رسيدن به آن ها برای تو هدف می شود...
هدفی كه حتماً بايد "جهان سومی" باشی كه آن را داشته باشی ...
و هيج جای ديگربرای كسی هدف نيستند...
بعضی از شادی هايت غير انسانی می شود...
با پول شهوتت را می خری...
با گردی سفيد مست می شوی نه با شراب...
با دود دغدغه هايت را كمرنگ‌تر می كنی و غبار آلود...

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقياس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی می شود...
اين كه در سال چند بار لبخند می زنی....
در روز چند بار گريه مي كنی...
راهی كه تو را به بهشت و جهنم می رساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومی ست .....
دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه ی يك زن هم می تواند به راحتي تو را  خطاكار كند و قلبت را به تپش وا دارد....
در اين دنيا "سلام " به غريبه و بی دليل، نشانه ی ديوانگی ست...
لبخند بی جای زن هم دليل ... اوست ...
در اين جهان سوم ، كسی را نداری كه به تو بگويد چه قدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...
اين كه آينده ی خوب را خودت بايد رقم بزنی و كسی قرار نيست برای اين كار به تو كمك بكند.....
اين كه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...
گاهي فكر مي كنی که به سرزمين جهان اولی ها مهاجرت كنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...
اما حتی گاهی با مهاجرتت، شادی ها، دغدغه ها، جهان بينی، خدا و معيارهايت هم با تو سفر می كنند....

گاهی می مانی كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين می كند يا اين كه "تو" جهان سوم را درست می كنی؟

پانته آ

تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است .

در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آن ها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتي هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانته آ از کورش کمک خواست.
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود، پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه ی جوانمردی که در حق ما کرد، اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم، او نخواست که مرا برده ی خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند. بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل این که من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت.

هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است. کاش به جای سریال های  گاه بی محتوی،یا شخضصیت های افسانه ای کره ای، هم چون جومونگ و نوه و نتیجه اش، از این داستان های غنی و اصیل ایرانی، سریالی ساخته می شد تا فرزندان کوروش، منش و خوی اصیل ایرانی را بیاموزند.

هبوط در کویر ( دکتر شریعتی ) - در کوچه سار شب ( هوشنگ ابتهاج )

 

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آن چنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كَسَم خدا بود٬ كَس بي كَسان ! او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "منِ ديگرم"! ......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نمي كنم٬ تو را سجده مي كنم اما اين آدمك هاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش، خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كَس را فراموش مي كند سجده نمي كنم! من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجن هاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟ .....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نمي گيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اين ها؟ .....

ناگهان خداوند خدا٬ دست هاي بزرگ و زيبايش را٬ دست هايي كه معجزه ی خلقت و حيات از آن دو سرزده اند، در سينه ی فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بي قرار در كف دست هاي وي پديد آمد ...

وحشت همه ی كائنات را ساكت كرده بود. ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آن را بر كوه ها و صحراها و درياها عرضه مي كرد٬ هيچ يك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشت هاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!! خداوند خدا در شگفت شد و در حالي كه بر چهره اش گل سرخ شادي مي شكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش مي ريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!




درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
 به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
 
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب، درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

پی نوشت :
خیلی خیلی از دوستان عزیز عذر می خوام که نتونستم در پست قبلی جواب کامنتای پرمحبتتون رو بدم .
کمی ناخوش احوالم و خسته .
برام دعا کنید لطفاً .

چیزهای کوچک زندگی

 

گروه اینترنتی
پرشین استار |
www.Persian-Star.org


    بعد از حادثه ی یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آن ها استفاده کنند.

گروه
اینترنتی
پرشین استار |
www.Persian-Star.org

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه ی این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود.
...
..
.

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصاً در کودکستان حضور می یافت.

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد.

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد.

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود.

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سر کار حاضر شود. اما قبل از این که به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت، در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم
و همه ی چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم

دفعه ی بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید سوییچ ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید
...بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست.

13 به در !

 

بچه که بودم، تموم خوشی تعطیلات نوروز خلاصه می شد در یک روز : 13 به در!

از روز قبل، قرار مدارا گذاشته می شد و غذاها آماده می شد .

یه سال فسنجون بود و یه سال دیگه کباب .

جایی که می رفتیم هم بستگی داشت به این که هوا چه طور باشه، دور بریم یا نزدیک بمونیم که اگه بارون گرفت، بتونیم سریع خودمون رو به خونه برسونیم .

