این روزها فکرم خیلی مشغوله .

به خیلی چیزا فکر می کنم که قبلنا برام مهم نبود .

این روزا یه جورایی احساس می کنم که هنوز بزرگ نشدم!!!!

شاید زیادی کودک درونم فعاله .

امروز صبح که رفتم مدرسه، درحالی که دیشب هیچ خوب نخوابیده بودم، از همون پایین راه پله ها، هر بچه ای که بهم سلام داد، چنان با روی خوش و خنده باهاش روبه رو شدم که فکر کنم کلی انرژی گرفتن!

به  صفیه گفتم تو هنوز سال سومی، چرا میای طبقه ی سوم و با بزرگترا می پلکی ؟ کلی خندید و گفت : خانم! شما همیشه میگید که ما بزرگ شدیم!

منم باهاش خندیدم . رو کردم به صبا که بعد از ماجرای سرگیجه ام، همیشه تو راه پله ها همراهمه و گفتم : چرا من نمی تونم ژست دبیر فیزیکی داشته باشم ؟ عصا قورت داده و جدی ! با اخم راه برم! با چنان کبری تو این راهروها راه برم که انگار زمین و زمان به فرمان منه ؟ چرا ؟

گفت : ولی خانوم، ما این جوری که هستید، دوستتون دارم .

به روش خندیدم . به روم خندید .

محدثه بابت نمره اش ازم تشکر کرد!

مهسا التماس دعا داشت!!!!

خانم مدیرم مدام به روم لبخند می زد . همکارام مدام سر به سرم میذاشتن که امروز یه جور دیگه ای! مشکوکی و هی می خندیدن و می خندیدم! راه می رفتم و می گفتم : بی صاحاب! عاشقی و هزار درد بی درمون! یکیش همین فراموشکاریه!!! و قهقهه رو سر می دادم!

تو راه برگشت برف می بارید . دانه های درشت برف . نمی تونستی یک قدمی خودت رو ببینی . دو دقیقه از ماشین پیاده شدم برای کاری، دقیقاً شدم ادم برفی!

مدت ها بود که این طور حالت رو تجربه نکرده بودم! نشستن تو ماشین و برخورد دونه های درشت برف به شیشه ی ماشین و یه جور که انگار دارن میرن تو چشمت و کشیدن ناخودآگاه سر به عقب!!!!!

مدت ها بود . از وقتی که از سنندج اومده بودم، دیگه تو برف و هوای برفی، مسافرت نداشتم .

یادش به خیر .

یه بار توی راه موندیم! تو زمستون . نرسیده به همدان! بین کوه ها! برف هم می بارید . کوران بود .

موتور ماشین دود می کرد! تموم فضای داخل اتوبوس دودی بود .

تمام مسافرای اتوبوس مرد بودن و من یه دونه خانم!

راننده، اول برای من ماشین گرفت . من رو سپرد دست یه پیرمرد و پیرزن . ساعت حدود 9 شب بود . زمستون . زمستون سرد و تاریک . پیرمرد نشست روی صندلی شاگرد تا من کنار خانمش بشینم . جلوی جلوی ! و دانه های درشت برف بود که می رقصیدند .

اتوبوس تا قزوین می رفت! من باید میومدم رشت!

هر چه قدر پیرزن مهربان بود، پیرمرد اخمالو بود . اما دوست داشتنی . هنوز قیافه اش یادمه . یه کلاه مشکی لبه دار سرش بود . ته ریش داشت و کت و شلوار آبی نفتی پوشیده بود و یه پلیور مشکی - طوسی زیرش .

معلوم بود از اون پیرمرد باکلاساست . شایدم ارتشی بود! آخه یه دیسیپلین خاصی داشت .

رودر رو با من صحبت نمی کرد . به خانمش می گفت ، اونم با یه کم فارسی، یه کم گیلکی حالیم می کرد! بهش گفتم :من فارسی حرف می زنم، اما بچه ی رشتم . هر جور دوست داری باهام حرف بزن مادر جون .

گیلکی حرف میزد . با لهجه ی شیرین شرق گیلانی . نصف حرفاش رو با کلی تجزیه و تحلیل متوجه می شدم!

ساعت حدود 12 و نیم یا یک ، قزوین پیاده شدیم و دوباره منتظر اتوبوس برای رشت شدیم!

اون بنده خداها باید تا لنگرود می رفتن .

خلاصه رسیدیم رشت، از هم جدا شدیم . اما بعد از این همه سال هنوز حتی رنگ بژ قاب عینک اون پیرزن مهربون، صورت خشن اما دوست داشتنی اون پیرمرد باجذبه، یادمه . انشالله که اگر زنده هستند، سلامت هم باشند و در غیر این صورت، خدا رحمتشون کنه .

امروز اینا که یادم اومد، با خودم فکر کردم که آیا تا امروز کاری کردم که تصویرم این قدر روشن تو ذهن یک نفر باقی مونده باشه ؟؟ که روزگاری ازم یاد کنه ؟ که بگه فلانی فلان کار رو در حقم انجام داد، خدا رحمتش کنه ؟

کاشکی بمونه .


راستی :

هیچ اتفاق خاصی نیافتاده! فقط هوای بارانی و برفی همیشه حالم رو دگرگون و خوب می کنه .