پسر عمویی داشتم که با دخترخاله ی مادرم که ما خاله صداش می کنیم، ازدواج کرده بود .

اون قدر خاله برامون عزیز بود که من و مهشید و مهرناز و محمد و مهرداد، همه جا همدیگر رو دختر خاله پسر خاله معرفی کنیم و وقتی اسم فامیلمون رو بگیم، همه با تعجب نگامون کنن که : دختر خاله یا دختر عمو ؟؟؟؟؟؟؟

پسر عمو از وقتی که من خیلی بچه بودم، از همون وقتی که مغازه اش رو عوض کرد و یه مغازه ی بزرگ تر در خیابون خودمون که یکی از خیابونای اصلی و قدیمیه شهرمونه، خرید، انگار ورق زندگیش برگشت!

اولش لرزش های انگشتان دست بود و بعد دست راست و بعد کل بدن!!!!

پارکینسون گرفته بود! 23 سال قبل .

مغازه ی خیاطیش بالطبع جمع شد و به پارچه فروشی تبدیل شد و خاله از خونه به مغازه تغییر مکان داد و فصل جدیدی از زندگی سختشون شروع شد .

در پی اشتباهات بی اندازه ای که پسرعمو انجام داد، متاسفانه خونه و ماشین رو از دست دادن و خاله هر طوری که بود با نصف کردن مغازه ی بزرگشون و فروشش، تونست زندگیش رو جمع و جور کنه و تلاش کرد تا چهار تا بچه اش درس بخونن و سر و سامون بگیرن .

پسرعمو هر روز از روز قبل بدتر میشد و خاله هر روز از روز قبل پیرتر و شکسته تر، اما با این وجود، لبخند از روی لبانش محو نمیشد .

وقتی از دور می دیدمش که تو مغازه نشسته و داره کتاب می خونه،( خاله به شدت رمان دوست داره!!! ) یا تو فکره و حواسش نیست، می تونستم غم رو تو چشماش، حتی رد نم اشک رو هم روی صورتش ببینم، اما وقتی بهش نزدیک می شدم، می خندید و هزار تا حرف از قدیم و جدید می گفت و جک می گفت و می خندید!! روحیه اش همیشه برای من ستودنیه .

دو سال قبل، پسر عمو بدتر شد و دیگه مغازه هم نمی تونست بیاد، مغازه رو اجاره دادن و خاله هم رفت تو خونه کنار پسرعمو . اما پسرعمو دیگه آلزایمر شدید گرفته بود و ....!!!

باز هم اگر به خاله زنگ می زدی، همه ی ماوقع رو با خنده و شوخی برات تعریف می کرد .

تا این که دیروز پسر عمو جان به جان آفرین تسلیم کرد . رفت . رفت و راحت شد از عذابی که 23 سال بود که باهاش دست و پنجه نرم می کرد .

دیروز وقتی با محمد دست دادم، زد زیر گریه، با گریه گفتم : دردناکه اما فکر کن که راحت شد و دیگه درد نمیکشه، همون طور که دستم رو فشار می داد گفت : می دونم، اما هر چی بود، پدرم بود حتی با وجود این که دیگه این روزا من رو نمی شناخت .

اون یکی خاله ام یه مثل رشتی می گفت که ترجمه اش اینه : اگر شوهره، گَمَج* کهنه هم بود، باز هم سایه ی سر خاله ات بود !!!

امروز خاله ام تمام تلاشش رو می کرد که گریه نکنه تا دوباره مثل دیروز فشارش نره رو 22 و کارش به بیمارستان نکشه، اما می تونستم تموم رنج نگاهش رو درک کنم  و چه قدر این نگاه ها برام آشنا بود . درست شبیه نگاه های مادرم به خودم، وقتی پدرم تازه رفته بود . نگاه هایی سنگین . سنگین و رنجور و پر از حس سر در گمی . انگار ناگهان رشته ی زندگیشون مثل دونه های تسبیح از هم پاره شده!!!

خدا رحمتشون کنه . خدا رفتگان همه ی عزیزان و دوستان رو رحمت کنه انشالله .


ببخشید، نمی خواستم تلخ باشم، اما متاسفانه این روزها تلخ تلخم .


( * :گَمَج یه ظرف گِلیه با رنگ و لعاب به شکل دیگ که این جا توش غذا درست می کنن . معمولاً رسمه که هر سال چهارشنبه سوری گمج کهنه رو می ندازن و می شکونن و یه گمج تازه میخرن . به عقیده ی قدیمیای این جا، این کار مبارکی و میمنت در سال جدید به همراه داره . )