بزرگ ترکه شدم، 13 روزبدی برام بود . روز تنهایی. خواهرام و برادرام همه عازم تهران می شدن تا 14 فروردین سر کلاسا حاضر باشن . ( اون زمانا که دانشگاه ها مثل الان، هتل نبود!!! )

همون معدود دفعاتی که همه بودن، با خانواده ی خانم برادرم، با دوست برادرم، دانش، که یه مینی بوس عزیزتر ازجانِ قرمز داشت، می رفتیم به کوه و دشت و صحرا!!!!!

دانش یه جمله ی معروف داشت : " می سر درونه بزنید، سقف ماشینه نزنین!! " ( تو سر من بزنین، ولی به سقف ماشین نزنین!)

و کار برادرم ضرب گرفتن روی سقف بود!!!

یادش به خیر!

وقتایی که هیچکسی نبود، مامان غذا درست می کرد و3 تایی می رفتیم خونه ی خاله که در یک روستای بسیار سرسبز و خوش آب وهواست .

بعدترها، که خواهرام ازدواج کردن، با خانواده ی همسر یکی از خواهرام که خیلی هم اهل شلوغ کاری هستن، می رفتیم کنار دریایی،کوهی، دشتی !( معمولاً یه منطقه ایمی رفتیم که یه طرفش کوه بود و طرف دیگه، دریا، فوق العاده زیبا . )

از جمله مراسم معروف این روز هم، مراسم بازی وسطی بود!!!

یادش به خیر، دو سال پیش که با برادرای شوهر خواهرم و خواهرام و جاری خواهرم اون قدر وسطی کردیم که من تا دو روز نای راه رفتن نداشتم!!!!



امسال

در حالی که قرار بود دوباره برنامه ی سال های قبل باشه، در حالی که برادرای همسر خواهرم، تدارک دیده بودن، ایشون تصمیم گرفتن که به خاطر مامان، 13 به در رو تو خونه برگزار کنیم!!!!!

دیروز جاتون خالی، کلی گوشت گرفتیم و آماده اش کردیم.

تو این خونه، بالکن نداریم و حیاط هم مشرف به داخل خونه ی سوییت پایینیه، در نتیجه قراره مراسم کباب پزون در خونه ی نوسازمون باشه!!!! که خیلی هم نزدیک همین خونه مونه!

باربیکیوش هنوز آماده نیست، اما منقل رو که ازمون نگرفتن!!!!

عکسای مراسم کباب پزون در یک ساختمانِ هنوز به اتمام نرسیده، باید جالب باشه!!!


به امید 13 به دری مملو از شادی، برای همه ی دوستان عزیز.


دریا ( سهراب سپهری )

 قايقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسی نيست كه در بيشه ی عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهی
و دل از آرزوی مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در می آرند
و در آن تابش تنهايی ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه ی انگور نبود.

هيچ آيينه تالاری، سرخوشی ها را تكرار نكرد
چاله ی آبي حتی، مشعلي را ننمود
"دور بايد شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايی است كه به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر كودك ده ساله ی شهر، خانه ی معرفتی است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقی احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير می آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه ی چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
 

تفاوت

 
نماز می خوانی و روزه می گیری .
تا نماز مغربت را نخوانی، روزه ات را باز نمی کنی .
به خودت غره ای که هیچ نماز نخوانده و روزه ی نگرفته، نداری .
در خلوت خود، قرآن را ختم می کنی .
اما
به راحتی قلب دیگران را به درد می آوری .
حرف هایت همانند خنجری است که در قلب هر کسی فرو می رود .
بی مهابا فریاد می کشی . دشنام می دهی .
فقط حرف خودت درست است .
فقط تو کاملی .
هر کس دیگری به غیر از خودت را " احمق " می دانی .
موفقیت های هر کس دیگری به غیر از تو، بی ارزش است .
مدرک هیچ کسی،اعتبار مدرک تو را ندارد .
هیچ دانشگاهی مانند دانشگاهی نیست که تو در آن درس خوانده ای .
دانشگاه محل تحصیل تو، فقط در همان سالی که تو واردش شدی، نخبه ها را جذب می کرد و قبل و بعد از آن، فقط جاذب بی سوادها و پول دارها بوده و هست .
غیبت نمی کنی، اگر کسی غیبت کند، صلوات ختم می کنی، اما به راحتی دیگران را مسخره می کنی . چه حاضر باشند و چه غایب .

آیا مسلمانی این است ؟؟؟؟؟؟؟؟



بعضی چیزهای کوچک هستن که دنیا را جای بهتری برای زندگی می سازند :


مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت هاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: " روز خوبی داشته باشی . "

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی.

