جوانی ...

گـــنجشکان لاف میــــزنند : 

..:: جیک ... جیک ... جیک ::.. !

جیک هیچ یکشان در نیــــامد ،

تــــو که دور می شدی ...

***

در اشتیاق گلـــــی که نچیده ام ؛

می لرزم !

***

دست های تو
تصمیمم بود
باید می گرفتم و
 دور می شدم...

( شمس لنگرودی )



پی نوشت :

برای مشکلی که دارم، مجبورم یه سری دارو مصرف کنم!!!

حالاتم خیلی جالبه!

مثل دخترای 14 ساله جوش غرور جوانی چونه ام رو پوشونده!!!

مثل خانم های باردار، ویار دارم و هی هر دیقه هوس یه چیز دارم!!! به غیر از کابوس های وحشتناک و بی خوابی مزمنی که دچارش شدم، اگر بخوابم هم، فقط خواب خوراکی های خوشمزه ای رو می بینم که دارم یواشکی می خورم!!!!!

مثل خانم های سن دار از کمر درد و پا درد و استخوان درد می نالم!!!!!


وقتی به صورتم تو آینه نگاه می کنم، میگم : قربون خدا برم که حتی داروهای بیماریم هم بهم اجازه نمیده که فکر کنم بیش تر از 14 سال دارم!!! والله!!!!


باران

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم، چتر نداشتیم، خندیدیم، دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود، عشق ورزیدیم!
 
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی!! چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم!! سعی می کردی من خیس نشوم و شانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود!

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری. چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه ی راست من کاملا خیس شد!!

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای این که پین های چتر توی چش و چالمان نرود، دو قدم از هم دورتر راه برویم ؟؟!!

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم!!
تنها برو...


پی نوشت :

برای بزرگ عزیز :

باران خزانی بر بام،
باد،
آكنده ی اندوه !
تكه های بهار را
كه در قلبم جا نهادی،
كجا بگذارم؟

(شمس لنگرودی )

چی می شد اگه ..... ؟؟؟

 چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده ، چرا كه ديروز ما وقت نكرديم ازش تشكر كنيم؟!

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما رو هدايت نمي كرد، چون امروز اطاعتش نكرديم؟!

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود، چراكه ديروز قادر به دركش نبوديم؟!

چي مي شد ديگه هرگز شكوفا شدن گلي رو نمي ديديم،چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود، گله كرديم؟!

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش رو از ما دريغ مي كرد، چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم؟!

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش رو از ما مي گرفت، چرا كه امروز فرصت نكرديم اون رو بخونيم؟!

چي مي شد اگه خدا در خونه اش رو مي بست ، چون ما در قلبامون رو بستیم؟!

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمي داد، چون ديروز به راهنماييهاش خوب عمل نكرديم؟!

چي مي شد اگه خدا خواسته هامون رو بي پاسخ مي گذاشت، چون  كه فراموشش كرديم؟!

و چي مي شد اگه......؟!