4 شمع
محيط به قدری آرام بود که گفتگوی شمعها شنيده میشد.
اولين شمع میگفت: من « دوستی » هستم اما هيچ کس نمیتواند مرا شعلهور نگاه دارد و من ناگزير خاموش خواهم شد.
شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.
شمع دوم میگفت: من « ايمان » هستم اما اغلب سست میگردم و خيلی پايدار نيستم.
در همين زمان نسيمی آرام وزيدن گرفت و او را خاموش کرد.
شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد :
من « عشق » هستم . ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار میگذارند و اهميت مرا درک نمیکنند . آن ها حتی فراموش میکنند که به نزديکان خود عشق بورزند!
و بی درنگ از سوختن باز ايستاد.
در همين لحظه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمعهای خاموش افتاد و گفت: شما
چرا نمیسوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانيد؟ و ناگهان به گريه
افتاد.
با گريه ی کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:
نگران نباش! تا زمانی که شعله ی من خاموش نگردد شمعهای ديگر را روشن خواهم کرد.
من « امید » هستم.

کودک، با چشمهائی که از شادی میدرخشيدند، شمع اميد را در دست گرفت و دوستی، ايمان و عشق را شعلهور ساخت.
