سقوط آزاد آزاد!!!

این روزها حالت آدمی رو دارم که در حال سقوط آزاده .

آزاد آزاد! بدون هر گونه مقاومتی از جانب این هوای بی خاصیت که شاید ذره ای، ناچیز اما قابل لمس، از سرعتش رو کم کنه ....

این روزها برگشتم به حال سابقم، همونی که بودم! همونی که ازش فرار می کردم!!

این روزها باز هم اشک و اشک و اشک، دمساز منه .

این روزها خیلی تلخ و دلگیره ...

خانم برادرم میگه : هر کسی سرنوشتی داره . تو ادم موفقی هستی . خوشا به حالت ... به هیچی دیگه ای فکر نکن!

و خبر از حال درونم نداره . نمی دونه که چه طور ظاهرم رو حفظ می کنم و از اون غوغایی که درونمه، هیچ اثری در ظاهرم نیست!!

نمی دونه!

خواهرم میگه : مقصر خودتی! هیچ وقت نخواستی! هیچ وقت هیچ کسی رو جدی نگرفتی . خودت رو دست بالا گرفتی ! فکر می کنی کی هستی ؟؟؟چی هستی ؟ یه دختر 14 ساله که یکی بیاد زیر پنجره ی خونه تون و از شدت عشق زیاد، برات سوت بزنه و آواز بخونه ؟؟؟؟ هیچ به سن و سالت فکر کردی ؟؟؟؟ خودت باید بری دنبالش! خودت باید بخوای ... باید خودت رو سرگرم کنی ! خودت رو مشغول کنی . باید از لحظاتت لذت ببری ...

بهش میگم : خواستم ... داشتم لذت می بردم ... اما ... نشد!

میگه : دروغ میگی! خودت نمی خوای که بشه ...


من از فرکانس عشق سقوط کردم ... بدجوری هم سقوط کردم ... صدای خُرد شدنم هنگام برخوردم به زمین رو می شنوم ... هر لحظه هزاران مرتبه ...

ولنتاین ؟؟؟!!!

امروز روز ولنتاین بود !!

در حالی که اعتقادی به این روز ندارم، اما از دیشب پیامک های بسیار زیاد و جالبی که اکثراً هم از دانش آموزان قدیمی و جدیدم بود، دریافت کردم .

در این بین، امروز، قیافه ی شمیسا و مهشید هم برام جالب بود که از صبح اول وقت که اومدن دم در کلاسم و ولنتاین رو تبریک گفتن، یه آه بلند هم پشت سرش کشیدن که کسی نیست که این روز رو بهشون تبریک بگه .

یه کم سر به سرشون گذاشتم . می دونم که این روزها خیلی خسته هستن . هم المپیادهایی که شرکت کردن، هم مسابقاتی که در پیش رو دارن، هم المپیاد نانو که بهاره و برای شمیسا مسایقات آزمایشگاهی فیزیک که بچه ام در حالی که سال دومه، مجبوره فیزیک 3 و پیش رو هم در کنارش بخونه و تقریباً هر دو تاییمون فقط داریم می دویم که برسیم!!! و چه قدر سوالاتش، بهم امید میده که الکی کار نمی کنم و دخترکم داره به یه جاهایی میرسه! در کنار همه ی این ها، فردا که در جمع مدیران شهرمون، کنفرانس دارن در زمینه ی نانو و سرگرم ساختن پاور پوینت هستن و خبر دارم که این شب ها زودتر از 4 صبح نمی خوابن ...

می دونستم که خسته هستن . دلم می خواست شادشون کنم، اما نمی دونستم چه طور!

عصر دوباره برای انجام کاری مجبور بودم که برم به همون شهر محل تدریسم! توی راه یه جعبه شکلات گرفتم که اگر وقت شد یه سری هم به شمیسا بزنم . می دونستم که مهشید هم خونه ی اوناست . بعد از انجام شدن کارم، رفتم گل فروشی و برای شمیسا و مهشید، هر کدوم یه دسته گل کوچک اما زیبا سفارش دادم . برای خواهر کوچولوی شمیسا هم از قبل یه کتاب شعر مصور " دختران ننه دریا " گرفته بودم .

جلوی در خونه شون که رسیدم، به شمیسا زنگ زدم . دیدم غمگینه .

