قدیما که خبری از کلاس خصوصی و کتاب کمک اموزشی نبود! خودمون بودیم و خودمون .

دبیر که مسئله می داد برا حل کردن، از وقتی که می رسیدیم خونه تا جلسه ی بعدی کلاس، استرس تمام وجودمون رو می گرفت که اگر حل نشه، جواب دبیر رو چی بدیم ؟؟؟

اون وقت، شب تا صبح، صبح تا شب، تنهایی یا با کمک دوستان، یکی می زدیم تو کله ی خودمون و چند تا تو کله ی دفتر!! تا مسئله به یه جاهایی می رسید و البته حل نمی شد!

اون وقت دبیرمون جای تشکراز تلاشمون دو تا حرف گنده هم بارمون می کرد که : بی عرضه ایم ! و به جایی نمی رسیم ! و اونا با نور تیر چراغ برق درس خوندن و ما در رفاهیم و دود چراغ نخوردیم و حالیمون نیست و ... و اخرشم مسئله رو حل نمی کرد و زنگ می خورد و مسئله ... به فراموشی سپرده می شد!!!!

این روزا تموم دغدغه ی ما به عنوان دبیر اینه که آیا می رسیم همه ی مسئله هایی رو که به بچه ها میدیم، حل کنیم ؟

آیا این تعداد مسئله کافیه ؟

کدوم کتاب کمک اموزشی بهتره ؟

و دانش آموزای ما! بی خیال مسئله و درس و کتاب! هیچ براشون مهم نیست که حل شده باشه یا نه! فقط به فکر خرید کتاب و رفتن به کلاسای خصوصی و عمومی برا وقت گذرونی! و الی ماشالله هم که اموزشگاه و دبیر مرتبط و غیر مرتبط و کتاب سبز شده تو این مرز و بوم!!!!!!!

و باز هم این ماییم که نباید طوری برخورد کنیم که مبادا غرورشون جریحه دار بشه و مبادا خدای نکرده به خاطر برخورد نادرست ما معتاد بشن و گریزان از درس و مدرسه! مبادا دست به خودکشی بزنن!

و از اون طرف زیر بار نگاه های شماتت بار مدیر مدرسه و رییس اداره و .. که چرا درصد قبولی پایینی داریم و چرا ... و چرا ... و چرا!

چی داریم تحویل اجتماع میدیم واقعاً ؟؟؟

************************

رادیو 7 رو تماشا می کردم . برنامه ای که هر وقت یادم باشه، تماشا کردنش رو از دست نمیدم . شدیداً تاثیرگذاره و من رو می بره به سال ها قبل .

اون شب هایی که با برنامه ی "راه شب " رادیو، درس می خوندم! یه رادیو ضبط قرمز سونی داشتم که هنوز هم دارمش و شبا روشنش می کردم تا بتونم بیدار بمونم و با صدای کم مجری برنامه، جبر حل می کردم! مشتق هر تابعی رو می گرفتم و با مسائل موج و مکانیک کلنجار می رفتم .

یادش به خیر .

دلم برای اون جور، عمیق و خوب درس خوندن، دلم برای جیر جیر جیرجیرک ها در سکوت شبانه،دلم برای صدای مجری برنامه :

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است، بدین قصه اش دراز کنید

لک زده!

برای صدای داد و بیدادهای هر شبه ی شکرالله همسایه ی روبه رویی! که زن و زندگیش رو یکسر به فحش می کشید و همیشه من رو دچار استرس می کرد!، برای صدای کوبیدن چکش روی میخ همسایه بغلی، خدا رحمتش کنه، که نجار بود و عادت داشت تابستونا تخت توی حیاطشون رو به راه بندازه و همیشه هم در حال میخ کاری اون تخت زهوار دررفته بود!، تنگ شده .

یادش به خیر!

حتی دلم برای صدای اردک ها و مرغای همسایه روبه رویی مونم تنگ شده! برای قوقولی قوقوی خروس! برای صدای تفنگ بازی بچه ها تو کوچه. جنگ با دشمن فرضی . لی لی ، خاله بازی، هفت سنگ طلایی،وسطی و 9 خونه و چشمک بازی و وکیل بازی وقتی که بارونی بود هوا!

یادش به خیر .

الان تنها صدایی که می شنویم، صدای بوق ماشین ها، لیچار راننده ها به هم، خنده های موذیانه برای بستن راه همدیگه و صدای کهنه فروش دوره گرده که اجناس کهنه ی قدیمی رو با قیمت خوب خریداری می کنه!!!!

الان به اون جایی رسیدیم که وقتی تو هوای برفی، از شدت سرما به خودم می لرزم و دردی تو کمرم می پیچه و دستم ناخودآگاه میره کمرم و راننده ی ماشینی بوق میزنه و جوانمردانه می خواد که تا خونه برسوندتم، متعجب میشم و تا مدت ها و مدت ها تو یادم می مونه!

در حالی که زمانی این رادمردی صفت هر ایرانی بود .

کاشکی ایرانی بمونیم .



پی نوشت :
1- درصد قبولی دغدغه ی این روزهای همکاران من شده! خوشبختانه کلاس های من کلاس های خوبی بودن و تا به امروز مشکلی نداشتم، اما استرس همکارانم رو با تمام وجود حس می کنم! اون جایی که به دانش اموزی که تو برگه شده :6، نمره ی مستمر 18 میده تا پاس کنه!!!! و اون وقت من از طرف دانش اموز دیگر زیر سوالم که چرا 7 شده و من مستمر به حقش رو 10 دادم!!! و افتاده!!!!

2- وقتی صفحه ی پست جدید رو باز کردم، می خواستم در مورد موضوع دیگری بنویسم! نمی دونم چرا به این جا کشیده شد! اختیار نوشتن این پست با انگشتانم بود! نه من!!! هر کاری که خواستند، انجام دادند! شما به بزرگواری خودتون بخشاییدشون .