بهار گیلان
تقدیم به بزرگ عزیز :














تقدیم به بزرگ عزیز :














let a moment to right
All of my life,
I've been searching
For the words to say how I feel
I'd spend my time thinking too much
And leave too little to say what I mean
I've tried to understand the best I can
All of my life,
I've been saying sorry
For the things I know I should have done
All the things I could have said come back to me
Sometimes I wish that it had just begun
Seems I'm always that little too late
All of my life
Set 'em up, I'll take a drink with you
Pull up a chair, I think I'll stay
Set 'em up, cos I'm going nowhere
There's too much I need to remember,
too much I need to say
All of my life,
I've been looking
But it's hard to find the way
Reaching past the goal in front of me
While what's important just slips away
It doesn't come back but I'll be looking
All of my life,
there have been regrets
That I didn't do all I could
Making records upstairs, while he watched TV
I didn't spend the time I should
It's a memory I will live with
All of my life
چه قدر حرف نگفته دارم و هی تلمبار شده روی هم؟
فقط خدا می دونه و بس!
نمی
دونم از کجا شروع کنم . روزهایی که باید این ها رو می نوشتم، روزهای شلوغ و
پردردسر و گاهی وقت ها بسیار شاد و گاهی وقت ها هم بسیار ناراحت کننده بود
. این اواخر سال اون قدر ذهنم درگیر همه چیز بود که شب و روزم رو گم کرده
بودم . گاهی وقت ها زمان و مکان رو هم از یاد می بردم!!! بارها مسیرها رو
اشتباه رفتم و شدیداً در ترافیک گیر افتادم!!!
میدون رو نباید می پیچیدم و
ناغافل می دیدم که دارم میرم تو خیابون یک طرفه!!!
دور می زدم و از یک سر
دیگر شهر سر در می اوردم!!!!!
همه ی این ها از ناراحتی نبود . گاهی وقت ها اون قدر خوشحال بودم که این طور گیج می زدم!
انگاری کلاً من تعادل روحی ندارم! والله!!!!
از کجا بگم ؟ خوبه که از خونه ی دوستم و دیدار بعد از 18 سال دوستانم بگم ؟؟؟
وااای عالی بود . جاتون خالی بود . افروز رو نشناختم، از بس که کپل شده بود . 18 سال تمام بود که ندیده بودمش . دو تا پسر بزرگ داشت . خانم دکتری بود برای خودش .
خدای من! لیلا! همون دختر ریزنقش قلقلی که ریز ریز می خندید . بدون هیچ تغییری . با یه دختر کوچولو، کپ خودش . فتوکپی برابر اصل . 18 سال بود که ندیده بودمش . ماماست .
بقیه دیگه آشنا بودن . مهری و صفورا و راحله و زهرا و هاله، که قبل از مدرسه رفتن با هم دوست بودیم و هنوزم هستیم و همیشه هم خونه هامون در یک خیابون بوده و هست، چه در اون شهر و چه در این جا!!!، اونم خانم دکتریه برای خودش . این بانو رو همین یکی دو ماه قبل دیده بودم!!!! مهری، کارشناسی ارشد ریاضیه، صفورا، مدیریت و راحله کارشناسی ریاضی و خانه دار و زهرا هم خانم پرستاره.
خوش گذشت . در اون جا فهمیدم اون چیزی که این دیدار رو برامون جذاب کرده، اون عاملی که همه ی ما رو دور هم جمع کرده، شاید سادگی و صفاییه که در همه ی ما هست . یه نوع حس خوب . هیچ کدوم احساس برتری بر دیگری نداریم . کم و زیاد زندگی همدیگر رو قبول داریم و با هم کنار میایم . حسادتی بینمون نیست . از غم همدیگر ناراحتیم و از خوشی یکدیگر، شاد و شادمان .
زهرا به دلیل پاره ای مشکلات، با وجود داشتن یه پسر بچه، مجبور به جدایی شد . هیچ کدوممون نه در این مورد حرفی زدیم، نه سوالی کردیم . همه مون می فهمیدیم که زهرا چه قدر به خاطر پسرش پریشونه و سعی می کردیم که شادش کنیم . فقط همین .
حالا قراره ماه بعد بریم خونه ی هاله . و ماه های دیگر،خونه ی تک تکمون قراره یه مهمونی ساده باشه . خیلی خوبه . جاتون خالی .
