قبل نوشت!!!
- شدیداً وسط پایان نامه نویسی هستم!!!
یعنی یک عدد پرستوتصور کنید که پاچه های شلوارشو و آستیناش رو کمی زده بالا و داره یه ملاطی درست میکنه که نگو و نپرس!!!!!!!!!!! تموم سر و کله اش هم گِلیه!!!




وقتی فهمیدم عسل بانو داره میاد شمال که نور تشریف داشتن!!!

وقتی اس زد و گفت که نور هستن، نمی دونم چرا ییهو دلم گرفت .
گفت: میان لاهیجان نه رشت .
دلم بیش تر گرفت ! بارون می بارید و من دلم دیدار یه دوست نازنین رو می خواست .

اولش خواستم بهش بگم که خودش بیاد رشت، ولی از اون جایی که بسیار بسیار آدم ترسویی هستم و حس مسئولیت پذیریم به طرز وحشتناکی بالاست، خودم می دونستم که بهم خوش نمیگذره!!!!
چرا نداره که!
اون وقت باید در تمام مدتی که عسل بانو می اومد و می رفت، من استرس سلامتیش رو می داشتم .

پس بهتر دیدم که خودم برای دیدنش برم .

بارون شدیدی می بارید .
با دوستم مهتاب هماهنگ کردیم و دوتایی با کلی بگو و بخند راه افتادیم به سمت لاهیجان .
حالا چه طور قرار مدار گذاشتیم که ...!!!
ظهر که با عسل بانو صحبت کردم، گفت که تازه از خواب بیدار شدن! ( ساعت 11 !!!!!!!! ) و بعد می خوان برن تله کابین.
ولی نمی دونست که قبل از نهار یا بعدش!!!

ما از رشت حدود ساعت 3 راه افتادیم، اس زد که ما رفتیم بام سبز و برگشتیم!!!!!!!
اس زدم: یعنی چی ؟؟؟
گفت : هیچی! بعد از نهار میریم تله کابین! (تله کابین همون رو بام سبزه! )

خلاصه!
ما دیدم زود رسیدیم لاهیجان ، رفتیم و به یه دوست مشترک سر زدیم!

حالا بماند که همون زمان که خونه ی دوستمون بودیم، یه دوست مشترک عزیز، اس دادن که نخودچی خورون خوش میگذره ؟؟؟!!!!

ساعت حدود 5 بود که قرار شد دیگه بریم تله کابین .
رفتیم!
انگار دقیقاً شیر فلکه ی آسمون کلاً شل شل شده بود!!!
عسل بانو قبل از ما رسیده بود . وقتی برام دست تکون داد، راستش، خب دروغ چرا؟ خجالت کشیدم!
خب من کلاً خجالتی هستم! این روداری های من رو نبینین! اعتراف می کنم که خجالتم رو پنهان می کنم!

القصه، رفتیم بالای تله کابین و دیدار یک عدد گل بانوی مهربان مامانی و مراسم ماچ و بوسه و ... و آشنایی با خانواده ی نازنین عسل بانو.
بعد من و مهتاب و عسل بانو نشستیم تو یه تله کابین و درست از وسط ابرا گذشتیم!
البته بماند که این دو نفر زحمت بسیار زیادی کشیدن و شیشه رو به طوری پایین کشیدن که بالا نمی رفت!!! و طبیعتاً از اون جایی که پرستو نگو، بگو سحاب کَرَم!!!! این دو نفر جای خشک نشستن و من در معرض بارش باران قرار گرفتم!
اونم چه بارانی!

جاتون خالی!!!!!!!
عسل بانو زحمت کشیده بود و یه جعبه قطاب یزد برام آورده بود .
به اون یکی کوه که رسیدیم و از تله کابین پیاده شدیم، رفتیم تو یه قهوه خونه ( قابل توجه متحد گرامی و دیگر دوستان! قهوه خانه!!!! ) نشستیم و دیگه واقعاً جاتون خالی بود!
هیچ کسی رو از قلم ننداختیم .
هیچ کدوم از دوستان فکر نکنن که خدای نکرده از یادمون رفتن! نه!!!
هی هم چک می کردیم که کسی رو از قلم نندازیم!!!
انگار سال هاست هم دیگر رو می شناسیم .
انگار دوستامون جزئی از وجودمون هستن . جزئی مهم و غیر قابل فراموش شدن .
تا 7 با عسل بانو بودیم و بعد من و مهتاب برگشتیم.

تو راه برگشت،تو تله کابین، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، که تا تونستیم کله های مبارکمون رو از شیشه بیرون بردیم و تو دل ابرا، وسط کوه ها، بین زمین و آسمون، هر چه فریاد داشتیم،زدیم و سبک و خالی برگشتیم!!

جاتون خیییییییییییییلی سبز .
خیییییییلی خوب بود .

به امید دیدار همه ی دوستان عزیز