صندوقچه ی طلا
تلفن زنگ زد. در آن سوي خط کسي نبود جز مادرش که ميگفت: «جک، آقاي بلسر ديشب مرد. روز چهارشنبه مراسم تشييع جنازه است.»
همه ی خاطرات روزهاي خوب کودکي مثل يک فيلم پيش چشمانش ظاهر شدند و جک در سکوتي وهمانگيز فرو رفت.
ـ جک، صداي منو ميشنوي؟
جک جواب داد: «ببخشيد، مامان! آره، شنيدم چي گفتي. راستش رو بخواي مدتهاست فراموشش کرده بودم. واقعا متاسفم، چون فکر ميکردم سالهاست مرده.»
ـ ولي اون تو رو از ياد نبرده بود. هر وقت ميديدمش سراغت رو ميگرفت و از من ميپرسيد که چه کار ميکني. هميشه ياد روزهايي ميافتاد که تو خودتو به اون سمت پرچين ميرسوندي و ساعتها در کنارش مينشستي.
ـ آره يادم مياد. هميشه عاشق اون خونه قديمي بودم که پيرمرد توش زندگي ميکرد.
ـ ميدوني چيه جک؟ بعد از اينکه پدرت مرد، آقاي بلسر خودش رو رسوند خونه ما، تو رو در آغوش گرفت و بهت اطمينان داد که هميشه مثل يک کوه پشت سرت میايسته.
جک در جواب گفت: «آره يادم هست. اون تنها کسي بود که به من نجاري کردن رو ياد داد. اگر اون نبود من الان اين شغل رو نداشتم. اون مدتهاي زيادي از وقتش رو صرف آموزش دادن نکاتي به من کرد که فکر ميکرد خيلي مهم هستند... مادر، من هر جوري شده خودم رو براي شرکت در مراسم تشييع جنازه ميرسونم.»
با وجود مشغله کاري فراوان، جک به وعدهاش عمل کرد. با اولين پرواز، خود را به زادگاهش رساند. تعداد انگشتشماري در مراسم تشييع جنازه آقاي بلسر شرکت کرده بودند و هيچ اتفاق خاصي نيفتاد. او، فرزندي نداشت و خيلي از اقوامش مرده بودند.
جک، شب قبل از برگشتنش به شهر، همراه مادرش به طرف خانه آقاي بلسر به راه افتاد تا بار ديگر خاطرات خوش دوران کودکي را زنده کند. بهمحض اينکه به در ورودي رسيدند، جک لحظهاي ايستاد. گويي از زمان و مکان جدا شده بود و در گذشته گام نهاده بود. خانه به همان شکلي بود که همواره به ياد داشت. هر قدمي که برميداشت يادآور خاطرات خوش دوران کودکياش بود. از تابلوهاي روي ديوار گرفته تا اسباب و اثاثيه ی منزل، همه و همه او را به ياد خاطراتش با آقاي بلسر ميانداخت. جک ناگهان ايستاد.
مادرش پرسيد: «اتفاقي افتاده؟ چرا يهو ايستادي؟»
جک جواب داد: «اون صندوقچه نيست!»
ـ صندوقچه؟ از کدوم صندوقچه داري حرف ميزني؟
جک گفت: «صندوقچهاي بود که پيرمرد روي اون ميز قرار ميداد. در اين صندوقچه هميشه قفل بود. هزار بار از او پرسيدم توي اون چي گذاشته. و پيرمرد هميشه جواب ميداد "توش يه چيزيه که خيلي برام باارزشه".
همه چيز در آن خانه به همان شکلي بود که جک به خاطر داشت، بهجز همان صندوقچه که آب شده بود و به زمين رفته بود. سرانجام به اين نتيجه رسيدند که يکي از اقوام بلسر آن را برداشته.
جک با ناراحتي هر چه تمامتر گفت: «حيف شد، حالا ديگه هيچ وقت نميتونم بدونم اون شيء باارزشي که پيرمرد توي اون صندوقچه نگه ميداشت چي بوده. بهتره بريم. من بايد بهموقع بخوابم تا فردا صبح زود با اولين پرواز برم سر خونه و زندگيام.»
دو هفتهاي ميشد که آقاي بلسر مرده بود. يک روز جک موقع برگشت از سر کار متوجه يادداشتي در صندوق پستياش شد: «بسته بايد با امضا تحويل گيرنده ميشد. گيرنده حضور نداشت. لطفا حداکثر تا سه روز آينده به اداره مرکزي پست مراجعه کنيد.»
صبح روز بعد، جک براي گرفتن بسته ی پستي به اداره مرکزي پست رفت. در آنجا بسته کوچکي را تحويلش دادند که بهنظر ميرسيد صد سال قبل پست شده. نوشته ی روي بسته بهسختي خوانده ميشود، اما آدرس فرستنده توجهش را جلب کرد: "آقاي بلسر!"
جک بسته را تحويل گرفت و يکراست به طرف ماشينش رفت تا هرچه سريعتر آن را باز کند. داخل بسته يک صندوقچه طلا بود و يک پاکت نامه. جک با دستاني لرزان پاکت نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد: «وقتيکه من مُردم، لطفا اين صندوقچه را به همراه محتويات آن به دست جک بنت برسانيد. داخل اين صندوقچه چيزي است که خيلي براي من باارزش بود.» يک کليد کوچک روي کاغذ چسبانده شده بود. جک، در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده و دچار تپش قلب شده بود، با دقت هرچه تمامتر در صندوقچه را باز کرد. داخل آن يک ساعت جيبي طلاي بسيار زيبا قرار داشت.
انگشتان لرزان جک به سمت درپوش حکاکيشده ساعت رفت، و آن را برداشت. داخل آن، اين جمله حکاکي شده بود: «جک، ممنونم که وقت باارزشت رو در اختيار من قرار دادي! هارولد بلسر.»
ـ پس اينطور. اون چيز باارزش، همون ساعتهايي... بوده که... من... در کنارش بودم.
جک چند دقيقه ساعت طلا را در دستانش نگه داشت، بعد به دفتر کارش زنگ زد و تمام قرارهاي کاري دو روز آيندهاش را لغو کرد. وقتي ژانت، معاون دفتر، علت آن را جويا شد در جواب گفت: «نياز دارم که اين دو روز رو وقف پسرم کنم و تمام مدت کنارش باشم. اوه، راستي داشت يادم ميرفت... ممنونم که وقتت رو در اختيار من قرار ميدي!»
مجله موفقیت شماره226
