طپش عشقولانه ای!!!!
امروز تو دفتر مدرسه بحث داغ، بحث عشق و عاشقی بود!!!
یکی
از همکاران عصا قورت داده ی ما که اتفاقاً ریاضی هم تدریس می کنه و بچه ها
اسمش رو گذاشتن : شکلات تلخ! هر چند که خیلی ها هم به شدت دوستش دارن، می
گفت که تابه حال عاشق نشده! این خانم متاهله و یه بچه هم داره . می گفت :
عشق مادر به فرزندی هست ها! اما این که دلم برای کسی به طپش بیفته، نه!
نداشتم!!!

و دیگر دوستان همه متفق القول می گفتن که عشق چیزیه که باید طعمش رو حتی شده یک بار، در زندگیت بچشی.![]()
و
دوست عزیزم عقیده داشت که عشقی خوشه که به وصال نرسه! البته این رو آروم
گفت، فقط در جمع صمیمیه خودمون! به خاطر حرف مردم و افکارشون!!!!
حالا
هی فکر من مشغوله! من قلبم خیلی زود به طپش در میاد! حتی با دیدن یه دانش
اموزی که دوستش دارم!!!! یا حتی دیدن خواهرم، برادرم و یا اعضای خانواده ام
بعد از مدتی . گاهی وقتا که بچه ها دستم رو می گیرن و من یه حس خوبی بهم
دست میده ...
یعنی من هی عاشق میشم و هی فارغ ؟؟؟؟
خب دست گلم درد نکنه دیگه!!!!!

( 2 )
اولین باری که بحث Generation gap رو شنیدم، در کلاس زبان بود و من چه قدر در این زمینه تجربه داشتم و سخنرانی ها کردم!!!![]()
مادرم رو به شدت و عاشقانه دوست دارم .
خیلی زیاد . مثل همه که مادراشون رو دوست دارن . اما یکی از بزرگ ترین
مشکلات بین ما، بحث فاصله ی نسل هاست!!! می تونم بگم که در 90% موارد ما دو
نفر که زیر یک سقف هم زندگی می کنیم، افکاری کاملا مخالف هم داریم! مخالف
مخالف!!!![]()
مادرم
در حالی که خانم بسیار مهربان و باشخصیتیه که همه یه طورایی تو فامیل بهش
حسادت می کنن، اما اخلاقیات خاصی داره . زود می رنجه . زود قهر می کنه .
هیچ وقت از وضع موجود راضی نیست! کلتتاً همیشه فکر می کنه که خدا براش کم
گذاشته و یه چیزی نعوذبالله بهش بدهکاره !
برام خیلی هم جالبه که نمازش رو اگر همون اول وقت نخونه، عصبی میشه و
بداخلاق، یا شب ها تا خود اذان صبح همش تو خواب و بیداریه که مبادا بعد از
اذان صبح بیدار شه و به قول خودش : شرافت نماز از بین بره ! نماز خوندنش
حدود یک ساعتی در هر نوبت طول می کشه و تا نماز نخونه، نهار یا شام نمی
خوره و ...
با این وجود مدام بهش میگم که : خب تو که این طوری هستی، چرا هی انگار از خدا طلب داری ؟؟؟ شکرگزار خدا باش . میگه : هستم! اما ....
برام این "اما "هایی که میگه هم جالبن!![]()
تقریباً
می تونم بگم که به همه چیز گیر میده! همه چیز!!!! از بیکار بودن
تاااااااااا پرکار بودن من!!!! از .... ! و من خیلی وقت ها سکوت می کنم و به
روی خودم نمیارم!!!
یعنی اگر از یکی دیگه هم دلخوره، با من یه طوری برخورد می کنه که ناراحت بشم!!! تقصیری هم نداره ها! خب من دم دستش هستم!!!
تو جمع هم چنان ساکت و مظلومه که تا من حرفی بزنم، حتماً همه حق رو بهش میدن!!!
تا این که یک بار که به خاطر شکستگی پاش، حالت افسردگی داشت، با
خواهرم تلفنی یه جوری حرف زد که اون زنگ زد به من و کلی گله کرد! منم بهش
گفتم : ببین من واقعاً ناراحتم که این حرف رو بهت گفته، اما بسیار هم
خوشحالم که حداقل حرفایی رو که من می گفتم باورت شد!
و اونم قبول کرد که حق با منه!!!! 
![]()
گاهی وقتا مثل دیروز واقعاً می بُرم و اون قدر طرز فکرش و چیزایی که بهم میگه برام عجیب و غریبه که اعصابم خورد میشه و ...
گاهی وقتا سعه ی صدر داشتن برام خیلی سخته و بعدشم البته خیلی زود پشیمون میشم اما چه سود ؟؟!!!!
نمی خوام خدای نکرده، زبونم لال، بعدها پشیمون بشم، ممکنه گاهی وقتا مقصر باشم، اما واقعاً بعضی وقت ها من کاملاً بی تقصیرم!![]()
خدا ان شاءالله 120 سال برام حفظش کنه .
خییییلی دوستش دارم .
خیلی زیاد . و واقعاً می خوام که یه کاری کنم که ازم راضی باشه، اما می دونم که با این اخلاق تند گَندم نمیشه ...
برام دعا کنید که خدا بهم تحمل بیشتری بده ...