گفتم : خوبی ؟ مهشید اومد ؟ گفت : آره!

گفتم : مامان خونه هستن ؟ گفت : آره! و آهی کشید!

گفتم : مهمون دارید ؟ گفت : نه!

گفتم : پس در رو باز کن!!!!!

فریادی از سر شوق کشید و تا من ماشین رو خاموش کنم، در باز شد و هنوز من پیاده نشده، شمیسا و مهشید تو کوچه بودن . وقتی بهشون گل دادم و بوسیدمشون و صورتاشونم رنگی کردم!، اون قدر قیافه هاشون دیدنی بود که حد نداشت . گفتن : تابه حال کسی برامون گل نخریده بود !

گفتم : اومدم ولنتاین رو بهتون تبریک بگم تا دیگه غصه نخورید . ببینید خلاصه یکی به شما هم تبریک گفت !!!!!

در حالی که اصلاً عادت ندارم بی دعوت یا بی خبر یه جایی برم، اونم این طوری و خونه ی یکی از دانش آموزانم، اما اون قدر مادرش ( که از چند وقت قبل، حسابی با هم دوست شدیم ) اصرار کرد و البته خود بچه ها، که یه سر رفتم و جاتون خالی یه چای گرم، تو این هوای یخ کرده در کنار کسانی که دوستشون داشتم، خوردم و ...

ولنتاین خوب و خاطره انگیزی بود . خصوصاً پیامک آخر شب مادر شمیسا : " روز مهرورزی بر تو همیشه مهرورز عزیز، مبارک باد . "


من روی فرکانس عشق می مونم . این فرکانس هر لحظه من رو به اون چیزی که آرزو دارم، نزدیک تر می کنه . زندگیم معنا گرفته . تلاشم لذت بخشه و هر لحظه یک چیز جدید یاد می گیرم .

خوش حالم ...

طپش عشقولانه ای!!!!


( 1 )

امروز تو دفتر مدرسه بحث داغ، بحث عشق و عاشقی بود!!!خیال باطل

یکی از همکاران عصا قورت داده ی ما که اتفاقاً ریاضی هم تدریس می کنه و بچه ها اسمش رو گذاشتن : شکلات تلخ! هر چند که خیلی ها هم به شدت دوستش دارن، می گفت که تابه حال عاشق نشده! این خانم متاهله و یه بچه هم داره . می گفت : عشق مادر به فرزندی هست ها! اما این که دلم برای کسی به طپش بیفته، نه! نداشتم!!!هیپنوتیزمتعجب

و دیگر دوستان همه متفق القول می گفتن که عشق چیزیه که باید طعمش رو حتی شده یک بار، در زندگیت بچشی.whistling

و دوست عزیزم عقیده داشت که عشقی خوشه که به وصال نرسه! البته این رو آروم گفت، فقط در جمع صمیمیه خودمون! به خاطر حرف مردم و افکارشون!!!!منتظر

حالا هی فکر من مشغوله! من قلبم خیلی زود به طپش در میاد! حتی با دیدن یه دانش اموزی که دوستش دارم!!!! یا حتی دیدن خواهرم، برادرم و یا اعضای خانواده ام بعد از مدتی . گاهی وقتا که بچه ها دستم رو می گیرن و من یه حس خوبی بهم دست میده ...قلب

یعنی من هی عاشق میشم و هی فارغ ؟؟؟؟ شیطان خب دست گلم درد نکنه دیگه!!!!!نیشخندمتفکر


( 2 )

اولین باری که بحث Generation gap رو شنیدم، در کلاس زبان بود و من چه قدر در این زمینه تجربه داشتم و سخنرانی ها کردم!!!hee hee

مادرم رو به شدت و عاشقانه دوست دارم .قلب خیلی زیاد . مثل همه که مادراشون رو دوست دارن . اما یکی از بزرگ ترین مشکلات بین ما، بحث فاصله ی نسل هاست!!! می تونم بگم که در 90% موارد ما دو نفر که زیر یک سقف هم زندگی می کنیم، افکاری کاملا مخالف هم داریم! مخالف مخالف!!!whistling

