1-
در پی آخرین کامنت پست قبل که توسط مریم بانو ثبت شده، من همین
جا اعلام می کنم که به هیچ وجه نه مجازستان رو ترک کردم و نه قصد انجام
این کار رو دارم . چرا که بهترین دوستان زندگیم، در این جا هستن .
پس : همین جا، با تمام قد، قول شرف میدم که بعد از این، همیشه باشم، هر روز . حتی اگر شده برای مدتی کوتاه .
2-
این
روزها زندگیم، سرشار از شلوغیه . آزمون ها و مسابقات مختلفی که باید
برگزار بشن و همیشه تمام مسئولیت ها با منه! از بس که همکاران تنبلی دارم و
من به خاطر مسئولیتی که دارم، مجبورم جور همه رو بکشم!!!! تعطیلی هایی که
در پیش داریم، جلو افتادن امتحانات پایان سال، جشن های مضحک، تعطیلی کلاس
ها و فوق های بی شماری که باید برم، از طرفی نزدیکی به سال نو و خرید و
....، فکرم رو حسابی مشغول کرده .
اما شکر خدا که این همه کار رو
سرمه و مثل سال گذشته نیستم . خدا رو شکر که خورشید خانم نورش رو به زندگیم
تابونده و بهش گرما و روشنایی داده . خدا رو شکر .
3-
بزرگ عزیز ؟
یادتونه
سال گذشته، روزشمار گذاشته بودین برای رسیدن به بهار ؟ چه قدر این کارتون
بهمون انرژی مثبت داده بود . یادش به خیر . نمیشه دوباره تکرارش کنید لطفاً
؟
4-
من هنوز روی فرکانس عشقم . وقتی یک کارگر
ساده، تو یه کوچه ی شلوغ، وسط بازار، برام راه باز می کنه و میگه :
بفرمایید خانم . انگار دنیا رو بهم دادن . بهش لبخندی زدم و گفتم : ممنونم
آقا . و با تمام وجودم احساس کردم که این مرد، یک آقا ست . یک جنتلمن .
من
هنوز روی فرکانس عشقم، وقتی خانم مدیرم بهم میگه : ممکنه ما تو این مدرسه
یه وقتایی با هم مشکل هم داشته باشیم، اما من می دونم هیچ کسی مثل تو پیدا
نمیشه . هیچ وقت تنهام نذار پرستو جان . اگر تنهام بذاری، من می میرم!!!!
و اون قدر این جمله رو با صفا میگه که من ذره ای به حقیقی بودنش شک نمی کنم .
من
هنوز روی فرکانس عشقم، وقتی که مادری که بچه اش تو درس من افتاده، هنگام
صحبت با یه مادر دیگه، صفت " عقده ای " رو بهم میده!، اون مادر با تمام وجود
ازم دفاع می کنه و بهش میگه : بهتره که دختر خودت رو جمع و جور کنی!!!!
من هنوز روی فرکانس عشقم، وقتی مریم بانو دعوام می کنه . این طوری می دونم که دوستم داره.
من هنوز روی فرکانس عشقم که می تونم با خواهرام برم بیرون و کلیییییی بخندیم .
دیروز
وقتی دوباره سه تایی خواستیم بریم بیرون، تا خواستم سوار ماشین خواهرم
بشم، گفتم : همبرگر می خری ؟؟؟؟!!!!!!!! غش غش خندید و گفت : آره دخترم!
سعی کن بچه ی خوبی باشی!!!
اون وقت از کنار هر همبرگر فروشی و یا ذرت
فروشی و حتی بستنی فروشی رد می شدیم و تو این هوای گرم، مردم رو مشغول
بستنی خوردن می دیدیم و مثلاً من بهانه ی بستنی رو می گرفتم، می گفتن :
بعداً!!!!
و من هم با همون ناز و ادای همیشگیم، بهشون گفتم که : از
این به بعد، تا اومدیم بیرون، اول همبرگر و ذرت و بستنیم رو ازتون می گیرم،
بعد دختر خوبی میشم!!!!!!!
خدایا شکرت . به خاطر همین شادی ها و
خوشی ها و خنده های کوچیک . خدایا شکرت که درسته که گاهی وقتا ابرای سیاهت
میان طرف زندگیم و به شدت هم اونا می بارن و هم من، اما اون قدر بزرگی که
بعدش آفتاب درخشانی رو نصیب ساعات عمرم می کنی .
خدایا شکرت که هنوز روی فرکانس عشقم . خدایا شکرت .