هنگامی که خدا زن را آفريد به وی گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدی،مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت:...بله،
وقتی با زن روبه رو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني.
سرت را به زير افكن تا افسون افسانه ی گيسوانش نگردي و مفتون فتنه ی چشمانش نشوي كه از آن ها شياطين مي بارند.
گوش هايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي.
از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و به چاه ویل سرنگونت مي کند .مراقب باش....

و وی بی آن كه بپرسد پس چرا خداوند زن را آفريد، گفت: به چشم.شيخ انديشه اش را خواند و نهيبش زد كه: خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....

گفت: به چشم.

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و وی هرگز زن را نديد، به چشمانش ننگريست، و آوايش را نشنيد.
چه قدر دوست مي داشت بر موجي كه وی را به سوي او مي خواند بنشيند، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريخت.

هزاران سال گذشت و وی خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناخت، اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كرد . ديگر تحمل نداشت .
پاهايش سست شد بر زمين زانو زد، و گريست. نمي دانست چرا؟
قطره اشكي از چشمانش جاري شد و در پيش پايش به زمين نشست...
به خدا نگاهي كرد. مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آن كه حرفي بزند و دردش را بگويد، مي دانست.

با لبخند گفت: اين زن است .
وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست.
بدون او تو غیرکاملی .
مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است .
من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم.
نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را می پرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم... وی اشكريزان و حيران خدا را نگريست. پرسيد: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زد: شيخ آن حرف ها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ...

و وی در گوشه اي ديد که شيخ دارد هم چنان حرف هاي پيشينش را تكرار مي كند ...
*
باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد.