ماجرای علی کریمی و دخترک گل فروش

و اين است جادوگر و اسطوره ما
هيچ وقت يادم نمي‌رود بلوار ميرداماد را به سمت خيابان شريعتي رانندگي مي‌كردم. وقتي به چراغ قرمز 180 ثانيه‌اي‌اش برخورد كردم عصبي شدم. تازه از محل كارم تعطيل شده بودم و خيلي خسته بودم.
داشتم ديالوگ‌هاي معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافيك‌هاي تهران را زمزمه مي‌كردم كه كودكي رو به من كرد و گفت: «آقا فال مي‌گيري ؟» چند قدم آن طرف‌تر دخترك گلفروش با شاخه‌هاي لاله صدا زد: «آقا گل بخر ديگه... خواهش مي‌كنم». جمله‌اش تمام نشده بود كه با غرور تمام، شيشه ی پنجره را بالا دادم تا صدايشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتي چنين برخوردي را از من ديدند بي‌خيال شدند و رفتند سراغ راننده ی اتومبيل كناري‌ام.
BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشين سبب شده بود تا از ساير ماشين‌ها متمايز گردد.
پس از چند ثانيه ديدم پسرك فالگير با صداي بلند گفت: «بچه‌ها ... بچه‌ها بيايين علي كريميه... بازيكن پرسپوليس...» در يك چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از كودكان كار، دور ماشينش را گرفتند. من هم بي‌اختيار سرم را چرخاندم تا عكس‌العمل علي كريمي را ببينم. او با لبخندي دنباله‌دار از همه كودكان فال و گل و شكلات گرفت تا آن ها را خوشحال كند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بي‌خيال كريمي نشده بودند. علي كريمي كه با بوووووق ماشين‌هاي پشت سرش مواجه شده بود، اتومبيلش را حركت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشينش را نگه داشت. من هم از روي كنجكاوي پشت سر جادوگر ايستادم.
كاپيتان پرسپوليسي‌ها از ماشين پياده شد و دخترك گلفروش را محكم بوسيد و پسري كه آدامس مي‌فروخت را بغل كرد. امضا داد و تمام گل‌هاي لاله گلفروش را خريد و چند فال حافظ هم گرفت. برايم عجيب بود. مگر مي‌توان باور كرد جادوگر كه گاهي حوصله خودش را هم ندارد اين طور برخورد كند؟
دخترك گلفروش از فرط خوشحالي نمي‌دانست چكار كند و بالا و پايين مي‌پريد. كريمي كه ديگر نمي‌دانست چكار كند، با صدايي خش‌دار گفت: «بچه‌ها بايد بروم سر تمرين. ديرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» كودكان كار نيز با تشويق چند ثانيه‌اي علي كريمي... كريمي دوستت داريم، او را بدرقه كردند...

روایتی از مهدی مرتضویان

هیچ کس نمی داند
بی آن که به شب درود بگویم دیگر بار
کوله بار خاطرات دردناکم را
به دوش می کشم و
در هر بارقه ی امید تازه ای
چهره ی غمگین گذشته ها
به پیشوازم می آیند
و هیچ کس نمی داند
این اشک ها
این همه اشک مثل باران
از کجا می آیند...
...
هیچ کس نمی داند
این غم کجاست
چون چشمه ای
می جوشد از دل زلال زلال ترین چشم ها
داستانی که گفته شد و تمام شد
داستان ها که می سرایند پس از ما دیگران

چه می دانی این نگاه چیست
چه می دانم چه می کنم با لحظه های بازمانده از قصه ام
چه می دانم این ترانه را چه کسی سرود نخستین بار..

قلبم در هم فشرده می شود که
اشک هایم بر چهره ام می دوند دیگر بار
قصه ای که می خواستم بنویسم
همان ترانه ی کهنه ی غمبار قدیمی شد
و من تکرار رنج های آدمی
از لحظه ی خلقت

آوید میر شکرائی

از همه ی دوستان عزیزم، ممنونم .
خیلی خودخواهم اگر که بخوام شادیتون رو بر هم بزنم . نوشتن اون پست از اول هم اشتباه بود . از همه تون عذر می خوام که این روزا شدم آینه ی دق!!
شرمندتونم به مولا .

عکس های بسیار زیبا از زمستان ماسوله


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups
به
 جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین
 گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید |
 BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

مهمان

تا اونجایی که یادمه، از بچه گی هام تا همین الان، همیشه از یه اتفاقی خوشم نمی یومد!
مهمان ناخوانده

همیشه ی همیشه، از این که ارامشم با حضور کسانی که از قبل آمادگی ذهنی برای حضورشون در خونه ندارم، به هم بریزه، متنفر بودم .
اما چه فایده!
تنفر و به هم ریختن آسایشم برای کسی مهم نبود !!!!!!
اصولاً در فامیل ما، هیچ کسی عادت به هماهنگی برای مهمانی نداشت!
خوبی خانواده ی مادری این بود که همه مثل هم بودیم . یعنی صاحب خانه و مهمان نداشت .
یعنی ییهو یکی ساعت 4 عصر تصمیم می گرفت بیاد خونه ی ما! بعد زحمت می کشید و به کل فامیل زنگ می زد و هماهنگ میکرد، الا ما!!!!
و نهایتاً ساعت 6 غروب می دیدم، حدود 40-30 نفری مهمان داریم .
خوب یادمه که وقتی میومدن خونه مون، چون حیاط بزرگی داشتیم، گازهای بزرگ با کپسول های همیشه ی پر از انباری به حیاط منتقل میشد و هر کسی، یه سر کار رومی گرفت و نهایتاً با خنده و شوخی و وول خوردنای ما بچه ها تو دست و پای بزرگ ترها، یه شام خوشمزه اماده می شد .
همه جور بازی هم میکردیم .
از تاب بازی با تابی که پدرم برام بسته بود به آهن زیر سقف خونه که حتی تحمل بزرگ ترها رو هم داشت، تاااااااااا لی لی و هفت سنگ و خاله بازی و یه قل دو قل!!!
در تمام بازی های دختروونه، من حضوری نداشتم! اما در تمام شیطنت های پسرونه، باید دنبال ردی از من می بودید .
اون قدر شیطنت بود و خنده و شوخی که از طعم غذا هیچی نمی فهمیدیم و همش به دنبال تموم شدن غذا و ادامه ی بازی ها بودیم .
بعد از شام، اول مراسم آواز خوانی و دست و رقص و هلهله و شادی بود و پدرم آوازهای گیلکی میخوند، شوهر خاله ی نازنینم، یه دونه انار، دو دونه انار، همسر اون یکی خاله، یه اواز گیلکی معروف و خاله ام، مهستی و هایده!!و ... بعد هم، همه چیز به حالت اول بر می گشت و مهمان ها ساعت 3-2 شب خداحافظی می کردند و می زفتند .

البته در مناسبت های خاص، مثل عید یا تولد ها، دعوت رسمی صورت میگرفت .
بعد از فوت یکی از خاله (دختردایی مادرم در سن 48 سالگی) ناگهان این جمع هم متلاشی شد .
اون بود که گرم کننده ی مجالس بود .
خدا رحمتش کنه .

دردنیای بچه گی هام، از این حالت لذت می بردم، اما دریغ و درد از روزی که خانواده ی پدری سرازیر می شدن خونه مون!!!!!
اونا کسانی بودن که همیشه وقتی در خونه ی ما رو می زدن که مشکلی داشتن! غصه ای داشتن و دردی!! گریه بودو اه و ناله!
و من متنفر از این وضعیت !!!
هیچ وقت یادم نمیره و همیشه مثل بغضی در گلومه، ماه رمضون سال 67 یا 68 .هر 4 تا خواهر و برادرام، تهران بودن و دانشجو. من و پدر و مادرم تنها بودیم
من مریض بودم . اون زمان رشت هم نبودیم و شهر نزدیک به رشت زندگی می کردیم . خیلی نزدیک .حدود 20 کیلومتر اون طرف تر .
مادرم روزه بود . نزدیک عید هم بود و خوب یادمه که خونه تکونی داشتیم و اتفاقاً مادرم در حال تمیز کردن آشپزخانه هم بود  . تمام وسایل آشپزخانه، حتی داخل کابینت ها، درون هال بود .
مادرم من رو برد رشت دکتر و وقتی برگشتیم، داشتن ربنا رو می خوندن که از جلوی مغازه ی پدرم که رد شدیم، خبری مثل پتک بر سرمون فرود اومد!!!!!
پسرعموهام و زن عموم ( خدا رحمتش کنه )خونه ی ما بودن برای افطار و شام!!!!
هیچ وقت یادم نمیره که وقتی رسیدیم خونه، مثلاً چایی دم کرده بودن، اما تمام سینی سماور مادرم رو آب چای برداشته بود!!!!
مثلاً سفره پهن کرده بودن، اما سفره ی 30 نفره رو برای 15 نفر پهن کرده بودن!!
از مغازه ی پدرم، نون آورده بودن و تموم گرد نون ریخته شده بود رو فرشا!!! نونا همین طور درسته وسط سفره بودن!!!! و ...!!!
اون شب مادرم، افطار رو خیلی دیر خورد . تا همه چیز رو درست کنه و به فکر شام هم باشه، طبیعتاً خیلی دیر شده بود .
صورت رنجور مادرم در اون ساعات، هیچ وقت از یادم نمیره .
و من همیشه این سوال رو از خودم می پرسیدم که آیا امکان داره وقتی صاحب خونه ی خونه ای نیست، من افطار و شام برم خونه اش ؟؟؟؟؟  اینا اول رفته بودن مغازه و از پدرم پرسیده بودن و می دونستن که ما خونه نیستیم ولای در کمال پررویی کلید گرفته بودن و اومده بودن خونه!!!!! حتی پدرم بهشون گفته بود که خونه، ریخت و پاشه!

این عادت درست سر افطار خونه ی ما اومدن، براشون عادت شده بود . یعنی مثلاً ما حاضر بودیم برا افطار بریم مهمونی، ییهو خراب می شدن سرمون . حتی در حالی که می دیدن ما اماده ایم برای رفتن، می گفتن : ما گفتیم سر افطار بیایم که شما تدارک نبینین!!!
البته! خیلی وقت ها هم به در بسته می خوردن!!!!!!!

تا این که من از دانشگاه اومدم . مادرم دیگه توان اون سال ها رو نداشت، اما اینا نمی فهمیدن.
تا این که یه روز درست وقتی که داشتیم افطار می رفتیم مهمونی، زنگ در رو زدن و اومدن داخل!
منم نه بردم و نه اوردم و گفتم : ما داشتیم می رفتیم خونه ی خاله! کاشکی شما تماس می گرفتین که شرمنده نشیم!
رنگ و روشون پرید و گفتن: نه! ما مزاحم نمی شیم!
اما مادرم پرید وسط حرفشون و گفت: نه! دیگه اومدین، افطار بمونین . اما بعد از این لطفاً تماس بگیرین .
به خداوندی خدا قسم، که دقیقاً داشتن ربنا می خوندن دیگه .
به هر حال سریع سفره ی افطار رو آماده کردیم و به خاله زنگ زدیم که نمی تونیم بیایم و شام درست کردیم و...!
اما
بعد از اون
دیگه برای افطار یا شام نیومدن خونه مون .
و یاد گرفتن که قبل از اومدن، تماس بگیرن !!!!!