مادرم در حالی که خانم بسیار مهربان و باشخصیتیه که همه یه طورایی تو فامیل بهش حسادت می کنن، اما اخلاقیات خاصی داره . زود می رنجه . زود قهر می کنه . هیچ وقت از وضع موجود راضی نیست! کلتتاً همیشه فکر می کنه که خدا براش کم گذاشته و یه چیزی نعوذبالله بهش بدهکاره !قهر برام خیلی هم جالبه که نمازش رو اگر همون اول وقت نخونه، عصبی میشه و بداخلاق، یا شب ها تا خود اذان صبح همش تو خواب و بیداریه که مبادا بعد از اذان صبح بیدار شه و به قول خودش : شرافت نماز از بین بره ! نماز خوندنش حدود یک ساعتی در هر نوبت طول می کشه و تا نماز نخونه، نهار یا شام نمی خوره و ...

با این وجود مدام بهش میگم که : خب تو که این طوری هستی، چرا هی انگار از خدا طلب داری ؟؟؟  شکرگزار خدا باش . میگه  : هستم! اما ....

برام این "اما "هایی که میگه هم جالبن!I don't know - New!

تقریباً می تونم بگم که به همه چیز گیر میده! همه چیز!!!! از بیکار بودن تاااااااااا پرکار بودن من!!!! از .... ! و من خیلی وقت ها سکوت می کنم و به روی خودم نمیارم!!! کلافه یعنی اگر از یکی دیگه هم دلخوره، با من یه طوری برخورد می کنه که ناراحت بشم!!! تقصیری هم نداره ها! خب من دم دستش هستم!!! کلافه تو جمع هم چنان ساکت و مظلومه که تا من حرفی بزنم، حتماً همه حق رو بهش میدن!!! استرس تا این که یک بار که به خاطر شکستگی پاش، حالت افسردگی داشت، با خواهرم تلفنی یه جوری حرف زد که اون زنگ زد به من و کلی گله کرد! منم بهش گفتم : ببین من واقعاً ناراحتم که این حرف رو بهت گفته، اما بسیار هم خوشحالم که حداقل حرفایی رو که من می گفتم باورت شد! عینک از خود راضیو اونم قبول کرد که حق با منه!!!! آخpeace sign

گاهی وقتا مثل دیروز واقعاً می بُرم و اون قدر طرز فکرش و چیزایی که بهم میگه برام عجیب و غریبه که اعصابم خورد میشه و ...آخ

گاهی وقتا سعه ی صدر داشتن برام خیلی سخته و بعدشم البته خیلی زود پشیمون میشم اما چه سود ؟؟!!!! ناراحت نمی خوام خدای نکرده، زبونم لال، بعدها پشیمون بشم، ممکنه گاهی وقتا مقصر باشم، اما واقعاً بعضی وقت ها من کاملاً بی تقصیرم!I don't know - New!

خدا ان شاءالله 120 سال برام حفظش کنه .بغل خییییلی دوستش دارم . قلبخیلی زیاد . و واقعاً می خوام که یه کاری کنم که ازم راضی باشه، اما می دونم که با این اخلاق تند گَندم نمیشه ...whistling برام دعا کنید که خدا بهم تحمل بیشتری بده ...خیال باطلwhistling

جُنگ شادی

امروز روز خوبی بود .

روز جشن!!! پایکوبی، بزن و بکوب و برقص و ....!!!

از هفته ی قبل اعلام کرده بودن که امروز بچه ها رو برای جنگ شادی می برن، منم که کلاس رسمیم دو ساعت بود، و 4 ساعت رو کلاس کنکور داشتم، کلاس های فوقم رو زودتر گذاشتم و تصمیم گرفتم که خونه بمونم که ...

چهارم ریاضی ها طی یک اقدام همه جانبه و همه سویه، با زحمت زیاد تونستن راضیم کنن که امروز برای جنگ شادی برم به سالن محل اجرا .

کلی هم برنامه ریختن که من باید طوری وسطشون بینم که از هر طرف، فقط و فقط اونا دور و برم باشن و بس!!!