آدم هایی که از سر چهارراه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

زن وجودی من

 از سوسک می ترسیم..... از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.

از عنکبوت می ترسیم..... از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.

از شکستن لیوان می ترسیم..... از شکستن دل آدم ها نمی ترسیم.

از این که بهمون خیانت کنند می ترسیم..... از خیانت به دیگران نمی ترسیم.



" پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم،
قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ،
همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش"



تقدیم به تمامی زنانی که قطعا" قابل احترامند و مردانی که زن را این گونه می بینند.
من دلم می خواهد یک زن باشم...
یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم، تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!
من آن طور که خود می پسندم لباس می پوشم – قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ،
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند، بی اعتنا به این که بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
woman laughing

برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.مسافرت می روم حتی تنهای تنها ....
حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ
من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...
حتی اگر تمام این ها با آن چه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.
اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .

زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!
خنده
زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزانش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.

man-and-woman-in-love

در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی بد نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد.

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آن گونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آن هایی که لایق آن هستند.

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور .

من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی!
من سعی می کنم آن گونه که می اندیشم باشم ، بی آن که دیگری را بیازارم... ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس.

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.


آری، زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد . احترام می خواهد و احترام می کند.
 
alignbottom 
من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را این گونه می بینند و تحسین می کنند.

(( با تشکر از "سکوت" بانوی عزیز ))


سوم فروردین ساعت حدود 9 شب،در حال حاضر شدن برا رفتن به عید دیدنی بودیم که مادرم پاش به فرش گیر کرد و افتاد و پای راستش شکست!
به همین سادگی!
پای چپش 5 سال پیش شکسته بود و پلاتین داره و حالا پای راستش .
تموم این چند روز رو درگیر بیمارستان و پرستاری از مادرم هستیم .
شاید واقعه ی تلخی بود، شاید دردناک ، که هنوز بدترین قسمت هاش که پرستاری از مادرم در خونه، اونم به تنهاییه، مونده، ( فعلاً خواهرم و همسرشون که پرستار هستن، خونه ی ما تشریف دارن . )
اما خدا رو شکر می کنم .
به خاطر داشتن یک حانواده ی خوب .
برای دارا بودن دوستانی مهربان و صمیمی .
برای این که مادرم می تونه با کمک عصا، همین چند قدم رو برداره .

اگر این روزها فرصت ندارم، اگر کم میام، اگر نمی تونم کامنت بزارم، و شرمنده ی دوستانم می شم، به دلیل اینه که
اتاقم اشغال شده است!!!! و دسترسیم به کامپیوترم کم! از طرفی مهمونایی که برا عید دیدنی و عیادت میان رو هم اضافه کنین .


یه تشکر
ویژه هم از مریم نازنینم دارم که لحظه ای تنهام نذاشت . انشالله بتونم در شادی هاشون جبران کنم .

با امید شفای همه ی بیماران ، انشالله .
 

جشنواره ی غذا

سه شنبه ی هفته ی قبل، تو مدرسه ی هوشمندمون یه جشنواره ی غذای خیلی جالب برگزار شد .
جاتون خالی خیلی خوش گذشت .
قسمت خوب ماجرا این بود که کلی و نصفی ( به قول جناب متحد گرامی ) نظرم نسبت به خانم مدیر هوشمندمون عوض شد!!!
روز قبل از جشن، صدام کرد تو دفترش .
منم با همون ذهنیت قبلی ( در کمال بدجنسی ) فنجان چای به دست، با کلی حرص تو دلم که الان می خواد کلی برام حرف بزنه، رفتم دفترش!! بهم گفت : " پرستو ، می خوام برا خانم مدیر و معاون( صدیقه) و همکارای مدرسه ی مجاور دعوت نامه بدم برا فردا . به نظرت کار خوبیه ؟"
ناگهان تموم ناراحتی هام ازش برطرف شد .
گفتم : " بسیار کار خوب و نیکو و پسندیده ایه . کنار گذاشتن کدورت ها . "
خوشحال شد و دعوتشون کرد .
وقتی آخر وقت رفتم دنبال صدیقه، یکه خوردم! دیدم دعوت نامه رو گذاشتن وسط و هی می گن که چرا زنگ نزده!!!!!
کلی دعواشون کردم .
فردا روز اول وقت دوباره خانم مدیر هوشمند زنگ زد بهشون .
بد ماجرا این بود که صدیقه کوتاه نمیومد! می گفت که چرا با خانم مدیر حرف نزده! چرا گفته که من منتظرتونم و .. هزار تا حرف دیگه .
آزاده که اومد خیلی پکر بود ، گفت : خانم مدیر می خواست بیاد، ولی صدیقه ذره ای سیاست نداره !!! هی ....
رفتم دنبالشون . صدیقه نیومد! بهش گفتم که خیلی لجبازی! و این صفت بسیار بدیه .
خانم مدیر نمی خواست بیاد . ولی گفت چون تو اومدی میام و اومد و خیلی خیلی خیلی همه خوشحال شدن و خوش گذشت . اون قدر خندیدیم که فکامون درد می کرد .
به نظر شما کی این وسط ضرر کرد ؟؟؟؟