هر سال ماه رمضون، من یاد این ماجراها می افتم وکلی فشارم می زنه بالا از دست این جماعتی که حتی سال به سال یه تماسی نمیگیرن تا حالی بپرسن!!!!!!

خیانت ؟؟!!! چرا ؟؟؟!!!

این سوالیه که بارها و بارها از خودم پرسیدم .
از خودم پرسیدم که: چه اتفاقی میتونه بین دونفر بیافته، که یکی به دیگری خیانت کنه ؟؟؟؟؟

- خانمی رو می شناسم که همسرش یک فرد نظامی بود و دارای 5 فرزند بودند .
خانم پس از 20 سال زندگی مشترک، متوجه ی خیانت همسرش شد و جدا شدند!
به همین راحتی .
خانم دست 5 تا فرزندش رو گرفت و بدون هیچ حق و حقوقی مرد رو با دنیای مملو از هوسش تنها گذاشت .

- دو خانم که با هم شدیداً دوست بودند، رو می شناسم که هر کدوم دارای همسر و فرزند بودند .
پس از رفت و آمدهای خانوادگی، همسر یک دوست از دوست دیگر خوشش آمد!
بعد از گرفتن مچ این دو نفر توسط همسر اون مرد، از هم جدا شدند .
زن از فرزندش گذشت . دوستش و همسر دوستش شاهدان طلاقشون بودند!
مرد ، دست پسرش رو گرفت و با منشی شرکتش به صورت غیرقانونی، بدون اطلاع هر دو زن، از ایران فرار کرد!!!!!!!

- یکی از بهترین دوستانم مدام ازم پیامک های عاشقانه می خواست .
بهش گفتم : خوش به حال همایون! هنوز بعد از گذشت 16 سال از زندگی مشترک، خوب پیام های عاشقانه رد و بدل می کنید .
خندید .
بعد از گذشت یک ماه، از من خواست که خصوصی باهام صحبت کنه .
عاشق معلم پیانوی دخترش شده بود!!!!!!
همسرش دکترا داره و ادم بسیار موجهیه!!!!!!!

- ....

و هزاران تای دیگه از این مثال ها.

همیشه برای من این سوال بوده که مگه چه اتفاقی میافته که یک مرد یا یک زن، به خیال خودش، می تونه همزمان دو نفر رو دوست داشته باشه! ( امری محال! )
چه اتفاقی میافته که یک نفر در کمال وقاحت، به دو نفر پیام های عاشقانه هدیه می کنه؟؟ یا به عبارت دیگر، عشق هدیه می کنه؟؟!!!!!!!!
چه اتفاقی میافته که خیانت رخ میده ؟؟؟
مگه این زن یا این مرد، همون کسی نبود که از اول دیده بودتش ؟ بدی هاش رو ، خوبی هاش رو، نقطه ضعف هاش رو، نقاط قوتش رو ؟
مگه زشتی و زیبایی و چاقی و لاغریش رو، قد کوتاه و بلندش رو قبلاً ندیده بود ؟؟؟

و مهم تر از همه این که
چه کسی این وسط مقصره ؟؟؟
زن یا مرد ؟؟؟

این سوالات، روزها و روزهاست که در ذهن من وول می خورن و چون جوابی براشون پیدا نمی کنم، بیش تر و بیش تر احساس یاس و دلمردگی می کنم .
کمکم کنید . واقعاً به کمک هاتون نیاز دارم .

من رو از این برزخی که توش هستم، نجات بدید!

سایه!

در هر زمینی که سایه ی آدم های کوچک، بزرگ باشد، آفتاب در حال غروب کردن است!

حکمت خلقت زن وتنهايي هاي بشريت ( هبوط در کویر " دکتر شریعتی " )

 

قبل نوشت :

در كتاب "هبوط" در "كوير" دكتر شريعتی ، قسمتی در مورد حكمت خلقت حوا (زن) بعد از خلقت آدم (مرد) صحبت مي كنه.در مورد اين كه حكمت نياز به همسر چيه ؟و خيلي خيلي فلسفه يی زيبايی داره...



الان آدم(مرد) خلق شده و در بهشت رها شده و اين نوشته ها نجوای دروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايی به سر بردن در بهشت است:

(( چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهار، هر نسيمی كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائی را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشی است. بيش تر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس مي كنيم كه در اين "مثنوی" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم. بودنمان انتظار يك "بيت" شدن!

در آن حال كه لذتی را با ديگری مي بريم، زيبایی ای را با ديگری مي بينيم...

اين است كه تنها خوشبخت بودن، خوشبختي ای رنج زا است، نيمه ای  ناتمام است كه تنها بودن، بودنی به نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستی ام رنج " تنهائي" را احساس كردم. "بي كسي"، بهشت را در چشمم كوير می نمود. تنها ديدن، تنها آشاميدن و تنها...، برزخی زيستن است.

با دردها، زشتی ها و نا كامی ها، آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق ورزيدن است. تقيه ی درد، زيباترين ايمان است. رنج، تلخ است اما هنگامی كه تنها می كشيم تا دوست را به ياری نخوانيم، براي او كاری مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند.

اما در بهشت چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ی سرد و دل انگيز طوبی، بانگ آب، زمزمه ی مهربان جويبار ها و...چگونه مي توان دوست را خبر نكرد؟

چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتي كه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است.

 پروردگار مهربان من، از دوزخي، اين بهشت رهائي ام بخش! در اين جا هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی، سكوت گنگ و بي حاصلی رنج زای گسترده ای .

در هراس دم مي زنم، در بي قراری زندگي مي كنم. و بهشت تو برای من بيهودگی رنگينی، است." بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت، هم چون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

" تو قلب بيگانه را مي شناسی كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده ای ! كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"

دردم درد" بي كسي" بود.))



پی نوشت :

یک چیزی در این روزهایِ من، درون خودِ من مانده و هست، که می ترسم ازش، می ترسم برگردم به خودم در آینه، درون چشم هایِ آینه زل بزنم و اعتراف کنم به آن! بارها نشسته ام  درون جمعی و با همه ی خنده هایِ پر رنگِ رویِ لبهایم، حس کرده ام "منِ من یک جوری بی اغراق و قدرتمند، در حالِ تحلیل رفتن است، چیزی از من درونِ من رو به زوال است، که دارم در سختی و  تلخی ذره ذره فرو می ریزمش، که ترجیح می دهم  در این شرایط ِ سخت با خنده هایِ زیاد و دروغ هایِ سختِ و مصلحتی،  آن بار ِ عظیمی که تحمیل شده بر شانه هایِم را، تحمل کنم ."

اما یکی جرات کرد که بگوید، جرات کرد زل بزند تویِ چشم هام که "مثلاً حواس ام به ات هست دختر!" بعد هم یک جور ِ آروم و سر به زیرانه ای، صدایش را بیاورد کنار ِ گوشم  که : "حواسم هست، دارم می بینمش آن چیزی را که از درون تو افتاده به جان ات و ذره ذره از درون پوچ ات می کند، خالی ات می کند، از بین می روی این طور!"

و من می مانم و دیگر لبخند کم رنگِ رویِ لب هام از جنس ِ تظاهر نیست، از جنس ِ زوالنده ی درد است،  از جنس ِ دستپاچه گی ِ تازه گی ها چه مرگ ات شده دختر که عرضه نداری حتی به یک ادایِ ساده ی آدم هایِ خوشبخت...؟

          

بال هایم را در کمد لباسهایم آویزان کرده ام ! تا اطلاع ثانوی ساکن زمین خواهم ماند !

باران

"این شهری که می بینید، ونیز نیست که بخوایم با قایق از خیابوناش عبور کنیم .

این جا .... ، شهر باران های نقره ای !!!! "

این صدای گزارش گر تلویزیونی استان ما بود .

تصاویر گویای همه چیز بود . خیابون هایی که آب گرفته بود، خونه هایی که تا داخل اتاق ها ش آب بود و مغازه هایی که ....

ماشین هایی که نمی تونستن از توی رودخونه ی به وجود اومده در سطح شهر بگذرن و آدمایی که ...

راستی چه طور باید از این رود عبور کنن ؟؟؟؟

این جا شهر منه .

همون شهری که کعبه ی آرزوهام بود .

همون جایی که وقتی ازش دورم، دلم حتی برای کاشی های پیاده روهاش هم تنگ میشه .

این جا شهر منه .

شهر باران .

شهر یاران .

با پارک جنگلی محتشم، که روز به روز از تعداد درختای چندین و چندساله اش کم تر میشه، ولی باز هم قشنگه .

این جا شهر منه، با رودخونه هایی که از سطح شهر می گذرن و به جای آبادانی و زیبایی، با آلودگی های مختلف و زباله هاشون، بوی بد و بیماری رو برای مردم دیارشون، به ارمغان میارن!!! ( راستی اگه این رودخونه ها تو یه شهر اروپایی بودن، چه استفاده هایی ازشون می شد ؟ چهره ی شهرشون چه جوری بود ؟؟؟؟؟؟ این فکرها همیشه آزارم میده! )

این جا شهر منه! با وجود خیابون های آسفالته ای که از مناطق جنگی بدتره!

این جا شهر منه، همون جایی که راه فاضلاب شهری با راه روان آب های سطحی یکیه!!! و اینم از دولتیه طرح های بی شمار جدیده! و گرنه قدیما از این خبرا نبود .

این جا شهر منه، همون جایی که برای حل مشکل آب های روان سطحی، درختان رو از ریشه قطع می کنن تا برگاشون راه آب رو نگیره!!! و شهر روز به روز لخت تر و کویری تر به نظر میاد!

این جا شهر منه، همون شهری که برای حل مشکل سیل به راه افتاده در خیابون ها، هر قسمتی از خیابون رو، مثل موش های کور، اما با دستگاه هایی مدرن، سوراخ می کنن ، تا آب بره پایین!!! و بعدها، شاید در گذر ایام، لکه گیری وسط بلوار آسفالت سوراخ شده، صورت بگیره! البته شاید!!!!

این جا شهر منه، همون جایی که استاندار سابقش، به علت عدم باریدن برف در چند سال متمادی، تمامی برف روب ها رو به استان های مجاور هدیه داده بود ( و چه گرفته بود، الله اعلم! )، بعد برف سال 83 که بارید، همون برف حدود 2 متری معروف که یک ماه تعطیلی رو در بر داشت به همراه عدم رفتن به سفرهای غیرضروری!!!!!! ، برف روبی در استان موجود نبود! امکان آوردنش هم نبود! و ما چشم به آسمان بودیم تا آفتابی و باد گرمی بیاد و برف ها رو آب کنه!!!!

همون جایی که شهرداری مسئولیتی در قبال تمیز کردن کوچه ها از برف نداره!!!!!! و مردم خودشون باید این کار رو انجام بدن! راستی اینم بگم، شهرداری وظیفه ای در قبال تمیز کردن کوچه ها در روزهای معمولی هم نداره!!! آشغال ها در کوچه های ما جا خوش کردن!

