دخترک ...
دخترک شاد بود . می خندید . شیطنت می کرد . عروسک هایش را کچل می کرد و لبخند موزیانه می زد .
دخترک شیطان بود .
محل بازی او روی سقف انباری کنار حیاط خانه بود .
همان جایی که سایه ی درخت انار ترش همسایه می افتاد .
همان جایی که همیشه نردبانی در کنارش تکیه داده بود .
دخترک ازنردبان بالا می رفت . دخترهای همسایه ها هم از نردبان های خانه شان بالا می رفتند و خاله بازی می کردند .
مهری، عاطفه، شهلا و شبنم .
گاه گاهی که انار ترش می رسید، ترک برمی داشت و قرمزی اش چشمک می زد ، انار را می کندند و می خوردند و با لب و لوچه ی قرمز اناری به خانه بر می گشتند .
یکی از همین روزها، وقت نهار، مادر دخترک صدایش کرد .
همه خداحافظی کردند و از نردبان هایشان پایین رفتند .
دخترک، خانه اش را آباد کرد و تصمیم به پایین رفتن گرفت .
پله ی اول را رد کرد و پایش را روی پله ی دوم .....
که دیگر چیزی نفهمید .
همهمه ی گریه و فریاد را می شنید، اما بیهوش بود .
پدر دخترک، خسته از کار برگشته بود که دوباره او را در آغوش گرفت و به بیمارستان رساند .
دخترک وقتی به هوش امد که دید، دستش از گردنش آویزان است و دکتر به مادرش گفته که: "شانس آورده که بچه است! وگرنه این مچ دیگه جوش نمی خورد!"
دخترک هنوز هم مچ درد دارد!!!!!!!!
وقتی به خانه رسیدند، چند روزی طول نکشید که انباری خراب شد!!!!و به گوشه ای دیگر از خانه به زیر سقف شیروانی منتقل شد!!!!
هنگام برف روبی، دخترک قبل از پدر و برادر روی سقف شیروانی برفی بود!!!!! و برایشان دست تکان می داد!!!!
دخترک روی درخت انجیر ، خانه ای برای خودش دست و پا کرد .
درخت را قطع کردند و خانه را بزرگ کردند!
دخترک روی سر در خانه ، خاله بازی می کرد، پدرش با او صحبت کرد، اخم کرد،دعوا کرد و در پایان با قول ساختن سایبانی جدید زیر سایه ی درخت انبه ژاپنی، دخترک از بالانشینی به پایین نشینی رسید و به این نتیجه رسید که خاله بازی، همچین بازی جالبی نیست! با روحیاتش سازگار نیست!!!
پس: عصرها که پدر خواب بود، با هیکل دوزاریش سوار دوچرخه ی پدر می شد!!! و چون نمی توانست آن را کنترل کند، دوچرخه می افتاد و دخترک می خوابید!!!!!!!
وقتی یاد گرفت که چه طور پایش را از داخل رکاب رد کند و رکاب بزند، و حالی از دوچرخه سواری ببرد، پدر دوچرخه را فروخت!!!!!!!!!!!!!
بعدها دوچرخه ای خرید ، اما دخترک دیگر میل به دوچرخه سواری نداشت!!!!!
دخترک روی کوه ، عقب عقب راه رفت و افتاد و سرش را شکاند و عروسی برادرش، کچل بود!!!
دخترک، قهوه خانه می رفت!!!!!
دخترک همیشه سوار موتور یاماهای برادرش بود . فرقی نمی کرد که راننده ی آن برادرش باشد یا دوستان برادرش!!!!
دخترک سرجهازی موتور بود!!!!!!
دخترک رازدار بود .
رازهای برادرانش را حفظ می کرد .
دخترک مهربان بود .
دخترک شیطان بود .
دخترک باهوش و درسخوان بود .
دخترک روی کوه می دوید و پایش را می شکاند!!!
دخترک دمپایی پلاستیکی سبز با طرح عروسک می پوشید و پاهای تازه حمام رفته اش را خاکی می کرد !!!!
دخترک از روی آتش چهارشنبه سوری پرید و افتاد داخل چاله و طبق معمول خواهرانش ، تمیز و مرتبش کردند، تا مادر بویی نبرد!!!
