پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم باریدی ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام از عشق هم خسته

آن چه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود

دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد

اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی
 دانه ی اندوه می کارد



دست خودت نیست!
 زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت سرش به جای آب، اشک هایت را مهمان می کنی...
و قناعت می کنی به رویای حضورش، به این امید که او خوشبخت باشد حتی بی تو.....

تو همزاد بارانی......
تو معنای درخت و ریشه را هزاران هزار بار معنا کرده ای
دست خودت نیست...عاشق می شوی...دل می دهی....
تو روح عشق را به سینه ی مرد می سپاری....
عشق از تو معنا گرفته است.......
زن بودنت مرهم هر دردی ست....

تنت از جنس بهار است...در هجوم وحشی درد...
در عمق نگاهت یک قبیله بی کسی  موج می زند...
در هر گوشه ی قلبت زخم بی هم نفسی هست...

...دست خودت نیست زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی .




آری تو راست می گویی
 آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ،
 مال من است
اما سهراب
تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ،
دانه های دلشان پیدا نیست.

صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

به سراغ من اگر می آیید ،
تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست،
که ترک بردارد
مثل مرمر شده است
چینی نازک تنهایی من...



تقصیر فاصله ها نیست...................
هیچ پروازی مرا به تو نمی رساند          
وقتی که تو در کار گم کردن خود باشی!!!