صندوقچه ی طلا

مدت‌ها بود که جک پيرمرد را نديده بود. حضور در دانشگاه، پرداختن به يک شغل پردردسر، و حتي خود زندگي، فرصت خيلي کارها را از او گرفته بود. در حقيقت، جک خانواده و زندگي در حومه را رها کرده بود تا به دنبال آرزوهايش برود. آن‌جا، در دل هياهوي شهر و زندگي شهرنشيني، کمتر فرصتي پيدا مي‌کرد تا به گذشته ی خويش بينديشد و حتي وقت آن را نداشت که دمي با همسر و تنها پسرش بگذراند. او داشت روي آينده‌اش کار مي‌کرد و هيچ چيز نمي‌توانست جک را از رفتن باز دارد.
تلفن زنگ زد. در آن سوي خط کسي نبود جز مادرش که مي‌گفت: «جک، آقاي بلسر ديشب مرد. روز چهارشنبه مراسم تشييع جنازه است.»
همه ی خاطرات روزهاي خوب کودکي مثل يک فيلم پيش چشمانش ظاهر شدند و جک در سکوتي وهم‌انگيز فرو رفت.
ـ جک، صداي منو مي‌شنوي؟
جک جواب داد: «ببخشيد، مامان! آره، شنيدم چي گفتي. راستش رو بخواي مدت‌هاست فراموشش کرده بودم. واقعا متاسفم، چون فکر مي‌کردم سال‌هاست مرده.»
ـ ولي اون تو رو از ياد نبرده بود. هر وقت مي‌ديدمش سراغت رو مي‌گرفت و از من مي‌پرسيد که چه‌ کار مي‌کني. هميشه ياد روزهايي مي‌افتاد که تو خودتو به اون سمت پرچين مي‌رسوندي و ساعت‌ها در کنارش مي‌نشستي.
ـ آره يادم مياد. هميشه عاشق اون خونه قديمي بودم که پيرمرد توش زندگي مي‌کرد.
ـ مي‌دوني چيه جک؟ بعد از اين‌که پدرت مرد، آقاي بلسر خودش رو رسوند خونه ما، تو رو در آغوش گرفت و بهت اطمينان داد که هميشه مثل يک کوه پشت سرت می‌ايسته.
جک در جواب گفت: «آره يادم هست. اون تنها کسي بود که به من نجاري کردن رو ياد داد. اگر اون نبود من الان اين شغل رو نداشتم. اون مدت‌هاي زيادي از وقتش رو صرف آموزش دادن نکاتي به من کرد که فکر مي‌کرد خيلي مهم هستند... مادر، من هر جوري شده خودم رو براي شرکت در مراسم تشييع جنازه مي‌رسونم.»
با وجود مشغله کاري فراوان، جک به وعده‌اش عمل کرد. با اولين پرواز، خود را به زادگاهش رساند. تعداد انگشت‌شماري در مراسم تشييع ‌جنازه آقاي بلسر شرکت کرده بودند و هيچ اتفاق خاصي نيفتاد. او، فرزندي نداشت و خيلي از اقوامش مرده بودند.
جک، شب قبل از برگشتنش به شهر، همراه مادرش به طرف خانه آقاي بلسر به راه افتاد تا بار ديگر خاطرات خوش دوران کودکي را زنده کند. به‌محض اين‌که به در ورودي رسيدند، جک لحظه‌اي ايستاد. گويي از زمان و مکان جدا شده بود و در گذشته گام نهاده بود. خانه به همان شکلي بود که همواره به ياد داشت. هر قدمي که برمي‌داشت يادآور خاطرات خوش دوران کودکي‌اش بود. از تابلوهاي روي ديوار گرفته تا اسباب و اثاثيه ی منزل، همه و همه او را به ياد خاطراتش با آقاي بلسر مي‌انداخت. جک ناگهان ايستاد.
مادرش پرسيد: «اتفاقي افتاده؟ چرا يهو ايستادي؟»
جک جواب داد: «اون صندوقچه نيست!»
ـ صندوقچه؟ از کدوم صندوقچه داري حرف مي‌زني؟
جک گفت: «صندوقچه‌اي بود که پيرمرد روي اون ميز قرار مي‌داد. در اين صندوقچه هميشه قفل بود. هزار بار از او پرسيدم توي اون چي گذاشته. و پيرمرد هميشه جواب مي‌داد "توش يه چيزيه که خيلي برام باارزشه".
همه چيز در آن خانه به همان شکلي بود که جک به خاطر داشت، به‌جز همان صندوقچه که آب شده بود و به زمين رفته بود. سرانجام به اين نتيجه رسيدند که يکي از اقوام بلسر آن را برداشته.‌
جک با ناراحتي هر چه ‌تمام‌تر گفت: «حيف شد، حالا ديگه هيچ وقت نمي‌تونم بدونم اون شيء باارزشي که پيرمرد توي اون صندوقچه نگه مي‌داشت چي بوده. بهتره بريم. من بايد به‌موقع بخوابم تا فردا صبح زود با اولين پرواز برم سر خونه و زندگي‌ام.»
دو هفته‌اي مي‌شد که آقاي بلسر مرده بود. يک روز جک موقع برگشت از سر کار متوجه يادداشتي در صندوق پستي‌اش شد: «بسته‌ بايد با امضا تحويل گيرنده مي‌شد. گيرنده حضور نداشت. لطفا حداکثر تا سه روز آينده به اداره مرکزي پست مراجعه کنيد.»
صبح روز بعد، جک براي گرفتن بسته ی پستي به اداره مرکزي پست رفت. در آن‌جا بسته کوچکي را تحويلش دادند که به‌نظر مي‌رسيد صد سال قبل پست شده. نوشته ی روي بسته به‌سختي خوانده مي‌شود، اما آدرس فرستنده توجهش را جلب کرد: "آقاي بلسر!"
جک بسته را تحويل گرفت و يک‌راست به طرف ماشينش رفت تا هرچه‌ سريع‌تر آن را باز کند. داخل بسته يک صندوقچه طلا بود و يک پاکت نامه. جک با دستاني لرزان پاکت نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد: «وقتي‌که من مُردم، لطفا اين صندوقچه را به همراه محتويات آن به دست جک بنت برسانيد. داخل اين صندوقچه چيزي است که خيلي براي من باارزش بود.» يک کليد کوچک روي کاغذ چسبانده شده بود. جک، در حالي‌که اشک در چشمانش حلقه زده و دچار تپش قلب شده بود، با دقت هرچه‌ تمام‌تر در صندوقچه را باز کرد. داخل آن يک ساعت جيبي طلاي بسيار زيبا قرار داشت.
انگشتان لرزان جک به‌ سمت درپوش حکاکي‌شده ساعت رفت، و آن را برداشت. داخل آن، اين جمله حکاکي شده بود: «جک، ممنونم که وقت باارزشت رو در اختيار من قرار دادي! هارولد بلسر.»
ـ پس اين‌طور. اون چيز باارزش، همون ساعت‌هايي... بوده که... من... در کنارش بودم.