همون جایی که آشغال ها رو در مراتع زیبای بیرون شهر، خالی می کنن و علاوه بر کثیف کردن چهره ی زیبای شهر و مرتع و جنگل، بوی بد و آلودگی هم به همراه داره!

زباله های بیمارستانی هم که در آب های رودخانه ها خالی می شه!!!!!!  تا آب با خودش ببره!!!!!

این جا شهر منه، همون جایی که به خاطر بارش باران و آب گرفتگی معابر، روز ها مدرسه ها تعطیل میشه!!!!

این جا شهر منه، همون شهری که اگه تو پیاده روهاش راه بری، از کاشی هایی که با دستور شهردار محترم، پس از داغون شدن هم حتی عوض نمیشن، آب کثیف گلی به لباست می پاشه و اگر هم از تو خیابوناش رد بشی، راننده های خوش خلقش، با سرعت هر چه تمام تر از کنارت رد می شن و آب رو می پاشن به کل هیکلت!!!!! انگار نه انگار! کلی هم بد و بیراه نثارت می کنن که بیخود کردی اومدی خیابون!!!!!!

این جا شهر منه!

این جا همون جاییه که مردمش از باریدن بارون، خوش حال نمیشن !

بارون که میاد، از سقف ها چکه میاد، از ناودون های سوراخ شده، آب می ریزه، دیوارها نم می کشه و همسایه بغلی هیچ به روی مبارکش نمیاره که از سهل انگاری ایشون و عدم تعمیر به موقع ناودان ها، عده ای دارن بوی نم رو تحمل می کنن!!!!

این جا همون جاییه که خیلی ها آرزو دارن که بیان و ببینن!!!

این جا شهر باران های نقره ایه! همون جایی که بالای شهرش(!!!!) ارتفاعی پست تر از دریا داره و در نتیجه با کوچک ترین بارندگی ، آب گرفتگی داره!!! اونم چه آب گرفتگی!!! بالا زدن اگوهای شهری و ....!

همون جایی که بالای شهرش روی تالاب ساخته شده و دورش رو زمین های زراعی مملو از آب پوشوندن!!!

این جا شهر منه!!!

همون جایی که الان ساختمون های مهندسی سازش، با خلافی های کلان که به شهرداری محترم پرداخت می کنن و عدم خلافی می گیرن!!!!!، پارکینگ خونه ها رو کوتاه می سازن، حتی پایین تر از سطح کوچه و خیابون! تا مصالح کم تری مصرف بشه، سوییت های همکف می سازن و ....!!

در حالی که اقلیم شهرمون طوریه که باید خونه های کرسی بلند ساخته بشه تا آب بتونه رد بشه!!

اما به خاطر سودجویی یه سری مهندس .....

همون جایی که علت خرابی خونه ها در برف های باریده شده، استفاده ی کم از چوب برای سقف و زیر حلب و یا استفاده از چوب های کم ضخامت و از نوع نامرغوب بوده!

همون جایی که ...


این جا شهر منه .

مردم شهر من از باریدن باران، غمگینن!

واقعه ی عظیم

امروز بعد از مدت هاست که می نویسم . خودم می نویسم با تمام وجودم .
بهتره که نوشته ام رو با سخنی از زنده یاد دکتر شریعتی عزیز شروع کنم :
" در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، اما برای حسینی می گریند که آزاده زندگی کرد . "اولین بار یادم نیست کی و کجا این جمله رو شنیدم و یا خوندم، اما یادمه که مدت ها روش فکر کردم . اونوقت تموم این عزاداری ها، بیرون رفتن ها، حتی گریه کردن ها، برام یه جور سوال بودن .
تو این یکی دو ساله، همش از خودم می پرسم که آیا باید برای کسی گریه کنیم که برای دفاع از حقش، جونش رو فدا کرد، یا برای خودمون گریه کنیم که نمی تونیم ظالمان دور و بر خودمون رو از بین ببریم .
در تمام مدتی که برای گرفتن حقمون، برای بازگشایی مدرسمون، تلاش می کردیم، در تمام لحظاتی که نامه پشت نامه، توصیه پشت توصیه، برای مدیرمون میومد، به امام حسین فکر می کردم .
باورتون نمیشه، همیشه فکر می کردم که چه قدر این جریانات خوب بوده، هر چند سخت می گذره، هر چند اعصاب خورد کنه، هر چند تموم سیستم زندگیمون رو به هم زده، ولی تموم خوبیش اینه که ماهیت افراد دور و برمون رو نشون داده .
یکی از دوستام اسم قشنگی داره، فوق العاده زیبا، اما بعد از این جریانات ، ما بهش می گیم : " آزاده "
می دونین چرا ؟ چون شجاع بودن رو بهمون یاد داد . اون بود که شروع کرد و ما هم پشت سرش ادامه دادیم و هر کدوممون در یک جبهه ای فعالیت کردیم و سرانجام با کمک هم پیروز شدیم و حتی هنوز هم با کمک هم اون مدرسه رو می گردونیم و مشکلاتش رو حل می کنیم .
اینا شاید به این ماه ربطی نداشته باشه، شاید فکر کنین که بی ربط نوشتم، اما تمام هدفم اینه که بگم :
" گریه کردن، یا با بزک غلیظ و با وجود چندین بچه ی ریز و درشت، تو خیابونا گشتن، عزاداری برای امام حسین نیست ! "
هر چند که گاهی فکر می کنم شاید اونا از من بیش تر معتقدن که حتی حاضر نیستم تو این روزا بیرون برم!!

برای من همیشه سوال بزرگ اینه که : چه طور یه آدمی حاضر میشه از همه چیز زندگیش، همه ی فرزندانش، خونواده اش ، جانش، مالش بگذره؟ چه فکری پشت این قیام بوده ؟ چه پیامی برای ما بوده ؟ چه طور ممکنه قدم در راهی بزاری که می دونی پایانش مرگه ؟؟؟

این یه ایمان قوی می خواد و یه دلگرمی عظیم . یه باور، یه اعتقاد .
تموم برنامه ی من در سال های اخیر ، که بیش تر و بهتر خودم رو شناختم، با وجود تموم مخالفت هایی که دور و برم هست و آه هایی که به خاطر کافر بودن من کشیده میشه، این بوده که تو خونه بشینم و نه به مداحی های مملو از دروغ افراد معلوم الحال نون به نرخ روز خور گوش بدم، بلکه با خودم به عظمت این شخص فکر کنم .
برای من، امام حسین، مظلوم نیست . مظلوم کسیه که نتونه برای احقاق حق خودش، تلاشی کنه و نیاز به ترحم داشته باشه . چه طور کسی رو که از جانش، مالش، خانواده اش و فرزندانش میگذره، مظلوم بخونم و بدونم .
مگه غیر از اینه که دکتر شریعتی می گه :
" هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده است " ؟؟؟


حسین ( ع ) مظلوم نبود، برای اثبات مظلومیتش نجنگید، او از جان گذشته بود، برای اثبات حقانیتش جنگید . حاضر نشد زیر بار ظلم زندگی کنه، پس یک آزاده بود و بس .


چرا در تمام نوحه ها و مداحی ها و سخنرانی های مذهبی که پخش میشه، از تشنگی حرف می زنن ؟ من منکر این مسئله نیستم، اما احساس می کنم که نبرد کربلا، برای آب نبوده .
برای من خیلی جالبه که بدونم این داستان ها و دروغ ها برای چیه ؟ برای پر کردن جیب یه عده آدم خاص ؟؟؟
دکتر شریتی در جایی دیگه میگه :
"حسین بیش تر از آب تشنه ی لبیک بود، افسوس که به جای افکارش ، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند."

شاید هم برای درآوردن اشک مردم ؟؟؟!!!
این كه حسین فریاد مى ‏زنه - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مى ‏بینه و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمى ‏بینه - فریاد مى‏ زنه كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگه نمی ‏دونه كه كسى نیست كه یاریش كنه و انتقام بگیره؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشر هستش و این پرسش، از آینده است و از همه ی ماست و این سؤال، انتظار حسین را از نسل ما نشون می ده . برخلاف نظر خیلی ها، نظر من اینه که امام حسین صدامون می کنه که اسلام حقیقی رو بر پا کنیم نه این اسلامی رو که به هزار دست و هزار رنگ چرخیده و در اومده فقط برای این که یه حربه ای باشه تو دست یه عده ، که از سادگی آدمای دیگه استفاده می کنن .

باز در جایی دیگر، دکتر شریعتی عزیز گفته :" حسین در عاشورا خون حلقوم فرزندش را در مشت می گیرد.و به آسمان ، رو به چشم های خدا ، پرتاب می کند  ، که ببین ! و این قربانی را از من بپذیر !
در چنین روزگاری است که « مردن » ، برای یک مرد ، تضمین حیات یک « ملت » است.
شهادت او ، مایه بقای یک ایمان است..
گواه آن است که جنایتی بزرگ ، فریبی بزرگ ، غصب و قساوت و جور حاکم است ، شاهد اثبات حقیقتی است که انکار می شود ، نمونه ی وجود ارزش هایی است که پامال می گردد.
از یاد می رود و بالاخره ، اعتراض سرخی است بر حاکمیت سیاه.
فریاد خشمی است بر سر سکوتی که همه حلقوم ها را بریده است.
شهادت ، « نمونه » ای است از آن که باید باشد و « گواهی » است بر آن چه در این « زمان » خاموش و پنهان ، می گذرد.
و بالاخره ، تنها شکل جهاد و تنها دلیل وجود و تنها سلاح حمله و دفاع و تنها شیوه مقاومت : « حقیقت » ،  « راستی » و « عدالت » است.
در عصری و نظامی که « باطل » ، « دروغ » و « ستم » آن را خلع سلاح کرده و همه ی سنگرهای آن را در هم کوفته و همه ی مدافعان و وفادران آن را قتل عام ، متلاشی و نابود کرده است و انسان بودن در پرتگاه انقراض و خطر مرگ همیشگی قرار گرفته است."

متاسفانه ما یاد گرفتیم که کورکورانه از مواضعی که حتی بهشون ایمان ندارم و حتی به صحت و سقمشون شک داریم هم دفاع کنیم . فقط برای این که همرنگ جماعت باشیم .
در جلسات روضه ای که تو خونه ها برپا میشه، احکام من در آوردی از اسلام بیان می کنن که گاهی شاخ روی سر آدم در میاد!!!! در برنامه ی سیمای میلی کشورمون، یه روحانی میاد و میگه که : تو قیامت، انسان ها به زبان عربی حرف می زنن، چون زبان خدا عربیه !!!!

مگه تو کتاب آسمونی ما نیومده که خدا رو به هر زبونی بخونی، صداش کنی، میشنوه و جوابت رو میده ؟؟؟

اون وقت چرا باید قرآن رو به زبان عربی بخونیم که حالیمون نشه ؟؟ مگه تو ترجمه اش شکی هست ؟ خب به یه زبونی می خونیم که بفهمیم خالقمون بهمون چی می گه.

