نوستالژی
با خواهرهایم نشسته ایم و از قدیم حرف می زنیم .
از ماه رمضان های سال های گذشته و طعم سحرها و افطارهایش .
یادش به خیر، از مسجد رفتن هایمان که بعد ازافطار بود تا پاسی از شب .
همسایه ی نازنین داشتیم به اسم " مریم خانم"، مهربان زن کپل زیبا رویی که هیچ گاه محبت هایش را از یاد نمی برم .
همدم مادرم بود . همیشه بالای نردبان بود و هم صحبت مادرم که در آن شهر غریب بود .
فرزندانش هم بازی های ما .همراز بودیم . هم داستان .
بعد ازافطار، راه می افتادیم به سمت مسجد بزرگ شهر . آن ها روضه گوش می دادند و ما بازی می کردیم . حرف می زدیم . ...
قطعه طنابی از خانه ی ما به خانه ی آن ها وصل شده بود که جای جای آن درِ قابلمه و کاسه ی مسی سوراخ شده و ... به چشم می خورد .
سحر هر که زودتر بیدار می شد، طناب را می کشید و دیگری را هم بیدار می کرد .
خدا رحمت کند مریم خانم و همسرش را .
همین طور حرف می زدیم که بچه ها آمدند . شیطنت کردند و خندیدند . اما فکر آن خاطره ها از ذهنم بیرون نرفت .
به روزهای گذشته فکرمی کنم . آرزوهایی که داشتم . رویاهایی که هیچ کدام به حقیقت نپیوست .
بچه ها گیر داده اند به قدشان .
قدهایمان را اندازه می گیریم .
دختر خواهرم، نیم سانتی از من بلند تر شده و به این می نازد .
خواهرم می گوید : "خب باید درنظر داشته باشی که با بالا رفتن سن، دیگه از قد ما کم میشه!"
آری!
سنم بالا رفته! خودم هم بی خبرم .
دیگر مدت هاست که یادم رفته از زندگی چه می خواستم!
تا یادم هست، همیشه همین بودم . ساده ی ساده .
هیچ وقت زرق و برق این دنیای خاکی من را به سوی خودش نکشید .
بچه تر که بودم، حتی تا دوران دانشگاه، برایم خرید کفش، کیف، لباس مهم بود . این که خانه امان چگونه است و کجا!!
اما آشنایی با استادی درویش مسلک در ترم 5 باعث شد که حتی دیگر همان ها هم برایم مهم نباشد . سادگی ومهربانی و به زبان اوردن احساسات واقعیم را بیش تر می پسندیدم تا غرق شدن در تار چشم نواز درخشنده هایی که فقط تا مدتی می درخشیدند .
استاد ترمودینامیک مان بود . تازه از انگلیس امده بود . میانسال مرد شیک پوشی که همیشه حضورش را با جیر جیر کفش چرمی اش اعلام می کرد .
برایم حرف می زد .
ساعت ها در اتاقش می نشستیم و حرف می زدیم . در آن روزهایی که جایگاه استادی، آن قدر بلند بود که هیچ دانشجویی به خود حتی جرات سوال کردن از استاد را نمی داد، من در اتاقش می نشستم .
خودش برایم چای می ریخت . می خوردیم و حرف می زد .
و من تمام حرف هایش را در ذهنم حک می کردم و در خوابگاه در سررسیدی می نوشتم .
برایم از سادگی می گفت . از دل کندن از هر آن چیزی که مرا اسیر خود می سازد که در آن صورت برده ی آن خواهم بود و نه بنده ی خدا .
که من اشرف مخلوقاتم و بهترین ها حقم .
که من ...
وچه حرف هایش شیرین بود و چه رویاهای بلند پروازانه ای برای خود می ساختم .
حالا که به گذشته نگاه می کنم، می بینم هیچ کدام از ان رویاها تحقق پیدا نکرده .
نه این که نخواستم، نه!خواستم . اما شاید راه را به بیراهه رفتم و شاید هم حقم نبود .
حالا دیگر سنم به جایی رسیده که باید مراقب خودم باشم .
شاید لذت بچه دار شدن را برای همیشه با خود در گور ببرم .
این که فرزندی را که از خون خودم هست، در آغوش بگیرم . که در لحظات دردآلود و تنهای زندگی ، کسی باشد که درکم کند که حرف هایم را بشنود، حتی اگر نتواند کاری برایم انجام دهد .
همیشه دلم دخترکی می خواست تا او را با افکار خودم بزرگ کنم . ساده و صمیمی و ...
دخترکی که وقتی در خانه را می گشایم، به سمتم بدود و در آغوشم بکشمش . نرمی صورتش را بر صورتم احساس کنم . غرق در بوسه اش کنم و ...