جک چند دقيقه ساعت طلا را در دستانش نگه داشت، بعد به دفتر کارش زنگ زد و تمام قرارهاي کاري دو روز آينده‌اش را لغو کرد. وقتي ژانت، معاون دفتر، علت آن را جويا شد در جواب گفت: «نياز دارم که اين دو روز رو وقف پسرم کنم و تمام مدت کنارش باشم. اوه، راستي داشت يادم مي‌رفت... ممنونم که وقتت رو در اختيار من قرار مي‌دي!»


مجله موفقیت شماره226

دوست مجازی من

دوست مجازی من

سال هاست که من تو را می شناسم و تو مرا٬ ولی تا کنون با هم روبه رو نشده ایم. سال هاست که از نزدیک ترین خویش و قوم من به من نزدیک تری ولی شاید نزدیک ترین فاصله ی من و تو کیلومترها و فرسنگ ها باشد. سال هاست که می نویسی و می خوانمت و می نویسم و می خوانیم. سال هاست که بدون تزویر و ریا می شناسمت٬ صحبتم با تو نه از روی دریافت اضافه حقوق٬ که از روی صمیمیت و نزدیکی و صحبت تو با من نه از روی بهتر کردن جایگاه و منزلتت در پیش من٬ که از روی بزرگواری و محبت بوده است. من و تو از همان اول هم برای هم نقابی نمی زدیم. سال هاست که با هم در تماسیم بدون آن که شناختمان به رنگ چهره آلوده گردد و یا به سلام و احوال پرسی و مشتاق دیدار و قربان شما و مرحمت زیاد و لطف عالی مستدام های آبکی که به ناف هم می بندیم و هم گوینده و هم شنونده از مزورانه بودن این کلمات با خبرند.

دوست مجازی من

نوشته هایت بوی خستگی می دهد و می فهمم احساسی که مدت هاست با من نیز هم کاسه شده است. نگاهمان به قدری خسته است که اصطکاکشان بر سطح کی بورد دردمان می آورد. فکر این که بلاخره کی جای حرف "پ" را می یابم. چرا در هر صفحه جدید خود را یک گوشه پنهان می کند. کی می شود این "پ" لعنتی سرمان بازی در نیاورد. فرسودگی در کلماتمان موج می زند. هر نفسی که فرو می رود با "افسوس که بی فایده فرسوده شدیم" بر می آید. آری! می فهمم. خوب می فهمم چه می گویی.

اما دوست مجازی من

می خواهم بدانی که لذت بخش ترین لحظات عمرم نیز بودن با توست. هنگامی که می بینم کسی در آن گوشه ی کشور یا دنیا با من در این گوشه چه شباهت های فکریی دارد و یا حتی ندارد ٬"اساسا فرقی نمی کند"، ذوقم را چنان شکوفا می سازد که "در وطن خویش غریب" بودن خود را به باد فراموشی می سپارم.

دوست مجازی من

تنها تفاهمی که با دوستان حقیقی ام دارم، عدم تفاهم با همدیگر است. نمی دانم فاصله ی من با آن ها زیاد است یا فاصله ی آن ها با من. اما با تو بودن زمان و مکان را بی اهمیت جلوه می دهد. دستت را به گردنم می اندازی و هرچه می خواهد دل تنگت می گویی. و بالعکس."به قول ریاضی خوان ها"

دوست مجازی من

اگر نباشی از این هم تنهاتر می شوم . نبودنت برایم تعریف نمی شود و خلأ وجودت به هیچ وجه پر نمی شود.

دوست مجازی من.

با تمام صداقتم می گویم که تو تنها دوست حقیقی ام هستی. برایم بمان.

گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه  در  این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:


«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد، از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.
به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا ً هرچه را می‌گفتم ،فکر می‌کردم.
هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم.
کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا
می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم.
راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند.
و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند.
اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در
آفتاب عریان می‌کردم.
به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند.
به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند.
به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است.
چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است.
یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شست پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند.
یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا.
اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش.
به خودت این فرصت را بده تا بگویی:
«مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن.
به دوستان و همه‌ی آن هایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند.
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.