واااااای! اگر بدونید که چه قدر خوش گذشت! از بس که به نمایشه خندیده بودم، فکم درد گرفته بود . بعدشم رفتیم مدرسه . بچه ها مسابقه ی فوتبال داشتن! همکارا همه رفتن خونه، جز مدیر و معاوناش . اما بچه ها نذاشتن که برم . ازم خواستن که بمونم . منم دلم نیومد که دلشون رو بشکونم و تا آخرش موندم . تنها مرد مدرسه، یعنی آقای خدمتگذار رو بیرون کردیم و بچه ها لباس ورزشی پوشیدن و فوتبال بازی کردن و از بس که من و بچه های دومم که دورم رو گرفته بودن، چهارم ریاضیام رو تشویق کردیم، صدام دیگه در نمی یومد!!!!

بچه ها کاور زرد پوشیده بودن و ما شعار می دادیم : نه قرمز، نه آبی! فقط زرد طلایی!!!

و کاورای باقی مونده ی زرد رنگ و ژاکت های زرد رنگ بچه ها بود که در فضا می چرخیدند ....

خوش گذشت . روز پرهیجانی بود . قبلش به خانم مدیرمون گفته بودم که بذار بچه ها هر چه قدر می خوان فریاد بزنن، سوت بزنن، برقصن و شادی کنن . بذار یک روز رو راحت باشن و انصافاً اون بنده خدا هم که هی با خنده می گفت : " من نماینده ی فیفا هستم!!"، هیچ کاری به کارشون نداشت، حتی وقتی بچه ها سینی چای رو برداشتن و روش ضرب گرفتن ...

جاتون خالی بود ...



پی نوشت :

چرا وقتی حس می کنی که می تونی رو دوستی یکی حساب باز کنی، وقتی فکر می کنی که یکی رو خیلی دوست داری، یک حس دوست داشتن دوطرفه، وقتی حس می کنی که خیلی خوشبختی، دعواها و ناسازگاری ها شروع میشه ؟ بحث های الکی ... ناراحتی های بی خود ... مدام ...

فکر کنم مشکل از منه! فکر نمی کنم کسی مثل من باشه و این اتفاقات براش بیفته! والله!

حکایت ان مرد که سخت خورده شد !!!!!










تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !!!

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را /  که هر عضوی به درد آيد، به جايش ديده می گرید

یه نگاهی به گذشته میندازم . چه قدر فرق کردم . چند روز قبل تو یه فروشگاه، دختر خانم جوانی با من به گرمی سلام و علیک کرد و گفت که من تو فلان دبیرستان غیرانتفاعی دبیرش بودم، اما الان اسمم رو فراموش کرده . اسمم رو گفتم و بعد اون بغلم کرد . در حالی که من به یادش نداشتم . اون زمان 16 سالش بود و الان ماشالله یه دختر خانم 25 ساله بود با کلیییی تغییر . مادرشون فرمودن : خانوم اون زمان خیلی جوون بودن! و دختر خانم فرمودن : مامان ؟ شما الان شبیه 10 سال قبلتونی ؟؟؟؟

آره! راست میگه من خیلی فرق کردم . به عکسام که نگاه می کنم، متوجه میشم، هر چند هنوز همون طور کپل و لپ گلی هستم، اما گذر روزها و سال ها از رنگ و روم پیداست . برادر دومیه میگه دوست نداره عکسای قدیمی رو ببینه، چون بهش گذر زمان و عمر رو نشون میده و این غمگینش می کنه . پیشونی کم موش رو می بوسم و میگم : الهی قربونت برم . مهم اینه که دلت هنوز مثل همون روزا جوونه . ببین چه طور مثل جوونا که بلکه هم بیشتر از اونا قهقهه سر میدی . ببین همه چه قدر دوستت دارن . دیگه این جوری نگی ها . تو همیشه جوونی داداش خوشگلم.

خودشم میدونه که جونم به جونش بسته است، که اگر یک روز باهاش حرف نزنم، چه قدر دلتنگش میشم . میدونه که، صبح فرداش حتی اگر شده یه جک برام می فرسته تا از دلم در بیاره .

همین امروز نشستم و یه کم آرشیو این وقتای سالای قبلم رو خوندم . هر سالی یه حالی داشتم، اما هیچ سالی مثل الانم نبودم . شکر خدا . زندگی سخته، خیلی سخت . اما امسال برای من مملو از تجربه های جدید بود . سختی های کاری جدید اما دوست داشتنی . امسال برای من سال رسیدن به بسیاری از آرزوهام بود . شکر خدا . شاید اینا نتیجه ی اون گریه های شبونه ام بوده . نمی دونم . اما جالبه که احساس خوبی دارم . خدا رو شکر .