اسلام زده شدیم . دین زده شدیم . در برهوتی گیر افتادیم که کوره راه هایی رو به نابودی، اون رو احاطه کرده .
ما در این دنیا تنهاییم . به هممون به شکل عوامی نگاه می کنن که دور از هر علمیه و قدرت درک نداره . متاسفانه، تحصیل کرده های افراطی نون به نرخ روز خور، دورمون رو گرفتن و تیشه به ریشه ی اسلام می زنن و اون وقت ما رو از عذاب جهنم می ترسونن .
در تمام این سال ها یک بار نشنیدم که کسی بگه که حضرت علی ( ع ) پسرانی به نام های عمر و ابوبکر و عثمان داشت که اتفاقاً دوتاشون در کربلا به شهادت رسیدن . چرا ؟ چون اسمشون اون چیزی نبود که اینا می خواستن!!! چون با اعتقادات خودشون جور نبود! اعتقاد که نه! با دروغگویی هاشون .


"... هر چیزی را نفهمیده انکار کردن، رویه ی دیگر همان تعصبی است که در عوامی سراغ داریم که خیلی چیزها را نفهمیده، باور دارند..."                                      
 (دکتر شریعتی )

در تمام این کتاب ها، درس ها، برنامه ها، حوادث اون طوری که کارگردان، نویسنده و یا بهتر بگم، عوامل بالادست،خواستند، رقم خورده نه به صورت واقعی .


" "آگاهی " نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد. "  (دکتر شریعتی )

و من در این بیابان بی خردی، گیر افتادم . فانوس راهم، کتاب های خوب به جا مانده از روزگاران قدیم و دوستان خوبیه که کمکم می کنن. اما ترسم از اینه که این فانوس هم روزی خاموش بشه و در سیاهچال یکی از کوره راه ها، گیر بیفتم و تا ابد با سیاهی ها دست و پنجه نرم کنم و به جایی نرسم !!! هر چند که :
« در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است. »
                              ( دکتر شریعتی )


کتمان نمی کنم که هنوز از دیدن جوونایی که زنجیر می زنن، اشک شوق تو چشمام جمع میشه .
من به این فکر می کنم که هر چند ممکنه خیلی شیطنت ها انجام بشه، اما می تونستن راه آسون تری رو برای شیطنت انتخاب کنن . می تونستن مثل بقیه تو خیابونا راه برن و ... ،اما یه عشقی بوده که باعث میشه زنجیر سخت رو بر بدن نرمشون فرود بیارن .

«کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آن که در راه درست، غلط راه می‌رود.»                                                                    ( دکتر شریعتی )

این همون عشقیه که این روزا احساس می کنم کمرنگ شده . همون عشقی که قبلاً دستجات زنجیرزنی طویل رو به راه می انداخت و امروزه ... متاسفانه حتی بهشون نمیشه گفت : دسته!!!!!!
این عشق کمرنگ شده، نه به خاطر دینمون، بلکه به خاطر افراط و تفریط هایی که رخ داده . بلکه به خاطر سوء استفاده هایی که به نام دین از اسلام شده . به خاطر دروغ گویی هایی که سردمداران دینی دارن . به خاطر رنج هایی که بر یک ملت مسلمان تحمیل می کنن و به خاطر باتومیه که بر سر ملت خودشون می کوبن .

«نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرن ها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»                                       ( دکتر شریعتی )

 


پی نوشت: مدت هاست که ننوشتم .می دونم طولانی شده، شرمنده! می دونم که خیلی روان و سلیس و پخته در نیومده، اما راستش، هنوز همه ی حرفام رو نزدم. شاید یه وقت دیگه دنباله ی این پست رو بنویسم .

راه ما ایرانیان

قبل نوشت :

یکی دو سال قبل، طی مراسمی که قرار بود ازم تقدیر و تشکر بشه، تقاضا شد که سخنرانی هم داشته باشم .

من هم متن زیر رو آماده کردم که این روزها با توجه به پستی که قاصدک عزیز، گذاشته بودن، ییهو یادش افتادم و شد موضوع آپ این بارم . پس متن کامل سخنرانیم رو براتون می زارم .

فکر کنم که ارزش یک بار خوندن رو داشته باشه .


به نام او ، به ياد او و به فرمان او

براي تشويق به فرا گرفتن ، اولين چيزي كه لازم است ، احترام است . يعني بايد احترام به علم و دانشمند وجود داشته باشد تا دانشمند پيدا شود .                  «پروفسور حسابي »

انسان ذاتاً موجودي كنجكاو و كاوش گر است و دوست دارد از محيط پيرامون و اسرار خلقت و رموز طبيعت آگاه شود و اين خصيصه از خصايصي است كه از او جدا ناشدني است . با همه ي پيشرفت هاي چشم گير و فزاينده اي كه انسان در كشف حقايق و علوم داشته است ، هنوز هم در مرحله ي نخست و گام هاي اول شناخت سير مي كند و اين جستجو و كنجكاوي براي كشف و شناخت بيشتر ادامه خواهد داشت ، چرا كه اسرار خلقت و رموز طبيعت و امور جهان بسيار وسيع تر از يافته هاي اندك انسان است و چه بسا در ذره اي كوچك از اجزاي اين جهان ، دنيايي از عظمت و شگفتي نهفته است.

پس هدف انسان از جستجوها و پژوهش ها ، كشف حقايق و كاويدن اسرار و ذره ها و رسيدن به آفتاب هاي علم و آگاهي است.
آن چه امروزه از پيشرفت هاي علوم در عرصه هاي گوناگون شاهد هستيم ، مرهون تلاش ها و زحمات جستجوگران و كنجكاواني است كه با عشق و علاقه از ديدن افتادن يك سيب از درخت ، در پي كشف دليل برآمده اند و بي تفاوت از كنار آن نگذشته اند و مجموعه اي از معلومات و اطلاعات را در قالب علوم مختلف ، ارائه كرده اند.
زنده ياد دكتر محمود حسابي مي فرمايند :
"ميل به يادگيري و تلاش در پژوهش بايد همواره در اولويت اهداف باشد ."
در پي اين پژوهش ها و جستجوگري هاست كه شاخه هاي گسترده ي معلومات و اطلاعات بشري در حوزه هاي مختلف علم ، روز به روز پراكنده تر و پيچيده تر مي گردد ، به گونه اي كه ديگر مثل گذشته هرگز يك نفر قادر به داشتن شناخت و آگاهي در تمامي زمينه هاي علمي و دانش هاي بشري نخواهد بود .
پس در اين هياهوي دانش و اطلاعات و در انفجار علم و صنعت و تكنيك، بايد با پيشرفت ها ، هماهنگ شد و پا به پاي قافله ي دانش ، نه تنها حركت كرد كه بايد دويد و هيچ جاي درنگ و تامل نيست !

انسان معاصر در مسير تندِ پيشرفت و ترقي ، لذت را در دانايي و آگاهي مي بيند و اين به دست نمي آيد مگر باجستجو و تحقيق و اين بهترين عطيه اي است كه خداوند در نهاد او تعبيه كرده تا گَردِ بي تحركي و ركود ، او را نپوساند و در مسير شناخت و دانايي ، اورا به تلاش وادارد و در پي اين تلاش ها و جستجوهاست كه هر چه بيشتر در مي يابد و مي داند ، بزرگي و عظمت خداوند را بيشتر در مي يابد و به شكوه و عظمتش بيشتر معترف مي شود و در مي يابد كه همه ي اين حقايق و پيچيدگي ها ، جلوه هايي از بزرگي الهي هستند و انسان بايد در مقابل او سر تعبد به سجود آورد :

اين همه عكس مي و نقش مخالف كه نمود            يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد

مهم ترين اهداف تحقيق عبارت است از : تحقيق براي تعصب زدايي ، تحقيق براي حصول اطمينان ، تحقيق براي هماهنگ ساختن نظر و عمل و تحقيق براي افزايشِ اعتبارِ يافته ها.
تحقيق مقدمه ي آموزش است و آموزش مقدمه ي دستيابي به تكنيك ها ( روش ها ) است و خودِ تحقيق ، آموختني است .لذا مدارس به عنوان مهم ترين جايگاه براي استقرار اهداف ، نقش بنيادي در توسعه ي فرهنگ تحقيق ايفا مي نمايند .
از اين رو رمز و راز موفقيت در جوامع بشري در تفكر ، تامل و در طرح مسايل زندگي بوده و در جهان امروز ، تحقيق و پژوهش از اهميت ويژه اي برخوردار است .
تحقيق مي تواند آگاهي همه جانبه را توسعه و تقويت نمايد و اولويتِ انجام ، نياز جامعه و ... و صدها علت ديگري كه ناآشكار است را واضح و روشن سازد .
بنابراين تحقيق و پژوهش مبناي برنامه ريزي و اقدام قبل از عمل است كه در كليه ي امور ، اثرگذار و عامل موثر براي پرهيز از سليقه هاي شخصي و احساساتي افراد است .

در آينده ، جواناني كه سرنوشت پيشرفت ايرانِ عزيز را به دست خواهند گرفت ، بايد به مسئله ي تمدن ما در تماس با تمدن غرب توجه داشته باشند و به نوبه ي خود در اين بحث شركت جويند و بتوانند به طور خلاصه ، نتايج زحمات و كوشش هاي انجام شده در اين راه را در طي سال هاي آتي بررسي كرده ، اشتباهاتي را كه صورت گرفته است ، تشريح كنند و سهم خود را در حل مسئله اي كه مربوط به موجوديت ويژه ي ما مي شود ، ادا كنند .

و اما پيشرفت چيست ؟

بدون وارد شدن به بحث فلسفي براي تعيين معناي اين كلمه مي توان گفت :

پيشرفت چيزي است كه در رابطه با حيات : موجب تسلط ما بر ماده ي بي حركت مي شود و در رابطه با فكر : باعث آزادي و تسلط آن .

در اولين گام ها ، جهت پيدا كردن راهمان ، اول با كشور خود : « ايران » آشنا شويم :

اولين سوالي كه از خود مي پرسيم اين است كه آيا ايران قابليت آن را دارد كه هم رديفِ كشورهاي پيشرفته قرار گيرد ؟ سوالي طبيعي و جوابي در همان حد ، طبيعي ! بلي ! ايران به واسطه ي تاريخ ، نژاد و اعتقادات خود ، خود را استوار و لايق اين كار مي داند .

نخست به واسطه ي تاريخ خود كه از آن مفتخر است ، زيرا واقف است كه كمتر كشوري در دنيا قدرت آن را داشته كه چنين به طور مداوم ، وجدان ملي خويش را در برابر ناملايمات و رنج هاي بزرگي كه متحمل شده و در برابر مصيبت هاي وحشتناكي كه بر او وارد شده ، حفظ نمايد . بسيار كمتر از اين ها لازم بود تا براي هميشه خصوصيات و موجوديت يك هويت ملي از بين برود .

براي قوام استدلال خود به روايتي از حضرت رسول (ص) اشاره مي كنيم :

"اگر علم در ستاره ي ثريا هم باشد ، ما در آن جا مردماني داريم از ايران. "

اما . . . بايد خودمان هم كمك كنيم . يك مثل انگليسي مي گويد :

«Noblesse Oblige» يعني « اصالت مجبور مي كند .»