همراه با عشق
«گابریل گارسیا مارکز»
منبع: مجله ی «بخارا»؛ شماره ۸۲؛ ص۷۸ و ۷۹ .

دوستتون دارم و دلم براتون تنگ شده .

مرجان

ترم 5 که بودم، تصمیم گرفتم کلاً از هم دوره ای هام، جدا شم!

اکرم، همکلاسیم و هم اتاقیمون، کاری کرده بود که من از هر چی درس خوندن و رقابت و همکلاسی، بدم بیاد!!!! از بس که این دختر دو به هم زن و موزمار و حسود بود! فقط یه نمونه از کاراش :

شب که درس می خوندم، برخلاف بقیه که کلاً با بی نظمی درس میخوندن، عادت داشتم کل کتاب ودفترا و جزوه ها رو مرتب کنم و بذارم سر جاشون! اما خب! چکنویسم زیر تخت بود دیگه . اونم یه دفتر چکنویس تمیز که از پاکنویس بقیه بهتر بود!!! شبونه وقتی من می خوابیدم، می یومد چکنویسم رونگاه می کرد تا ببینه من چه قدر خوندم!!!!!!! یه بار مچش رو گرفتم! یعنی با ترس ازخواب پریدم! فکر کردم موشه! گفت : دنبال دفتر فیزیک 3 ات می گشتم!!!!!!

یا جزوه های ژما رو زیر تخت خودش جا میداد تا ژما نخوندشون!!!!!!


القصه!

ترم 5 به مسئول خوابگاهمون گفتم که یه اتاق خوب می خوام با دو تا دانشجوی سال اولی! لیلا هم اون جا بود . می شناختمش . ترم 9 ریاضی بود . زیبا بود و دوست داشتنی . دوست همشهریم، پرستو، بود . گفت : پرستو که رفته، بیا اتاق من . من تنهام . دو تا سال اولی خوب هم می مونم این جا و انتخاب می کنم .

گفتم: باشه ! فقط علوم پایه باشن تا وقت امتحانات به مشکل برخورد نکنیم ! و تموم شد!

اتاق 129 . راهروی دوم . بهترین خاطرات دوران دانشجوییم تو همین اتاق بود .

ملیحه و مرجان دانشجویان سال اولی بودن . هر دو فیزیک می خوندن . ملیحه 2 سال از من کوچک تر بود . الیگودرزی بود و ساده دل . اما مهربان .

مرجان اما 6 ماهی از من بزرگ تر بود! دو سال پشت کنکور مونده بود . ملایری بود و قد بلند و چهره ای دوست داشتنی . شبیه کی بگم ؟ خب زیبا بود . خصوصاً چون خیلی دوستش می داشتیم، زیباترش هم می دیدیم!

مرجان دخترک با استعدادی بود که کم درس می خوند . حواسم به هر دوی سال اولی ها بود . ملیحه ترم دوم با پارتی رفت استان خودشون و ما شدیم 3 نفر! 

مرجان یه طورایی مامان بود ! بهش می گفتیم : مامان مرمر! وقتی از خونه،خوردنی می بردیم، فرت همه رو جابه جا می کرد و می گفت : اینا رو هِشتَمِش برا روز مبادا! وای به حالتون اگه دست بزنید !!!!

قدش بلند بود و عمراً اگه دست ما به مخفیگاه میرسید! بالاترین نقطه ی کمد!!!

بیرون که می رفتیم، سه نفری، می گفت : تو رو خدا 010 نمونید!!!!! یعنی وسط من و لیلا نمی موند!!!!!!

آخخخخخخخخخخخخی

یادش به خیر

ماه رمضونا به خاطر ناراحتی معده نمی تونست روزه بگیره، اما تموم سحرا بلند میشد،سفره ی سحری رو آماده می کرد و بعد ما رو بیدار می کرد ! برای افطار هم همین طور . هر چه قدر بهش می گفتیم که بذار ما کاری کنیم، میگفت : برید اون ور! برید اون ور! الان میافتید این جا، میمیرید، خونتون میافته گردنم!!

البته ما هم براش جبران می کردیم. بارها شد که وقتی روزه بودیم، اونم کلاس داشت، براش نهار می پختیم.

عاشق فسنجونای شمالی بود، من همیشه براش درست می کردم . یا از خونه براش می بردم .


لیلا درسخون نبود . ترم 10 بود و هی درساش رو می افتاد . مسائل دیگری براش جاذبه داشت! خصوصاً جنس مخالف !

در حالی که اوایل به کاراش می خندیدیم، اما بعدتر دیگه برامون ترسناک بود حرکاتش!!! این که شب می رفت تهران، ( تهرانی بود ) ، بعد به خانواده اش نمی گفت! ما باید به مامور حضور و غیاب می گفتیم که رفته تهران! و بعد از صبح تا شب با دوستش!!! اینورو اونور می رفت و دوباره شبونه بر می گشت! کاراش خطرناک بود! حتی تا اهواز و ... هم رفته بود!

شبا وقت حضور و غیاب که می شد، در اتاق رو قفل می کردیم، زیر در، پتوی مخصوصش رو می انداختیم ( برا جلوگیری از ورود موش و سوسک و ... ) تا جلوی نور هم گرفته بشه و در رو باز نمی کردیم!!!!!!!! از اتاق بغلی می پرسیدن، اونا می گفتن که ما هستیم! اما حتماً خوابیدیم!!!!!!

مرجان به خاطر قد بلند و صورت زیباش خواستگاران زیادی داشت، از جمله یه آقا پسری که اسمش رو گذاشتیم : پسر شجاع! و مرجان : خانم کوچولو بود!

