یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور

از همه جا ناامید تفالی به حافظ زدم و با این فال، فقط اشک ریختم! شما اگر جای من ، اینقدر ناراحت و افسرده بودید، آیا با این فال، همین حال من بهتون دست نمی داد؟؟؟؟

خدایا شکرت.

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور  

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن  
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن  
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت  
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب  
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند  
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم  
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید  
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب  
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار  
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

خدایا شکرت ...

از بیرون که اومدم، اون قدر ناراحت بودم که فقط دست و روم رو بشورم و تو تاریکی، ولو شم روی تختو بزنم زیر گریه!

گریه ای بی صدا که مادرم نشنوه !!

اشک هام همین طور می ریخت که زنگ در رو زدن و طبق معمول جمعه شب ها، خواهر وسطیه و همسرش و پسرش اومدن .

اون قدر حالم بد بود که از اتاق بیرون نرفتم، سریع لباس عوض کردم و از همون داخل اتاق با صدای بلند سلام دادم و به بهانه ی سر درد، داخل اتاق موندم تا کسی چشمای قرمزم رو نبینه .

برای شام هم نرفتم . مدت هاست که میل به غذا ندارم . روزهاست که از سه وعده ی غذایی، فقط یک وعده می خورم!!!!

همین طور دراز بودم و اشک می ریختم که ناگهان صدای مهیب برخورد دو چیز که نمی دونستم چی بود، اومد و پرش همسر خواهرم و بعد دویدن خواهرم و ...

سریع رسیدم سر بالکن که دیدم همسر خواهرم داد می زنه : کجا ؟ زدی و داری در میری ؟؟؟

و دیدم عمق فاجعه بدتر از این حرفاست!

ماشین خواهرم کنار در خونه پارک بود که یه نیسان وانت که راننده اش بدون کشیدن ترمزدستی، رو سربالایی جلوی خونه رهاش کرده بود و از ماشین پیاده شده بود و داشت سیگار می کشید، خلاص شده بود و رو سرازیری راه گرفته بود و کوبیده شده بود به ماشین پارک شده ی خواهر بیچاره ی من! مزدا 3 مدل 3 سال قبل!!!!

نمی دونم والله مصلحت خدا چی بوده! ماشین که داغون شد! اون قدر ضربه شدید بود که از طرف دیگر هم خورده بود به دیوار و اون طرفش هم داغون شده بود!

یعنی دقیقاً همین طوری باید ردش کنن، بره!

اما ما همه مون فقط خدا رو شکرکردیم که خودشون تو ماشین نبودن، و خدای نکرده بلایی سر خودشون نیومده . شکر خدا ...

خیلی غم و غصه ام کم بود، غصه ی خواهرمم اومد روش . الهی بمیرم . درسته که می تونه به راحتی جابه جاش کنه، اما بنده ی خدا تا یه ماشین خوب گیرش بیاد و تا ....

ضررش به درک، قضا و بلا بوده مطمئناً، اما دوندگی های بعدش، دویدن به دنبال بیمه و ....!!!

برای کسی که هیچ وقت بدون ماشین نبوده، مطمئناً این روزا سخت میگذره . بدبختی این قدرم ماشین دنده اتومات نشسته، اصلاً نمی تونه با صبا خانوم من رانندگی کنه! وگرنه ...

هر چند بهش دیشب گفتم که تو فقط غصه نخور، من قول میدم که بشم راننده ی شخصی تو و هر جا که بگی، ببرمت . می برمت مطب، میام دنبالت و می برمت فیزیوتراپی، خرید، خونه ... هر جا که بگی ... فقط غصه نخور و بهش فکر نکن ...

امروز میگه نمی دونم چه گناهی مرتکب شدم که خدا این طور تنبیهم کرده . گفتم : مریمِ من، حرف قشنگی بهم زده! بهم گفته که خدا خیلی مهربونه . مطمئن باش مثل ما آدما نیست که سریع بخواد هر کار اشتباه ما رو یه جوری تنبیه کنه .

گفتم : چرا مثبت فکر نمی کنی ؟ چرا فکر نمی کنی که تو چه کار خوبی انجام  دادی که این حادثه وقتی خودتون تو ماشین بودین، یا داشتین پیاده می شدین، خدای نکرده، زبونم لال، اتفاق نیافتد ؟

خواهر من یه فرشته است . شوهرشم همین طور . در تمام مدت عمرش همیشه دستگیر همه بوده . من که هر روز براش دعا می کنم که خدا دستگیرش باشه ولا غیر .

نمی دونم والله . شکر خدا . شکر که خودشون سلامتن . فقط همین .


عکس های ماشین در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

پیش آمده باید باشد ...