نه این که دوباره نبوده شبی که بالشم از سیل اشکام خیس شده باشه، نه این که نبوده شبی که تا خود صبح نخوابیده باشم و فرداش، خون آلوده بودن چشمام رو به زور قطره ی چشم و آرایش پنهان نکرده باشم، نه این که نبوده شبی که در حسرت چیزایی که باید می داشتم و ندارم، نبوده باشم ...

نه! بوده . بوده شبی که تا نزدیک اذان صبح فقط اشک ریختم که چرا دختری ندارم ؟؟؟ که چرا زندگیم این طور بی رگ و ریشه است ؟ که اگر روزی بلایی سرم بیاد، کیه که به دادم برسه ؟؟؟ خب هر کسی درگیر زندگی خودشه . دلم نمی خواد مزاحم کسی باشم ...

اما تونستم با خودم کنار بیام . شاید این نیرو از یک عامل دیگر بود . شاید این انرژی رو دارم از بچه هام می گیرم . شاید چون نگاهم به زندگی مثبت تر شده و امیدوارم به آینده، این طور شده . نمی دونم . هر چی هست، هم بابتش خدا رو شکر می کنم و هم برای همه ی دوستانم، این چنین حالی رو بلکه هم بهتر و خوش تر، آرزومندم .

روزها از سر کار، برای گیر نکردن در ترافیک، از کوچه ای میام که یه قسمتش خیلی باریکه و فقط یه ماشین می تونه رد بشه به طوری که ماشینی که از رو به رو میاد، باید منتظر بمونه . تقریباً  هر روز در این مسیر، منتظر می مونم تا دخترک دانش اموز ویلچر نشینی، رد بشه و بعد من میرم . براش دست تکون میدم و به روش لبخند میزنم . اوایل عکس العملی نشون نمی داد، اما الان مدتیه که اونم به روم لبخند میزنه . این روزا احساس می کنم که هر دومون به همین لبخندها دل بستیم . انگار هر روز منتظریم تا همدیگر رو ببینیم . بدون هیچ حرف و حدیثی . یک دیدار ساده اما پر از انرژی خصوصاً برای من . با خودم میگم : اون دختر، از این ماجرا برای خودش چه داستانی می سازه ؟


اصلاً نمی دونم چرا اینا رو نوشتم، اما چرا! می دونم!

از وقتی پست بزرگ عزیز رو خوندم، اون قدر انرژی گرفتم که می تونم مدت ها پرواز کنم . اون قدر این پست من رو در مسیر مهر و دوستی قرار داد که حالا حالاها پایین کشیدنم از اون بالا بالاها ممکن نیست . من خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که دوست و برادری چنین عزیز دارم که یه پستش رو بهم اختصاص میده . این خیلی خیلی ارزشمنده . به طوری که تا وقتی که زنده هستم، از یادم نمیره . مثل همیشه، از وقتی که شناختمشون تا همین الان، باز هم مدیون الطاف بیشمارشون هستم . الطافی که هیچ رقمه نمی تونم جبران کنم .

هیچی نمی تونم بگم، فقط میگم : ممنونم بزرگ عزیز . خییلی زیاد .خجالتاز خود راضی

دوباره شعر ...

1-

...

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .
رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .
هر کجا برگی هست ، شوق من می شکفد .
بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .   
...
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ی بابونه .
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .
...
کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .

زندگی امید موفقیت


2-

آدم های ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند...
برای همه هستند
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم می دهند .



پی نوشت :

1- مرگ بر بلاگفا! مجبورم که نظراتم رو تاییدی کنم . شرمنده .

2- میلاد حضرت محمد ( ص ) و امام جعفر صادق ( ع ) بر همه ی دوستانم و خانواده های محترمشون مبارک . امیدوارم که بهترین عیدی ها رو از خالق یکتا در این روز دریافت کنید .

آرزوی من برای همه ی دوستانم، سلامتی و آسایش و آرامشه و بس .

قول میدم!

1-

در پی آخرین کامنت پست قبل که توسط مریم بانو ثبت شده، من همین جا اعلام می کنم که به هیچ وجه نه مجازستان رو ترک کردم و نه قصد انجام این کار رو دارم . چرا که بهترین دوستان زندگیم، در این جا هستن .