پسر شجاع پسر خوبی بود . باشخصیت و درسخون . البته تا وقتی که من بودم، فقط خواستگاری می کرد و جواب رد می شنید! اما بعد از مدتی، که من فارغ التحصیل شدم و لیلا هم اخراج!!!!! مرجان هم دل سپرد و برای این که زودتر بهش برسه، درس خوند و فارغ التحصیل شد .

6 سالی با هم دوست بودن، منم در جریان همه چیز بودم! خانواده ی مرجان رضایت نمیدادن، اما سرانجام با پیگیری های مداوم پسرک شجاع، همه چیز به خیر و خوشی تموم شد .

الان یه پسرک 5 سال و نیمه دارن : کیارش ، که من دقیقاً هر هفته باهاش تلفنی صحبت می کنم . می دونم چند تا ماشین داره! چند تا سی دی و ...

و دقیقاً هر بار من رو دعوت می کنه : همدان! و هر بار قرار میذاره که بیاد خونه مون، دریا!!!!!!

( الهی بمیرم ، جان، انگار دریا توحیاط خونه ی ماست! والله!  )

هنوز همه ی حرفای من و مرجان با همه! هنوز اگر مشکلی برای هر کدوممون پیش بیاد، اون یکی اولین کسیه که می دونی. شادیامونم همین طور .

هنوز اگر مشکل مالی به وجود بیاد، به هم میگیم . هنوز مرجان سوالاتش رو از من میپرسه . هنوز من براش جدیدترین جزوه هام رومی فرستم و هنوز انگار کنار هم هستیم . ذره ای فاصله ها رو حس نمی کنیم . انگار هنوز با هم تو یه شهر زندگی می کنیم . اون قدری که با مرجان تماس دارم، با دوستای همین جاییم تماس ندارم!

دلم براش همیشه تنگه . شوخیامون هنوز هست. پسرک شجاع هم همیشه پابه پای ما تو شوخیامون همراهمونه .

درحالی که تقریباً هر سال همدیگر رو می دیدم، اون قدر این مدت اتفاقای عجیب و غریب افتاد که الان 5 ساله همدیگر رو ندیدیم! و من امشب میرم تا مرجان رو ببینم .

پسر شجاع رو. کیارش، پسر زیبای مرجان رو .

جاتون خالی .



بدی خوبی از من دیدید، لطفاً حلال کنید .

حرفی زدم، کاری کردم، چیزی نوشتم، رنجیدید، دلخور شدید، لطفاً حلالم کنید .


قطعه اي خواندني از شل سیلوراستاین

گاهی بعضی ها با ما جور در می آيند، اما همراه نمی شوند.

گاهی نيز آدم هايی را می يابيم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آيند .

برخی وقت ها ما آدم هايی را دوست داريم كه دوستمان نمی دارند، همان گونه كه آدم هايی نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم. به آنانی كه دوست نداريم، اتفاقی در خيابان بر می خوريم و همواره بر می خوريم، اما آنانی را كه دوست می داريم، همواره گم می كنيم و هرگز اتفاقی در خيابان به آنان بر نمی خوريم!

برخی ما را سر كار می گذارند !

برخی بيش از اندازه، قطعه ی گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره ی خالی درون آنان را ندارد.

برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند! و هيچ حفره ای، هيچ خلائی ندارند تا ما برايشان پُر كنيم.

برخی مي خواهند ما را ببلعند !

و برخی ديگر نيز هرگز ما را نمی بينند و نمی يابند !

و برخی ديگر بيش از اندازه به ما خيره می شوند...

گاه ما براي يافتن گمشده ی خويش، خود را می آراييم!
 
گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز می رويم و همه چيز را به كف می آوريم و اما «او» را از كف می دهيم.

گاهي اويی را كه دوست می داری، احتياجی به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمی كنی. تو قطعه ی گمشده ی او نيستی، تو قدرت تملك او را نداری.

گاه نيز چنين كسی تو را رها می كند و گاهی نيز چنين كسی به تو می آموزد كه خود نيز كامل باشی، خود نيز بی نياز از قطعه های گم شده.

و شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايی سفر را آغاز كني، راه بيفتی ، حركت كنی.

او به تو می آموزد و تو را ترك می كند، اما پيش از خداحافظی می گويد: "شايد روزی به هم برسيم ..."، می گويد و می رود، و آغاز راه برايت دشوار است.

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است.
بلوغ دردناك است.
وداع با دوران كودكی دردناك است.
كامل شدن دردناك است.
اما گريزی نيست.
و تو آهسته آهسته بلند مي شوی، و راه مي افتی ومي روی.
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود .
اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی .
از مقصد بی انتها نهراسی .
از نرسيدن، نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.



شل (شلدون) آلن سیلوراستاین (Sheldon Alan Silverstein)
شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست و خواننده امريكايي


خون سیاوش - معین - تقدیم به بزرگ عزیز که اولین بار این آهنگ رو تو وب ایشون شنیدم .

غول چراغ جادو

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتاً يك غول بزرگ پديدار شد....!!!

زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟  

غول جواب داد : نه خير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره، همينه كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟

زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود.

و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اين ها ..اين و اين و اين و اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اين ها به جنگ هاي داخلي شون و جنگ هايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهاي متجاوزگر و مهاجم نابود شن.

غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله.

زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!) ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل.

غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه ی لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم !!!!!