و اما نژاد ، ايران به واسطه ي نژادش ، آخرين دژ نژاد آريايي در آسياست.

مدت ها قبل از آن كه وجدان نژادي در غرب پديد آيد ، مردم ايران به واسطه ي فرق عميقي كه بين تمدن خود و سايرين مي ديدند ، به حس برتري تمدن خود و احتياج مبرم به حفظ هويت خود پي بردند .
اين زمينه ي فكري در رابطه با نژاد در ايران ، بسيار طبيعي بود ، زيرا ايران از هر طرف توسط نژادهاي كاملاً متفاوت ، ناهمگون و غير قابل جذب ، محاصره شده بود ، مردمي كه روحيه ي آن ها كاملاً متفاوت بود و حتي شايد روحيه اي نداشتند ، جز روحيه ي تخريب ، مانند مغول ها و تاتارها.

شايد بتوان گفت اولين تحقيق مدون تاريخي كه احتياج به هيچ تئوري پيچيده اي براي اثبات هوش و ذكاوت ايرانيان ندارد ، در كتاب زيباي فردوسي ، شاهنامه ، آمده است كه در حقيقت ندايي است به وجدان نژادي مردم ايران با ابزاري به اسم پارسايي ، درستي ، اصالت و نجابت .

اكنون اين ابزار موجود است و خطر آن ، تهاجم ، افزون تر ؛ و وظيفه ي ما در اين نسل براي پيشرفت ، اتكا به تحقيق و پژوهش بيشتر است ، تا بتوانيم اين گوهر را كه به دستمان رسيده ، حفظ كنيم و به نسل هاي بعد بسپاريم .

اشاره به اين نكته ضروري است كه اگر چنان كه قرن هاي متمادي ، بدبختي و ناكامي ، مردمِ ما را خسته و مايوس كرده ، همان ضرب المثل پرمعناي انگليسي را به خاطر بياوريم كه مي گويد :

« اصالت مجبور مي سازد . »

سازماندهي اولين حُسن ممالك پيشرفته است و بديهي است كه لازمه و خاصه ي هر نوع الگوي پيشرفت زندگي است . يك سازمان صحيح وجود چارچوبي است ، استوار كه در مقابل هجوم عوامل خارجي ، پايدار است و در عين حال يك سلاح موثر و ضامن تداوم در زمان هاي سخت است .
سازمان دادن به صورتي بنيادي ، يعني با دقت و تشكيلات مرتب با رده بندي و آينده نگري به جلو رفتن و براي مردمي مانند ما كه از سابقه ي تاريخي خود به جبر تاريخ به دور افتاده اند ، سازمان داشتن تنها راه نجات و ضامن موجوديت است . و اما قبل از هر چيز بايد از آن چه غافل بوده ايم ، بپرهيزيم ؛ يعني در نگاهداري و حفظ اين سازمان تلاش كنيم .

ما دوباره در تماس با جهان پيشرفته قرار گرفته ايم .

پيشرفت و تكاملي كه در دنيا مي بينيم ، از اين سرزمين برخاسته،ما ريشه ي آن بوده ايم كه براي مدتي از تنه ي قدرتمند خود جدا مانده ايم .

از صميم قلب اميدوارم كه اين سرزمين يك بار ديگر با ارزش نهادن به علم و تحقيق و احترام به معلمين ، اساتيد و دانشمندان ، خود يك زندگي تازه اي را با نوشيدن اين شيره ي حيات بخش از سر گيرد . دست آوردهايي كه بيش از هفت هزار سال تمدن ما به ارمغان آورده است .
نهايتاً لازم است كه يك ايراني خود را موظف به لايق بودنِ گذشته ي خود بداند ، احساس اجبار به فداكاري ، انجام وظيفه و جهش به سوي پيشرفت . چرا كه : « اصالت مجبور مي سازد . »

در آخر مايلم اين نكته را كه همان گونه كه يك تضميني براي دوستانِ جهانِ پيشرفته ي ماست ، يك يادآوري هم براي هم ميهنانم مي باشد ، متذكر شوم :

ما هميشه احساس قدرداني نسبت به جهان پيشرفته كه آموزشي به ما داده باشند ، خواهيم داشت و فراموش نخواهيم كرد كه قدرداني و غرور شخصي هميشه همراه هم هستند .

به اين ترتيب است كه با وفادار ماندن به خاستگاه هاي خود مي توانيم به بهترين نحو ، لايقِ دست آوردهاي جهان پيشرفته و همچنين فرهنگ غنيِ مرزو بوم فردوسي و حافظ باشيم ؛ و بدانيم كه :

« ايراني مي تواند .‌»

من و دینم

بل نوشت :

1- تولد حضرت عباس و روز جانباز رو خدمت همه ی جانبازان گرامی،  تبریک عرض می کنم .
2- مدت هاست که ذهنم مشغول یه سری کلماته! حجاب،عفاف،اسلام.
با وجود این که سال هاست با این واژه ها زندگی کردم و مدام اونا رو شنیدم، اما یه جورایی برام غریبن .
قبل از هر چیز باید بگم که نه قصد توهین خدمت دبیران محترم دینی و مبلغان دین اسلام دارم و نه بی دینم . فقط یه سری سوال همیشه در ذهنم بوده و هست و مدتیه که تشدید شده .

بچه که بودم، همیشه من رو از خدا ترسوندن . از اسلام ترسوندن . یادمه مادرم به گونه ای از خدا برام حرف می زد که من همیشه فکر می کردم که خدا ( نعوذ باالله ) مثل یه معلم سخت گیر و بداخلاق، اون بالا (!!! ) نشسته و منتظره تا من بنده ،خلافی انجام بدم و اون با ترکه ای که در دست داره، منو تنبیه کنه! یه موجود ( !!! ) بداخلاق و ...!
بچه که بودم، به زور داداش بزرگه و مامانم، نماز خوندن رو یاد گرفتم . قبل از این که برم مدرسه! بهم می گفتن: اگه نماز نخونم، جام وسط جهنمه! تو آتیش!
وااااااای که چه سخت و گرم و طاقت فرسا و ترسناک بود .
بچه که بودم، سواد خوندن و نوشتن که یاد گرفتم، تو همه ی مسابقات قرآن شرکت می کردم و رتبه می آوردم. صدای خیلی خوبی داشتم . همیشه تو قرائت قرآن، نفر اول بودم .
دبستان که می رفتم،یه خانم مدیر خوش اخلاق و مهربان داشتم که بهمون قرآن یاد می داد. هفته هایی که بعد از ظهری بودیم، بعد از ساعت مدرسه، باهامون می موند و آموزش می داد. چه خوب بود اون ساعتا و من چه قدر دوسش داشتم و هنوز درساش یادمه .
اون مهربون، ترس منو از جهنم، کم کرد. بهمون می گفت که می تونین کارای خوب انجام بدین تا آتیش جهنم،براتون خنک تر بشه!!!
پیش خودم می گفتم : یعنی در هر صورت، جامون تو جهنمه!!!! پس کی میره بهشت ؟؟؟؟؟
همون سال برای مسابقات کشوری برگزیده شدم، اما به دلیل اطلاع رسانی ضعیف، تاریخ اعزام رو نتونستن بهم اطلاع بدن و من جا موندم!!!!
هیچ وقت از یادم نمی ره که چه برخوردی تو خونه باهام شد! برادر بزرگم، منو از رفتن به کلاسای نقاشی و تئاتر منع کرد و من باید تابستون رو خونه می موندم!
خدای من! یه بچه ی 12-11 ساله بودم و باهام اون طور برخورد شده بود! قرآن عزیز رو بوسیدم و گذاشتم کنار! دیگه نخوندم و تو هیچ مسابقه ای شرکت نکردم!!!!!
همون تابستون، دزدکی به بهانه ی کتاب خوندن، می رفتم کتابخونه ای که کلاس نقاشی و تئاترم اون جا بود .
مربی نقاشیم استعداد منو کشف کرده بود و از مشکلم هم براش گفته بودم . در حالی که همه ی بچه ها باید تو خونه یه کارایی رو می کشیدن و می آوردن، به من اجازه داد که روزایی که میرم کتابخونه، همون جا کار نقاشیم رو هم انجام بدم. دزدکی کار می کردم و رنگ ها رو با هم قاطی می کردم .
اجرای تئاتر داشتیم، من نقش مهمی داشتم و چه قدر اون نقش رو دوست داشتم، اما اجازه نداشتم که برم کلاس! و حالا که دزدکی کلاس می رفتم، نمی تونستم باهاشون به همه ی شهرها برم و اجرا داشته باشم! نقشم رو واگذار کردم به یکی دیگه! تو تمریناتشون، به آرامی اشک ریختم و به روی خودم نیاوردم! دیگه تئاتر رو ادامه ندادم! کسی چه می دونه ؟ شاید اگه ادامه می دادم، حالا یه هنرپیشه ی معروف و پولدار بودم!!!
همون سال، مربی نقاشیمون، نقاشی هامون رو فرستاد برای تهران، و نقاشی های من رفت برای مسابقات جهانی و اعلام نتایج که شد : من سوم جهان شده بودم! باورتون میشه ؟ مدال و دیپلم افتخار و ... از کشور ژاپن برام ارسال شد و طی یه برنامه ی خاص، بهم تقدیم شد!
می دونین موضوع نقاشی هام چی بود ؟
یکیش در مورد شالیکاری بود که پدرم در کشیدن اون و نظم و ترتیبش خیلی کمکم کرده بود. ( همیشه فکر می کنم که اگه پدرم امکانات براش مهیا بود و برادرش، پول و زمیناشو هاپولی نمی کردو می تونست تحصیلات عالیه داشته باشه، حتماً یه آدم روشنفکر بزرگ میشد! خدا رحمتش کنه. )
و اما دومیش که در واقع همه رو مسحور خودش کرده بود، تراوشات ذهنی من در مورد نماز بود!!!!
بله! خانمی رو کشیده بودم که در یک اتاق باپنجره های نقش اصفهان و مخده های زیبا ( که روزها برای نقش و نگارشون، زحمت کشیده بودم) در حال خوندن نماز بوده، نماز صبح! چرا که رختخوابش پهن بوده و از پنجره نوری نمیومده و بچه ی کوچکش هم در کنار سجاده  ی زیبایی که من قلم زده بودم، خوابیده بود!!!!!
فکر می کنین چی شد ؟؟؟
هیچی! من هنوز همونی بودم که لایق برنده شدن در مسابقات قرآن نبودم!!!!!! ( هنوز از یادآوریش، قلبم یه جورایی تیر میکشه!!)
مادرم آروم شد و بهم اجازه داد که به کلاسام ادامه بدم!!!
همون سالا، که من دوره ی راهنمایی رو میگذروندم، خواهر یه شهیدمحترم، خواب دیدن که برادرشون در خواب بهشون گفتن: چرا دخترای شهر.... چادر نمیزارن!!!!!!!!!!!! و به این ترتیب گذاشتن چادر در شهر کوچک متعصب ما، در دوره های راهنمایی و دبیرستان، اجباری شد. فقط یه نکته ی مهم این بود که سال بعد که همون خواهر خواب نما شده ی عزیز، دانشگاه و رشته ی پزشکی قبول شدن، چادر از سرشون افتاد که هیچ!! چنان روپوش های تنگ و کمرداری می پوشیدن که ...!!!! لابد خواب برا خودشون نبوده دیگه!!! ( قصدم اهانت به چادری های عزیز نیست، منظورم چیز دیگری است . )
مادر همین خانم،از دوستان صمیمی مادرم بوده و تو خونشون، جلسات قرآن خوانی برگزار می شد . اون سال ها مصادف شده بود با قبولی هر 4 خواهر و برادرم در دانشگاه های تهران و همه رفتن و من مانده بودم با پدر و مادرم . از تنهایی می ترسیدم و در نتیجه در ماه مبارک رمضان، هفته های بعد از ظهری، تا از مدرسه میومدم، درسام رو می خوندم و فردا صبح با مادرم میرفتم تو این جلسات . مادرم هم خوشحال که من دارم سر به راه میشم و دوباره قرآن خوندن رو از سر گرفتم. اون جا هیچ کس مثل من بدون غلط و یک نفس نمی خوند . ( همش رو مدیون اون خانم مدیر نازنینم هستم .)
در یکی از همون جلسات بود که این خانم و خواهرش که دبیر دینی بودن، شروع کردن به تفسیر قرآن و به اون جا رسیدن که : خانومای عزیز، شما وقتی برای همسرانتون، سفره ی غذا رو آماده می کنین، یه ترکه هم کنارش بزارین که اگه خواستن، شما رو بزنن!!!!!!!!!!!!!!!!
داشتم شاخ در می آوردم! اسلام! دین عطوفت! زن! جنس لطیف! کتک ؟ اگر مرد دلش خواست ؟ مگه زن اسیره و برده است ؟ مگه ...!!!!! خدای من! دینمون چه قدر خشن و بی احساسه!
همون جا به مادرم گفتم : خودش این کار رو انجام میده ؟ مادرم بهم چش غره ای رفت که یعنی : ساکت!!!!!
وقتی رسیدیم خونه، دوباره ازش پرسیدم، گفت: حرفه دیگه! همینچوری یه چیزی گفته!
گفتم:اگه همین جوری یه چیزی میگه، پس کلام خدا رو نمیگه! پس تو چرا میری ؟ میری که حرفای همین جوری بشنوی ؟؟؟ میری که ...!
که جاتون خالی نباشه!!! چون مجبور به سکوت شدم!!! ( همیشه زبونم دراز بود! )
دیگه نرفتم!! بیش تر از دین گریزان شدم .

