سوختن در جهان سوم
این پست نگاه نقادانه ی یک جهان سومی به جهان سومه! هر چند که الان اسمش تغییر کرده و شده: "جهان در حال توسعه " !!!
برخی الفاظ و جملاتی که در این متن استفاده شده، خیلی جالب نبودن، به همین دلیل سانسور شدن!!!!
ارائه ی این متن، به منزله ی تایید همه ی حرف های نویسنده نیست .
بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز مي سوزی، اما فردا دردش را حس می كنی...
داستان كيفيت زندگی و" رشد" آدم ها در جاهايی كه "جهان سوم " ناميده می شوند، مثل همين جور سوزش هاست ....
از هردوره كه می گذری، می سوزی و در دوره ی بعد دردش را می فهمی ...
شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :
در همان گوشه ی دنيا كه "جهان سوم "ناميده می شود، شادی های كودكی ما درجه ی سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه يك...
شادی كودكی مان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه ای پيدا كنيم و با چوبی آن را برانيم...
توپ پلاستيكی دو پوسته ای داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و در كوچه های خاكی فوتبال بازی كنيم...
اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...
اين كه نكند موشكی يا بمبی، فردا صبح را از تقويم زندگی ات خط بزند ...
اين كه نكند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....
از ديفتری می ترسيديم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ی ما بود...
خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافی حرف های ديروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تكليف های حجيم عيد ...
يا كتاب هايی كه پنجاه سال است بابا در آن ها آب و انار می دهد....
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای كه ذاتاً بحرانی بوده و بحران " جهان سومی" بودن هم به آن اضافه شده ...
در اين دوره، شادی هايمان جنس " ممنوعی" دارند...
اين كه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان كنی...
............................................
اما همه ی اين شادی ها را در ذهنمان برگزار می كرديم...
در خيالمان عاشق می شويم...می بوسيم....
كلاً زندگی يك نفره ای داريم با فكری دو نفره ....
اين می شد كه ياد گرفتیم "جهان سومي" شادی كنيم..
به جاي اين كه دست در دست دخترك بگذاريم، او را....
با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...
يا اين كه نگوييم "دوستت دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدی هستند...
اين كه از امروز كه 15 سال داری، بايد مثل يك مرتاض روی كتاب های ميخی مدرسه ات دراز بكشی و تا بيست و چهار سالگی همان جا بمانی.....
بترسی از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده ی تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...
تو فقط سه ساعت برای همه ی اين ها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها كمرنگ تر مي شود و دغدغه ها پررنگ تر...
شايد هم اين باشد كه شادی هايت هم، شكل دغدغه به خودشان می گيرند..
مثلاً شادی تو اين است كه روزی خانه و ماشين می خری ...
اما رسيدن به اين شادی ها برايت دغدغه می شود....
رسيدن به آن ها برای تو هدف می شود...
هدفی كه حتماً بايد "جهان سومی" باشی كه آن را داشته باشی ...
و هيج جای ديگربرای كسی هدف نيستند...
بعضی از شادی هايت غير انسانی می شود...
با پول شهوتت را می خری...
با گردی سفيد مست می شوی نه با شراب...
با دود دغدغه هايت را كمرنگتر می كنی و غبار آلود...
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقياس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی می شود...
اين كه در سال چند بار لبخند می زنی....
در روز چند بار گريه مي كنی...
راهی كه تو را به بهشت و جهنم می رساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومی ست .....
دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه ی يك زن هم می تواند به راحتي تو را خطاكار كند و قلبت را به تپش وا دارد....
در اين دنيا "سلام " به غريبه و بی دليل، نشانه ی ديوانگی ست...
لبخند بی جای زن هم دليل ... اوست ...
در اين جهان سوم ، كسی را نداری كه به تو بگويد چه قدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...
اين كه آينده ی خوب را خودت بايد رقم بزنی و كسی قرار نيست برای اين كار به تو كمك بكند.....
اين كه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...