آهنگ : اونیکه نور امیده - عارف - تقدیم به یک دوست عزیز


خدا ، وی و زن

هنگامی که خدا زن را آفريد به وی گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدی،مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت:...بله،
وقتی با زن روبه رو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني.
سرت را به زير افكن تا افسون افسانه ی گيسوانش نگردي و مفتون فتنه ی چشمانش نشوي كه از آن ها شياطين مي بارند.
گوش هايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.
از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و به چاه ویل سرنگونت مي کند .مراقب باش....

و وی بی آن كه بپرسد پس چرا خداوند زن را آفريد، گفت: به چشم.شيخ انديشه اش را خواند و نهيبش زد كه: خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....

گفت: به چشم.

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و وی هرگز زن را نديد، به چشمانش ننگريست، و آوايش را نشنيد.
چه قدر دوست مي داشت بر موجي كه وی را به سوي او مي خواند بنشيند، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريخت.

هزاران سال گذشت و وی خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناخت، اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كرد . ديگر تحمل نداشت .
پاهايش سست شد بر زمين زانو زد، و گريست. نمي دانست چرا؟
قطره اشكي از چشمانش جاري شد و در پيش پايش به زمين نشست...
به خدا نگاهي كرد. مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آن كه حرفي بزند و دردش را بگويد، مي دانست.

با لبخند گفت: اين زن است .
وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست.
بدون او تو غیرکاملی .
مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است .
من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم.
نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را می پرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم... وی اشكريزان و حيران خدا را نگريست. پرسيد: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زد: شيخ آن حرف ها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ...

و وی در گوشه اي ديد که شيخ دارد هم چنان حرف هاي پيشينش را تكرار مي كند ...
*
باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد.

خردمندی گام به گام!

مجله ی موفقیت یکی از بهترین مجله هاییه که سال هاست می خونمش . این بار مطلبی توجهم رو جلب کرد که بد ندیدم با هم بخونیمش :



"هوبی‌ها" ساکنان بومی آمریکای شمالی رسم قشنگی دارند. آن ها هر روز صبح که از خواب برمی‌خیزند، خطاب به خالق هستی و طبیعت دعا می‌کنند که: "ای روح بزرگ به ما فرصت بده که امروز بیست شکست تجربه کنیم و ما را تنها مگذار تا دلایل تک‌تک این بیست شکست را بفهمیم و درس بگیریم!"
هوبی‌ها معتقدند وقتی این دعا را می‌کنند، اشتباهات خود را در طول روز یکی‌یکی می‌شمرند و از آن درس می‌گیرند. سال‌ها که می‌گذرد مجموع آموخته‌های یک فرد از اشتباهاتش به او خرد و روشنایی می‌بخشد و به تدریج خطاها و شکست‌هایش کم می‌شود و او می‌تواند گام به گام به انسانی موفق و خردمند و روشن‌ضمیر تبدیل شود.
هوبی‌ها می‌گویند کسی که این دعا را نمی‌کند، باز هم در طول شبانه‌روز اشتباه مرتکب می‌شود و چه بسا تعداد اشتباهات او زياد هم باشد، اما چون متوجه ی آن ها نیست و حواسش جمع اشتباهاتش نیست، سال‌ها هم که بگذرد باز یک اشتباه یکسان را چند صدبار تکرار می‌کند بی‌آن‌که از آن درسی بگیرد.
ما عادت داده شده‌ایم که سفید و سیاه فکر کنیم. عادت کرده‌ایم انسان‌ها را سفید سفید ببینیم یا سیاه سیاه. برای ما او که سفید است هیچ لک و تیرگی در زندگی‌اش نیست و او که سیاه است هرگز نمی‌توان در زندگی‌اش نشانی از روشنایی و سفیدی پیدا کرد! ولی حقیقت این است که آدم‌ها خاکستری‌اند و هر کسی بسته به شرایط زندگی و گذشته و طرز نگاهش میزان خاکستری بودنش تغییر می‌کند.
شاید هر روز که از خواب برمی‌خیزیم همه تا حدودی مثل هم سفید و پاک باشیم. اما بلافاصله افکار رنگارنگ وارد ذهنمان می‌شوند و هر فکر سعی می‌کند گوشه‌ای از ذهن سفید ما را به خود اختصاص دهد. حال نوبت ماست که این لکه‌های تیره را بشناسیم و تا روز تمام نشده، آن ها را در روشنایی چراغ دلمان ببینیم و از وجود خود دور کنیم. سیاهی فقط زمانی می‌تواند زدوده شود که دیده شود و بدون هیچ تردیدی این دیده شدن نیازمند همراهی و کمک خالق هستی است.
طلب شکست از هستي شاید چیز جالبی نباشد اما وقتی قرار است شکستی رخ دهد، درخواست و طلب هشیاری برای دیدن شکست و آگاهی از آن بهترین آرزویی است که می‌تواند در دل جاری شود. بنابراین اگر در زندگی اشتباهی مرتکب ‌شده و دیر یا زود متوجه خطای خود می‌شویم باید سپاسگزار و قدردان خالق هستي باشیم که به ما فرصت داد تا از درس و آموزه‌های ظریف پنهان در ورای هر شکست و خطا چیزی بیاموزیم. احتمال ارتکاب خطا و راه اشتباه رفتن در زندگی برای هر انسانی وجود دارد.  پس چرا سعی نکنیم با چشمان باز در هر روز زندگی خطاها و اشتباهاتمان را ردیابی و نظاره کنیم و از دل آن ها درس بیاموزیم تا تکرار نشوند؟
حال که شکست بخشی از سرنوشت اجتناب‌ناپذیر انسان‌های طالب موفقیت است، پس باید آن را کنترل شده تجربه کرد. باید هشیارانه سراغش رفت و هر لحظه از دلیل آن آگاه بود. هیچ انسان موفقی را در عالم پیدا نمی‌کنید که شکست نخورده باشد. تنها تفاوت اساسی بین همیشه موفق‌ها با آدم‌های معمولی این است که آن ها یک شکست را دوباره به همان شکل تکرار نمی‌کنند. بلکه از آن درس می‌گیرند و روزبه‌روز به آموخته‌های خود از زندگی اضافه می‌کنند. موفق‌ترین‌ها، استادان بی‌نظیر هم شکست و زمین خورده‌اند اما فرقشان با بقیه شکست‌خورده‌های عالم در این است که هر شکست را درسی جدید برای اوج گرفتن و دوباره برخاستن می‌دانند. و گام اول برای درس گرفتن از هر شکست چیزی نیست جز این‌که نسبت به آن آگاه شویم. و این آگاهی همان چیزی است که باید هر روز از خالق هستی آن را طلب کنیم.