در همون دوره ی راهنمایی، دبیر دینی داشتیم که برخلاف اسمش، به طرز وحشتناکی بداخلاق و ترسناک بود!!!! و من از دین، ترس از دبیرش رو یاد گرفتم!!!

در دوره ی دبیرستان، سال اول که دبیر دینی مردی داشتیم که ...! فقط سر کلاس با صوت قرآن می خوند، کاشکی صداش خوب بود!! خدایا منو ببخش!!

از سال دوم تا چهارم، خواهر همون خانوم، دبیرمون بود! خوب بود، یه کم منطقی تر حرف میزد . اما وقتی دیدم که سر یه کمی پول آموزشگاه، سر خواهرزاده اش رو کلاه گذاشت، از اونم زده شدم .

سال چهارم که بودم، پدرم برام یه جوراب خریده بود که زمینه ی مشکی با قلبای رنگی داشت . من اونو برای مدرسه با کتونی پوشیده بودم . خانم معاونمون گفت : .... این چیه پوشیدی ؟ به پدرت بگم ؟ ( پدرم بازاری بود و تقریباً تو اون شهر کوچیک، همه می شناختنش! ) منم گفتم : بابام خودش اینو خریده، می تونین باهاشون صحبت کنین!

خانمه هم از رو نرفت و رفت به بابام گفت! بابام هم گفت : چیه ؟ کلاغ سیاشون که کردین! یه جوراب رنگی هم نپوشن؟ از فردا می گم که سفید بپوشه!!!! و خانمه حسابی کنف شده بود!!!!!!!!

در تمام این سال ها، پدرم، تنها کسی بود که عقیده داشت : بهشت و جهنم همین دنیاست! هر کاری که انجام بدی،نتیجه اش رو همین جا می بینی و می ری! ( اینه که با اعدام و سنگسار مخالفم! چون می زنی طرف رو می کشی و قتل نفس که انجام میشه،  فضولی تو کار خدا که هست، نمیزاری هم طرف عذابش رو بکشه و فرت، راحتش می کنی!!!!!!!! که چی بشه ؟ درس عبرت ؟ اگه عبرت آموز بود که این همه تکرار نمی شد!!!!!)

هر چند که از روی ترس، خدا رو می پرستیدم و نماز می خوندم، اما اعتقاد درست و حسابی و شناخت کافی نداشتم .
دانشگاه قبول شدم. یه شهر غریب و دور! خودم خواسته بودم! دوست داشتم از خونواده دور باشم! نمی دونم چرا، ولی می دونم که کار درستی انجام دادم . چون رشته ام دبیری بود، چادر اجباری دوران مدرسه، روی سرم موند! حالا نماز جماعت اجباری هم تو خوابگاه بهش اضافه شده بود!
من نمی رفتم!نمازم رو خودم می خوندم! اما دعای کمیل و توسلم، قطع نمیشد! دوست داشتم و لذت می بردم .
اما علت نماز جماعت نرفتنم: والله یه پیش نمازی میومد که خیلی هم جوون بود و خب،دخترا لباس خوابگاه پوشیده بودن و یه چادر نماز سرشون می کردن و می رفتن برا نماز، ییهو این آقا بدون هیچ یاالله و حرفی، برمیگشت و شروع می کرد با دخترای ردیف اول حرف زدن!!! یه بار، دوبار،.... همیشه!!! دیگه معروف شده بود!! منم پشت سر اون آقا نماز نمی خوندم! من پشت سر کسی نماز می خونم که به ایمانش شک نداشته باشم!
من رو گزینش خواستن( یه مسئله ی معمول بود، چون ما از اول استخدام آموزش و پرورش بودیم و متعهد دبیری) . یکی از سوالاتشون در مورد شرکت در نماز جماعت بود و من چون همیشه از خونواده ام یاد گرفته بودم که دروغ نگم! و برادرم بهم تاکید فراوان داشت، دروغ نگفتم !
و نتیجه اش، سیرمطالعاتی کتاب مسئله ی حجاب استاد مطهری بود! که با نمره ی کامل، گذروندمش!
بعدها فهمیدم که در اسلام اینا، باید دروغ هم گفت!!!!!
اینا فهم من از اسلام بود!ترس، دروغ، ریا، چپاول، حق دیگران رو پایمال کردن، نون به نرخ روز خوردن!!!!

وقتی اومدم سر کار، با اولین باد ..... که چادر از سرم افتاد، برش داشتم برای همیشه!

البته هنوز ، اگه تاسوعا و عاشورا برم بیرون، که نمیرم، چادر سر می کنم .

خدایا! من چه چیزهایی یاد گرفته بودم!

سال ها گذشت و من با همین احساسات ضد و نقیضم زندگی می کردم، مدت ها بود که از شر زندگی تو اون شهر مزخرف هم راحت شده بودیم و برگشته بودیم به وطن اصلی مون!

تا این که پای ماهواره به خونمون باز شد. پدرم فوت کرده بود و من تنها یاور این مسائلم رو از دست داده بودم . ( خیلی روشنفکر بود، خیلی )

مادرم اوایل پشت به اون تلویزیونی که متصل به ماهواره بود، می نشست و با تلویزیون خودش سرگرم بود!!! در حالی که من به نوعی پاکسازی کانال ها رو انجام داده بودم که خود وزارت ارشاد هم نمی تونست!!!!
تا این که یه تعطیلی مزخرف نمی دونم چی چی پیش اومد و تلویزیون میلی ما هیچی نداشت و من از مادرم خواستم که بعضی از کانالای ماهواره رو نگاه کنه و ....! خب! یه آشتی صورت گرفت!!!!
در همون زمان ها یه برنامه ای از کانال محبت، پخش میشد به نام : زندگی شاد روزانه . خانمی به نام : جویس مایر، در اون صحبت می کردن! مسیحی بودن و تبلیغ دینشون بود، اما باعث شد که من با خدا و دینم، پیوندی صمیمی ایجاد کنم .
تازه فهمیدم که خدا چه مهربونه و هیچ وقت فقط از تنبیه و آتش حرف نزده! که اسلام و یا هر دین دیگری، دین محبت هستن و متاسفانه انحرافاتی که درشون به وجود اومده، ما رو این طور دین گریز کرده!
تازه ادراک درستی از خدا و چگونگی شکرگذاری نعمتاش پیدا کردم .
کتاب خوندم، نیایش کردم، اما این بار با قلبی آرام و مطمئن، بدون ترس و واهمه . بدون ترس از آتش جهنم یا ریا برای بهشت.
خدا رو خوندم و صدا کردم، چون حالا می فهمیدم که حرفش با من چیه! چون می فهمیدم که دوستم داره . چون حضورش رو تو قلبم احساس می کردم .
حالاست که می فهمم، نزدیک تر از رگ گردنم یعنی چی! حالاست که می فهمم، نماز خوندن بدون حضور قلب یعنی چی!!!
حالاست که می فهمم، حل شدن در خدا یعنی چی!!!
جویس مایر می گفت: فرض کنید که اشتباهی ازتون سرزده و پدرتون دلخوره، چیکار می کنین ؟ گریه و گریه!!! تا شما رو ببخشه.
خدا هم مثل پدرتونه، برای بخشش گناهانتون، برین به درگاهش و باهاش از ته دل حرف بزنین و  براش گریه کنین. حتما شما رو می بخشه .
من این کارا رو انجام دادم و میدم .
من خدام رو اون طوری می پرستم که خودم می خوام، نه اون طوری که اینا میگن! اینا من رو از خدای خودم، دور نگه داشته بودن .
اما من خدامو پیدا کردم . تازه چند ساله که حضرت محمد و حضرت علی و امام حسین رو شناختم، با مطالعه! و دارم رو بقیه هم مطالعه می کنم . من باید با مطالعه به یه جایی برسم، اما کتاب بدون تحریف کجاست ؟؟؟
همه می گن که قرآن، تنها کتابیه که تحریف نشده، من هم قبول می کنم،اما احساس می کنم که در ترجمه اش،تحریفاتی صورت گرفته!
من چندین قرآن دارم، با مترجم های مختلف، در بعضی جاها، انگار حرفاشون کاملاً متضاده!! و من فقط به ترجمه ی مرحوم، الهی قمشه ای توجه می کنم .
باید ترجمه ی فارسی قران رو چند بار بخونم، ببینم از توش چی در میارم .
چیزایی که این روزا می بینم، من رو از اسلام دورتر می کنه! وقتی حرف از حکومت عدل علی ( ع ) میشه و من می بینم چه دزدی هایی رخ میده، به همه چی شک می کنم!!!!!
من در دوران خاصی به سر می برم! دیگه با خدای خوبم، دوستم! نشانه هاش رو می گیرم و می بینم و می شنوم! حتی ورود یک دوست جدید به وبلاگم رو به عنوان یه نشانه در نظر می گیرم .
خدای من باهام حرف می زنه! هر روز ازش می خوام که دستم رو بگیره و تنهام نزاره . حضورش رو در قلبم احساس می کنم، چون طپش قلبم نشون میده که باهامه .
من خدای خودم رو اون جوری که خودم خواستم، شناختم و ایمان دارم که مهربانه، مهم نیست که مسلمان باشی، مسیحی باشی و یا یهود! مهم اینه که خداپرست باشی و بس!!!!

