خاطرات به یاد ماندنی
1-
تصاویر به روشنی روز از جلوی چشمام رژه میرن .
غروب جمعه ، من و مژگان چادر به
سر از سراشیبی دانشگاه پایین می یومدیم . یه گاز پیک نیکی دستمون بود که
هر کدوم وقتی خسته می شدیم، می دادیمش به دیگری . می رفتیم که اون گاز رو تو
گازپر کنی محله ی کنار دانشگاهمون که 5 دقیقه باهاش فاصله داشتیم، "
قرادیان " ، پر کنیم!
گاز رو زیر چادر گرفته بودیم تا
کسی نبینه! خجالت می کشیدیم که پسرای دانشگاهمون که توخوابگاه کنار
دانشگاه بودن، ما رو اون طور ببینن!
.........
پسر بچه در حال پرکردن گازها
بود! و ما می ترسیدیم از احتمال وقوع حادثه ای که ناشی از ناکارآمدی وی بود
. پدری بی خیال الدوله آن سوتر، با بقال همسایه گل می گفت و گل می شنید!!
پیک نیکی ما پر شد!
.....
سربالایی نفس گیر دانشگاه! پیک نیکی که حالا توسط ما دو نفر حمل می شد! به سختی و سنگینی، بدون خجالت از کسی!!!!

2-
عادت داشتم سه روز اول، سه
روز وسط و سه روز آخر ماه های رجب و شعبان روزه بگیرم . لیلا هم روزه دار
بود . اما مرجان به دلیل ناراحتی شدید معده، نمی تونست روزه بگیره .
سحرها بیدار می شد و سفره ی سحری رو آماده می کرد و غذا رو گرم می کرد . بعد ما رو از خواب بیدار می کرد که سحری بخوریم!
تا ما سحری بخوریم، چای رو دم
می ذاشت و با لحن مادرانه بهمون می گفت : سریع چاییتون رو بخورید و برید
مسواک بزنید که الان شلوغ میشه . من سفره رو جمع می کنم .
بعد از نماز صبح، اگر فرصت بود می خوابیدیم و اگر نه می رفتیم پی کلاس و درس و دانشگاه!
اون روز صبج کلاس نداشتم .
روزه بودیم و مرجان برای نهار هیچی نداشت . گفته بود که نیمرو می خوره .
غذای دیشب چون برامون مهمون رسیده بود، یک دوست قدیمی، فقط کمی برای سحر
مونده بود که اونم تموم شده بود .
مرجان و لیلا صبح کلاس داشتن
و من عصر ! بیدار که شدم، اول ظرفای سحر رو شستم و اتاق رو تمیز کردم و
همه جا رو دستمال کشیدم و کمدا و زیر تختم رو مرتب کردم . شاید یک ساعت هم
طول نکشید . نشستم پشت میزم، روی تخت و داشتم درس می خوندم که یاد نهار
مرجان افتادم .
یاد مهربانی هاش که افتادم،
بلند شدم و یه بسته گوشت چرخ کرده از یخچال آوردم و شروع کردم به آماده
کردن مایه ی ماکارونی! مرجان ماکارونی پیچ پیچی خیلی دوست داشت . ماکارونی
رو که دم گذاشتم، سالاد شیرازی هم براش درست کردم و گذاشتم تو کمد .
لباسام رو پوشیده بودم که
مرجان رسید . گفت : وااای تو راهرو چه بوی خوبی میاد! نمی دونم کی ماکارونی
درست کرده! خندیدم! نگاهش به گاز پیک نیکی و قابلمه ی روش افتاد! چشماش
درشت شد و با تعجب در قابلمه رو برداشت و با خوشحالی فریاد زد : آخ جون .
ماکارونی پیچ پیچی!
بعد برگشت و نگاهم کرد و گفت : تو دیوونه ای! مگه روزه نبودی ؟
گفتم : سالادت تو کمده . خداحافظ . و بوسیدمش و رفتم کلاس .
.................
دوباره مرجان سفره ی افطار رو
پهن کرد . نان تازه ای که گرفته بود و پنیر وچای شیرین . صدای اذان که
بلند شد، چای های ما هم شیرین شده بودن! گفت : زیاد نخورید . شام داریم!
و قابلمه ی ماکارونی رو آورد و
گذاشت که گرم بشه! درش رو که برداشتم تا کمی هم بزنمش، دیدم تقریباً دست
نخورده است! گفتم: تو نهار نخوردی ؟ گفت : دلم نیومد تنها بخورم! خواستم شب
با هم بخوریمش! فقط یه قاشق ازش خودم . بعد نیمرو درست کردم . این طوری
دور هم، بیشتر می چسبه!
بهش گفتم : تو دیوونه ای به مولا!
..........
سر نماز فقط براش دعا کردم که همیشه خندان باشه!
![]()
3-
لیلا فارغ التحصیل شده بود و
رفته بود . مریم، دخترک تویسرکانی خوش اخلاق و مهربان و بشاشی که هم دوره
ای مرجان بود، اما ریاضی می خوند، اومده بود جای لیلا . دوره ی امتحانات
پایان ترم بود . مرجان و مریم وسط اتاق نماز می خوندن . یک غروب دلگیر !
فرداش مریم امتحان آنالیز داشت و مرجان، امتحان فیزیک مدرن!
زهرا در زد و اومد داخل تا با
مرجان درس بخونن . وقتی دید سر نماز هستن، گفت : بچه ها، دعا در حق دوستان
مستجاب میشه . بیاید برای همدیگه دعا کنیم تا امتحان همه مون، فرادا خوب
بشه ایشالله .
گفتم: انشالله موفق باشید .
مریم و مرجان سلام نماز رو که دادن، گفتن : راست میگی . بیاید برای هم دعا کنیم . دعا در حق دوست بهتر می گیره!
مرجان دستانش رو رو به آسمان گرفت و گفت : خدایا ! مریم فردا امتحان آنالیزش رو خوب بده!
مریم دستانش رو رو به آسمان گرفت و با همون شیطنت همیشگیش گفت :خدایا! دعای مرجان رو مستجاب کن!!!!!!!!!!!
اولش همه مون الهی آمین بلند گفتیم! بعد فهمیدیم چی شده! مریم بود که تو راهرو می دوید و مرجان پشت سرش!!!!!!!!!



