راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
"...
او داوطلبانه رفته بود روی مین . وقتی در آن عملیات می رسند به بخشی از
میدان که اعضای تیم تخریب فرصت پیدا نکرده بودند معبری در آن باز کنند و
دشمن نیز آنان را زیر آتش سنگین گرفته بود و بی رحمانه می کشت، او
تکبیرگویان می پرد روی مین و در حالی که پایش مجروح و آغشته به خون شده
بود، به برادران دیگر اشاره می کند و از آنان می خواهد که از روی تن او
عبور کنند . ..."
دوران ابتدایی و کمی هم از راهنمایی، مقارن با دوران جنگ بود .
اون زمان ها رسم بود که هر سال یه مسابقه ی کناب خوانی در مدارس برگزار می شد .
یکی از این سال ها، کتابی بود با عنوان " تخریبچی "
یادمه این کتاب یکی از تاثیرگذارترین کتاب هایی بود که خونده بودم .
کتاب همون طور که از اسمش پیداست،در مورد عملیات تخریب بود .
گروهی از جوانان این مرزو وبوم، همون هایی که مادرانشون دلشون می خواست تو لباس دامادی ببیننشون،همسرانشون دلشون می خواست، تکیه گاهشون باشن، فرزندانشون دلشون می خواست، دست نوازششون رو روی سرشون احساس کنن، دخترکانی منتظر بازگشتشون و یکی شدن سقفشون بودن، عملیات تخریب مین ها رو انجام می دادن و چه جوون هایی که پرپر شدن .
جوون هایی که فقط و فقط برای آزادی وطنشون از دست عده ای نامرد، جاده ای باز می کردن که کف جاده، از خونشون گلگون شده بود .
دیشب وقتی خوابم نبرد، برحسب تصادف، زدم شبکه ی یک و دیدم یکی ازفیلم های اون زمان رو داره نشون میده .
عملیات خنثی سازی یک بمب بود و در پایان : شهادت .....
ایمان دارم که روزی خون های پاک جوانان این خاک، مثل شربتی زهرآلود، دشمنان عزت و شرافت و آزادگیش و رو مسموم می کنه و به نابودی غرورآفرینی می کشونه .
این پست رو در آستانه ی سوم خرداد،تقدیم می کنم به " قاصدک عزیز " . قاصدکی سبکبال از دیار مهربانی .
هر چند ناچیز، اما با تمام وجودم . امیدوارم که مورد قبول واقع بشه .
می گویند درد و رنج همراه ازلی تمام آدم هاست، درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ.
اما انگار بیشتر آدم ها در برابر این همراه، اختیار و اراده شان را از دست می دهند و ادامه ی زندگی برایشان ناممکن می شود.
وقتی درد ها یکی دوتا نباشد و همه بی درمان،
وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد،
روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و به درد هایت لبخند بزنی...
دوران ابتدایی و کمی هم از راهنمایی، مقارن با دوران جنگ بود .
اون زمان ها رسم بود که هر سال یه مسابقه ی کناب خوانی در مدارس برگزار می شد .
یکی از این سال ها، کتابی بود با عنوان " تخریبچی "
یادمه این کتاب یکی از تاثیرگذارترین کتاب هایی بود که خونده بودم .
کتاب همون طور که از اسمش پیداست،در مورد عملیات تخریب بود .
گروهی از جوانان این مرزو وبوم، همون هایی که مادرانشون دلشون می خواست تو لباس دامادی ببیننشون،همسرانشون دلشون می خواست، تکیه گاهشون باشن، فرزندانشون دلشون می خواست، دست نوازششون رو روی سرشون احساس کنن، دخترکانی منتظر بازگشتشون و یکی شدن سقفشون بودن، عملیات تخریب مین ها رو انجام می دادن و چه جوون هایی که پرپر شدن .
جوون هایی که فقط و فقط برای آزادی وطنشون از دست عده ای نامرد، جاده ای باز می کردن که کف جاده، از خونشون گلگون شده بود .
دیشب وقتی خوابم نبرد، برحسب تصادف، زدم شبکه ی یک و دیدم یکی ازفیلم های اون زمان رو داره نشون میده .
عملیات خنثی سازی یک بمب بود و در پایان : شهادت .....
ایمان دارم که روزی خون های پاک جوانان این خاک، مثل شربتی زهرآلود، دشمنان عزت و شرافت و آزادگیش و رو مسموم می کنه و به نابودی غرورآفرینی می کشونه .
این پست رو در آستانه ی سوم خرداد،تقدیم می کنم به " قاصدک عزیز " . قاصدکی سبکبال از دیار مهربانی .
هر چند ناچیز، اما با تمام وجودم . امیدوارم که مورد قبول واقع بشه .
می گویند درد و رنج همراه ازلی تمام آدم هاست، درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ.
اما انگار بیشتر آدم ها در برابر این همراه، اختیار و اراده شان را از دست می دهند و ادامه ی زندگی برایشان ناممکن می شود.
وقتی درد ها یکی دوتا نباشد و همه بی درمان،
وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد،
روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و به درد هایت لبخند بزنی...
کلی گشتم تا کتاب رو پیداش کنم، اما ظاهراً تو کارتن های کتابیه که تو این خونه بازنشده .
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:57 توسط Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ پرستو Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
|