داشتم آشپزی می کردم و سرم حسابی گرم بود . در حالی که کمی دلتنگ بودم و شاید حوصله ی انجام کاری رو هم نداشتم، اما  دوستانم نهار مهمانم بودند و من میزبان .

باید نهایت تلاشم رو برای این که بهشون خوش بگذره، انجام می دادم .

قبل از این که درست کردن سالاد رو شروع کنم، یه سر به گوشیم زدم، تعداد زیاد میس کال و پیامکا نگرانم کرد . انگار منتظر یه خبر بودم . دیدم راشین چند باری تماس گرفته و پیامک زده که حتماً باهاش تماس بگیرم .

من و راشین دوست های 28 ساله هستیم . روزهای شاد و تلخی رو در کنار هم داشتیم . وقتی پدرم فوت کرد، راشین و صفورا و مهری، لحظه ای تنهام نذاشتن . هیچ وقت نمی تونم محبت های اون سال هاشون رو فراموش کنم . صفورا دوست 20 ساله ی من و مهری رفیق 24 ساله ی من!

ما 3 نفر به همراه الهام که قدمت دوستی اون با من، به اندازه ی قدمت دوستی من و راشینه، تقریباً همیشه با هم بودیم . الهام پزشکی خوند، من، فیزیک خوندم، راشین و مهری، ریاضی و صفورا حسابداری . 

با نگرانی به راشین زنگ زدم ، از صدای پرشور همیشگیش خبری نبود . خودم فهمیدم  نگرانیم بیخود نیست .

گفت : ببخشید، متاسفانه خبر خوبی ندارم .

ضربان قلبم بالاتر رفته بود، گفت : متاسفانه، مادر صفورا هم فوت کرد!

فقط یک جمله گفتم: واای، بیچاره دختره! حالا چیکار کنه ؟

گوشی رو که قطع کردم، نگاه پرسشگر مامان رو دیدم : گفتم : مادر صفورا ... و هق هق گریه کردم!!!!

مادرم هیچ نگفت! ناراحت شد، گفت : من صفورا رو خیلی دوست دارم ! و دیگر هیچ نگفت . من اشک می ریختم . مادرم در آغوشم گرفت ( از اون اتفاقاتی که شاید هر چند سال یک بار رخ بده! ) و گفت : می ترسی مثل صفورا بشی ؟؟؟!!!!!!!!!

و من هق هق .....

تو جمع دوستانمون، من و صفورا مجردیم . پدر صفورا، عید امسال بعد از چندین سال بیماری، فوت کرده بود و حالا ...

راستش رو بگم، از فوت مادرش ناراحت نبودم! برای صفورا دلم می سوخت که تنها شده! بی یاور . بدون پشت و پناه و این چه حس غریب و تلخیه!

پدر و مادر صفورا، انسان هایی نبودن که کسی بگه : آخی! چرا مرد ؟؟؟؟

چه کارها که انجام ندادن! و چه خون ها که نریختن و چه ...

کسی تو شهر نبود که دلش از اینا خون نباشه! چه قدر از موقعیت ها سوء استفاده کردند و چه قدر خداوند زد پس کله شون! پسرشون رو فرستادن دانشگاه با سهمیه ی مفقودالاثر بودن اون یکی پسر که تو سن 15 سالگی قهر می کنه از خونه و میره و بعدها میگن که جبهه بوده و مفقودالاثره!!! ! و پسر دانشجو تو همون شهری که درس می خوند معتاد شد و دزد و ... و اخراج ....و این اواخر آبرویی تو شهر براشون نذاشته بود!

بقیه ی بچه ها هم هرکدوم به نوعی مثل خودشون بودن، جز صفورا .

این دختر با بقیه فرق می کرد . خیلی با خانواده اش متفاوت بود . خیلی . مادرش هیچ وقت به هیچ کدوم ما بدی نکرده بود، اما به بسیاری از دلایل، ....

خدا رحمتش کنه! البته اگر صلاح می دونه!

بگذریم!

اون قدر گریه کردم، برای دوست نازنینم، برای سرنوشت تلخش و برای غمی که تو سینه اشه که سرم به شدت درد می کنه .

هرچند ظاهرم رو هم جلوی مهمونای نهار و مهمونای شب، حفظ کردم، اما مدام افکار مختلفی به مغزم هجوم می آوردن!

به این فکر می کردم که چندین خونواده رو بدون سرپرست کرده بودن ؟ دستشون به خون چندین نفر آلوده بود ؟ و حالا، دختر ته تغاری مهربان، با یه معتاد دیوونه، تنها مونده و باید عذاب بکشه ؟؟؟؟

به این فکر می کردم که هیچ کدوم از اعضای خونواده ام، اون رو حتی لایق یه "خدا رحمت کنه" ی خشک و خالی ندونستن و گفتن : چه اتیشا که نسوزوند! چه طور جون داد ؟؟؟؟؟!!!!

به این فکر می کردم که چه قدر با بال های زخمی پرواز کردن، سخته!

چه قدر با بال های شکسته، اوج گرفتن محاله!

و چه قدر تنهایی، دلتنگی میاره .




خیلی تلخ، دلگیر، ناراحت و دلتنگم . خیلی زیاد .