دخترک همیشه حامی داشت .
همیشه کسی بود که اشتباهات دخترک را پنهان کند، گردن بگیرد و از او حمایت کند .
دخترک لوس بود !
دخترک لوس بود!
دخترک لوس بود!
دخترک همیشه دست و پایش زخمی بود .
روی زخم هایش دواگلی می زد .
بعدترها، که بتادین به بازار آمد، همیشه در خانه اشان قحطی بتادین می آمد!! از بس که مصرف دخترک بالا بود!!!!
دخترک بزرگ شد، دخترک تنها شد .
دخترک معنای مرگ را فهمید .
دخترک جنگ را فهمید .
دخترک بزرگ تر شد . جنگ بود . تمام بازی های او خلاصه می شد در جنگ بازی با پسران در کوچه پس کوچه های محله اشان .
همدیگر را می کشتند، اما دیری نمی پایید که دوباره زنده می شدند و می جنگیدند .
دخترک ترس را احساس کرد .
دخترک غم را در چهره ی مادر دید .
دخترک خستگی را در چشمان پدر خواند .
دخترک درس خواند .
دخترک نقاشی کرد .
دخترک خندید .
دخترک بازیگر شد .
دخترک ...!!!
دخترک بزرگ تر شد .
دخترک همه ی هنرهایش را ترک کرد .
دخترک خوب درس نخواند .
دخترک عاشق دوری بود .
دخترک رفت به یک شهر دور .
دخترک رشد کرد .
بزرگ شد .
قوی شد .
مرد شد .
پسرک عاشق بود .
دخترک عشق را نمی فهمید .
پسرک نگاه می کرد.
دخترک نگاهش را می دزدید .
پسرک گریست .
دخترک گریست .
پسرک ماند .
دخترک رفت!!!
دخترک برگشت.
با کوله باری از تجربه .
دخترک تنهایی را احساس می کرد .
دخترک مرگ پدر را دید .
دخترک تحمل کرد .
دخترک صبور بود .
صبور شد .
صبور ماند .
دخترک احساس خوبی داشت .
او خوشبخت بود .
شیطنت می کرد .
می خندید .
قهقهه می زد .
دخترک خوشبخت بود .
...
آمد .
حرف از عشق زد .
دخترک خسته بود .
باور کرد .
شاد بود .
...
دخترک تنها شد .
داستان دخترک تمام شد .
حالا دخترک دلخوش به دوستانی است که تنهایش نگذاشته اند .
حالا دخترک به خاطراتش می اندیشد .
به تمام دست و پا از گردن آویزان بودنش !
به تابی که پدر داخل خانه اشان با طناب آبی برایش بسته بود .
به لی لی .
به یک قل و دو قل.
به 9 خانه .
به لوسیمی، هاچ، نیک و نیکو، آن شرلی، آنت، خواهران غریب، مدرسه ی بچه های ...، پسر شجاع، دختر مهربان، خرس قهوه ای، بامزی، شلمان، چهاردست، مهاجران، پینوکیو، سندباد، گالیور، گربه نره و روباه مکار و هزاران شخصیت دوست داشتنی دیگر .
کپل، نارنجی، عینکی، دم باریک، سرمایی، گوش دراز....
خونه ی مادربزرگه، هادی و هدی ، خودمم آق بابام!!!!!!!!....
به خاطره ی سیگار کشیدنش .
به اولین روزه اش که به ناگاه عصر با یک پفک آن را بر باد داده بود و کلی گریه کرده بود و مادرش دلداری اش داده بود که چون یادش نبوده، ایرادی نداشته .
حالا دخترک دلش برای آن همه پاکی قلب تنگ شده.
دخترک زنده است .
دخترک نفس می کشد .
دخترک شاد خواهد شد .
دخترک لبخند خواهد زد .
دخترک امید خواهد داشت.
دخترک دوباره به زندگی بازخواهد گشت .
پی نوشت :
شخصیت خوب این هفته رو معرفی می کنم :
جناب عادل خان فردوسی پور
به دلیل این جمله :
علیرضا حقیقی چون می دونست که اخراجی ها خنده دار نیست، به اخطاری ها خندید!!!!