پیش آمده هیچ وقت
پیشانی ات بلند باشد
بختت بلند تر؟
و مردی بلند بلند
بگوید "دوستت دارم"!؟

 باید پیش آمده باشد
تا خیال نکنی
زن بودنت
بر بادهای بیابان شده، شاید !!

 پیش آمده باید باشد
تا انتقام خودت را
از خودت نگیری
و به خوردِ خودت ندهی بیخود
که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم

 هیچ زنی
پای این دروغ را امضا نمی کند
مگر آن که
پیش نیامده باشد...



این روزهای سخت، سخت دلگیر و دردناک ...

اما چه خوبه که ظاهرم رو حفظ می کنم و فقط در تنهایی خودم، اشک می ریزم!

چه قدر خوبه که گریه هام با صدای بلند و هق هق، تماماً منتقل شده به داخل ماشینم و وقتی که دارم رانندگی می کنم ...

چه قدر خوبه که شب ها بالشم از اشک خیس میشه و وقتی صورتم رو روش میذارم، خنکی مطبوعی داره و صبح دوباره خشک خشک منتظر بقیه ی اشکامه ...

چه قدر خوبه که می تونم قرمزی چشمام رو خیلی راحت به گرمای هوا و گرد و خاک نسبت بدم و با یه قطره ی چشم، به دیگران بقبولونم که دارم بهتر میشم ..

چه قدر عالیه که وقتی وسط گریه های بی صدام،مهمون میاد، وقتی بهم میگه : گریه کردی ؟ با صدای بلند بخندم و بگم : مگه دیوونه ام ؟؟؟ و بعد به جای چشمام، قلبم گریه کنه ...

چه قدر خوبه که وقتی ...

خوبم! من خیلی خوبم ....

خداوند بخشنده ی من ....

روزی حضرت موسی (ع) رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:
بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد :
صبح زود به در ورودی شهر برو . اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت . پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.
پس از بازگشت، رو به درگاه خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت :
بار الها ، حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.
ندا آمد :
آخر شب به در ورودی شهر برو . آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت ...
دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت :
خداوندا! چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟
ندا آمد :
ای موسی، این بنده که صبح هنگام می خواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما... هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید :
بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟
پدر گفت :
زمین.
فرزند پرسید :
بزرگ تر از زمین چیست؟
پدر پاسخ داد :
آسمان ها.
فرزند پرسید :
بزرگ تر از آسمان ها چیست؟
پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت :
فرزندم! گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.
فرزند پرسید :
پدر ؟ بزرگ تر از گناهان تو چیست؟
پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت :
عزیزم ! مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است ....


پی نوشت :
1- مسیحیان عادت جالبی دارن . به گناهانشون نزد یک کشیش اعتراف می کنن . همیشه برام سوال بود که چرا ؟ اما وقتی خودم هفته ی قبل نزد کشیشم اعتراف کردم، آن قدر سبک بال شدم که نگو و نپرس .... حالا می فهمم چرا ؟! خدا به کشیشم سلامتی، دل خوشی و طول عمر بده ان شاءالله.
2- یادمه یک بار برای کاری، گریان رفتم نزد بزرگ عزیز و بهشون گفتم : فقط برای من دعا کنید ! یادم نیست چی بود، یادم نمیاد که چه مشکلی به وجود اومده بود برام، اما یک روز بعدش همه چی حل شد . ناگهانی و معجزه وار . رفتم به بزرگ عزیز گفتم : مطمئنم که برای من دعا کردید .
حتی اگر همون لحظه که اون سطور رو خوندن، یک لحظه از قلبشون هم گذشته باشه که خدایا دستش رو بگیر! خدا شنیده و دستم رو گرفته ...

چند روز قبل به مریم جان هم گفتم برام دعا کن، فقط همین . و ایمان دارم که برام دعا کرده . چون یک روز بعدش ناگهان ورق برگشت ...
با سپاس از همه ی دوستان خوبم، محتاجم به دعا . خیلی زیاد . برام دعا کنید لطفاً . خیلی خیلی زیاد.
3- قرار بود هفته ی قبل برم کیش و این هفته مشهد . متاسفانه هر دو سفر به هم خورد . جور نشد. سفر کیش خیلی برام مهم نبود .... اما نمی دونم چرا امام رضا من رو نمی طلبه! بارها تا آستانه ی سفر رفتم، اما نشده .... نمی دونم چرا .....
4- کاش می فهمیدی قهر می کنم
تا دستم را محکم تر بگیری
و بلند تر بگویی :
بمان ...
نه این که شانه بالا بیندازی
و آرام بگویی :
هر جور که راحتی ... !

5- از دست دل خودم در آزارم ....