گزارشی از خودم!!!!!
(1)
آدم ها با هم متفاوتند . از هر نظر که نگاشون کنی، چه ظاهری و درونی . رنگ مو و چشم و پوست آدما با هم فرق داره . قد و هیکل و اندازه ی دستا و پاهاشونم با هم فرق داره .
بعضیا لاغرن و بعضیا چاق! بعضیا هم متناسب الاندام!
ما آدما وقتی حرف می زنیم، تکیه کلامای خاص داریم، حرکات خاصی که مختص خودمونه و ...
یکی دیگه از ویژگی های شخصی هر ادمی، تن صداشه!!!!
بر خلاف ظاهرم، متاسفانه یا خوشبختانه، والله خودمم نمی دونم کدوم یکی، صدای نسبتاً نازکی دارم! به طوری که پشت تلفن به راحتی می تونم سر یکی رو شیره بمالم که 16-15 سالی بیشتر ندارم!!!!!!!
اما! متاسفانه انگار آهنگ صدام نوع خاصیه! نوعی که بهش میگن : ناز به همراه داره!!!!!!!
والله
در کلاس درسی که هیچ نیاز به ناز کردن نیست و با بچه های این دوره و زمونه
که کلاً از سر و کول آدم آویزونن و هی ادم مجبوره که جدی باشه و هی اخم
کنه، دانش آموزان یک کلاس بر می گردن و متفق القول بهت میگن : واااااااای
خانوم! اگه بدونین صداتون چه نازی داره!!!!!!!![]()
اون
وقت، درست وقتی که شما دوباره یاد قدیم و تکرار همین حرف توسط یکی
افتادید، و نیاز دارید یکی یه چیزی بگه که مطمئن بشید که این طور نیست،
ناگهان و کاملاً خودجوش ( به قول عادل خان که الان داره کلی به خاطر تیم
ملی حرص می خوره!! ) ، همکارتون که دخترش تازه تو مدرسه ی جدید دانش
اموزتونه، بهتون بگه : پرستو خانوم جون! دخترم راه میره و تو خونه بهم میگه
: فردا با همکار نازدارت کلاس داریم !!! یا : همکار نازدارت امروز تست حل
کرد و ...! بعدشم عین خود شما می خنده! غش غش!!!!! 
و من که متعجب نگاش می کنم، میگه : خب حق داره دیگه قربونت برم!!!!!!
من : 



جان من یکی بیاد و من رو از این حال نجات بده!!!!!! ![]()
(2)
دیروز
بر خلاف میل باطنیم، یکی از دانش آموزام رو که به شدددددت هم دوستش دارم،
دعوای شدیدی کردم !!!!! به گونه ای که من حرف می زدم با اخم، اونم فقط اشک
می ریخت! بماند که قلبم درد می گرفت اما همش به خودم می گفتم : باید جمعش
کنم . باید جلوی راه خطایی رو که در پیش گرفته، همین الان بگیرم . نباید
بذارم دیر بشه .
یکی از مواردی که بهش تذکر دادم، درگیری زیاد جدید فکریش نسبت به ظاهرش بود . مثل نازک شدن ابرو و بلند شدن ناخناش و لاک زدن و .... ( این کارا بد نیست! اما توجه زیاد به این مسائل، یعنی یک عامل ناشناخته در درون فکر!!!! یعنی زنگ خطر!!! )
بهش گفتم : امیدوارم تا فردا بسیاری از مشکلات ظاهریت رو حل کرده باشی، گیج بازی ها و کم شدن نمراتت رو به مرور پیگیری می کنم و مطمئن باش که ولت نمی کنم! می دونی چرا ؟ چون برام مثل دختر نداشته ام هستی!!!!
امروز
بر خلاف تموم زنگ تفریحا که جلوی در تموم کلاسام کشیک می داد تا سلام کنه،
پیداش نبود! منتظرش بودم، اما ندیدمش . وقتی زنگ دوم داشتم از پله ها می
رفتم بالا، دیدمش!! لپش گل انداخته بود . سرش رو انداخته بود پایین و آروم
گفت : سلام خانوم . گفتم : سلام شمیسا! و دیدم کتاب رو طوری به دست گرفته
که ناخناش معلومه! مرتب و گرفته شده و بدون لاک ...
همین طور که پشتم بهش بود و داشتم می رفتم بالا، لبخندی روی لبم نشست !!!! فکر کنم سرمایه گذاری روش ارزش داشته باشه . هر چند که هنوزم به خاطر حرفایی که بهش زدم، ته دلم غمگینه!!!!
(3)
آرزو دارم که با کف دستم فرمون ماشین رو بچرخونم!
اما به هر کدوم از خواهر زاده ها و برادرزاده ها گفتم، قاه قاه بهم خندیده!!!
و متفق القول گفتن : با این دستای کوچیکت ؟؟؟ عمراً! بهش فکر هم نکن!!!!
دروغ چرا ؟ امتحانم کردم! نشد که نشد!!!!!!
![]()
پی نوشت :
شرمندتونم . همه تون رو می خونم، اما فرصت نمی کنم که کامنت بذارم .
باید گزارش از یک دیدار جالب هم بنویسم که در حالی که کوتاه بود اما کلی خاطره انگیز بود، اما برای نوشتنش حواسم باید خیلی جمع باشه که نیست . ذهنم حسابی خسته است . الان همه تون رو به شکل کمیت های فیزیکی می بینم! خصوصاً دینامیکی!!!!!!

انشالله که یکی دو روز دیگه، سرم خلوت تر میشه . انشالله!!!!! ![]()