سهیلا ثقفی- مجله موفقیت شماره226


یه سوال :

من کجای کارم اشتباهه که هر بار کار خیری انجام میدم که قصد 100% خیر دارم، یه جورایی درک نمیشه  و جور دیگه ای برداشت میشه ؟

صفورا

داشتم آشپزی می کردم و سرم حسابی گرم بود . در حالی که کمی دلتنگ بودم و شاید حوصله ی انجام کاری رو هم نداشتم، اما  دوستانم نهار مهمانم بودند و من میزبان .

باید نهایت تلاشم رو برای این که بهشون خوش بگذره، انجام می دادم .

قبل از این که درست کردن سالاد رو شروع کنم، یه سر به گوشیم زدم، تعداد زیاد میس کال و پیامکا نگرانم کرد . انگار منتظر یه خبر بودم . دیدم راشین چند باری تماس گرفته و پیامک زده که حتماً باهاش تماس بگیرم .

من و راشین دوست های 28 ساله هستیم . روزهای شاد و تلخی رو در کنار هم داشتیم . وقتی پدرم فوت کرد، راشین و صفورا و مهری، لحظه ای تنهام نذاشتن . هیچ وقت نمی تونم محبت های اون سال هاشون رو فراموش کنم . صفورا دوست 20 ساله ی من و مهری رفیق 24 ساله ی من!

ما 3 نفر به همراه الهام که قدمت دوستی اون با من، به اندازه ی قدمت دوستی من و راشینه، تقریباً همیشه با هم بودیم . الهام پزشکی خوند، من، فیزیک خوندم، راشین و مهری، ریاضی و صفورا حسابداری . 

با نگرانی به راشین زنگ زدم ، از صدای پرشور همیشگیش خبری نبود . خودم فهمیدم  نگرانیم بیخود نیست .

گفت : ببخشید، متاسفانه خبر خوبی ندارم .

ضربان قلبم بالاتر رفته بود، گفت : متاسفانه، مادر صفورا هم فوت کرد!

فقط یک جمله گفتم: واای، بیچاره دختره! حالا چیکار کنه ؟

گوشی رو که قطع کردم، نگاه پرسشگر مامان رو دیدم : گفتم : مادر صفورا ... و هق هق گریه کردم!!!!

مادرم هیچ نگفت! ناراحت شد، گفت : من صفورا رو خیلی دوست دارم ! و دیگر هیچ نگفت . من اشک می ریختم . مادرم در آغوشم گرفت ( از اون اتفاقاتی که شاید هر چند سال یک بار رخ بده! ) و گفت : می ترسی مثل صفورا بشی ؟؟؟!!!!!!!!!

و من هق هق .....

تو جمع دوستانمون، من و صفورا مجردیم . پدر صفورا، عید امسال بعد از چندین سال بیماری، فوت کرده بود و حالا ...

راستش رو بگم، از فوت مادرش ناراحت نبودم! برای صفورا دلم می سوخت که تنها شده! بی یاور . بدون پشت و پناه و این چه حس غریب و تلخیه!

پدر و مادر صفورا، انسان هایی نبودن که کسی بگه : آخی! چرا مرد ؟؟؟؟

چه کارها که انجام ندادن! و چه خون ها که نریختن و چه ...

کسی تو شهر نبود که دلش از اینا خون نباشه! چه قدر از موقعیت ها سوء استفاده کردند و چه قدر خداوند زد پس کله شون! پسرشون رو فرستادن دانشگاه با سهمیه ی مفقودالاثر بودن اون یکی پسر که تو سن 15 سالگی قهر می کنه از خونه و میره و بعدها میگن که جبهه بوده و مفقودالاثره!!! ! و پسر دانشجو تو همون شهری که درس می خوند معتاد شد و دزد و ... و اخراج ....و این اواخر آبرویی تو شهر براشون نذاشته بود!

بقیه ی بچه ها هم هرکدوم به نوعی مثل خودشون بودن، جز صفورا .

این دختر با بقیه فرق می کرد . خیلی با خانواده اش متفاوت بود . خیلی . مادرش هیچ وقت به هیچ کدوم ما بدی نکرده بود، اما به بسیاری از دلایل، ....

خدا رحمتش کنه! البته اگر صلاح می دونه!

بگذریم!

اون قدر گریه کردم، برای دوست نازنینم، برای سرنوشت تلخش و برای غمی که تو سینه اشه که سرم به شدت درد می کنه .