دیگه از چی بگم ؟
آهان!
از این که تهران رفتنمون چه غوغایی به پا کرد . این که روز آخر یعنی 26
اسفند، جشن مفصلی در مدرسه برگزار شد و کلی هم مهمون داشتیم . این که قبلش
خانم مدیر چه قدر از خجالت من و نگین و بچه ها در اومد . چند بار عذرخواهی
کرد و هدیه های خوب و ارزشمندی هم بهمون داد!!!!
اون
روزی هم از طرف اداره ی خودمون، شهرداری و بخشداری و استان و ... تشویق
شدیم!!! قبلش چه قدر کار داشتیم . چند تا کاریکاتور فیزیکی کشیدم من ؟؟؟؟
پوففففففففففف! همه کپ کرده بودن از نقاشیام! کسی باورش نمی شد که کار خودم
باشه . وقتی گفتم که مدال جهانی دارم، که دیگه قند تو دل خانم مدیرم آب شده
بود!!!
هی پزش رو به این و اون می داد! که ببینید، پرستوی من مدال جهانی نقاشی داره!!!!!
روز
قبلش، جمعه بود . در به در دنبال یه دفتر فنی تو این شهر درندشت گشتم و
عکسای تهران رو پرینت رنگی گرفتم . بماند که چه قدر خانم مدیر خوشحال شد و
عکسا رو سریع از بند آویزون کرد و گذاشت در معرض دید اولیای بچه ها و
مهمونا!! دلم می خواست شما هم می تونستید برق چشماش رو ببینید . اون روزی
چه قدر شاد بود خانم مدیرمون . شکر خدا .
چه سفره هفت سینی چهارم ریاضی به درخواست خانم مدیر پهن کردن .
چه زیبا . فشفشه!!! جاتون خالی . شیطنت!!!!!!
بچه هامون دوباره موش تشریح کردن، کلیه ی یه موش دیگر رو درآوردن و دوباره
به هوشش آوردن .
ربات دیوونه ی شمیسا اینا به خوبی کار کرد!!!!!
گروه نجوم آسمان شب
و محل مشتری در اون شب رو به مهمونا نشون دادن . شمیسا کنفرانس جالب
کوتاهی در زمینه ی نانوتکنولوژی داد .
آخه سال قبل تو استان سوم شده بود .
ان شاءالله که امسال در المپیاد نانو، هم شمیسا و هم دیگر بچه های ما خواهند درخشید . از
تابستون خانم مدیر براشون کلاس گذاشته . 30 فروردین هم المپیاد دارن به
امید خدا . ان شاءالله که موفق باشن .
استادشون که شدیداً به شمیسا امیدواره . پناه بر خدا . ![]()
یه مسابقه ی راکت آبی هم دارن . شمیسا و مهشید و فرناز و مریم و فاطمه . 18 فروردین . اگر تو استان انتخاب بشن، قراره آخر ماه من ببرمشون آذربایجان !!! غربی یا شرقی نمی دونم! دعا کنید که راکتشون بالای 100 متر بره . تو تمرینات که می رفت . 
اون روزی بچه ها رفتن تا موش رو با اتر بیهوش کنن . اومدن پیشم و گفتن : خانوم ! موشه هنوز بیهوش نشده، دستمون رو گاز گرفت!
احساس کردم حالم بده!
نگو! من دارم به جای موشه، با اون بوی اتر بیهوش میشم!!!!
حالم
لحظه به لحظه بدتر می شد !! چشمام خوب نمی دید . هی خانم مدیر من رو می
برد تو دفترش و بهم آب قند می داد! دیگه داشتم مرض قند می گرفتم!!!
رفتم تو حیاط تا هوای تازه استشمام کنم!! کنار بچه ها . اونا هم هی ضرب می گرفتن روی صندلی و هی می
خوندن و می رقصیدن، مهمونا بالا بودن، منم بیشتر سرگیجه می گرفتم . یادتونه
که! دکتر بهم گفته بود که در محیط های پر سر و صدا نمونم . به فری و روشنک
اشاره کردم که حالم خوب نیست . خودشون اومده بودن و آورده بودنم حیاط، می
دونستن . آروم گرفتن . دوباره خانم مدیر صدام کرد و رفتم بالا، با کمک یکی از همکارا از پله های داخلی رفتم بالا، وقت برگشتن، سر پله ها موندم! نمی تونستم از پله ها
بیام پایین!!! با کمک یکی دیگه از همکارا و بچه های چهارم ریاضی که تو راهروی پایین، مشغول اماده سازی فشفشه ها بودن، اومدم پایین!!! چه حالی داشتم!
اما غمگین نبودم! شاد بودم! بچه ها هوام رو
داشتن . همکارام . یکی دستم رو می گرفت! یکی برام آب می آورد! یکی قرص! یکی
آب قند و دیگری شیرینی و میوه و ....!!!!!
یه جورایی که از این که حواسشون این قدر بهم هست، بیش ترخوشحال بودم!! تا ناراحت از اوضاعم!!!