پس : همین جا، با تمام قد، قول شرف میدم که بعد از این، همیشه باشم، هر روز . حتی اگر شده برای مدتی کوتاه .


2-

این روزها زندگیم، سرشار از شلوغیه . آزمون ها و مسابقات مختلفی که باید برگزار بشن و همیشه تمام مسئولیت ها با منه! از بس که همکاران تنبلی دارم و من به خاطر مسئولیتی که دارم، مجبورم جور همه رو بکشم!!!! تعطیلی هایی که در پیش داریم، جلو افتادن امتحانات پایان سال، جشن های مضحک، تعطیلی کلاس ها و فوق های بی شماری که باید برم، از طرفی نزدیکی به سال نو و خرید و ....، فکرم رو حسابی مشغول کرده .

اما شکر خدا که این همه کار رو سرمه و مثل سال گذشته نیستم . خدا رو شکر که خورشید خانم نورش رو به زندگیم تابونده و بهش گرما و روشنایی داده . خدا رو شکر .


3-

بزرگ عزیز ؟

یادتونه سال گذشته، روزشمار گذاشته بودین برای رسیدن به بهار ؟ چه قدر این کارتون بهمون انرژی مثبت داده بود . یادش به خیر . نمیشه دوباره تکرارش کنید لطفاً ؟


4-

من هنوز روی فرکانس عشقم . وقتی یک کارگر ساده، تو یه کوچه ی شلوغ، وسط بازار، برام راه باز می کنه و میگه : بفرمایید خانم .  انگار دنیا رو بهم دادن . بهش لبخندی زدم و گفتم : ممنونم آقا . و با تمام وجودم احساس کردم که این مرد، یک آقا ست . یک جنتلمن .

من هنوز روی فرکانس عشقم، وقتی خانم مدیرم بهم میگه : ممکنه ما تو این مدرسه یه وقتایی با هم مشکل هم داشته باشیم، اما من می دونم هیچ کسی مثل تو پیدا نمیشه . هیچ وقت تنهام نذار پرستو جان . اگر تنهام بذاری، من می میرم!!!!

و اون قدر این جمله رو با صفا میگه که من ذره ای به حقیقی بودنش شک نمی کنم .

من هنوز روی فرکانس عشقم، وقتی که مادری که بچه اش تو درس من افتاده، هنگام صحبت با یه مادر دیگه، صفت " عقده ای " رو بهم میده!، اون مادر با تمام وجود ازم دفاع می کنه و بهش میگه : بهتره که دختر خودت رو جمع و جور کنی!!!!

من هنوز روی فرکانس عشقم، وقتی مریم بانو دعوام می کنه . این طوری می دونم که دوستم داره.

من هنوز روی فرکانس عشقم که می تونم با خواهرام برم بیرون و کلیییییی بخندیم .

دیروز وقتی دوباره سه تایی خواستیم بریم بیرون، تا خواستم سوار ماشین خواهرم بشم، گفتم : همبرگر می خری ؟؟؟؟!!!!!!!! غش غش خندید و گفت : آره دخترم! سعی کن بچه ی خوبی باشی!!!

اون وقت از کنار هر همبرگر فروشی و یا ذرت فروشی و حتی بستنی فروشی رد می شدیم و تو این هوای گرم، مردم رو مشغول بستنی خوردن می دیدیم و مثلاً من بهانه ی بستنی رو می گرفتم، می گفتن : بعداً!!!!

و من هم با همون ناز و ادای همیشگیم، بهشون گفتم که : از این به بعد، تا اومدیم بیرون، اول همبرگر و ذرت و بستنیم رو ازتون می گیرم، بعد دختر خوبی میشم!!!!!!!

خدایا شکرت . به خاطر همین شادی ها و خوشی ها و خنده های کوچیک . خدایا شکرت که درسته که گاهی وقتا ابرای سیاهت میان طرف زندگیم و به شدت هم اونا می بارن و هم من، اما اون قدر بزرگی که بعدش آفتاب درخشانی رو نصیب ساعات عمرم می کنی .

خدایا شکرت که هنوز روی فرکانس عشقم . خدایا شکرت .