گرمای تنش را حس کنم تا خستگی هایم از بین بروند .
دخترکی که همیشه همراهم باشد . کنارم . و در مواقع تنهایی، همرازم .
نیست .
نشد .
و شاید هم نشود .
من آن قدر ساده هستم که برای همه چیز داستان می سازم .
برای عروسک هایم . برای مجسمه هایم .
بالرین هایی که می رقصند و پری دریایی که گل هدیه شان می کند .
دوستانی که با هم به پارک رفته اند و خوش می گذرانند .
خانه ای قدیمی که بوی برنج روی هیزم پخته اش و خورش قیمه اش، در کوچه پیچیده .
خانه ای با هشتی هایی که با گل های قرمز کوچک پوشیده شده اند .
حتی تابلوهای من روح دارند .
آبی که از آبشار به شدت فرود می آید و قطره آب بازیگوشی که بر صورت آن پسرک پشت آن درخت می نشیند و داستانی خلق می کند!!!!!
آن موج دریا که بر ساحل کوبیده می شود و قطراتی که بر صندلی می نشینند و زنی که روی صندلی، تنها نشسته و همچنان که به غروب خورشید می نگرد ، قهوه ای تلخ را سر می کشد .شاید او هم به تنهایی هایش می اندیشد .
شاید هم به غروب زندگی اش .
نمی دانم .
این روزها دوست دارم برخلاف گذشته، دیوار اتاقم خالی باشد .
عادت داشتم تا دیوارهایم را با نوشته ها پر کنم .
جملات تاکیدی، من می توانم، من ...
امروز روز زیبایی است و ...
جای جای دیوارها را به گونه ای پرمی کردم که وقتی صبح از خواببیدارمی شوم، به هر سمتی که چشم باز کنم، جمله ای مثبت، روزی خوش را برایم رقم بزند .
حالا دیگر هیچ نوشته ای روی دیوارهایم نیست . هیچ کجا نیستند .
این روزها زندگیم خالی است .
خالی خالی
و من به پایان می اندیشم .
پایانی که همین نزدیکی هاست .
شاید برای مدتی ننویسم .
بدون شماها نمی تونم زندگی کنم، پس حتماً بهتون سر می زنم .
دوستتون دارم .
التماس دعا
از ماه رمضان های سال های گذشته و طعم سحرها و افطارهایش .
یادش به خیر، از مسجد رفتن هایمان که بعد ازافطار بود تا پاسی از شب .
همسایه ی نازنین داشتیم به اسم " مریم خانم"، مهربان زن کپل زیبا رویی که هیچ گاه محبت هایش را از یاد نمی برم .
همدم مادرم بود . همیشه بالای نردبان بود و هم صحبت مادرم که در آن شهر غریب بود .
فرزندانش هم بازی های ما .همراز بودیم . هم داستان .
بعد ازافطار، راه می افتادیم به سمت مسجد بزرگ شهر . آن ها روضه گوش می دادند و ما بازی می کردیم . حرف می زدیم . ...
قطعه طنابی از خانه ی ما به خانه ی آن ها وصل شده بود که جای جای آن درِ قابلمه و کاسه ی مسی سوراخ شده و ... به چشم می خورد .
سحر هر که زودتر بیدار می شد، طناب را می کشید و دیگری را هم بیدار می کرد .
خدا رحمت کند مریم خانم و همسرش را .
همین طور حرف می زدیم که بچه ها آمدند . شیطنت کردند و خندیدند . اما فکر آن خاطره ها از ذهنم بیرون نرفت .
به روزهای گذشته فکرمی کنم . آرزوهایی که داشتم . رویاهایی که هیچ کدام به حقیقت نپیوست .
بچه ها گیر داده اند به قدشان .
قدهایمان را اندازه می گیریم .
دختر خواهرم، نیم سانتی از من بلند تر شده و به این می نازد .
خواهرم می گوید : "خب باید درنظر داشته باشی که با بالا رفتن سن، دیگه از قد ما کم میشه!"
آری!
سنم بالا رفته! خودم هم بی خبرم .
دیگر مدت هاست که یادم رفته از زندگی چه می خواستم!
تا یادم هست، همیشه همین بودم . ساده ی ساده .
هیچ وقت زرق و برق این دنیای خاکی من را به سوی خودش نکشید .
بچه تر که بودم، حتی تا دوران دانشگاه، برایم خرید کفش، کیف، لباس مهم بود . این که خانه امان چگونه است و کجا!!