هرچند ظاهرم رو هم جلوی مهمونای نهار و مهمونای شب، حفظ کردم، اما مدام افکار مختلفی به مغزم هجوم می آوردن!

به این فکر می کردم که چندین خونواده رو بدون سرپرست کرده بودن ؟ دستشون به خون چندین نفر آلوده بود ؟ و حالا، دختر ته تغاری مهربان، با یه معتاد دیوونه، تنها مونده و باید عذاب بکشه ؟؟؟؟

به این فکر می کردم که هیچ کدوم از اعضای خونواده ام، اون رو حتی لایق یه "خدا رحمت کنه" ی خشک و خالی ندونستن و گفتن : چه اتیشا که نسوزوند! چه طور جون داد ؟؟؟؟؟!!!!

به این فکر می کردم که چه قدر با بال های زخمی پرواز کردن، سخته!

چه قدر با بال های شکسته، اوج گرفتن محاله!

و چه قدر تنهایی، دلتنگی میاره .




خیلی تلخ، دلگیر، ناراحت و دلتنگم . خیلی زیاد .

مسافر ( سهراب سپهری )

...
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه ی پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا می كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه های سر راه.
و بعد تونل ها ،

دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو، كه روی شاخه ی نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفی ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فكر می كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب های قشنگي !
حيات نشئه تنهايی است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.

- و نوشداري اندوه؟

- صدای خالص اكسير می دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آن كه تنهايی.

- چه قدر هم تنها!

- خيال می كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار يعنی؟

- عاشق!

- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهی كوچك ، دچار آبی درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكی !

- و غم تبسم پوشيده ی نگاه گياه است.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشياست.

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آن هاست.

- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله ای هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هايی كه ...

- غرق ابهامند ؟

- نه!
صدای فاصله هايی كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر

...

هیچ جا خونه ی قدیمی آدم نمیشه .

پروانه

اواسط آبان ماه بود که خانم مدیرمون خواست که همکارایی که به کلاس لاله ی 3 ( سوم ریاضی ) تشریف می برن، در یک جلسه ی فوری شرکت کنن .

موضوع جلسه، بحث و گفتگو در مورد پروانه، شاگرد اول سال گذشته ی کلاس، که تا اون وقت مدرسه نیومده بود و اواسط آبان اومده بود مدرسه، بود .

جریان از این قرار بود که مادر پروانه به همسرش شک می کنه! حالا درست یا نادرست، نمی دونیم . هیچ کسی نمی دونه و فقط خدا عالمه . به هر حال، مادر با راهنمایی های خواهرش از خانه ی شوهرش قهر می کنه و دست دو تا دخترش رو می گیره و میره خونه ی همون خواهر تو یه شهر دیگه و تقاضای طلاق می کنه .

پدر، قسم و آیه که داری اشتباه می کنی و هر کاری می کنه که با همسرش صحبت کنه یا برن مشاوره و ... ، خواهر خانم نمیذاره .

به هر حال این دو تا دختر هم مدرسه نمیرن . در اون اوضاع بلبشو و جدایی و اعصاب خوردی و زندگی موقت تو خونه ی خاله ای که خودش از همسر اولش جدا شده و همسر دوم مردی شده، معلومه که برا ادم حال و حوصله ی مدرسه رفتن نمیذاره و اصلاً شاید پدر و مادر به فکر تنها کسانی که نبودن، همین دو طفل معصوم بودن .

دختر بزرگ خانواده که قبلاً ظاهراً دانش اموز همین خانم مدیر و تعدادی از همکاران بوده، و ازدواج کرده، مدام با خانم مدیر در تماس بود و نگران اوضاع پروانه .

خلاصه بعد از گذشت مدتی و پا درمیانی بزرگ ترها و روشن شدن قضایا، مرد بیچاره، بیگناه شناخته شده و زن به سر خونه ی خودش بر می گرده!

حالا پروانه ای اومده مدرسه که تقریباً نیمی از ترم یک رو در کلاس نبوده . و خانم مدیر می خواست که کمکش کنیم .

من سال گذشته دبیرش نبودم و هیچ شناختی ازش نداشتم . اما وقتی دیدم که همه ی همکارا خیلی خوب در موردش صحبت می کننف متوجه شدم که باید بچه ی درسخونی باشه .

هر چند اون قدر دختر مودب و دوست داشتنی و باوقار و مهربان و درسخونی هست که همه ی دوستاش کمکش کنن، حتی همکارا، اما باز هم نتونست درس های قبل از اومدنش رو جبران کنه .


حالا که امتحان فیزیک داده، با صحبت با خانم مدیر، قرار شد که فقط اون قسمتایی رو که در کلاس بوده، به سوالاتش جواب بده . یعنی فصل دوم .

برگه ها روکه صحیح کردم، از 9 نمره ای که از فصل 2 سوال دادم، شده 8/25 .

حالا من موندم که با این نمره چه کنم! روز امتحان بهم موضوع رو گفت و منم اون قدر دوسش دارم و دلم از دست حماقت های پدر ومادرش خونه که دلم نیومد دلش رو بشکونم و بهش گفتم که : تو نگران نباش . برو بقیه ی درسات رو بخون .هیچ به فیزیک فکر نکن!

بهم گفت : وای خانم، شما چه قدر مهربونید!!! اگر موقعیت بود، همین جا می بوسیدمتون!!!!!

حالا، به نظر شما من چه بکنم ؟ همین نمره رو از 20 حساب کنم ؟ یعنی حدوداً 2 برابرش کنم ؟ که به نظر خودم در حق بقیه ی بچه ها اجحافه !