امسال هم تموم شد! به همین زودی . به همین سادگی . به همین آرومی .
انگارهمین دیروز بود که شروع سال تحصیلی بود و من هی به مریم بانو غر می زدم که : دلم نمیخواد برم مدرسه!
انگارمریم بانو مسئول اومدن اول مهر ماه بود!!!!!!!!!!!!!!!
و بنده خدا مریم عزیزم که شبانه روز خصوصی می نوشت که : ببم جانم، مطمئن
باش که کارات روبه راه میشه . تو فقط کمی خسته ای . یه کم دیگه که بگذره،
خوب میشی .
اما جالبه که این اواخر، دیگه دوست نداشتم مدرسه تموم بشه . بچه هام رو دوست داشتم . سال
خیلی خوبی بود . برخلاف اون چیزی که فکر می کردم . سخت شروع شده بود، وسطاش
بریده بودم، اما خودم رو پیدا کردم . شکر خدا . امسال هم به شیرینی با پیشنهادهای
کاری خوبی برای سال آینده، به اتمام رسید .
خدایا شکر بابت این همه بزرگی، این همه صبری که در برابر غرغرام داشتی و این همه نعمتی که نصیبم کردی .
خدایا شکرت به خاطر رسوندنم به بسیاری از آرزوهام .
خدایا شکرت به خاطر آرامشی که بهم هدیه کردی .

کاشکی همه مون، با فرستادن روزی 5 تا صلوات، برای بهبودی هر چه سریعتر دوست بسیار عزیزمون، قاصدک مهربان، دعا کنیم .