اما آشنایی با استادی درویش مسلک در ترم 5 باعث شد که حتی دیگر همان ها هم برایم مهم نباشد . سادگی ومهربانی و به زبان اوردن احساسات واقعیم را بیش تر می پسندیدم تا غرق شدن در تار چشم نواز درخشنده هایی که فقط تا مدتی می درخشیدند .
استاد ترمودینامیک مان بود . تازه از انگلیس امده بود . میانسال مرد شیک پوشی که همیشه حضورش را با جیر جیر کفش چرمی اش اعلام می کرد .
برایم حرف می زد .
ساعت ها در اتاقش می نشستیم و حرف می زدیم . در آن روزهایی که جایگاه استادی، آن قدر بلند بود که هیچ دانشجویی به خود حتی جرات سوال کردن از استاد را نمی داد، من در اتاقش می نشستم .
خودش برایم چای می ریخت . می خوردیم و حرف می زد .
و من تمام حرف هایش را در ذهنم حک می کردم و در خوابگاه در سررسیدی می نوشتم .
برایم از سادگی می گفت . از دل کندن از هر آن چیزی که مرا اسیر خود می سازد که در آن صورت برده ی آن خواهم بود و نه بنده ی خدا .
که من اشرف مخلوقاتم و بهترین ها حقم .
که من ...
وچه حرف هایش شیرین بود و چه رویاهای بلند پروازانه ای برای خود می ساختم .
حالا که به گذشته نگاه می کنم، می بینم هیچ کدام از ان رویاها تحقق پیدا نکرده .
نه این که نخواستم، نه!خواستم . اما شاید راه را به بیراهه رفتم و شاید هم حقم نبود .
حالا دیگر سنم به جایی رسیده که باید مراقب خودم باشم .
شاید لذت بچه دار شدن را برای همیشه با خود در گور ببرم .
این که فرزندی را که از خون خودم هست، در آغوش بگیرم . که در لحظات دردآلود و تنهای زندگی ، کسی باشد که درکم کند که حرف هایم را بشنود، حتی اگر نتواند کاری برایم انجام دهد .
همیشه دلم دخترکی می خواست تا او را با افکار خودم بزرگ کنم . ساده و صمیمی و ...
دخترکی که وقتی در خانه را می گشایم، به سمتم بدود و در آغوشم بکشمش . نرمی صورتش را بر صورتم احساس کنم . غرق در بوسه اش کنم و ...
گرمای تنش را حس کنم تا خستگی هایم از بین بروند .
دخترکی که همیشه همراهم باشد . کنارم . و در مواقع تنهایی، همرازم .
نیست .
نشد .
و شاید هم نشود .
من آن قدر ساده هستم که برای همه چیز داستان می سازم .
برای عروسک هایم . برای مجسمه هایم .
بالرین هایی که می رقصند و پری دریایی که گل هدیه شان می کند .
دوستانی که با هم به پارک رفته اند و خوش می گذرانند .
خانه ای قدیمی که بوی برنج روی هیزم پخته اش و خورش قیمه اش، در کوچه پیچیده .
خانه ای با هشتی هایی که با گل های قرمز کوچک پوشیده شده اند .
حتی تابلوهای من روح دارند .
آبی که از آبشار به شدت فرود می آید و قطره آب بازیگوشی که بر صورت آن پسرک پشت آن درخت می نشیند و داستانی خلق می کند!!!!!
آن موج دریا که بر ساحل کوبیده می شود و قطراتی که بر صندلی می نشینند و زنی که روی صندلی، تنها نشسته و همچنان که به غروب خورشید می نگرد ، قهوه ای تلخ را سر می کشد .شاید او هم به تنهایی هایش می اندیشد .
شاید هم به غروب زندگی اش .
نمی دانم .
این روزها دوست دارم برخلاف گذشته، دیوار اتاقم خالی باشد .
عادت داشتم تا دیوارهایم را با نوشته ها پر کنم .
جملات تاکیدی، من می توانم، من ...
امروز روز زیبایی است و ...
جای جای دیوارها را به گونه ای پرمی کردم که وقتی صبح از خواببیدارمی شوم، به هر سمتی که چشم باز کنم، جمله ای مثبت، روزی خوش را برایم رقم بزند .
حالا دیگر هیچ نوشته ای روی دیوارهایم نیست . هیچ کجا نیستند .
این روزها زندگیم خالی است .
خالی خالی
و من به پایان می اندیشم .
پایانی که همین نزدیکی هاست .
شاید برای مدتی ننویسم .
بدون شماها نمی تونم زندگی کنم، پس حتماً بهتون سر می زنم .
دوستتون دارم .
التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 0:0 توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ پرستو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
|