روایتی شاعرانه از خلقت زن - شل سیلور استاین

 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : "چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟"

خداوند پاسخ داد : " دستور کار او را ديده ای ؟او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه ی تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که هم زمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه ی دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد."

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.گفت : " شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟"

خداوند پاسخ داد : " فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند."

"به اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آن ها."

خداوند سری تکان داد و فرمود : " بله.يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آن چه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه ی خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد. "

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد."اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد ."

خداوند فرمود : " نمی شود !!چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه ی پنج سال را وادار کند دوش بگيرد."

فرشته نزديک شد و به زن دست زد." اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی ."

" بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد ."

فرشته پرسيد :" فکر هم می تواند بکند ؟"

خداوند پاسخ داد : " نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد ."

آن گاه فرشته متوجه ی چيزي شد و به گونه ی زن دست زد." ای وای، مثل اين که اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد."

خداوند مخالفت کرد : " آن که نشتی نيست، اشک است."

فرشته پرسيد :" اشک ديگر چيست ؟"

خداوند گفت : " اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش."

فرشته متاثر شد. " شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آن چه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی و پابرجا می مانند.
آن ها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی که باشند، می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آن ها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آن ها شفقت و فکر نو مي بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند. "

خداوند گفت : " اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد."

فرشته پرسيد : "چه عيبی ؟"

خداوند گفت : " قدر خودش را نمی داند. "

نوروز پیروز

 
پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از آن شما نیست . . .
 
 

باز عالم و آدم و پوسیدگان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار می روند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آن گاه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شکوفه ها را برگذار می نمایند . . .

 

بر چهره ی گل، نسيم نوروز خوش است

در طرف چمن، روي دل افروز خوش است



از دی كه گذشت هر چه گوئي خوش نيست
خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوش است


و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان می دهد تا با لاله ی خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی هم زمان جوانه زنند و ترانه ی عشق را به گوش عشاق برسانند و آن گاه در چمن ها و دشت و دمن طوفان برپا کنند ـ
 
عطر نرگس، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتران مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

     
 
و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه می گشاید و گل های سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند، نوازش می دهد و آن گاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد ناله ی نی را می شنود و وظیفه دار این پیام می گردد . 
 
    
 
و باز گرمای ملایم و فرح بخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گل ها و درختان بشارت می دهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه به خود گیرند و آن گاه این نوای جانبخش را ساز بدارند.
 

و باز فرزندان خورشید در دره ها و وادی ها و کوهپایه ها و باغ های خندان به بشارت عید بهار و خوشحالی جوانه زدن شاخه های پر نقش و نگار، فاخته ها و کبک دری و عتدلیان را به نغمه سرایی می طلبد و پروانه ها را به پذیرایی عطر شگوفه ها دعوت می نماید و غزالان دلفریب را که عشاق سرگردان به یاد چشم مست معشوقه ی بی وفا و دل آزار خودشان، بیابان در بیابان می پرستند، فرا می خواند تا سختی های زمستان را به فراموشی بسپارند و عید رابا دیدار دوباره با فصل باران تجلیل کنند و با شنیدن این سرود دلنشین همراز و هم صحبت با آن ها می گردند که دل به عشق زنده دارند .
 


دستان پرنوازش بهار، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد و زمین و درخت، رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند.

در سال جدید:
 سبزی، شادی، کامیابی، بهروزی، موفقیت و سلامتی شما دوستان عزیز و خانواده ی محترمتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.
 
خداوندا ، نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما برای دوستان من عطا فرما :

هزار و سیصد و نود امید
هزار و سیصد و نود بهروزی
هزار و سیصد و نود لبخند زیبا

سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد.