خب ما برگشتیم!

همه چیز اولش خوب بود . من اون قدر از رفتن به این سفر خوشحال بودم که حد نداشت . چنان انرژیی بهم داده بود که ...

درسته که علی رغم تذکرات شدید من به خانم مدیر که یه ماشین درست و حسابی بگیر، یه مینی بوس وحشتناک قراضه گرفته بود و تا خود تهران یخ کردیم، اما بهمون بد نگذشت . کلی هم خندیدیم .

وارد سالن مسابقات شدیم، باز هم همه چیز خوب بود . درسته که نگین، همکارم ، یه دلخوری کوچیک از دست اون آقایی که به عنوان مسئول گروه گیلان، همسفر ما بود به همراه خانمش، داشت که کارتا رو بهشون با کلی دنگ و فنگ داد، ولی باز هم همه چیز خوب بود .

خانم مدیر قم بود . قرار بود که مینی بوس بره قم دنبالش و بیارتش! یک بار صبح، انگار که به دلم افتاده باشه، به خانم مدیر زنگیدم و گفتم : بهتره که آژانس بگیرید و بیاید . من می ترسم وقت رفتنمون از این جا، شما هنوز نرسیده باشید و وسایل بچه ها هم توی ماشینه!

گفت : نه عزیز جان! من به امید خدا تا 3 میرسم!!!

به راننده هم گفتم که این کار رو نکنید، گفت : نهایتاً تا 4 اینجاییم!!!

نشون به اون نشون که ساعت 8 و نیم شب رسیدن!!! اونم با توپ پر!!!! البته چون یه بغضی در صداش بود، من ناراحتیم رو نشون دادم، اما کاری هم نکردم که دلخور بشه .

از 11 و نیم ظهر ماشین رفت قم و بچه ها هر کدوم یه چیزی از ماشین می خواستن، دارو و .. که نبود و بدتر از اون شناسنامه هاشونم تو ماشین بود و خانم مسئول، همکاری نمی کرد که حداقل اینا با سرویسای دانشگاه برن هتل و ....

ساعت 6 دیگه اعصاب همه به هم ریخته بود که ناگهان نگین به شدت به اون خانم مسئول پرید و البته منم یه کم عصبی بودم، ولی خودم رو کنترل کردم! نگین گفت که : همین الان برای بچه ها آزانس می گیرم و میریم ترمینال و میریم رشت! من که می دونستم اینا همش فیلمه، دنباله ی حرفش رو گرفتم . اون وسط، سال دوما از جمله شمیسا و مهشید و فاطمه و فرناز که سال گذشته هم به این مسابقات اومده بودن، کلی گریه و زاری که چرا با این خانمه این طوری حرف می زنید! همه چیز تقصیر خانم مدیره .

منم گفتم : ما که می دونیم، ولی همین خانم و آقا که مثلاً مربیان رباتیک شما هستن، از صبح تا همین الان، آیا فقط نیم ساعت برای شما وقت گذاشتن ؟؟؟ بعد می تونستن با شناسنامه های نگین و دخترش و یکی دو تا از بجه ها، حداقل یکی دو تا اتاق هتل رو جور کنن، می تونستن وقتی می بینن این بچه ها از درد به خودشون می پیچن و ... پیشنهاد بدن که برید هتل یا وقتی میگیم می خوایم بریم، همکاری کنن، ولی هیچ به روی مبارک خودشون نمیارن!

القصه! نهایت حرف بچه ها که بعد از زیر زبون شمیسا هم کشیدم، این بود که سال گذشته که کسی همراهمون نیومده بود، تازه شرایط خیلی سخت تر هم بود، خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت! خودتون خواستید که با ما بیاید، پس باید شرایط رو تحمل کنید! و هیچ نمی فهمیدن که اینا دارن کلاه سرشون میذارن و حالیشون نیست!!!! همشم بهشون گفتم که شما ها به اندازه ی یک ادم 16 ساله متوجه ی جریانات هستید و ما طبیعتاً خیلی بیشتر!!!!

چرا کارت هتل رو نمی دادن ؟ چون باید مینی بوس می یومد تا اینا هم وسایلشون رو از تو ماشین بردارن! چون قرار نبود که بیان هتل!!! اما این رو بچه ها متوجه نمی شدن ...

یک جایی روز بعد من به فرناز گفتم از این که به این سفر اومدم، به شدت پشیمونم! و شمیسا شنید و ناراحت شد و قهر کرد!!!! که چرا این حرف رو می زنید ؟ مگه ما مقصریم ؟ مگه ...

از طرفی، تعداد شرکت کننده ها در نجوم، فقط 13 تا تیم بود، اونم همه راهنمایی! خب فرناز اینا سوم شدن، ولی جایزه نگرفتن، چون تعداد تیم ها کمتر از 15 تا بود .

گروه زیست شناسی با کلییییییییییییی چونه زنی با داور و ... از بین 28 تا تیم، سوم شدن و جایزه هم گرفتن .

اما ربات لعنتیِ شمیسا اینا که تمام دو روز رو مثل کبک راه می رفت، درست یک ساعت قبل از مسابقه بازی در آورد و سر مسابقه ...  105 تا تیم فقط در همین مسابقه شرکت کرده بودن!!!!!

وااااااااااااااااااااااااااای خدای من! چه قدر بچه ها گریه کردن، منم بدتر از اونا . یعنی وقتی دیدم که اینا حتی تو هتل هم نخوابیدن و داشتن پیست درست می کردن و رباتشون به خوبی کار می کرد و اینا تنها گروهی بودن که خودشون برنامه نویسی می کردن و برای بقیه ی گروه ها، مربیاشون داشتن همه ی کارها رو می کردن، حتی همین خانم و آقای مسئول، فقط همون نیم ساعت آخر که ربات، بازی در آورده بود، اومدن و ... بیشتر ناراحت می شدم .

این که بازی برد و باخت داره رو کاملاً قبول دارم . به بچه هامم گفتم که : قرار نیست در هر کاری برنده باشیم . یه وقتایی هم باید شکست بخوریم . سرمون به سنگ بخوره و ... بهشون گفتم که خب رباته دیگه! آدم نیست که مغز داشته باشه! آدمش دیروز کلی ما رو سر کار گذاشت و اعصابمون رو به هم ریخت که! والله! 

اما خب دیگه! قلباً نارحت بودم .

دلواپسی بچه ها رو می فهمیدم! می گفتن که از فردا خانم مدیر تمام وقت باید سر صف و هر کی میاد و ... هی این مقام سومی رو بکوبونه تو سرمون!

می دونستم که این کار رو انجام میده، اما فکر نمی کردم که بدون توجه به این سه تا بچه، از توی ماشین، هی زنگ زدن به رییس و معاون و ... رو شروع کنه و هی بگه و هی بگه و هی این بچه ها اشک بریزن .

راستش رو بخواید به خانم مدیر هم تذکر دادم . گفتم : قبول که سوم شدید، ولی فکر این بچه ها هم باش، گفت که : باید شکست رو قبول کنن، تو زیادی داری سخت می گیری . گفتم : باید قبول کنن، ولی الان وقتش نیست!!!

خب خدا رو شکر که وقتی دید که من دیگه خیلی جدی دارم حرف می زنم، یکی دو بار دیگه گفت، بچه ها هم به خاطر این سه تا بچه، هیچ به روی خودشون نیاوردن و انگار بیشتر از خانم مدیر می فهمیدن، دیگه تکرار نکرد و ....

شمیسا که کنارم اشک می ریخت، روشم اون ور می کرد که من نبینم، مهشیدم که از صندلی پشتی باهاش حرف می زد و ریز ریز اشک می ریخت، اشک های منم سرازیر می شدن!! اصلاً تحمل نداشتم، به مریم اس ام اس دادم و همه چیز رو بهش گفتم، خب طبیعتاً یه کم آروم شدم!!

شمیسا از مدتی قبل، ازم گله می کنه که چرا ضعیف شدین؟ که چرا این قدر زود اشکاتون در میاد ؟ من خانوم پارسالم رو می خوام . قوی و جدی و .... وقتی این طوری میشید من ناراحت میشم و بعد دیگه هم دلم نمی خواد بیام طرفتون!!! دیروز که همه رفته بودن برای اختتامیه و من اصلاً نمی تونستم یه محیط بسته رو تحمل کنم و تو حیاط دانشگاه بودم و شمیسا هم از شدت حسادت، خودش اینو گفت، نمی تونست بره تو سالن و کنارم بود، البته با حالت قهر که اولش خیلی هم با هم خشک بودیم، باهاش خیلی حرف زدم، اما انگار فایده ای نداشت . انگار قراره که من هر وقت میام روی آرامش رو ببینم، یه چیزی پیش میاد که اون آرامش رو ازم بگیره . 

دیشب تو ماشینم کلی باهاش حرف زدم . خلاصه یه کم آرومش کردم . دیدم خیلی نگران درساشه که سر این مسابقه ازشون عقب افتاده . می گفت : دیگه مدرسه نمیام! از اون مدرسه بدم میاد . که البته منم می خندیدم و می گفتم : خیلی خوبه! ترک تحصیل کن . بعدش چیکار می کنی ؟ بعدش ... بعدش .... و نهایتاً از زیر زبونش کشیدم که چرا این قدر ناراحته . کلیییی باهاش حرف زدم که دختر جان ! تو در مسابقاتی که هوشت رو درگیر می کنی، از همه سرتری . الانم برنامه ای رو که تو برای رباتتون نوشتی، هیچ کسی ننوشته بود و همه تعجب می کردن که تو تونستی همچین چیزی بنویسی، حالا رباتتون احمق بازی در آورده، تقصیر تو نیست که . هفته ی بعد مسابقات آزمایشگاهیه فیزیکه، بعد از عید ایشالله المپیاد نانو و ... و تو می تونی به راحتی خودت رو نشون بدی .

حتی بهش پیشنهاد دادم که بره پیش مشاور، چون اعتماد به نفسش رو از دست داده . چون خودش و هوش و استعدادش رو باور نداره . فعلاً که قبول نکرده، اما می دونم که قبول می کنه . یعنی مدلش این طوریه که همیشه من می فهمم ته دلش چیه و میگم، اما اون میگه این طوری نیست! بعد از یکی دو روز که ازش بپرسم، میگه : آره!!!

الانم باهام احتمالاً سرسنگینه!!! البته سر خیلی از مسائل! سر این که من نباید ناامید باشم، نباید اشک بریزم، نباید احساس تنهایی کنم، نباید .... پوفففففففففففففففففف! یه بچه داره برا من تعیین تکلیف می کنه! پررو خانوم!!!!!

واااااااااااااااای انگار از همه جای این آسمون برای من می باره ....


اما نه!  این سفر یه نقطه ی عطف داشت! یک دیدار سرشار از انرژی که بعد در موردش می نویسم!