یه سفر دو روزه داشتم به یکی از استان های مجاور . عین دو روز رو هم به خاطر گرمی هوا و کلاً تفاوت نوع آب و هوا و گرم و خشک بودنش و حساسیت فوق العاده زیاد من به این تیپ آب و هوایی تو خونه ی دوستمون نشستیم و حرف زدیم و تجدید خاطرات کردیم .

این سفر سبب آشنا شدنم با خانمی شد که یه جورایی انگار که آینده ی خودم رو در صورتش و چشماش می دیدم .
این که این خانم بسیار باشخصیت و تحصیل کرده بوده و شغل مهمی هم داره، اهمیت نداشت، بلکه نقطه ی عطف ماجرا این بود که " تنها " بود .

بعد از فوت پدرگرامی، همراه مادر زندگی می کرد و بعد از پرواز روح مادر عزیز، تنها زندگی می کرد و حالا پس از گذشت سال ها، دوستمون یک جایی دیده بودتش و خوشش اومده بود و به برادرش که خارج از کشور زندگی می کرد، پیشنهاد داده بود و ابتدا تلفنی و اینترنتی با هم صحبت کرده بودند و بعد مهرداد اومده بود و .. حالا این ها ازدواج کردن و انوشا در فکر رفتن و مهرداد در تلاش برای بردن همسرش .

اون قدر روابط عمومیش خوب بود که هنوز یک ساعت از آشناییمون نگذشته، بشینیم و وقتی همه خواب بودن، با هم ساعت ها حرف بزنیم و از دغدغه هامون بگیم و انوشا از تجربیات تلخ و شیرین زندگیش بگه و از راهکارهایی که اندیشیده و از راه های که رفته و نتیجه گرفته و نگرفته، بگه .

شاید در طول سالیان دراز زندگیم، انوشا جز معدود کسانی بود که دقیقاً می تونست من رو بفهمه و من هم همین حس رو نسبت بهش داشتم . یکی از جملاتش که در عین واقعی بودن، بسیارهم تلخ بود، این بود که : " ... همیشه فکر می کردم من که بچه ای ندارم تا جمع و جورم کنم، خانواده هم که هر کسی درگیر زندگی خودشه و اصلاً دلم نمی خواد که سربار کسی بشم، پس بهتره که خودم به فکر خودم باشم ... "

این جملات مثل پتک هر لحظه به دیواره های سرم کوبیده میشه و هر لحظه شکافی که در قلبم ایجاد میشه عمیق تر میشه و سوزشش دردناک تر.
 نه به دلیل نوع سرنوشتم که نمی دونم اون بالایی چی برام نوشته که امیدوارم خوب نوشته باشه، بلکه به خاطر حقیقتی که همیشه ازش فرار میکردم و حالا این طور داره خودش رو بهم نشون میده .
این رو هم می دونم که چه بسیار بچه هایی که خانواده رو رها کردن و هیچ انگشتی هم به درخونه ی عزیزانشون نمی کوبن، اما هیچ کدومتون نمی تونید کتمان کنید که به هر حال یک پشتوانه هستن .
یک پشتوانه ای که هر چه قدر هم سست باشن، اما هستن و همین فقط و فقط، بودنشون به آدم قوت قلب میده .

حالا که به این جای زندگیم رسیدم، هیچ حرفی و پیامی و حتی نصیحتی برای هیچ کسی ندارم، و دیگه خودم رو سپردم دست سرنوشت .
من تمام تلاشم رو کردم و این تلاش که اشتباه هم بود، حتی یک جایی اون قدر بیراه بود که هنوز آثار تحقیر و اعصاب خوردیش در وجودم هست و نرفته و فکر حماقتام دست از سرم برنمیداره .

نمی خوام ناراحتتون کنم، هیچ همچین تصمیمی ندارم، اما می خوام ازتون تقاضا کنم که از اونی که سرنوشتم رو می نویسه، بخواید که هم من رو ببخشه، هم ازدست این افکار مزاحم نجات بده و هم این که بعد از این رو خوب خوب بنویسه .

چپ چپ نگام نکنید، این روزا نیاز به حرفایی دارم که آرومم کنه و این بغضی رو که تو گلومه و مثل تیغ برنده است، یه جورایی نرم کنه و از بین ببره .