1-

دنبال کسی می گردم که ؛
توی بهار که زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
ميای بريم زير اين رگبار و هوای خوش قدم بزنيم؟
در جوابم فقط بگه :
نيم ساعت ديگه کجا باشم ؟

توی تابستون که زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
ميای بريم خيابون تا هر جا شد قدم بزنيم؟
در جوابم فقط بگه:
ناهار اونجايی که من ميگم !


توی پاييز زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
ميای صدای ناله ی برگای پارک شهر رو در بياريم، خش خش صدا بدن؟
در جوابم فقط بگه:
دوربينتم بيار !


توی زمستون زنگ بزنم بدون هيچ دليل بگم:
چنارای سبزه میدون منتظرن با يه عالمه برف،
بعد با ترديد بپرسم:
ميای که؟
در جوابم بدون مکث بگه :
يه جفت دستکش ميارم فقط! يه لنگه من يه لنگه تو!
سر اين که دستای گره شده مون توی جيب کی باشه، بعداً تصميم می گيريم !!!


2-

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم می گذرد !
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود، جامه ی اندوه مپوشان هرگز.

سهراب


3-

دلتنگ که باشی آدم ديگری مي‌شوی
خشن‌تر، عصبی تر، کلافه‌تر و تلخ‌تر ...
و جالب‌تر اين‌ که با اطراف هم کاری نداری........
همه اش را نگه می داری.........
و دقيقاً سر همان کسی خالی می کنی که دلتنگش هستی.........!!!


4-

می گوید:
کلمات گاهی  معنایی خود را از دست می دهند ...
این روزها "دوستت دارم" ها دیگر قلب کسی را به تپش وا نمی دارد !
و گونه ی کسی را سرخ نمی کند !

و من در جوابش می گویم :
مشکل از دوست داشتن نیست! مشکل از تکرار است !


پی نوشت :

... هیچی!!!!!!!! خوبم!

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن " شادمانی بی سبب " می گویند ...