گاهي فكر مي كنی که به سرزمين جهان اولی ها مهاجرت كنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...
اما حتی گاهی با مهاجرتت، شادی ها، دغدغه ها، جهان بينی، خدا و معيارهايت هم با تو سفر می كنند....
گاهی می مانی كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين می كند يا اين كه "تو" جهان سوم را درست می كنی؟
از هردوره كه می گذری، می سوزی و در دوره ی بعد دردش را می فهمی ...
شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :
در همان گوشه ی دنيا كه "جهان سوم "ناميده می شود، شادی های كودكی ما درجه ی سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه يك...
شادی كودكی مان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه ای پيدا كنيم و با چوبی آن را برانيم...
توپ پلاستيكی دو پوسته ای داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و در كوچه های خاكی فوتبال بازی كنيم...
اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...
اين كه نكند موشكی يا بمبی، فردا صبح را از تقويم زندگی ات خط بزند ...
اين كه نكند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....
از ديفتری می ترسيديم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ی ما بود...
خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافی حرف های ديروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تكليف های حجيم عيد ...
يا كتاب هايی كه پنجاه سال است بابا در آن ها آب و انار می دهد....
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای كه ذاتاً بحرانی بوده و بحران " جهان سومی" بودن هم به آن اضافه شده ...
در اين دوره، شادی هايمان جنس " ممنوعی" دارند...
اين كه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان كنی...
............................................
اما همه ی اين شادی ها را در ذهنمان برگزار می كرديم...
در خيالمان عاشق می شويم...می بوسيم....
كلاً زندگی يك نفره ای داريم با فكری دو نفره ....
اين می شد كه ياد گرفتیم "جهان سومي" شادی كنيم..
به جاي اين كه دست در دست دخترك بگذاريم، او را....
با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...
يا اين كه نگوييم "دوستت دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدی هستند...
اين كه از امروز كه 15 سال داری، بايد مثل يك مرتاض روی كتاب های ميخی مدرسه ات دراز بكشی و تا بيست و چهار سالگی همان جا بمانی.....
بترسی از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده ی تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...
تو فقط سه ساعت برای همه ی اين ها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما:
شادی ها كمرنگ تر مي شود و دغدغه ها پررنگ تر...
شايد هم اين باشد كه شادی هايت هم، شكل دغدغه به خودشان می گيرند..
مثلاً شادی تو اين است كه روزی خانه و ماشين می خری ...
اما رسيدن به اين شادی ها برايت دغدغه می شود....
رسيدن به آن ها برای تو هدف می شود...
هدفی كه حتماً بايد "جهان سومی" باشی كه آن را داشته باشی ...
و هيج جای ديگربرای كسی هدف نيستند...
بعضی از شادی هايت غير انسانی می شود...
با پول شهوتت را می خری...
با گردی سفيد مست می شوی نه با شراب...
با دود دغدغه هايت را كمرنگتر می كنی و غبار آلود...
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقياس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی می شود...
اين كه در سال چند بار لبخند می زنی....
در روز چند بار گريه مي كنی...
راهی كه تو را به بهشت و جهنم می رساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومی ست .....
دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه ی يك زن هم می تواند به راحتي تو را خطاكار كند و قلبت را به تپش وا دارد....
در اين دنيا "سلام " به غريبه و بی دليل، نشانه ی ديوانگی ست...
لبخند بی جای زن هم دليل ... اوست ...
در اين جهان سوم ، كسی را نداری كه به تو بگويد چه قدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...
اين كه آينده ی خوب را خودت بايد رقم بزنی و كسی قرار نيست برای اين كار به تو كمك بكند.....
اين كه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...
گاهي فكر مي كنی که به سرزمين جهان اولی ها مهاجرت كنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...
اما حتی گاهی با مهاجرتت، شادی ها، دغدغه ها، جهان بينی، خدا و معيارهايت هم با تو سفر می كنند....
گاهی می مانی كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين می كند يا اين كه "تو" جهان سوم را درست می كنی؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 12:1 توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ پرستو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