ولنتاین ؟؟؟!!!
در حالی که اعتقادی به این روز ندارم، اما از دیشب پیامک های بسیار زیاد و جالبی که اکثراً هم از دانش آموزان قدیمی و جدیدم بود، دریافت کردم .
در این بین، امروز، قیافه ی شمیسا و مهشید هم برام جالب بود که از صبح اول وقت که اومدن دم در کلاسم و ولنتاین رو تبریک گفتن، یه آه بلند هم پشت سرش کشیدن که کسی نیست که این روز رو بهشون تبریک بگه .
یه کم سر به سرشون گذاشتم . می دونم که این روزها خیلی خسته هستن . هم المپیادهایی که شرکت کردن، هم مسابقاتی که در پیش رو دارن، هم المپیاد نانو که بهاره و برای شمیسا مسایقات آزمایشگاهی فیزیک که بچه ام در حالی که سال دومه، مجبوره فیزیک 3 و پیش رو هم در کنارش بخونه و تقریباً هر دو تاییمون فقط داریم می دویم که برسیم!!! و چه قدر سوالاتش، بهم امید میده که الکی کار نمی کنم و دخترکم داره به یه جاهایی میرسه! در کنار همه ی این ها، فردا که در جمع مدیران شهرمون، کنفرانس دارن در زمینه ی نانو و سرگرم ساختن پاور پوینت هستن و خبر دارم که این شب ها زودتر از 4 صبح نمی خوابن ...
می دونستم که خسته هستن . دلم می خواست شادشون کنم، اما نمی دونستم چه طور!
عصر دوباره برای انجام کاری مجبور بودم که برم به همون شهر محل تدریسم! توی راه یه جعبه شکلات گرفتم که اگر وقت شد یه سری هم به شمیسا بزنم . می دونستم که مهشید هم خونه ی اوناست . بعد از انجام شدن کارم، رفتم گل فروشی و برای شمیسا و مهشید، هر کدوم یه دسته گل کوچک اما زیبا سفارش دادم . برای خواهر کوچولوی شمیسا هم از قبل یه کتاب شعر مصور " دختران ننه دریا " گرفته بودم .
جلوی در خونه شون که رسیدم، به شمیسا زنگ زدم . دیدم غمگینه .
گفتم : خوبی ؟ مهشید اومد ؟ گفت : آره!
گفتم : مامان خونه هستن ؟ گفت : آره! و آهی کشید!
گفتم : مهمون دارید ؟ گفت : نه!
گفتم : پس در رو باز کن!!!!!
فریادی از سر شوق کشید و تا من ماشین رو خاموش کنم، در باز شد و هنوز من پیاده نشده، شمیسا و مهشید تو کوچه بودن . وقتی بهشون گل دادم و بوسیدمشون و صورتاشونم رنگی کردم!، اون قدر قیافه هاشون دیدنی بود که حد نداشت . گفتن : تابه حال کسی برامون گل نخریده بود !
گفتم : اومدم ولنتاین رو بهتون تبریک بگم تا دیگه غصه نخورید . ببینید خلاصه یکی به شما هم تبریک گفت !!!!!
در حالی که اصلاً عادت ندارم بی دعوت یا بی خبر یه جایی برم، اونم این طوری و خونه ی یکی از دانش آموزانم، اما اون قدر مادرش ( که از چند وقت قبل، حسابی با هم دوست شدیم ) اصرار کرد و البته خود بچه ها، که یه سر رفتم و جاتون خالی یه چای گرم، تو این هوای یخ کرده در کنار کسانی که دوستشون داشتم، خوردم و ...
ولنتاین خوب و خاطره انگیزی بود . خصوصاً پیامک آخر شب مادر شمیسا : " روز مهرورزی بر تو همیشه مهرورز عزیز، مبارک باد . "
من روی فرکانس عشق می مونم . این فرکانس هر لحظه من رو به اون چیزی که آرزو دارم، نزدیک تر می کنه . زندگیم معنا گرفته . تلاشم لذت بخشه و هر لحظه یک چیز جدید یاد می گیرم .
خوش حالم ...