یه نگاهی به گذشته میندازم . چه قدر فرق کردم . چند روز قبل تو یه فروشگاه، دختر خانم جوانی با من به گرمی سلام و علیک کرد و گفت که من تو فلان دبیرستان غیرانتفاعی دبیرش بودم، اما الان اسمم رو فراموش کرده . اسمم رو گفتم و بعد اون بغلم کرد . در حالی که من به یادش نداشتم . اون زمان 16 سالش بود و الان ماشالله یه دختر خانم 25 ساله بود با کلیییی تغییر . مادرشون فرمودن : خانوم اون زمان خیلی جوون بودن! و دختر خانم فرمودن : مامان ؟ شما الان شبیه 10 سال قبلتونی ؟؟؟؟

آره! راست میگه من خیلی فرق کردم . به عکسام که نگاه می کنم، متوجه میشم، هر چند هنوز همون طور کپل و لپ گلی هستم، اما گذر روزها و سال ها از رنگ و روم پیداست . برادر دومیه میگه دوست نداره عکسای قدیمی رو ببینه، چون بهش گذر زمان و عمر رو نشون میده و این غمگینش می کنه . پیشونی کم موش رو می بوسم و میگم : الهی قربونت برم . مهم اینه که دلت هنوز مثل همون روزا جوونه . ببین چه طور مثل جوونا که بلکه هم بیشتر از اونا قهقهه سر میدی . ببین همه چه قدر دوستت دارن . دیگه این جوری نگی ها . تو همیشه جوونی داداش خوشگلم.

خودشم میدونه که جونم به جونش بسته است، که اگر یک روز باهاش حرف نزنم، چه قدر دلتنگش میشم . میدونه که، صبح فرداش حتی اگر شده یه جک برام می فرسته تا از دلم در بیاره .

همین امروز نشستم و یه کم آرشیو این وقتای سالای قبلم رو خوندم . هر سالی یه حالی داشتم، اما هیچ سالی مثل الانم نبودم . شکر خدا . زندگی سخته، خیلی سخت . اما امسال برای من مملو از تجربه های جدید بود . سختی های کاری جدید اما دوست داشتنی . امسال برای من سال رسیدن به بسیاری از آرزوهام بود . شکر خدا . شاید اینا نتیجه ی اون گریه های شبونه ام بوده . نمی دونم . اما جالبه که احساس خوبی دارم . خدا رو شکر .

نه این که دوباره نبوده شبی که بالشم از سیل اشکام خیس شده باشه، نه این که نبوده شبی که تا خود صبح نخوابیده باشم و فرداش، خون آلوده بودن چشمام رو به زور قطره ی چشم و آرایش پنهان نکرده باشم، نه این که نبوده شبی که در حسرت چیزایی که باید می داشتم و ندارم، نبوده باشم ...

نه! بوده . بوده شبی که تا نزدیک اذان صبح فقط اشک ریختم که چرا دختری ندارم ؟؟؟ که چرا زندگیم این طور بی رگ و ریشه است ؟ که اگر روزی بلایی سرم بیاد، کیه که به دادم برسه ؟؟؟ خب هر کسی درگیر زندگی خودشه . دلم نمی خواد مزاحم کسی باشم ...

اما تونستم با خودم کنار بیام . شاید این نیرو از یک عامل دیگر بود . شاید این انرژی رو دارم از بچه هام می گیرم . شاید چون نگاهم به زندگی مثبت تر شده و امیدوارم به آینده، این طور شده . نمی دونم . هر چی هست، هم بابتش خدا رو شکر می کنم و هم برای همه ی دوستانم، این چنین حالی رو بلکه هم بهتر و خوش تر، آرزومندم .

روزها از سر کار، برای گیر نکردن در ترافیک، از کوچه ای میام که یه قسمتش خیلی باریکه و فقط یه ماشین می تونه رد بشه به طوری که ماشینی که از رو به رو میاد، باید منتظر بمونه . تقریباً  هر روز در این مسیر، منتظر می مونم تا دخترک دانش اموز ویلچر نشینی، رد بشه و بعد من میرم . براش دست تکون میدم و به روش لبخند میزنم . اوایل عکس العملی نشون نمی داد، اما الان مدتیه که اونم به روم لبخند میزنه . این روزا احساس می کنم که هر دومون به همین لبخندها دل بستیم . انگار هر روز منتظریم تا همدیگر رو ببینیم . بدون هیچ حرف و حدیثی . یک دیدار ساده اما پر از انرژی خصوصاً برای من . با خودم میگم : اون دختر، از این ماجرا برای خودش چه داستانی می سازه ؟


اصلاً نمی دونم چرا اینا رو نوشتم، اما چرا! می دونم!

از وقتی پست بزرگ عزیز رو خوندم، اون قدر انرژی گرفتم که می تونم مدت ها پرواز کنم . اون قدر این پست من رو در مسیر مهر و دوستی قرار داد که حالا حالاها پایین کشیدنم از اون بالا بالاها ممکن نیست . من خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که دوست و برادری چنین عزیز دارم که یه پستش رو بهم اختصاص میده . این خیلی خیلی ارزشمنده . به طوری که تا وقتی که زنده هستم، از یادم نمیره . مثل همیشه، از وقتی که شناختمشون تا همین الان، باز هم مدیون الطاف بیشمارشون هستم . الطافی که هیچ رقمه نمی تونم جبران کنم .

هیچی نمی تونم بگم، فقط میگم : ممنونم بزرگ عزیز . خییلی زیاد .خجالتاز خود راضی