مهم نیست که اسلامی که بهت معرفی می کنن چیه ؟ مهم اینه که بری دنبالش و حقیقت رو پیدا کنی .

من دوستانی دارم که با انگشت لاک زده و یا حتی بدون وضو، نماز می خونن! نه! تحقیرشون نکنید! اونا خدا رو می پرستند، اون طوری که دلشون بهشون فتوا میده! نمی دونم کارشون درسته یانه! در جای خدا نیستم، اما ایمان دارم که خدا این صفای قلب رو قبول می کنه که طرف وسط عروسی پاشه و بره نمازش رو بخونه و به فکر معبودش باشه! مطمئناً از نماز ریاکارانی که تو صف اول نماز جماعت هستن، ولی از روی ریا،برای حفظ موقعیت و ...، بیش تر قبوله!!!

من عاشق خدای خودم هستم . همون خدایی که همیشه دستم رو می گیره و کمکم می کنه . همون مهربانی که همیشه حقایق رو برام آشکار می کنه و همون معبودی که صداش رو به خوبی می شنوم .

همون یکتایی که تمام موفقیت های زندگیم رو مدیونش هستم، همون خدایی که هیچ وقت تنهام نزاشته و برای قلب تنهای من، به فکر یه مهربان بوده، همون خداوند بزرگی که هیچ طوری نمی تونم شاکرش باشم.

من عاشق خدای خودم هستم، همونی که همیشه تو قلب منه!

براتون آرزو می کنم که خداتون رو بشناسین .


پی نوشت :

خانم معلم عزیز، کاشکی بودی تا از نظر ارزشمندت، بهره می بردیم . جات واقعاً خالیه .


ما آدما!

سلام
نمی دونم چرا چند روزیه که یه حس نوستالژی قدیمی اومده سراغم. انگار دوره ی امتحاناتم خیلی بهتر بود! حداقل این بود که سرگرم بودم و به تلفنا جواب نمی دادم و اعصابم راحت بود . همش احساس مفید بودن داشتم و سرزندگی و ...!
یه اتفاقاتی این روزا ، که نه! مدتیه داره تو زندگیم میافته، که حتی برای ناراحت نکردن عزیزانم، در موردشون با اونا هم حرف نزدم! اتفاقاتی که یه جورایی منو به هم ریخته! ولی تمام تلاشم رو می کنم که حلشون کنم، چون من آدمی نیستم که سر تعظیم در مقابل مشکلاتم فرود بیارم!!!! که تابه حال این کار رو نکردم . گاهی خسته شدم! گاهی بچه شدم، گاهی کمک خواستم ، ولی کوتاه نیومدم ! کم نیاوردم و از شکست نترسیدم و دوباره بلند شدم و به زندگیم ادامه دادم، با روحیه و جنگندگی بیش تر !
داشتم می گفتم، به دلیل همون حس نوستالژی، شدیداً پناه بردم به خواننده های قدیمی، خصوصاً جناب داریوش خان اقبالی!!!
که ناگهان این ترانه ی قدیمی به گوشم رسید :

سال سقوط سال فرار سال گريز و انتظار                         فصل شكفتن فلز سال سياه دوهزار

سال سقوط عاطفه تا بي‌نهايت زير صفر                           نهايت معراج ذهن انديشه تفسير صفر
تو ذهن ماشينهاي سرد معناي عشق و احتياج                   روي نوار حافظه يعني يه درد بي‌علاج

سال به بن‌بست رسيدن پنجه به ديوار كشیدن                  از معنويت گم شدن تن به غريزه بخشيدن
قبـيـله يعني يه نفر همخوني معنــا نداره                         همبستگي خوابيه كه تعبيــــر فردا نداره

سال سقوط سال فرار سال گريز و انتـــظار                      پاييـــز تلخ و بي‌بهارسال سياه دوهـــزار
سالي كه خون تو رگها نيست قلب فلزي تو سينه             وقتي كه تصوير زمان شكستگي آيــــنه است

قبـيـله يعني يه نفرهمخوني معنــــا نداره                         همبستگي خوابيه كه تعبيــــــر فردا نداره

تو اون روزهايي كه مياد كسي به فكر كسي نيست          هركي به فكر خودشه به فكر فريادرسي نيست
همه به هم بي‌اعتنــا حتي به مرگ همديــگه               كسي اگه كمك بخواد كي مي‌دونه اون چي ميگه
توي كتابهاي لغــــت سفيده برگها هميـشه                       نه دشمني نه دوستي هيچي نوشته نمي‌شه

اين ناگزيره واسه ما سير صعودي تا سقــوط                    هميشه قصه صــدا تمومــه با حرف سكوت
وقتي كه آيينه عشق سياه بشه زير غبار                         وقت طلوع فاجعه است مي‌رسه سال دوهـــزار


یاد قدیم افتادم. نمی دونم کی و چند سال پیش بود که من این شعر رو شنیدم، فقط یادمه که اون زمان، هی به خودم می گفتم : مگه قراره تو سال 2000 چه اتفاقی بیافته! و منتظر اون سال بودم .
وقتی سال 2000 اومد، یادمه که برنامه ی  کامپیوترها به هم ریخته بود و ...، با خودم گفتم : شروع شد!!!!!
روزها گذشت و من مشغول درس و کار و زندگی ! و تقریباً دیگه چیزی از این آهنگ یادم نیومده بود، فقط هراز چند گاهی ، به رسم یه عادت قدیمی، زیر لب زمزمه اش می کردم، بدون این که توجهی به  مضمونش داشته باشم!
اما!
این چند وقته، وقتی خوب به همکارام، دوستام و آدمای دور و برم دقت می کنم، وقتی می بینم که چه طور به خاطر هیچی، دروغ جای صداقت رو گرفته، وقتی  می بینم که چه راحت، سر هم کلاه میزاریم، وقتی می بینم که انگار عاطفه در قلب هامون مرده و آهن و سنگ انگار جاش گذاشتن، ناخودآگاه یاد این شعر میافتم . وقتی میرم خرید و می بینم که طرف چه به راحتی به دروغ جون بچه اش رو قسم می خوره تا جنسی رو کمی گرون تر بفروشه!! متاسف میشم!
البته مطمئناً این حرفا برای همه ی آدما مصداق پیدا نمی کنه! هنوز هستند آدمایی که به راحتی ، عشق می ورزند و محبت می کنند .
آدمایی که صداقت پشتوانه ی زندگیشونه و قابل اعتمادن . آدمایی که بدون محبت اونا نمیشه زندگی کرد.

آدمایی که می تونی بی هیچ دغدغه ای بهشون تکیه کنی و دوستشون داشته باشی.

آدمایی که عشق رو می فهمن.

آدمایی که قابل احترامن .

آدمایی که درکت و کمکت می کنن .

آدمایی که وقت دلتنگی و خستگی، می تونی به شونه های امنشون پناه ببری .

آدمایی که از هیچ کوششی برای موفقیت تو فروگذار نیستن و گاهی حتی خودشون رو پله ی بالارفتنت می کنن .

اونایی که همیشه دست محبتشون روی سرت کشیده میشه .


ولی باید قبول کنیم که متاسفانه جامعه در کل تغییر کرده! و در سراشیبی سقوط  مرگ عاطفه ها افتاده .

نمی دونم ریشه ی این تغییرات رو در کجا باید جستجو کرد .
شاید در برنامه ریزی های اشتباه جهانی و ملی .
شاید در پی صنعتی شدن جهان.
شاید به دلیل حرص استعمارگری.
شاید برای ذره ای زندگی بیش تر.
شاید برای نشان دادن خود.
شاید به خاطر زندگی ماشینی و مصرف گرایی .
شاید به دلیل فقر!!!
و این فقر می تونه از هر نوعی باشه!!!
بعضی ها، فقیر مالی اند و بعضی ها فقیر عاطفی!!!
بعضی ها فقیرند، چون به چیزی که دارن، راضی نیستند و در آتش حرص و طمع خودشون می سوزن
و بعضی ها هم، فقیر عقلی اند!!!
آره! چرا تعجب می کنین ؟؟؟؟
اون آدمی که حاضره به دوستش بخنده! سر یه شوخی بیجا،
اون آدمی که دیگران رو مسخره می کنه!
اون آدمی که دیگران رو دست میندازه،
اون آدمی که برای شخصیت دوستش ارزش قائل نیست،
اون آدمی که با یه تعریف کوچیک از یکی، حس حسادتش، چنان تحریک میشه و برای این که طرف رو تو جمع ، به فکر خودش کوچیک کنه و تحقیرش کنه، و در همون لحظه، مثلاً وجهه اش رو خراب کنه، یکی از عیبهاش رو با یه لحن خاص و یه قیافه ی ناجور و مسخره وار، بیان می کنه و پوزخند میزنه! ( و جالبه که خودش تحقیر میشه، چون همه ی جمع با خودشون می میگن : آخه حسادت تا کجا! بزار جا پای تعریف ، خشک بشه، بعد تو ضایع بازی دربیار و خودتو لو بده!!!!! و نگاه های ناجوره که نصیب خودش میشه !!!!!)
اون آدمی که تصور می کنه دیگران احمقند و نمی فهمند که ...!!!
این ها از همه فقیرترند .
این روزها شاهد ناراحتی برخی از دوستام هستم . خودم هم یه جورایی از یه همکاری زخم خوردم! همکاری که فکر می کنه که با دروغاش می تونه موقعیت منو به خطر بندازه و یا منو از اون چیزی که هستم، دور کنه! ( که موقعیت خاصی ندارم و چیزی نیستم! یه دبیرم مثل همه!!!! اما اون متاسفانه اینو نمی فهمه!!! و فکر می کنه که اگه همه به حرفم گوشمیدن و کارام رو هر طوری هست، جور میارن، مال اینه که ....!! متوجه نیست که من تمام سعیم رو برای برقراری یه ارتباط درست و منطقی و دوطرفه با تمام همکارام، انجام میدم و هیچ وقت از انجام کاری که از دستم بربیاد، براشون ابایی ندارم!!!! فقط همین و اونا هم سعی در جبران دارن .)
فکر می کنه می تونه با دروغایی که میگه، ذهنیت منو نسبت به همه و ذهنیت دوستام رو نسیت به من خراب کنه!

فکر می کنه که با کف رفتن جزوه ها و سوالات من ،میشه : خانوم ....!!!! نمی فهمه که منم که به اون جزوه ها شخصیت می دم، نه اون جزوه ها به من!!!!!!

