1- مداد رنگی ها
همه ی مداد رنگی ها مشغول کار بودند .... به جز مداد سفید!
هیچ کسی با او کار نمی کرد ... همه به او می گفتند : " تو به هیچ دردی نمی خوری " ....
یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ..... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید .... و آن قدر ستاره کشید که کوچک و کوچک کوچکتر شد ....
صبح در جعبه ی مداد رنگی ها جای او با هیچ رنگی پر نشد .......

2- دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشد، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه ی فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

3-
شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به‌ یاد نیاوری. اما من‌ تو را خوب‌ می‌شناسم. ما همسایه‌ ی شما بودیم‌ و شما همسایه‌ ی ما و همه‌مان‌ همسایه‌ ی خدا.
یادم‌ می‌آید گاهی‌ وقت‌ها می‌رفتی‌ و زیر بال‌ فرشته‌ها قایم‌ می‌شدی. و من‌ همه‌ ی آسمان‌ را دنبالت‌ می‌گشتم؛ تو می‌خندیدی‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پیدایت‌ می‌كردم.
خوب‌ یادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودی. توی‌ دستت‌ همیشه‌ قاچی‌ از خورشید بود. نور از لای‌ انگشت‌های‌ نازكت‌ می‌چكید. راه‌ كه‌ می‌رفتی‌ رد‌ی‌ از روشنی‌ روی‌ كهكشان‌ می‌ماند.یادت‌ می‌آید؟ گاهی‌ شیطنت‌ می‌كردیم‌ و می‌رفتیم‌ سراغ‌ شیطان. تو گلی‌ بهشتی‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ می‌كردی‌ و او كفرش‌ درمی‌آمد. اما زورش‌ به‌ ما نمی‌رسید. فقط‌ می‌گفت: همین‌ كه‌ پایتان‌ به‌ زمین‌ برسد، می‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم.
تو شلوغ‌ بودی، آرام‌ و قرار نداشتی. آسمان‌ را روی‌ سرت‌ می‌گذاشتی‌ و شب‌ تا صبح‌ از این‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ می‌پریدی‌ و صبح‌ كه‌ می‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ می‌رفتی.
اما همیشه‌ خواب‌ زمین‌ را می‌دیدی. آرزویی‌ رویاهای‌ تو را قلقك‌ می‌داد. دلت‌ می‌خواست‌ به‌ دنیا بیایی. و همیشه‌ این‌ را به‌ خدا می‌گفتی. و آن‌ قدر گفتی‌ و گفتی‌ تا خدا به‌ دنیایت‌ آورد. من‌ هم‌ همین‌ كار را كردم، بچه‌های‌ دیگر هم، ما به‌ دنیا آمدیم‌ و همه‌ چیز تمام‌ شد.
تو اسم‌ مرا از یاد بردی‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما دیگر نه‌ همسایه‌ ی هم‌ بودیم‌ و نه‌ همسایه‌ ی خدا. ما گم‌ شدیم‌ و خدا را گم‌ كردیم...
دوست‌ من، همبازی‌ بهشتی‌ام! نمی‌دانی‌ چقدر دلم‌ برایت‌ تنگ‌ شده. هنوز آخرین‌ جمله‌ ی خدا توی‌ گوشم‌ زنگ‌ می‌زند: « از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ یك‌ راه‌ مستقیم‌ است، اگر گم‌ شدی‌ از این‌ راه‌ بیا».
بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شاید دوباره‌ همدیگر را پیدا كنیم...

4-
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران نباید گوش داد، چون آن ها زیباترین رؤیاها و آرزوها را از شما می گیرند، چیزهایی که از ته دل هایتان آرزو دارید!
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر می گذارد.

همیشه مثبت فکر کنید! و بالاتر از آن هر وقت کسی خواست به شما بگوید که به آرزوهایتان نخواهید رسید، «ناشنوا» باشید !

5-
اشتباه من این بود :
هر جا رنجیدم، لبخند زدم!
فکر کردند درد ندارد،
محکم تر زدند!!!!