یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور
خدایا شکرت.
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
خدایا شکرت.
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
گریه ای بی صدا که مادرم نشنوه !!
اشک هام همین طور می ریخت که زنگ در رو زدن و طبق معمول جمعه شب ها، خواهر وسطیه و همسرش و پسرش اومدن .
اون قدر حالم بد بود که از اتاق بیرون نرفتم، سریع لباس عوض کردم و از همون داخل اتاق با صدای بلند سلام دادم و به بهانه ی سر درد، داخل اتاق موندم تا کسی چشمای قرمزم رو نبینه .
برای شام هم نرفتم . مدت هاست که میل به غذا ندارم . روزهاست که از سه وعده ی غذایی، فقط یک وعده می خورم!!!!
همین طور دراز بودم و اشک می ریختم که ناگهان صدای مهیب برخورد دو چیز که نمی دونستم چی بود، اومد و پرش همسر خواهرم و بعد دویدن خواهرم و ...
سریع رسیدم سر بالکن که دیدم همسر خواهرم داد می زنه : کجا ؟ زدی و داری در میری ؟؟؟
و دیدم عمق فاجعه بدتر از این حرفاست!
ماشین خواهرم کنار در خونه پارک بود که یه نیسان وانت که راننده اش بدون کشیدن ترمزدستی، رو سربالایی جلوی خونه رهاش کرده بود و از ماشین پیاده شده بود و داشت سیگار می کشید، خلاص شده بود و رو سرازیری راه گرفته بود و کوبیده شده بود به ماشین پارک شده ی خواهر بیچاره ی من! مزدا 3 مدل 3 سال قبل!!!!
نمی دونم والله مصلحت خدا چی بوده! ماشین که داغون شد! اون قدر ضربه شدید بود که از طرف دیگر هم خورده بود به دیوار و اون طرفش هم داغون شده بود!
یعنی دقیقاً همین طوری باید ردش کنن، بره!
اما ما همه مون فقط خدا رو شکرکردیم که خودشون تو ماشین نبودن، و خدای نکرده بلایی سر خودشون نیومده . شکر خدا ...
خیلی غم و غصه ام کم بود، غصه ی خواهرمم اومد روش . الهی بمیرم . درسته که می تونه به راحتی جابه جاش کنه، اما بنده ی خدا تا یه ماشین خوب گیرش بیاد و تا ....
ضررش به درک، قضا و بلا بوده مطمئناً، اما دوندگی های بعدش، دویدن به دنبال بیمه و ....!!!
برای کسی که هیچ وقت بدون ماشین نبوده، مطمئناً این روزا سخت میگذره . بدبختی این قدرم ماشین دنده اتومات نشسته، اصلاً نمی تونه با صبا خانوم من رانندگی کنه! وگرنه ...
هر چند بهش دیشب گفتم که تو فقط غصه نخور، من قول میدم که بشم راننده ی شخصی تو و هر جا که بگی، ببرمت . می برمت مطب، میام دنبالت و می برمت فیزیوتراپی، خرید، خونه ... هر جا که بگی ... فقط غصه نخور و بهش فکر نکن ...
امروز میگه نمی دونم چه گناهی مرتکب شدم که خدا این طور تنبیهم کرده . گفتم : مریمِ من، حرف قشنگی بهم زده! بهم گفته که خدا خیلی مهربونه . مطمئن باش مثل ما آدما نیست که سریع بخواد هر کار اشتباه ما رو یه جوری تنبیه کنه .
گفتم : چرا مثبت فکر نمی کنی ؟ چرا فکر نمی کنی که تو چه کار خوبی انجام دادی که این حادثه وقتی خودتون تو ماشین بودین، یا داشتین پیاده می شدین، خدای نکرده، زبونم لال، اتفاق نیافتد ؟
خواهر من یه فرشته است . شوهرشم همین طور . در تمام مدت عمرش همیشه دستگیر همه بوده . من که هر روز براش دعا می کنم که خدا دستگیرش باشه ولا غیر .
نمی دونم والله . شکر خدا . شکر که خودشون سلامتن . فقط همین .
عکس های ماشین در ادامه ی مطلب
این روزهای سخت، سخت دلگیر و دردناک ...
اما چه خوبه که ظاهرم رو حفظ می کنم و فقط در تنهایی خودم، اشک می ریزم!
چه قدر خوبه که گریه هام با صدای بلند و هق هق، تماماً منتقل شده به داخل ماشینم و وقتی که دارم رانندگی می کنم ...
چه قدر خوبه که شب ها بالشم از اشک خیس میشه و وقتی صورتم رو روش میذارم، خنکی مطبوعی داره و صبح دوباره خشک خشک منتظر بقیه ی اشکامه ...
چه قدر خوبه که می تونم قرمزی چشمام رو خیلی راحت به گرمای هوا و گرد و خاک نسبت بدم و با یه قطره ی چشم، به دیگران بقبولونم که دارم بهتر میشم ..
چه قدر عالیه که وقتی وسط گریه های بی صدام،مهمون میاد، وقتی بهم میگه : گریه کردی ؟ با صدای بلند بخندم و بگم : مگه دیوونه ام ؟؟؟ و بعد به جای چشمام، قلبم گریه کنه ...
چه قدر خوبه که وقتی ...
خوبم! من خیلی خوبم ....