می خوام بهش بگم، بهش بگم که می فهمم که داری دروغ میگی، اما نمی تونم! انگار برای اولین بار تو زندگیم، یه حرفی نوک زبونم هست و نمی تونم بیان کنم! معمولاً تو بیان حقایق مشکلی ندارم، ولی نمی تونم دل کسی رو به درد بیارم، حتی اگه اذیتم کرده باشه.

دلم می خواد بهش بگم که وقتی شروع به حرف زدن می کنه، می فهمم که ...! ولی دلم نمیاد! هی به خودم میگم،بزار دلش خوش باشه! من که آسیبی نمی بینم، داره خودش رو گول می زنه! اما  وقتی می بینم داره تهمت می زنه، وقتی پشت سرم تهمتایی می زنه که ...!

حتی نمی تونم به دوستام چیزی بگم! چون اگه شروع به صحبت کنم، باید دروغاش رو بگم و این طوری یه جنگ به پا میشه و من اصلاً دلم نمی خواد یه خبرچین باشم و این جنگ رو به پا کنم! من که می دونم دروغه، دیگه چرا اعصاب همه رو به هم بریزم ؟؟؟؟

ارتباطم رو باهاش خیلی کم کردم که قبلاً زیاد هم نبوده! حتی به تلفناش جواب نمیدم، ولی خب! می شنوم که چیا پشت سرم میگه که!!!!باورتون نمیشه که یه خانوم حدود 36 ساله و مادر 2 تا بچه است!!!!!!

همه ی دوستام و همکارام می دونن که من فوق العاده تیزم و هر نگاه و حرکتی رو سریع متوجه میشم! اما متاسفانه همشون هم می دونن که هیچ گاه ناراحتیم رو به زبون نمیارم!!!!!!و هیچ وقت تو روی کسی نگاه نمی کنم و نمی گم که داری دروغ میگی!!!!! ( متاسفانه، اونم می دونه! چون خیلی وقته که همکاریم! )

حتی دانش آموزام هم می دونن! وقتی می گم : فلانی بگو حرفت رو! بپرس سوالت رو! با تعجب نگاهم می کنه و میگه که : خانوم، شما از کجا متوجه شدین؟؟!!!
یا ناراحتی آدما رو و حتی علتش رو به راحتی ، بدون بیان حتی کلمه ای متوجه میشم و گاهی میگم که اگه مشکلی دارن، می تونن بیان کنن و گاهی هم هیچی نمی گم!!!!!!
یادمه یه بار یکی، یه دروغی گفته بود که قبلش یه چیز دیگه گفته بود، به خودم گفتم : درغگو، کم حافظه است!!!
خدای من!
چرا ما آدما این طوری هستیم!

گاهی فکر می کنم که حتی خدا هم، بعضی وقتا تعجب می کنه که چرا بنده هاش این طوری برخورد می کنن! و از خودش می پرسه که : آیا اینا آفریده های من هستن ؟؟؟؟

چرا ما آدما تمام تلاشمون برای به دست آوردن یه مقامه ؟!!!حرص می زنیم برای این کار و همه کس و همه چیز رو فدا می کنیم، دوستامون، خونواده مون، عشقمون، عطوفت قلبیمون و سلامتیمون رو!
چرا ما آدما تمام تلاشمون رو می کنیم که به هر قیمتی شده، یه موقعیتی رو به دست بیاریم و به جاش،  خیلی راحت جایگاهمون رو تو قلب دوستانمون از دست می دیم؟؟؟
چرا برای به دست آوردن قلب یه آدم تلاش نمی کنیم ؟

چرا این همه طلاق بعد از ازدواج های با عشق آتشین به وجود میاد ؟چرا صدامون میره بالا، برای کسی که یه روزی عاشقانه دوسش داشتیم و الان انگار ازش متنفریم! ( این اتفاق چند ماه پیش برای همسایه پایینی مون افتاد و هنوز خانومه برنگشته خونه! و من چه قدر اون روز ترسیده بودم .)
چرا ؟چرا به راحتی دوستای چندین و چند ساله ی خودمون رو می رنجونیم و فراموششون می کنیم ؟
چرا فکر نمی کنیم که دنیا محل گذر و اون قدر کوچیکه که ممکنه کوه به کوه نرسه،ولی آدم که به آدم میرسه!!!! زمین گرده و اول و آخرش یکیه!!!
چرا به عاقبت کارا و افکار و گفته هامون فکر نمی کنیم که آینده مون با اون ساخته میشه!
چرا هر کاری رو بدون تفکر انجام می دیم و مشکل که پیش اومد، گناهش رو به تقدیر و سرنوشت و پیشونی نوشت ربط میدیم ؟؟
چرا فکر نمی کنیم ؟؟؟؟
انگار که ....
من، همیشه همه رو به آرامش دعوت می کنم . شدیداً اهل گفتمان هستم و عقیده دارم که همه ی مشکلات با صحبت منطقی، حل میشه .

خودم آدمی نیستم که تو زندگی دیگران دخالت کنم و خدا رو شکر تا به امروز کاری نکردم که پشت سرم حرفی باشه، ولی این روزا دارم عذاب می کشم  . خیلی از حرف ها رو نمیشه به زبون آورد، ولی تمام تلاشم رو برای حفظ روحیه ام می کنم و می خندم و به روی خودم نمیارم! اهل بحث و جنگ و جدل هم نیستم و آرامش زندگیم رو دوست دارم و همیشه تلاش می کنم که همه چی آروم باشه!!!!!

وقتی با مامانم، یه کم و خیلی جزئی، در این مورد صحبت کردم، بهم گفت که : شیطون گولش میزنه!!! تو چیزی نگو!
اما، من اعتقادی به شیطان ندارم! شیطان خودمونیم، اون وقتی که خدا رو از یاد می بریم . خودمون باید تمام تلاشمون رو انجام بدیم تا خدا رو ناظر بر کارمون و اعمالمون ببینیم، اونوقت دست از خیلی از کارا برمیداریم وبه آرامش می رسیم .

به امید اون روز.

نمی دونم مقصر کیه! شاید همون سال 2000!!!!

برام دعا کنین  که تحمل داشته باشم و از این امتحان الهی سربلند بیرون بیام .

اگه میشه کمکم کنین، که باهاش چیکار کنم ؟

بعداً نوشت :
هیپیپ هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا                               اسپانیا

هیپیپ هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا                               اسپانیا

هیپیپ هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا                               اسپانیا

روز پدر

علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را                            

                                                  که به ما سوا فکندی، همه سایه ی هما را

دل اگر خدا شناسی، همه در رخ علی بین                           

                                                    به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را

نه خدا توانمش گفت، نه بشر توانمش خواند                         

                                                   متحیرم چه خوانم، شه ملک لافتی را


سلام دوستان خوبم

امروز روز تولد حضرت علی، 13 رجب، روز پدر و روز مرد نامگذاری شده .

روز تولد بزرگ مرد تاریخ اسلام، روز تولد شجاع ترین مرد، مردی که 25 سال صبر و سکوت پیشه کرد، مردی که نمی توان توصیفش نمود .

هر چند که در این روز، جای خالی پدرم رو بیش تر از همیشه احساس می کنم، ولی از آن جایی که : « مرد نکونام نمیرد هرگز ، مرده آن است که نامش به نکویی نبرند» این روز رو به پدرم که می دونم در تمام مراحل زندگیم، همراه و نگرانم بوده، تبریک گفته و براشون طلب آمرزش از درگاه ایزد منان دارم و امیدوارم که از من راضی باشن .


اما :

این روز رو به تمام دوستان گرامی که طی این مدت آشنایی، جز لطف و خوبی ازشون ندیدم، تبریک می گم .

و امیدوارم که سال های سال، خورشید زندگیشون بدرخشه و در کنار خونواده های محترمشون، ایام رو به شادی و سلامت بگذرونن .

مادر

سلام

امروز به نام روز « مادر» ، نام گذاری شده، پس قبل از هر چیز این روز رو به همه ی مادران تبریک می گم .

امروز روز تولد بزرگ بانوی اسلامه، همونی که پیامبر بزرگوارمون، لقب « ام ابیها » رو بهشون داد .

همون بزرگواری که مادر پدرش بود، همون شیرزنی که همسر که نه!  مادر همسرش هم بود.

غمخوار ناله های شبانه و گریه های غمناک بزرگ مرد تاریخ اسلام .

همون بزرگواری که این روزا، فقط ازشون یاد میشه برای این که سودی از این طریق حاصل یه سری آدم بشه!!!

من امروز نیومدم که تلخ بشم، نیومدم که ناله کنم یا فریاد درد بکشم!!

اما به ناگاه یاد 13 خرداد سال گذشته افتادم!!

دست خودم نیست! اتفاقاتی در زندگی آدما میافته که هیچ وقت از یادشون نمیره! ادما مرتکب اشتباهاتی میشن که تا عمر دارن یادشون می مونه و ازش درس می گیرن تا تکرارش نکنن!!!

امروز یاد مادرانی افتادم که دیگه فرزندی کنارشون نیست تا این روز رو بهشون تبریک بگه!

مادرانی که حتی اجازه ی دیدن صورت  فرزندشون رو هنگام تدفین هم نداشتن!

مادرانی که هر لحظه براشون عذاب آوره و آرزویی جز رفتن و رسیدن به فرزند پاک و بیگناهشون رو ندارن .

یاد مادرانی افتادم که روزهاست فرزندانشون رو ندیدن و شاید هیچ نشانی از اون ها ندارن!

مادرانی که می دونن چه بلایی سر بچه هاشون میاد!!

مادرانی که بارها و بارها لحظه ی مرگ فرزندشون رو دیدن!!! همه دیدن! زیر .....!!!!!!!!


هر سال به روز مادر که می رسیم، دلم می گیره!

یاد دوستم میافتم که متاسفانه سال ها پیش مادرش رو از دست داده و هرچند که یه نامادری مهربون داشت، ولی خب ...!!!

یاد همه ی اونایی می افتم که شاید سال پیش این روز رو به مادرشون تبریک گفته بودن و متاسفانه امسال ...!!

یادمه اولین سال بعد از فوت پدرم، روز پدر کلی گریه کردم! به دور از چشم همه! چون دلم براش تنگ شده بود، مثل همین الان که خیلی دلتنگشم!

اما بعد با خودم کنار اومدم، چون می دونم که همه چی با مرگ تموم نمیشه، به قول سعدی :

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آن است که نامش به نکویی نبرند


و چون من همیشه خاطرات خوب پدرم رو یادآوری می کنم، همیشه حضورش رو در کنارم احساس می کنم و الان دیگه روز پدر، ناراحت نمیشم .

برای همه ی دوستانی که به این جا سر می زنن و متاسفانه مادرشون کنارشون نیست، آرزوی صبر دارم و بهشون تاکید می کنم که : مادرتون همیشه کنارتونه، با هر موفقیت شما می خنده و با هر رنجش شما، قلبش مالامال از درد میشه، پس شاد باشید تا مادر مهربونتون هم شاد باشه .


نمی دونم چرا اینقدر تلخ شد، اینا همه برمیگرده به همون حال خرابی که بارها گفتم!

امیدوارم که این روزها هم بگذرند و امسال خردادی بی حادثه (!!!!!) داشته باشیم!!!