یا این که کمکش کنم، فصل یک رو بخونه و یه امتحانی بده و نمره اش رو دیرتر رد کنیم ؟

خانم مدیرمون میگه که هر تصمیمی من بگیرم، همون کار رو انجام میده . فقط نمی خواد این بچه ضرر کنه .

منم نمی خوام .

به نظرتون چیکار کنم ؟ روح این دختر زحمی هست، نمی خوام اذیت بشه .

گاهگاهی که دلم می گیرد

گاه گاهی که دلم می گیرد،
هجمه ی تلخ حقایق به سرم می ریزد
 گاه گاهی که غمی تازه نفس
همچو آوار سر پیکره ی زندگیم می ریزد 
قفس تنگ دلم می شکند،
مرغک خسته دل می پرد از کنج خیال
آسمان آبیِ آفتابیِ زیبا،
مرغ ها در پرواز،
شاپرک ها رقصان،
مرغک خسته ی دل اوج می گیرد در هاله ی نور
فارغ از بی مهری !!!

در پس هاله ی نور
 شهری از جنس طلاست!
مردمانش همه خوب، همه بی رنگ و ریا!
مهربانی چه قدر ارزان است.
چشمه هایش چه زلال
دوستی پاک تر از آب روان
 بچه هایش همه شاد
 چهره ی شهر پر از لبخند است!
وه چه رنگارنگ است!!!!
 مرغک قصه ی ما
می نشیند سر آن شاخه ی تاک
که بخواند آواز .........

ناگهان می پرم از خواب گران
 باز این پنجره ی بسته ی رو به دیوار این اطاق نمناک
باز تنهایی ها،
باز دلتنگی ها،
قصه ی غربت و ناکامی ها!!
کاش خوابم می برد .

گربه ی معبد

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام نيايش راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان نيايش می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد .

سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت .
گربه هم مرد .


راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام نيايش او را به درخت ببندند تا اصول نيايش را درست به جای آورده   باشند !!!!!

و سال ها بعد، استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه به درخت هنگام نيايش....!!!!!

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه ی دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود، درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم!
درست است! ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم، آن ها را دوست داریم و به آن ها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هر کسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.


دوستدارتو : بابا لنگ دراز

سرگیجه

دیشب تا 4 صبح بیدار بودم و سوال تایپ می کردم . دیگه چشمام نمیدید . نت، بازی در آورده بود و هر چی می خواستم عکس دانلود کنم برا سوالاتم نمی شد .

هر چی بود، تموم شد و خوابیدم . صبح ساعت 8 و نیم کلاس داشتم که 8 و ربع از خواب پریدم و تا رسیدم مدرسه ساعت 9 و ربع بود .

رفتم کلاس . بچه های سال اول . بعد از 8 سالی که سال اول تدریس نکرده بودم، حالا دوباره سال اول دارم . یه کلاس که از شانسم، بچه های بسیار خوبی هستن .

سوال حل کردم، سه شنبه امتحان ترم دارن و من تمام سعیم رو می کردم که هیچ اشاره ای به سوالات نکنم.

ساعت حدود 12 بود که دیگه کلاس رو تعطیل کردم . ( کاری که دکتر بهم تاکید کرده بود که انجام ندم! استراحت کنم و به هیچ وجه سر کلاس زیاد نمونم! ) همین طور که داشتم وسایلم رو جمع می کردم، بچه ها هم هی سوال می پرسیدن . بهشون اجازه دادم که برن و خودم، تقریباً جزء نفرات آخر بودم که درحال پایین اومدن از پله ها بودم .

یک سری از پله ها رو رد کردم و سری دوم ....

دیگه نفهمیدم چی شد، یه لحظه احساس کردم که تو زمین و هوا معلقم و فقط تونستم نرده ی کنار راه پله رو بگیرم . همین ! دکمه ی پوشه ام باز شده بود و ماژیک ها پروازمی کردن، حتی دیدم که یکی شون خورد تو صورت یکی از بچه ها و من در حالی که انگار چیزی درک  نمی کردم، نگران صورت اون بچه بودم و مچ پام برگشت و کاملاً با پای چپ خوردم زمین و فقط نرده بود که نگهم داشت و دستان مهربان فرشته و مروارید که از دو طرف گرفتنم و نذاشتن با سر از پله ها بیفتم و با صورت بخورم زمین .

سرم گیج می رفت، مثل همه ی روزهای این ماه اخیر . شدیدتر از قبل اما .

مروارید و فرشته ( داشن آموزانم ) تلاش داشتن که من رو از پله ها بیارن پایین، من که سر پا بودم، حتی می ترسیدم قدم از قدم بردارم . درد مچ پام که جای خود داشت! و دلم نمی خواست بیانش کنم تا نگران نشن .

دانش آموزام کنارم بودن، با چهره های نگران . فکرکردم که چه قدر پاک و معصوم و دوست داشتنی هستن .اون بچه ی ماژیک تو صورت خورده هم هیچیش نشده بود شکر خدا .

با کمکشون رفتم دفتر و ....

هر 2 دقیقه یک بار یکی شون اومد و حالم رو پرسید . هر بار گفتم : " خوبم مادر . نگران نباش عزیزم، خوبم " اما خوب نبودم!!!!!

با کمک خانم مدیر و معاون و بچه ها تا دم ماشین رفتم و ....

الان خوبم، جز درد شدید دست و پای چپ و کوفتگی مچ و ساق پا و مچ دست چپ، مشکلی ندارم .

فکر کنم همه ی این اتفاقات فقط یه دلیل خاص داره! فکر نمی کنم! مطمئنم!

یلدا مبارک