دوشنبه : 4 اردیبهشت 1391

زنگ اول : سوم ریاضی :


گرمِ درس دادنم که ناگهان صدای ناآشنای زنگ موبایلی توجه من رو به خودش جلب می کنه!
با تعجب به بچه ها نگاه می کنم و با دلخوری، میگم : خاموشش کنید! و باز هم درس سولونویید رو ادامه میدم!
درس که تموم میشه، آرزو میگه : خانوم اجازه ؟ ببخشید! من ساعت گوشیم رو، زنگ گذاشته بودم، به خدا خاموش بود، ولی سر ساعت زنگ زد .
میگم : باشه!ولی چرا مدرسه گوشی میارید ؟؟؟
و بحث رو با مذرت خواهی دوباره ی آرزو خاتمه میدم .

زنگ دوم : سال اول :

درس تموم شده بود . یکی دو دقیقه ای مونده بود به زنگ که طبق معمول، سوالات شمیسا ومهشید و فاطمه و مروارید در مورد آزمایشاتی که باید در نمایشگاه انجام بدن و اسم مجله و ویراستاری شروع شد .
یکی دو نفری اجازه خواستن که تو راهرو، زبان بخونن که ساعت بعد امتحان دارن . هوا گرمه و در کلاس باز .
خانوم معاونا و مربی پرورشی رو دیدم که رفتن کلاس روبه رو . توجهی نکردم و به حرف زدن با بچه ها ادامه دادم . زنگ خورد . کمی بعدتر رفتم بیرون . حین بیرون رفتن، صدف بهم گفت : خانوم! دیدین رفتن موبایلای اون یکی کلاس سال اول رو جمع کردن ؟؟؟؟
گفتم : تو مدرسه موبایل می خواید چیکار ؟؟؟
مهسا رو تو راه دیدم! سوم ریاضیه . شاگرد اولشون . یواشکی بهش گفتم : برو به بچه ها بگو که موبایلاشون رو جمع کنن . دارن کیفا رو می گردن!
رنگ و روش پرید و فرز رفت بالا!

تو دفترم . دارم چایی می خورم . از کار معاونا خوشم نیومده . با اعتراض اما به نرمی به معاونمون میگم : کیف بچه ها رو گشتید ؟
میگه : از این کار متنفرم! دستوراز بالا صادر شد! خب فکر می کنی چی میشه ؟ فردا دوباره همین وضعه!!!
پروانه و روشنک از بچه های سوم ریاضی صدام می کنن .میرم بیرون از دفتر : خانوم، الهی قربونتون بریم! میشه این گوشی هامون رو بذارید تو کیفتون ؟؟؟؟؟؟
ازشون می گیرم و میگم : آخرین باریه که گوشی میارید؟ درسته ؟؟؟؟
میگن : قول شرف میدیم خانوم!!!!!

زنگ سوم : سوم ریاضی :

تا وارد کلاس میشم، چهره ی ملتمسانه شون رو که می بینم، دلم هم براشون می سوزه . جایگاه پنهانی موبایلاشون رو بهم نشون میدن! زیر میز معلم!!!! پشت پنجره! پشت شوفاژ!!
میگن : خانوم! خانوم پرورشیه، حتی تو کفش و جوراب بچه ها رو هم گشته!!!
در کیفم باز میشه! چندین گوشی داخل کیف کوچکم، جای میشه!!! خیالا جمع میشه و درس شروع میشه!
درس رو کمی زودتر تموم کردم . گفتم میخوام باهاتون حرف بزنم!
گفتم : من هنوز که هنوزه، وقتی میرم دفتر استادم، گوشیم رو سایلنت می کنم . اگر یه وقتی یادم بره و گوشیم زنگ بخوره، در حالی که استادم شرایط کاریم رو درک می کنه و میگه: راحت باشید! اما من از خجالت قرمز میشم و سریع گوشی رو خاموش می کنم .
بچه ها!  همه گوشی دارن، اما آیا همه، فرهنگ استفاده از گوشی رو هم دارن ؟ آیا آموزش کافی دیدید  یا فقط از قوه ی جبریه برای کنترلتون استفاده شده ؟
گوشی بیارید! هیچ ایرادی نداره! اما سایلنتش کنید . خاموشش کنید . به خدا قسم اگر یه چند ساعتی جواب یکی رو ندید، هیچی نمیشه! نازتون هم بیشتر خریدار داره!!!!
خندیدن و گفتن: خانوم حرفاتون کاملاً درسته . ما دیگه گوشی نمیاریم.
گفتم : بحث آوردن یا نیاوردن گوشی نیست! بحث چگونگی استفاده از امکاناته . شماها دو روز دیگه وارد همین اجتماع میشید . باید یکی بهتون بگه که کجا چه طور رفتار کنید . من دوستتون دارم . شکایتی هم ازتون به دفتر نمی برم . تابه امروز هم هر بار گوشی هاتون رو بهم نشون دادید، ازتون گله کردم که چرا گوشی دارید ؟ فکر می کنم شخصیت شما بالاتراز اینه که من مدام بهتون تذکر بدم! یا یکی بیاد و کیفتون رو بگرده و خدای نکرده حرفی بهتون بزنه که در شان شخصیت شما نباشه .
سراشون پایین بود . خجالت کشیده بودن .


امروز هیچ کسی گوشی نداشت!  شاید تاثیر حرفای من، برای یک هفته باقی بمونه . به همینم راضیم . می تونم هر هفته، 5 دقیقه باهاشون صحبت کنم .
جوونای الان، مثل دوره ی ما نیستن که با توپ و تشر بشه باهاشون برخورد کرد . الان بچه ها اون قدر درگیر مسایل ریز و درشت زندگی و فقر مالی هستن که تیغ بردارن و وسط کلاس درس، رگشون رو بزنن و وقتی از چرایی کارشون سوال بشه، بگن : خانوم داریم از گشنگی می میریم! دیگه از این زندگی لعنتی خسته ایم!!!!!!
اون قدر مشکل دارن که وسط مدرسه، قلبشون بگیره و صورتشون کبود بشه و اورژانس بیاد و وقتی مادر با سر روی زخمی و متورم بیاد مدرسه، اعتراف کنه که شب گذشته دعوای سختی تو خونه شون بوده!

بچه های ما الان بیشتر نیاز به یکی دارن تا باهاش حرف بزنن . تا درکشون کنه . تا بهشون آموزش بده، نه این که مدام باید و نباید کنه!!!!!




سوم ریاضی به طرز فجیعی از بعد از عید بهم بند کردن که باهاشون برم قلعه رودخان! مینی بوس پدر یکی از بچه ها و اولیای چند تا از بچه ها .
امروز دیگه بهشون رسمی اعلام کردم که میام! داشتن از ذوق می مردن! کلی بعد از کلاس موندن و برنامه ریزی کردن که چه طور خوش بگذرونیم!!!!!!

جاتون خالی .