دوباره
اومدم حیاط، باد می وزید . بهتر شدم . هر لحظه بهتر از قبل . دیگه ضرب بچه
ها هم اذیتم نمی کرد . فری می گفت : فقط منتظر اشاره ی شما هستیم تا بساط
شادی رو راه بندازیم!
دلم نمی یومد دلشون رو بشکنم! گفتم : بزنید!!!!![]()
و زدند!!!![]()
بعد از جشن، طبق قرار قبلی، با چهارم ریاضیا، رفتیم کاسپین!!!!
کاسپین
یه منطقه ی تجاری و تفریحیه در کنار دریا که چند تا مجتمع تجاری داخلش هست . خوبیش اینه
که منطقه ی محصوره و امنیت داره . کنار دریای بسیار تمیز همراه با آلاچیق های خوشگل داره . وقتی بچه ها اصرار کردن بریم کنار دریا و
جاهای مختلفی رو گفتن، من این جا رو قبول کردم . به دو دلیل : یکیش همون
امنیتش که گفتم . دوم هم این که جاده اش تماماً اتوبانه . به هر حال سه
چهار نفرشون تو ماشین من بودن و بقیه با آژانس اومدن . من دلم نمی خواست
مسئولیت قبول کنم . به مادرای تک تکشونم وقتی که باهام حرف زدن، گفتم که : من
دارم به اصرار بچه ها میرم . تموم راه رو هم از 60 تا بیشتر نرفتم . البته
خیلی نزدیکه ها! یه ربع راه بود!!!!!! کلی هم نذر و نیاز کردم که به
سلامتی بریم و برگردیم . دلیل قبول کردنشم این بود که .... !! نه ! مهم
نیست . کلاً از این مسئولیت ها قبول نمی کنم .
این بار یه جورایی تو رو موندم . شکر خدا که سالم رفتیم و برگشتیم .
خییییییییییییلی
خوش گذشت . چهارما به شمیسا هم گفتن که بیاد . اونم اومده بود و پابه پای
این بچه ها، آتیش سوزوند و شیطنت کرد . نمی دونید که اینا چه قدر سرسره
خوردن! چه قدر رقصیدن ، چه قدر آبشاری و فشفشه روشن کردن و ... .
اما خوبیش این بود که هر چی هم می گفتم گوش می کردن . مخالفت نمی کردن .
اگر می گفتم : قایق سواری نه! مسئولیت داره . خطرناکه . اونم تو این هوای
سرد،
بلافاصله قبول می کردن . جز شمیسا که یه کمی خودش رو لوس می کرد و دوباره می گفت : باشه خانوم بداخلاق!!!!!![]()
بعد، همه با هم می خندیدیم .![]()
چه قدر حرف زدم! بقیه بمونه برا فردا شب ایشالله! داستان های عید و مهمون داری و سیزده بدر مونده هنوز! جایی تشریف نبریدها! 

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز


" نـــــــــــــــــــــــــــــــوروز پــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز . "
سالی سرشار از شور و نور و عشق و سلامتی و سعادت و خوشبختی براتون آرزومندم .
